چپتر 2435: فصل 2435
0سولوس گفت: «رابطهام با لیث داغونه ولی بهترین چیزیهبودن که میتونستم بخوام. اون منو به خاطر همینی که هستمبمونم دوست داره و نیازی ندارم چیزی رو ازش پنهون کنم.»
«اگه یه چیز از این سفر یاد گرفته باشم اینه که از دروغ گفتن و اینکهنشون وجودِ فعلیم چقدر محدوده متنفرم. حالم به هم میخوره که مجبورم یه روز در میون برگردممیشم لوتیا. از اینکه نمیتونم با هیچکس جز شما دخترا یه گفتوگوی درستوحسابی داشته باشم خسته شدم.
«با دور موندن از لیث، قرار بود آزاد باشم ولی در عوض هیچوقت اینطوری احساسِ اسارتاسارت نکرده بودم، حتی وقتی که فقط یه صدا تو سرش بودم. نمیتونم قدرتهامو نشون بدم، نمیتونمبدنم اسممو فاش کنم، و حتی نمیتونم از یه چشمه دور بشم بدون اینکه بدنم بهم خیانت کنه.
«این زندگی نیست. نمیدونم اصلاً یه روز از برج آزاد میشم یا نه، ولی از یه چیزبرگردی مطمئنم. دلم میخواد با آدمایی زندگی کنم که دوستشون دارم و بهم نیاز دارن، نه اینکه وقتمو بابدونِ یه مشت غریبه تلف کنم که بهزور میتونم حتی ساعت رو بهشون بگم تا مبادا رازِهام فاش بشه.
«یه چیزی میخوام مثل رابطهای که مادرم با پدرم داشت. چیزی که باعث بشه با کسی کهکامی میتونم خودِ واقعیم باشم، احساسِ کامل بودن کنم. هر چیزی کمتر از این یه ظاهرِ توخالیه. اگهمنه نتونم اینو داشته باشم، ترجیح میدم با لیث، کامی و الیسیا بمونم، هر چی میخواد بشه، بشه.»
نایکا پرسید: «پس،عوض کارمون اینجا تمومه؟احساسِ میخوای برگردی لوتیا؟»
سولوس سر تکان داد و گفت: «هنوز نه. این تازه اولین تعطیلاتِ واقعیِ منه، که دارماسارت وقتمو با دوستای خودم میگذرونم نه اینکه فقط با دوستای لیث بگردم. تازه، میخوام یه کم ازبهم پولی که تو این پونزده سالِ گذشته درآوردم رو بدونِ اینکه اون بهم غر بزنه خرج کنم.»
فکر کردن به خساستِ او لبخندی تلخ و شیرین بر لبانش آورد.پرسید از یک طرف، سولوس میخواست خود را از وابستگیِ متقابلش به لیثواقعیِ رها کند، اما از طرفِ دیگر، دلش برای همهچیزِ او تنگ شده بود.
تقریباً میتوانست صدای لیث را بشنود که میپرسد دوک هستیا کیست وتوخالیه از اینکه چقدر برای رستورانها و هتلها خرج کرده شکایت میکند. پیوندشانتمومه چنان ژرف بود که هر گفتوگویی که با هم نداشتند، آزاردهنده بود.
فاصله به سولوس اجازه داده بود خودش را از لیث جدا کند، اما مشکل اینجا بود که ازاسممو چیزی که یافته بود خوشش نمیآمد. در نقشِ الفین، همان لحظهای که از کورهاش فاصله میگرفت احساسِ خلأآدمایی میکرد، در حالی که در نقشِ سولوس، کشف کرده بود که زندگی چیزی بیش از کار کردن است.
«راستی، میتونی بذاری سپیده بیاد بیرون. دلیلیدور نداره ازش پنهون کنیم که بهمحضِ اینکهاینطوری دوباره انرژیم تموم بشه، تعطیلات هم تموم میشه.»
نایکا سر تکان داد و پس ازمیدم اینکه او را در جریانِ امور گذاشت،اینجا به سوار اجازه داد تا به گفتوگو بپیوندد.
پس ازپدرم شام، ازباعث هم جدا شدند.
تیستا میخواست بهتنهایی با هر دو نیروی زندگیاش آزمایش کند، به این امید که یک بارنشون برای همیشه تصمیمش را بگیرد. در عوض، سولوس در نستاماث قدم زد و از منظرهٔ شبانهمیشم از روی دیوارهای قلعهٔ جادویی و گپ زدن با غریبههایی که در راه میدید، لذت برد.
شاید اینا چیزای کوچیکی باشن، ولی فقطدور مالِ خودمن. لیث عمراً این کارا رواینطوری میکرد مگه اینکه من یا کامی بهزور میکشیدیمش.
سولوس خندید؛ ذهنش تصویرِ واضحی ازترجیح اینکه چطور لیث چشمغره میرود وپرسید با کلافگی غر میزند، رسم کرد.
اما در موردِ نایکا،باعث یا بهتر بگوییم، سپیده، چیزیبودن بود که میخواست بررسی کند.
چند روزی میشد که سوار حس میکرد کسی از دور به او خیرهصدا شده است. او هر طلسم و ترفندی را که در آستین داشت امتحانکنه کرده بود تا کسی را که تعقیبشان میکرد غافلگیر کند، اما بیفایده بود.
آنها همیشه خود را بیرون از محدودهٔ اثرِ بینشِ حیات نگه میداشتند و توانسته بودند از تمامنکرده آرایههایی که او چیده بود، دوری کنند. تا زمانی که او آنها را تا آخرین موقعیتِ شناختهشدهشان ردیابیکنه کرد، امضای انرژی بیش از حد محو شده بود که قابلتشخیص باشد، اما مطمئن بود که امضایی آشناست.
نایکا که میترسید بهتنهایی با کسی روبهرو شود کهالیسیا توانسته بود سپیده را فریب دهد، پرسید: «چرا نذاشتیتکان به تیستا و سولوس در این مورد هشدار بدم؟»
«و بهشون چی بگم؟ اینکه شک دارم کسی داره تعقیبمون میکنه؟ این کار جز خراب کردنِمیدم تعطیلاتشون چه فایدهای داره؟ تیستا هنوز هم بهخاطرِ نیروهای زندگیش که هر روز بیشتر از تعادل خارجواقعیِ میشن، حالوروزِ درستی نداره و سولوس هم تمامِ عمرش رو زیرِ سایهٔ یه مردِ پارانوئید زندگی کرده.
«اونا این چند روزِ آخر رو مدام با ترسولرز و نگاه کردنفقط به پشتِ سرشون میگذرونن و ما هم هیچی بیشتر از الان دستگیرمونبهم نمیشه. تازه، من یه نظریه دارم که فقط خودمون میتونیم امتحانش کنیم.»
نایکا پرسید: «چه نظریهای؟» او ازشدم اینکه اسبسوار میتوانست بهراحتی از «من»عوض به «ما» تغییرِ لحن دهد، خوشش نمیآمد.
فقط یک کلمه بود، اما باعث میشد نایکاکامی در قبالِ کارهای سپیده و هر اتفاقی که دربرگردی صورتِ بیتوجهیاش به هشدارِ او میافتاد، احساسِ مسئولیت کند.
سپیده گفت: «اگه حق با من باشه و واقعاً کسی داره تعقیبمون میکنه،نتونم به دلیلی تا حالا بهمون حمله نکرده. این یعنی یا میخوان دربارهٔ یکیبرگردی از اعضای گروهمون اطلاعات جمع کنن، یا منتظرِ فرصتان تا تنبهتن باهامون روبهرو بشن.
«تیستا وقتش رو یا با ما میگذرونه یا با بودیا، سولوس همفقط که همیشه تو جاهای عمومی میچرخه. در موردِ ما هم، بهخاطرِ پیوندمون، توخیانت نیازی به شکار نداری و ما هرگز از گروهمون جدا نشدیم. تا الان.»
نایکا از تمامِ حواسِ عرفانی و تقویتشدهاش استفاده کرد،قرار اما چیزی نیافت: «داری میگی ممکنه هدف ما باشیم؟بودم این خودش یه دلیلِ دیگه برای خبر کردنِ بقیه نیست؟»
«بازم میگم، این فقط یه نظریهست. ممکنه یکی از پیروانم از دربارِپرسید سپیده باشه، یا شاید شب میخواد بهم نزدیک بشه تا ازم کمک بخواد.منه نمیتونم ریسک کنم و فراریشون بدم، تیستا و سولوس هم به دردی نمیخورن.
اسبسوار پاسخ داد: «اگه کار به جاهای باریک بکشه، دوستِ دورگهت مجبور میشه یه نیرویترجیح زندگی رو انتخاب کنه و تو بهخاطرش احساسِ گناه میکنی، در حالی که سولوس هم دارهاولین به حدِ نهاییش میرسه. اون تو مبارزه بیفایدهست و درگیر کردنش فقط اونو تو خطر میندازه.»
نایکا اشاره کرد: «اگه شب باشهاحساسِ و بهمون حمله کنه چی؟ مافقط که برخلافِ اون مرکبمون رو نداریم!»
سپیده پوزخند زد: «برخلافِ اون، ما بهش نیازی نداریم. من طلسمی رو بلدم که میتونه نابودش کنه و حتی اگهوقتی اون طلسم هم جواب نده، همیشه میتونم مادر رو صدا بزنم. من احمق نیستم و از قبل بهش خبر دادم. اگهمیشم سیگنالم یهو ناپدید بشه، قبل از اینکه شب بتونه یکی از اون لفاظیهای اعصابخردکنش رو تموم کنه، مادر به نستاماث میرسه.»
نایکا در دل سر تکان داد و کنترلِ کاملِ بدنش را به سپیده سپرد.اینجا اسبسوار پوستش را با زرهی کریستالی پوشاند و منشورِ دیگری را در دست نگه داشت،بگردم آماده تا در کسری از ثانیه آن را به بدلِ تیغهٔ گرگومیشِ خود تبدیل کند.
صدایی خشن از گوشهای گفت: «میتونی اونو بذاری پایین. هر دومون میدونیم که تواینو از من قویتری، اما اینم میدونیم که با اون اسباببازی نمیتونی منو شکست بدی.داد زمانی رو که تو صرفِ آزمایشهای احمقانهت کردی، من صرفِ صیقل دادنِ مهارتِ شمشیرزنیم کردم.»
سپیده برگشت. چشمانِ نایکا از نوری سفید شعلهورنکرده شد و مردی پر از جای زخم، درستنشون بیرون از محدودهٔ بینشِ حیات، از سایهها بیرون آمد.