چپتر 1651: بازیگران و مهرهها (بخشِ ۱)
0دروازههای وارپ همزمان ناپدید شدند و سیروک بالاخره توانست دست ازسوراخهای نقش بازی کردن بردارد. او بهسمتِ صندوقها شتافت، با لمسِ دستش آنهاسیاسیِ را باز کرد و گذاشت تقریباً در موجی از طلا غرق شود.
کوارون در حالی که از گامهای وارپ بیرون میآمد، گفت: «باورم نمیشه اون احمقا نمایشت روانجامش باور کردن. یه کم پیکرتراشی برای درست کردنِ قیافهشون و یه کم جوانسازی برای جون دادن بهگشاد اون استخونای پیر، نمیتونه این واقعیت رو تغییر بده که اونا فقط چند سالِ دیگه زنده میمونن.»
با ظاهر شدنِ رنجر کههوا آن لحظه را برایش خرابسرش کرد، سیروک آهِ عمیقی کشید.
پاسخ داد: «این فقط در صورتی مهمه که بتونن از جنگِ پیشِدادنِ رو جونِ سالم به در ببرن. فعلاً، رؤیای احمقانهٔ جوونیشون فقط افساریه کهکودتای باهاش اشراف رو مطیع نگه میدارم تا وقتی که دیگه به دردم نخورن.»
«اون موقع میتونم ادعا کنم به خاطرِمیزند بیاعتقادیشون مردن. خوبیِ خدا بودن اینه کهگشاد مجبور نیستی به کسی جواب پس بدی.»
کوارون مشتی طلا به هوا پرتاب کرد وهوا گذاشت مثلِ باران روی سرش بریزد. «واقعاً انجامشانجامش دادیم! ثرود به سهمِ خودش از توافق عمل کرد.»
سیروک از دیدنِ اینکه رنجر به طلایش دست میزندروی و با فکرِ از دست دادنِ نیمی از آن، سوراخهایعمل بینیاش را از روی دلخوری گشاد کرد و گفت: «دقیقاً.»
«اگه حمایتِ یکی از اعضای خانوادهٔ سلطنتی از کودتای سیاسیِ منفکرِ و تضمینِ رعیتاش تو مناطقِ همسایه برای پیوستنِ سریع به شورشاعضای نبود، حتی جوونی هم نمیتونست اون احمقای پیر رو سمتِ من بکشونه.»
سیروک تمامِ ثروتی را که از منطقهٔ نسترار به دست آورده بود بهدلخوری دو نیم تقسیم کرد و از هر نوع آرتیفکت یکی برداشت تا به ملکهٔهمسایه دیوانه تحویل داده شود. «حیف که حالا من باید سهمِ خودم رو انجام بدم.»
او مشتاق بود پیش از شروعِ واقعیِمشتی جنگ، رازهای جادوآهنگریِ سلطنتی را بیاموزد وبریزد آنها را با جادوی راستین بازآفرینی کند.
کوارون گفت: «از شورامشتی نمیترسی؟ وقتی بفهمن منباران رو بیدار کردی، ساکت نمیشینن.»
«اون خرفتای پیر بیاهمیتان. اونا اونقدر از فاشاینکه کردنِ وجودشون میترسن و اونقدر به صندلیهاشون چسبیدندلخوری که وقتی بفهمن چه خبره، دیگه خیلی دیره.»
«ثرود کمکم میکنه درست بعد از اینکه از شرِ ارتشِ سلطنتی خلاص شدیم، اونا رودقیقاً هم پایین بکشم. وقتی این اتفاق بیفته، کنترلِ کاملِ چشمههای مانای نسترار و تمامِ کالاهایشورش جادوییای رو که تولید میکنن به دست میارم. البته تا وقتی که سهمِ ملکه رو بدم.»
خدای دروغین گفت: «با این حال، تو اینجا چیکارپرتاب میکنی؟ قرار بود به تحریکِ مردم ادامه بدی و زمانسهمِ بخری تا سلطنتیها مجبور بشن به رعیتای خودشون حمله کنن.»
مطمئن بود که منطقهٔ نسترار سقوط میکند، اما بذرهایروی کینهای که در مناطقِ کلیدیِ پادشاهی کاشته میشد، بهتوافق ثرود زمینهای را که برای ادعای تاجوتخت نیاز داشت، میداد.
او نمیخواست بر تلی از خاکستر حکومت کند یا در یک جنگِ داخلی پیروز شود فقط برایگشاد اینکه پادشاهیِ گریفونِ تضعیفشده موردِ هجومِ کشورهای همسایهاش قرار گیرد. ملکهٔ دیوانه پشتِ پرده کار کرده بودنبود تا مطمئن شود رعایایش او را بهعنوانِ یک منجی میپذیرند، نه اینکه مانندِ یک مهاجم با او بجنگند.
کوارون روی تخت نشست، از جامِ یاقوتی نوشید و باسنِ خوشفرمِ ندیمه را مالید.گشاد «یه کم تو دردسر افتادیم. ورهن بهجای اینکه به زسکا حمله کنه یا همونطور کهسریع پیشبینی میکردی سعی کنه با اربابِ شهر مذاکره کنه، من رو به دوئل دعوت کرد.»
«حتی با هدایای شما، مطمئن نیستمبدی بتونم حریفش بشم. اون حرومزاده شهرتِروی عجیبی داره و آمارِ کشتههاش بینقصه.»
با دیدنِ رنجر که داشت به وسایلش دست میزد، چشمانِسرش سیروک به شکافهایی آتشین و لبریز از مانا و خشمدیدنِ تبدیل شد و گفت: «آمارِ کشتهها چطور میتونه بینقص باشه؟»
«سابقهٔ ورهن بینقص نیست. تو چندتا مأموریت شکست خورده، ولی همیشهفکرِ با پا گذاشتن روی جنازهٔ دشمناش زنده مونده. من نمیخوام قاطیِاعضای اونا بشم، واسه همین با خودم میگفتم بهتره فقط نادیدهش بگیریم—»
«مایی در کار نیست!» با یک تکانِ سادهٔ دستِ خداینیمی دروغین، خون از چشمها، گوشها و سوراخهای بینیِ رنجر جاریخانوادهٔ شد و تکتکِ ذراتِ بدنش از درد به خود پیچید.
«تو فکر نمیکنی، فقط دستوراتِ منو اجرامشتی میکنی.» کوارون با تشنج از روی تختبریزد افتاد و از دهانش کف بیرون زد.
«من اون قدرتها رو بهعنوانِ هدیه بهت ندادم، یا به این خاطر که فکر کنم با هم برابریم.توافق فقط تو رو نسبت به اون دلقکها با قلادهٔ متفاوتی بستم، اما بههرحال قلادهست. وقتی ثرود پادشاهی روخانوادهٔ فتح کنه و منطقهٔ نسترار رو به من بده، برای حکومت بر اونجا به یه چهرهٔ انسانی نیاز دارم.
«من نه میتونم بوی گندِ نژادت رو تحمل کنم، نه میتونم به این فکر کنم کهدلخوری وقتِ باارزشم رو بهجای افزایشِ قدرتهام، صرفِ رسیدگی به دامهای دوپا کنم. "هدایای" من بهت قدرتسریع میدن، اما در عینِ حال بهم اجازه میدن ذهنت رو بخونم و بدنت رو مهار کنم.
سیروک موجِ جدیدی از درد فرستاد که رنجر را مثلِ حشرهای در یکدلخوری کلکسیون به زمین میخکوب کرد و غرید: «یه بارِ دیگه به چیزی که مالِهمسایه منه دست بزن تا بفهمی فرقِ بینِ قلاده و طنابِ دار بهباریکیِ یه کاغذه!»
کوارون گفت: «پس بهم بگید چیکار کنم، ارباب!» با این حال،باران خدای دروغین به شکنجه دادنش ادامه داد تا زمانی که مطمئن شددیدنِ ذهن، بدن و روحِ رنجر را برای همیشه در هم شکسته است.
سیروک پس از خواندنِ پیامی که کوارون از زسکا دریافت کرده بودواقعاً از روی خاطراتش، گفت: «تو قراره عادلانه و رودررو با ورهن بجنگی. حتیدادنِ جرئت نکن دست به ترفندِ کثیفی بزنی یا شرایطِ مبارزه رو عوض کنی.»
در حالی که جانش در خطر بود، کواروناینکه بیشتر از درد، از مرگ میترسید و جرئتِ زیرِگشاد سؤال بردنِ دستوراتش را پیدا کرد و پرسید: «چرا؟»
«چون مهم نیست ببری یا ببازی. باید به رعایای مننیمی نشون بدی همون قهرمانی هستی که اونا باورش دارن. اینکهخانوادهٔ حاضری براشون بمیری. اگه ببری، پادشاه مجبور میشه عهدش رو بشکنه.
سیروک گفت: «اگه ببازی، من پیدام میشه و ورهن رو همراه با ارتشش میکشم. دیدنِ خدایانجامش خودشون ایمانِ پیروانم رو تقویت میکنه و چون هیچ شاهدی باقی نمیمونه، پادشاهی باور میکنه کهدلخوری ورهن از تو شکست خورده و اونا به نسترار حمله میکنن. در هر صورت، من برندهم.»
رنجر در حالی کهمشتی بینِ کلماتش خون سرفهباران میکرد، گفت: «انجام میشه.»
سیروک انگشتِ اشارهاش را گاز گرفت و گذاشت خونش درمیزند دهانِ خدمتکارش که هنوز روی زمین پهن شده بود بچکدحمایتِ و گفت: «نگران نباش، هنوز برام خیلی ارزشمندی. نمیذارم بمیری.»
با جریان یافتنِ نیروی جدیدی در رگهایش، بدنِ کوارون بیدرنگنیمی درمان شد. عضلاتش متورم شد و استخوانهایش زیرِ فشارِ مانایی کهسلطنتی معمولاً فقط یک هستهٔ بنفش میتوانست وارد کند، تقتق صدا کرد.
رنجر در حالی که در آینه به خودش نگاهپرتاب میکرد و میدید که نهتنها قدرتش، بلکه ظاهرش همثرود بهتر شده است، هجومِ آدرنالین را در خونش حس کرد.
اما لحظهای که فهمید هیچ تفاوتیپرتاب با آن اشرافزادگانی که چند دقیقهواقعاً پیش مسخرهشان کرده بود ندارد، رنگش پرید.
کوارون گفت: «بذارید حدس بزنم. شما این کاراینکه رو برای بالا بردنِ شانسِ پیروزیِ من نکردید،دلخوری بلکه فقط میخواستید منو برای نقشِ قهرمان مناسب کنید.»