چپتر 2338: فصل 2338
0خشم از اینکه یک بارِ دیگر درمانده و بیمصرف بود. خشم از اینکه مثلخودش یک بچه او را فرستاده بودند برود، در حالی که پسرش داشت برای آن مزارعدهد و خانهٔ احمقانهای تا پای جان میجنگید که رااز ماهها برای پسگرفتنشان نق زده بود.
پسزدنِ فری و فیلیا سختترین کاری بود که واستور در تمامِ عمرشمعنای انجام داده بود. هر بار که دوباره به او میچسبیدند، عزمش متزلزلدستِ میشد. با این حال، با هر اشکی که میریختند، عزمش دوباره قوت میگرفت.
در حالی که آنهاموجوداتِ را به زینیا میسپرد،بکشند با خود فکر کرد:
من بازماندهای از گذشتهام. بایدآیندهای آیندهای رو براشون تضمین کنمزندگی که ارزشِ زندگی کردن داشته باشه.
الینا از درون احساس میکردسفید دارد میمیرد، اما محکم ایستادروبهرو و پرسید: «واقعاً مجبوری بری؟»
این اولین باری نبود که لیث جانش را به خطر میانداخت، اما اولین باری بودمیمیرد که الینا با دردی جانکاه آگاه بود که شاید او دیگر پیشش برنگردد. حتی دردردی گذشته که سلطنتیها او را برای بازپسگیریِ شهرها فرستاده بودند، عقبنشینی همیشه یک گزینه بود.
علاوه بر این، موجوداتِ انگشتشماری در موگار بودند که میتوانستند لیث را بکشند و او آنقدر باهوشدهد بود که از آنها دوری کند یا فقط با شرایطِ خودش با آنها بجنگد. اما این بار، درتبدیل عوض، قرار بود با یک بیدارشدهای با هستهٔ سفید و یک موجودِ نفرینشده در میدانِ خودشان روبهرو شود.
تا بازیبازماندهای را با قوانینِآیندهای آنها انجام دهد.
الینا آگاه بود که مرگِ لیث به معنای از دست دادنِشود تریون و سولوس نیز هست. روحِ پسرِ ازدسترفتهاش محو میشد، در حالیروحِ که دخترخواندهاش به دستِ دشمن میافتاد و به یک سلاح تبدیل میشد.
لیث پاسخ داد: «مجبورم، مامان. این رو به شماها، به فلوریا، به کامی ودارد به دخترمون بدهکارم. خودتون دیدید ثرود چقدر بیرحمه. بعد از اینکه یورمون رو کشتم، دیگهمیانداخت هرگز دست از سرم برنمیداره. اگه الان از شرش خلاص نشم، دیگه هیچکس جلودارش نمیشه.»
الینا اول او را در آغوش گرفت، بعد سولوس ونفرینشده سپس تریون را. دعایشان کرد و با التماس از آنهادست خواست هر کاری از دستشان برمیآید بکنند تا پیشِ او برگردند.
رااز در حالی که به چشمانِ واستور نگاه میکرد، گفت: «میدونم هیچوقت زیاد با همدرون حرف نزدیم، اما میدونم شما کی هستید.» واستور بیدرنگ طلسمِ سکوت را رویشان اجرا کرد.لیث رااز ادامه داد: «منظورم اینه که واقعاً کی هستید. من بیترا و زورت رو شناختم.»
ارباب دستانش را گره کرد؛ نگران از اینکهمیدانِ لیث چقدر از جنایاتِ واستور را با خانوادهاشمعنای در میان گذاشته باشد، پرسید: «خب که چی؟»
رااز گفت: «فقط میخوام بابتِ تمامِ کارایی که تا الان برای لیث کردید ازتون تشکر کنم ومحکم التماس کنم که ازش محافظت کنید.» ارباب با دهانِ باز به او خیره ماند. رااز ادامه داد: «منبرنگردد پدرشم. قرار بود من ازش محافظت کنم و بهش کمک کنم، اما تو تمامِ زندگیم قضیه برعکس بوده.»
«خواهش میکنم همونطور که من مراقبِ پسرم بودم، شماموجودِ هم مراقبش باشید. همون پدری باشید که اگه یه آدمِمعنای ساده و بیعرضه به دنیا نیومده بودم، میتونستم براش باشم.»
رااز روی زانوهایش افتادباید و با تمامِ وجودکنم به واستور التماس کرد.
ارباب به پشتِ او زد و مجبورش کرد صاف بایستد: «بلند شو، رااز. تو ضعیف بودنمعنای هیچ شرمی نیست، شرم فقط تو تسلیم شدنه. من کارای وحشتناکی کردم چون حاضر نشدم از دنبالپاسخ کردنِ مانوهار و رؤیاهام دست بکشم، اما به لطفِ همون کاراست که الان این قدرت رو دارم.»
رااز گفت: «اگه معنیش این بود که الان میتونم تو میدانِ نبرد همراهِمیکرد پسرم برم، هر کاری میکردم. ترجیح میدادم لیث ازم متنفر بشه و بهلیث خاطرهام لعنت بفرسته تا اینکه وقتی داره به سمتِ مرگش میره، من درمانده باشم.»
واستور پاسخ داد: «تو قضاوت عجله نکن. فقط زمانموجودِ نشون میده کدوممون تصمیمِ درستی گرفتیم. کاری که خواستیمرگِ رو انجام میدم. حالا قوی باش، خانوادههامون بهت نیاز دارن.»
آران و لریا زارزارباید گریه میکردند؛ میترسیدند کهکنم دیگر هرگز برادر/داییشان را نبینند.
لیث گفت:قرار «نگران نباشید،هستهٔ بچهها. من برمیگردم.»
آران هقهقکنان گفت: «درکنم موردِ خاله فلوریا هم همینباشه رو گفتی. خواهش میکنم، نرو.»
«بدونِ جنگ هیچ پیروزیای در کار نیست، فقط شکست وجود داره.»میدانِ لیث دستی به سرش کشید. «تو هفت سال تو صلح زندگی کردیسولوس و من میخوام مطمئن بشم که بقیهٔ عمرت هم تو صلح میگذره.»
لریا با تمامِ توان شلوارش رابراشون کشید و گفت: «مادربزرگ میتونه از همهمونباشه محافظت کنه. با ما بیا به کویر!»
«اگه این کار رو بکنم، اونوقت مادربزرگ مجبور میشه بجنگه و منمبازی همراهش. تو نمیتونی از مشکلاتت فرار کنی، لریا، فقط میتونی باهاشون روبهروپسرِ بشی. وگرنه هر چقدر هم که دور بشی، مثلِ سایهت تعقیبت میکنن.»
رنا و تیستا پیش ازارزشِ اینکه بغلش کنند، کمکش کردندالینا تا از دستِ بچهها رها شود.
خواهرِ بزرگترش او را محکم در آغوش گرفت، سرش را به شانهاش فشرد وشود مثلِ زمانی که لیث نوزاد بود، او را تاب داد و گفت: «خواهش میکنم،ازدسترفتهاش ادای قهرمانها رو درنیار و بهمحضِ اینکه فکر کردی جنگ رو باختین، فرار کن.»
تیستا چیزی نگفت. فقط در سکوتبراشون گریه میکرد و نگاهش را بینِداشته برادرش و بقیهٔ اعضای خانواده میچرخاند.
یکی پس از دیگری، همه از دروازهٔ وارپ که به کاخِ سالارکبازی ختم میشد گذشتند. سپس، وقتی فقط خودش باقی مانده بود، تیستا تونلِ بُعدیازدسترفتهاش را بست و کابلِ مانایی را که انرژیاش را تأمین میکرد، قطع کرد.
لیث پرسید:براشون «چرا اینکنم کار رو کردی؟»
تیستا پاسخ داد: «چون نمیخوام تنهات بذارم و نمیخواستم با پدرمیدانِ و مادرمون بحث کنم. برام مهم نیست که فقط یه بیدارشده باسولوس هستهٔ آبیِ روشنم. من هنوزم یه دیوم و مهمتر از اون، خواهرتم.
«نمیذارم خواهر و برادرام تو اینبراشون جنگ تنها بجنگن.» تیستا، لیث، تریونداشته و بعد سولوس را در آغوش گرفت.
واستور با تکانِ دستش دروازهٔسفید آشوب را پدید آورد وروبهرو گفت: «فکر کنم کارمون تموم شد.»
دروازه به فضای بالایکنم جنگلی که گریفونِ سفید راباشه احاطه کرده بود، باز میشد.
تیستا باخودش حیرت پرسید:عوض «چطور ممکنه؟»
همزمان با اینکه بالور-ققنوس تواناییِ تبارِ قدمهای سایهاشکنم را باطل کرد، کیگان و زورت از سایهٔاحساس لیث بیرون آمدند و کیگان گفت: «بهخاطرِ ماست، بچه.»
ناندی، بیترا، نلیا، ایکوس، سایار، هوشار و تزئوس در سمتِ دیگر بودند وقوانینِ بهعنوانِ فانوسهای بُعدی عمل میکردند. ناندی گفت: «و بهخاطرِ ما. کلِ خانواده برایمحو این کار دوباره دورِ هم جمع شدن. همهمون داوطلب شدیم که اینجا باشیم.»
نلیا، گریفونِ یخبندان، گفت: «گریفونِارزشِ سفید برای ما مثلِ خونهٔ دومهدرون و نمیذاریم بدونِ جنگ سقوط کنه.»
در واقع آکادمی فقط برای واستوربیدارشدهای اهمیتِ زیادی داشت، اما باستانیها نمیتوانستند اینروبهرو را در حضورِ شاهدان به زبان بیاورند.
واستور گفت: «نمیتونستم اینو به زین و بقیه بگم چون قرار بود یهباشه راز بمونه، اما حتی بعد از اینکه گریفونِ طلایی آرایهٔ سلطنتی رو ازبری کار انداخت، درسا ادامه پیدا کرد. دانشآموزا، پروفسورا و حتی کارکنانِ غیرجادویی هنوز اونجان.
«شما رو نمیدونم،بیدارشدهای اما من نمیتونم خانوادهٔنفرینشده ناتنیم رو رها کنم.»
لیث بابراشون تعجب پرسید: «اینوارزشِ از کجا میدونید؟»
ارباب پاسخ داد: «مارت بهم گفت. به گفتهٔ اون، بهنفرینشده رؤسای آکادمی دستور داده شده که تو موقعیتِ خودشون بمونندست و طوری به کارشون ادامه بدن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.»
فالوئل به افق اشاره کرد، جایی که نقطهایکنم طلایی پدیدار شده بود و بهسرعت نزدیک میشد، ومیکرد گفت: «وراجی بسه! شروع کنید به آماده کردنِ طلسمهاتون!»
گریفونِ طلایی میتوانست انرژیِ جهانِ فراوان را چنان از جنگلِروبهرو بیدارشده بمکد که گویی مالِ خودش است و از جوهرِسولوس موگار برای تأمینِ سوختِ هستهٔ نیروی آکادمیِ گمشده استفاده کند.
تیستا به هیئتِ دیوِ سرخِ خود دگردیسی کرد و دهانِ منادیون را که با بهترینمیمیرد طلسمهایش آمیخته بود، پوشید. فالوئل دستانِ منادیون را به دست کرد و با استفاده ازدردی انرژیِ جهان آرایهٔ وارپی پدید آورد که به اعضای شورا اجازه میداد به آنها بپیوندند.