چپتر 2083: مشکلاتِ بیدارشدگان (بخشِ ۱)
0تایریس گفت: «ایلزا بچهٔ خوبیه و نگهبانِ خوبیه. برای همین بعد از اینکهاتاق تا سرِ حدِ مرگ کتکش زدم، بهش اجازه دادم انتخاب کنه؛ یا باببخشید شوراش بمیره، یا بیفته به پام و گورش رو از سرِ راهم گم کنه.»
لبخندِ درخشانِ تایریس نه با نورِ سردِ چشمانِ نقرهایاش همخوانی داشت و نه با فورانِانسان قدرتِ خامی که با هر تپشِ قلبش باعث میشد عضلاتش متورم شوند و استخوانهایش تقتقخشمگینِ صدا کنند. خشمِ تایریس با خشمِ سالارک فرق داشت، اما بههیچوجه کمتر از آن نبود.
درست همانطور که نگهبانِ ققنوس خورشید را تاریک کردهپشتِ بود، این نورِ نگهبانِ گریفون بود که نامردگان راکافی موقتاً به زندگی برگرداند و مسخشدگان را فراری داد.
لیث پرسید:نگاهِ «نمایندگانِ شورایانداخت ورندی مردن؟»
تایریس با خندهای دیوانهوار جواب داد: «فقط اوناآرام نه. هر کی رو که حتی یه ذره دخالتآنکه داشت کشتم و خونههاشون رو با خاک یکسان کردم.»
جیرنی گفت: «این یعنی ورندیپشتِ تا وقتی که خلأِ قدرتنمیفهمم پر بشه، دورانِ پرالتهابی رو میگذرونه؟»
مادرِ تمامِ گریفونها چنان نگاهِ غضبناکی به جیرنی انداخت کهپناه باعث شد او با احترام پشتِ سرِ لیث پناه بگیردکند و گفت: «احتمالاً، ولی نمیفهمم این چه ربطی به من داره.»
نگاهِ یک نگهبانِ خشمگین کافیاحترام بود تا یک انسان حسولی کند استخوانهایش دارند ذوب میشوند.
بقیهٔ اعضای گاردِ شوالیهها یا از حالبودند رفته بودند یا برای آرام کردنِ خدایانِدعا خشمگینِ حاضر در اتاق، به دعا افتاده بودند.
تایریس پیش از آنکه پوشهٔ ضخیمی را به جیرنی بدهد، لباسش را از تکههایکافی اعضای بدن پاک کرد و گفت: «ببخشید، نمیخواستم همهتون رو بترسونم. این تمامِ چیزیهکردنِ که دنبالش بودی، کامل با تاریخ، اسم و آدرسِ همهٔ کسایی که دخالت داشتن.
«این رو عذرخواهیِ من در نظر بگیر. در ضمن، خیلی ممنون میشماحتمالاً اگه امروز بذاری بازپرس یهوال زودتر بره خونه. امروز خیلی بهش سخت گذشتهاعضای و احتمالاً میخواد این خبرِ خوب رو با بقیهٔ خانوادهاش در میون بذاره.
«اگه اونا خبرِغضبناکی بچه رو از اینترلینکپناه بشنون، خیلی ناراحت میشم.»
غریزهٔ بقای جیرنی به او میگفت هر جوابی جز «بله» ممکن است رویدادهای در سطحِ انقراضیپیش را رقم بزند که لیگین برای جلوگیری از آنها آنهمه تلاش کرده بود. او گفت: «البته.بودی من اینجا میمونم و مطمئن میشم که حداقل تا چند ساعتِ آینده قرنطینهٔ اطلاعاتی حفظ بشه.»
تایریس گفت: «عالی میشه. خدانگهدار.» و همهبگیرد را به کویر وارپ کرد و فقطکافی جیرنی، گارد و مظنونان را جا گذاشت.
سه نگهبان زوج را به سالنِ غذاخوریِ سالارک بردند؛ جاییپناه که تمامِ خانوادهٔ ورهن را دورِ هم جمع کردند تاکند مجبور نشوند خبر را بیش از یک بار تکرار کنند.
تیستا هم در میدانِ نبرد بود و در کنارِاحتمالاً بودیا، فلوریا و سپاهِ بیدارشدگانی که خودش آموزش دادهدارند بود، برای کنترلِ بخشِ دیگری از منطقهٔ نسترار میجنگید.
طلسمِ بُعدی دیوِ جوانی با هستهٔ آبیِ روشن را با یک اژدهای طلاییِاتاق باستانی جابهجا کرد. لیگین بهطورِ تصادفی یکی از نخستینهایش را انتخاب کرده بود تانمیخواستم جای او را بگیرد و مطمئن شود که غیبتِ تیستا تأثیری روی جنگ نمیگذارد.
جانورِ الهی از اینکه سرش بیکلاه مانده و دورهمیِ خانوادگی را از دست داده بود، بهشدت عصبانی بود.ذوب او خشمش را بر سرِ نیروهای ثرود خالی کرد و پیش از آنکه چند تن از ژنرالهای ثرودآنکه برای برابر کردنِ میدانِ نبرد سر برسند، صدها نفر را کشت؛ هرچند آنها هم یک دقیقه بعد مردند.
اما اینتمامِ داستانی استچنان برای روزی دیگر.
در کاخِ سالارک، همه یا از شنیدنِ خبرِبگیرد بچه غرق در شادی بودند یا آنقدر شوکهانسان شده بودند که نمیتوانستند هیچ واکنشی نشان دهند.
الینا جزوِ گروهِ اول بود و دربودند حالی که بیوقفه از خوشحالی نیمهخندان و نیمهگریانافتاده بود، گفت: «این خبرِ فوقالعادهایه! کِی اتفاق افتاد؟»
سالارک جواب داد:انداخت «همون شبِ اولیپناه که کامیلا رسید اینجا.»
«به این زودی؟»
نگهبان گفت: «آره، برای همین زرهِ پرِ خلأ رو بهش دادم و مطمئن شدمخشمگین تو مدتِ اقامتش تو کویر، حسابی ازش مراقبت بشه. همون لحظهای که حس کردمآرام یه قطره از خونم تو بدنش طنینانداز شده، اون دیگه عضوی از خانوادهم بود.»
کامیلا پرسید: «برای همینه که تورفته عروسیِ دوم اونهمه ققنوس سمتِ من بودن؟»اتاق و سالارک در جواب سر تکان داد.
الینا اول سالارک را در آغوش گرفت و میانِ اشکهایش از او تشکرخشمگین کرد، و بعد به سمتِ کامیلا رفت که هنوز سرِ جایش خشکش زدهبودند بود. «این که خبرِ فوقالعادهتریه. یعنی ما تقریباً تو یه زمان زایمان میکنیم.
«من میتونم تو این مسیرنگاهِ کمکت کنم و سختترین بخشهاپناه رو با هم پشت سر میذاریم.»
کامیلا که حالا بیشترانداخت ترسیده بود تا خوشحال،بگیرد گفت: «ممنون، فکر کنم.»
پس از فروکش کردنِ شور و شوقِ اولیه، ترسهای خودش و لیثحاضر روی دوشش سنگینی میکرد. لیث هنوز او را در آغوش داشت، اما ازکرد وقتی پادشاهیِ گریفون را ترک کرده بودند، دیگر کلمهای به زبان نیاورده بود.
رااز شانههای لیث را گرفت و مجبورش کرد برگردد و کامیلا را رهاخشمگین کند. بعد او را در آغوش گرفت و گفت: «تبریک میگم، پسرم. پدر شدنآرام ترسناکترین و شگفتانگیزترین تجربهایه که یه مرد میتونه آرزوشو داشته باشه. چرا اینقدر ساکتی؟»
لیث احساسِ ضعف میکرد و برایغضبناکی اینکه روی زمین نیفتد به تمامِ ارادهاشولی نیاز داشت. گفت: «فکر کنم باید بشینم.»
سالارک گفت: «متأسفم، پَرَک، همهاش تقصیرِ منه. بینِ خشمم از حمله به جانِ بچه و خوشحالیانسان از اینکه بالاخره میتونم این خبر رو باهات در میون بذارم، به این فکر نکردم که شایداتاق به کمی زمان نیاز داشته باشی تا با همسرت تنها باشی و این موضوع رو هضم کنی.
«شما دو تا وقتتون رو بگیرید و دربارهٔ هر چیزی که به ذهنتون میرسهدعا حرف بزنید. ما اینجاییم تا اگه چیزی لازم داشتید کمکتون کنیم. در ضمن، قرارههمهتون با همهٔ دوستاتون، بچههای من و بچههای لیگین یه مهمونی بگیرم تا جشن بگیریم.»
کامیلا با شنیدنِ ایناحترام حرفها از افکارش بیرون پریدولی و گفت: «صبر کن، چی؟»
اما سالارک سریعتر بود و لیث و کامیلا را به اتاقشان وارپ کرد ونمیفهمم سولوسِ پریشان را جا گذاشت. او هم جزوِ کسانی بود که خشکشان زده بودحال و چند دقیقهای طول میکشید تا به خودش بیاید و از انگشترش بیرون برود.
بهمحضِ اینکه اتاق خالی شد، الینا گفت: «برای مهمونی گرفتن یکمنمیفهمم زود نیست؟ بارداریِ اول از همه خطرناکتره. نمیخوام نفوسِ بد بزنم، اماگاردِ اگه بعد از اینهمه ماجرا کامیلا بچهاش رو از دست بده چی؟
«بهتر نیست حداقل سهشوالیهها ماه صبر کنیم تاآرام بهش امیدِ واهی ندیم؟»
تایریس گفت: «اگه داشتیم دربارهٔ یه بچهٔ انسان حرف میزدیم،نمیفهمم این نگرانیِ بهجایی بود. جانورِ الهی فرق داره. برای کسانی کهاعضای از خونِ ما هستن چیزی به اسمِ سقطِ جنین وجود نداره.»
رااز احساس کرد بارِ سنگینی از روی سینهاش برداشته شد. «اینبگیرد خیلی خیالم رو راحت کرد. راستی، حالا که همهچیز رو دربارهٔذوب بچهٔ ما میدونستی، میتونی بهمون بگی بچهٔ لیث پسره یا دختر؟»
«یه...»
در همین حین، در اقامتگاهشان،حال این زوج در تلاش بودند تاخشمگینِ این افشاگریِ اخیر را هضم کنند.
لیث نمیتوانست از خیره شدن به کامیلا دست بردارد، گویی اوربطی موجودی ناشناخته است. از این رو مجبور شد کورکورانه به عقبگاردِ برود تا تخت را پیدا کند و خودش را روی آن بیندازد.
در حالی که از نرمیِ تشک و آرایههای قدرتمندی که کاخبگیرد را احاطه کرده بودند و روی هم رفته اعصابش را آرام میکردندمیشوند لذت میبرد، گفت: «ما الان در امانیم. اینجا هیچ تهدیدی وجود نداره.»
سپس به نفسنفس زدنانداخت افتاد و بیاختیار میانِبگیرد چهار بدنش تغییرِ شکل میداد.
کامیلا صورتش را در دستانش گرفت و او را در چهرهٔخشمگینِ دِرِک مککوی متوقف کرد. «میدونم که این ترسناکه، عزیزم، اما نیازتکههای دارم که باهام حرف بزنی. من نمیتونم تنهایی از پسش بربیام.»
«من هیچوقت نگفتم که قرار نیست کمکت کنم. فقط زمانبندیش ازربطی این بدتر نمیشد.» میانِ جنگ و شنیدنِ صدای قدیمیِ زمینیاش، لیثگاردِ مدام تصاویری گذرا از زندگیِ کودکیاش در هر دو سیاره میدید.