چپتر 1901: نفرِ سوم مزاحم است (بخشِ ۳)
0لیث گفت: «مهم اینه که اشتباهاتت رونگاه شناختی. حالا سؤال اینه که فکر میکنیآهی میتونی بهخاطر بابا به ترسهات غلبه کنی؟»
تریون جواب داد: «مجبورم. همینقدر به بابااونجا بدهکارم. خسته شدم از بس مایهٔ ننگِ خانوادهخیره بودم. اونا به یک اورپالِ دوم نیاز ندارن.»
سولوس حرفشنسیمِ را اصلاحعشقِ کرد: «ملن.»
تریون گفت: «درسته. شامِ خوبی داشتهمیراث باشید.» و در سایهٔ لیث ناپدیدکشته شد، اما حالوهوا تا مدتی گرفته ماند.
سپس، نسیمِ آرامِ شب و عشقِ سولوس بهملتمسانهٔ شیرینیجات بر نگرانیهایش غلبه کرد و او دوباره بهامشب ترولی گرسنه تبدیل شد که تمامِ کلوچهها را میبلعید.
هر سه در ساحل قدم زدند، در حالی که سولوسنگاه میان لیث و کامیلا راه میرفت. او از گرفتن دستامشب دیگر لیث خودداری کرد تا اعتمادبهنفسش را در رابطهشان نشان دهد.
سولوس با پای خود شنهایشیرینیجات جلوی برج را جابهجا کردتبدیل و گفت: «فکر کنم وقت خداحافظیه.»
کامیلا دست تکان داد: «دو روزمیراث دیگه میبینمت.» او پس از چنینکشته روز خستهکنندهای مشتاق اندکی خلوت بود.
لیث پرسید: «هنوز کابوس میبینی؟»
سولوس با چهرهای گرفته گفت: «آره. از شب بدم میآد. زمانیه که باتولهسگی ارواحی که این برج رو تسخیر کردن تنها میشم. این برج بخشی ازپشیمان میراث مادرمه، اما جایی هم هست که دوستانم توش کشته شدن. خوابیدن اونجا ترسناکه.»
کامیلا با دیدن نگاه ملتمسانهٔ سولوس که مانندترولی تولهسگی بیپناه به او خیره شده بود، آهیزدند کشید و گفت: «میخوای امشب پیش ما بمونی؟»
سولوس فوراً گفت: «آره!» وبخشی قبل از اینکه کامیلا پشیماندوستانم شود، به داخل خانه دوید.
سولوس پیژامهای گشاد به تن کرد و پس از شببخیر گفتن به اتاق مهمان رفت.کشید اما کمتر از یک ساعت بعد، درِ اتاق خواب باز شد و سولوس در حالت خوابگردیگفتن و با چشمانی اشکبار پاورچینپاورچین به تخت آنها آمد و درست میان لیث و کامیلا خزید!
کامیلا در پیوندتوش ذهنی با وحشتخوابیدن پرسید: «اینجا چه خبره؟!»
لیث پاسخ داد: «منمعشقِ نمیدونم، تا حالا همچینترولی چیزی پیش نیومده بود.»
اما بر خلاف تصور کامیلا، سولوس به جای لیث، به سمت کامیلا چرخیدشدن و او را محکم در آغوش گرفت. صورتش را در سینهٔ کامیلا پنهان کردمیخوای و با قطره اشکی که از گونهاش فرو میچکید، زیر لب زمزمه کرد: «مامان...»
خشم کامیلا مانند حبابی ترکید. با مهربانینگاه دست در موهای سولوس کشید و زمزمه کرد:کشید «هیسسس... مامان اینجاست. فقط یک خواب بد بود.»
سولوس آرام گرفت و به خوابی عمیق فرو رفت.دیدن در رویایش به دوران کودکی برگشته بود، زمانی کهکشید در پنجسالگی کابوس میدید و به تخت والدینش میرفت.
پدرش ثرین به او گفته بود: «الفین،دوباره تو دیگه دختر بزرگی شدی، پنج سالت شده.قدم مامان و بابا میخواستن همدیگه رو بغل کنن.»
الفین با چشمان درشتش التماس کرده بود: «شماجایی میتونید من رو هم بغل کنید!» در حالیترسناکه که منادیون با عجله پشت سرش لباس میپوشید.
ثرین نفس عمیقی کشیده بود و به خدایان بد و بیراهبیپناه میگفت که چرا کودکان متوجه موقعیت نمیشوند. ثرین با خنده گفته بود:پشیمان «الفین، وقتی دو تا آدمبزرگ همدیگه رو بغل میکنن، باید تنها باشن!»