چپتر 2381: فصل 2381
0جادون لارک گفت: «تبریک میگم، رنا. تبریک میگم، الینا. پدر خیلی دوستگرفت داشت آران و لریا رو ببینه. اون همیشه عاشقِ جادو بود وبلوند دیدنِ چنین جوونهای بااستعدادی باعث میشد مونوکلش اونقدر بپره بیرون که بشکنه.»
آران تعظیمِ عمیقی به او کرد و گفت: «ممنون، کنت لارک.» آرانقهرمانِ متوجه نمیشد چرا با وجودِ اینکه حاکمِ شهرستانِ لوستریا و دوستِ عزیزِداره خانواده از او تعریف کرده بود، همه اینقدر غمگین به نظر میرسند.
کلیا لارک گفت: «بهم بگو،تاج لریا. آران هم تو این سنریسا مثلِ دایی لیثش یه وروجکِ کوچولوئه؟»
لریا با خشم گفت: «دایی لیث وروجک نیست! اونمیکرد قهرمانِ منه، در حالی که آران...» میخواست حرفِ بدیزین بزند که متوجه شد همه به او خیره شدهاند.
«هنوز از خیلی جهات کموکاست داره. یه وروجکه،زنانهای اونم یه وروجکِ کوتوله.» با دستش نشان داداینجا که چطور، حتی با اختلافی ناچیز، خودش قدبلندتر است.
آران میخواست تشر بزند که لریا با سر به کناری اشاره کرد.قهرمانِ آران متوجه شد و فقط به او تعظیم کرد. آنها رقبای سرسختی بودند،وروجکه اما هیچکدامشان هرگز به کسی جز خودشان اجازه نمیدادند پشتسرِ دیگری بد بگوید.
زینیا گفت: «دوک، بابتِ کاری که برای زوگارسعی کردید ممنونم. ناسپاسیِ تاج داشت دیوانهام میکرد.» سعیزین کرد تعظیمِ زنانهای بکند، اما ریسا جلویش را گرفت.
«خواهش میکنم، زین، ما اینجا همه دوستیم. نیازی به تشکر نیست.» پوستِ سبزِ روشنِجلویش درایادِ بلوند، با لباسِ طلاییرنگی که مثلِ دستکش روی انحناهای نرمِ بدنش نشسته بود،لباسِ بیشتر به چشم میآمد. «کامی، اگه کسی اذیتت کرد، فوراً به من خبر بده.»
کامیلا از صمیمیتِناسپاسیِ ریسا مات و مبهوتسعی مانده بود: «زین؟ کامی؟»
چشمانِ جیرنی لبریز از عطشِلیثش خون بود: «لطفاً اول به مننیست خبر بده. کلی استرسِ تلنبارشده دارم.»
«اینقدر دلت برای کار تنگ شده یا تدارکاتِ عروسی استرسزاست؟»بکند کامیلا میترسید مرگِ فلوریا هنوز روی دوشِ خانوادهٔ ارناس سنگینیتشکر کند، اما اشاره به او فقط شبشان را خراب میکرد.
جیرنی به نامزدِ کویلا کهممنونم شانه بالا میانداخت نگاه کردسعی و غرید: «نه. فقط موروک.»
«دیگه ازت نمیترسم، دیو. کویلا منو دوست داره!»زنانهای لبخندِ احمقانهٔ روی صورتش و شادیِ کودکانهاش باعثاینجا شد کویلا ریزریز بخندد و شانههای جیرنی پایین بیفتد.
زینیا موضوع را عوض کرد و جیرنی را از شکستوروجک نجات داد: «ریسا خیلی کمکم کرد تا با موقعیتِ جدیدمشدهاند سازگار بشم و وقتی دربارهٔ اسمهای مستعارمون شنید، عاشقشون شد.»
ریسا سرش را کمی برای کامیلادیوانهام تکان داد و او را بیشتر خجالتزدهگرفت کرد: «اگه اذیتت میکنه، فقط بهم بگو.»
خدایان، اون دوستِ صمیمیِ زینه، مارث دوستِ صمیمیِ زوگار و لیثه،زنانهای و بچههامون هم احتمالاً با هم بزرگ میشن. هیچ راهی ندارمتشکر دستِ رد به سینهاش بزنم و یه آدمِ عوضی به نظر نرسم.
اما در واقعیت گفت: «اصلاً اذیتی نداره. روی کمکتبکند حساب میکنم، ریسا. اگه نصفِ چیزایی که زین دربارهٔنیازی دربار بهم گفته راست باشه، حسابی بهش نیاز پیدا میکنم.»
زنِ اشرافزادهای که روبهروی کامیلا ایستاده بود، آبشاری از موهای بلندِنیست بلوند و چشمانی به رنگِ آبیِ آسمانی داشت: «خوشحالم که بالاخرهجهات فرصتی پیش اومد تا باهاتون آشنا بشم. من مارکیز برینجا دیستار هستم.»
لباسِ مجلسیاش گشاد بود تا شکمِ برآمدهاش راسعی بهراحتی در خود جای دهد. او یکی اززین معدود مهمانانی بود که صندلیاش را نگه داشته بود.
کامیلا با او دست داد وناسپاسیِ گفت: «باعثِ افتخارِ منه. لیث دربارهٔبکند شما و مادرتون خیلی بهم گفته.»
برینجا رو به لیث کرددیوانهام و چشمانش سرد شد: «خوشحالمریسا که اینو میشنوم. راجع به قولمون...»
لیث در دل فرارِ اورپال در جریانِکوچولوئه نابودیِ گریفونِ طلایی را لعنت کرد وحالی صدایش به غرشِ بمی تبدیل شد: «فراموش نکردم.»
برینجا دوباره سراپا لبخند شد ودیوانهام به کامیلا نگاه کرد: «عالیه. منجلویش چند ماهِ دیگه وضعحمل میکنم. شما چطور؟»
«الیزیا باید یکی دوکردید ماه بعد از تولدِدیوانهام لیث به دنیا بیاد.»
برینجا با حسرت آهی کشید و گفت: «اسمش رو هم کهجلویش انتخاب کردید. خب، امیدوارم بچههامون هم دوستای خوبی بشن. اگه یهروشنِ وقت به پرستارِ بچه نیاز داشتید، من و ریسا میتونیم کمکتون کنیم.»
کامیلا ریز خندید و گفت: «ممنون از پیشنهادتون، ولی همین الانشنیست هم کلی آدم داریم. بین مادربزرگ، پدربزرگ و همهٔ فامیلای لیث،جهات میتونم یه تورنمنت راه بندازم و پرستاری از بچه رو بذارم جایزهش.»
برینجا ابرو بالا انداختناسپاسیِ و پرسید: «وقتی میگی مادربزرگ،زنانهای منظورت ارباب سالارکه یا الینا؟»
کامیلا شجرهنامهٔ عجیبوغریبشان را توضیحممنونم داد: «سالارک. پدربزرگ هم لیگینهسعی و فامیلا هم نوادگانشون هستن.»
برینجا با نیشِ باز گفت: «پس امیدوارم بتونم برای نگهداری از بچهٔگرفت خودم هم روشون حساب کنم. امنیتِ واقعی چیزِ کمیابیه و اگه بچههامون حتیلباسِ یه ذره استعدادِ جادویی داشته باشن، میتونن از همچین مربیهای قدرتمندی استفاده کنن.»
ریسا گفت: «منم همینطور! مانوهارِلیثش دوم خیلی دردسر داره. یهوروجک کم وقتِ آزاد به دردم میخوره.»
مارت در حالی که دستش را از موهاسعی تا چانهاش میکشید، نالید: «خواهش میکنم، بهش بگیدزین دیرال. هروقت اسمِ دومش رو میشنوم مورمورم میشه.»
وقتی مدیرِ گریفونِ سفید ماجرای تلاشهای مانوهارِ دوم برای فرار اززنانهای مهدکودک با استفاده از تواناییهای تبارش را برای همه تعریف میکرد وپوستِ آنها را میخنداند، زینیا بیاختیار احساس کرد از جمع طرد شده است.
«من هیچوقت نه گهوارهای دیدم و نه قراره هیچوقت همچین دردسرایی نصیبم بشه.خواهش وقتی بینایی و آزادیم رو پس گرفتم که دیگه خیلی دیر شده بود.طلاییرنگی بهترین کاری که میتونم بکنم اینه که خالهٔ خوبی باشم و پیشِ کامی بمونم.»
مشتش را گره کرد اماکاری همچنان لبخند زد تا اینناسپاسیِ لحظه را برای بقیه خراب نکند.
بارون ویالون با قدرت دستِ او را فشرد وبکند گفت: «لیث، بابتِ دولورین ازت ممنونم. تمامِ خانوادهم مثلِ پسرِتشکر خودشون دوستش دارن و جونِ من رو هم نجات داد!»
لیث پرسید: «واقعاً؟»
ویالون سر تکان داد: «واقعاً. تو یکی از لشکرکشیها بهمنه شمال، گردانِ من مغلوبِ فراموششدگانِ ثرود شد. خوشبختانه به نصیحتتکموکاست گوش کردم و دولورین رو تو آویزِ بُعدیم نگه داشته بودم.»
«وقتی دستورِ عقبنشینی رو گرفتیم، آوردمش بیرون، تاکردید جایی که میتونستم آدم سوارش کردم و بعدبکند مثلِ باد فرار کردم. کارتهای تشکرِ همرزمهام هم پیشمه.»
ویالون چند نامه به لیث داد کهسعی هر کدام را یکی از سربازانی که بارونزین نجاتشان داده بود و خانوادههایشان امضا کرده بودند.
«خوشحالم که تونستم—»
شنواییِ تقویتشدهٔ لیث چند کلمهٔممنونم چنان زهرآگین را به دامسعی انداخت که حرفش را نیمهکاره گذاشت.
دوشسی که بینشِ مرگ نشان میداد با سری که در دستانِ لیث خُرد میشودمیکنم جان میدهد، گفت: «باورتون میشه؟ اینهمه مدت مجبور بودیم اون زنِ گریفونِ دیوانه رو تحملانحناهای کنیم و حالا برای خلاص شدن از دستش باید یه مارمولکِ کتشلواری رو تحمل کنیم.»
مارکیای که در شعلههای مبدأ میسوخت، آهی کشید: «متأسفانه بله.وروجک یعنی، میتونم با تاوان دادن و بخشیدنِ یه پیمانشکن کنارشدهاند بیام. شرِ ضروری و اینجور چیزا. اما اون زن؟ واقعاً بیشرمه.»
«یعنی، یه پیمانشکنِ دیگه اونقدر تشنهٔ قدرته که حاضر شدهبکند با اون موجود بخوابه و بچهش رو باردار بشه. خاندانِ سلطنتیپوستِ چطور تونستن اون رو هم ببخشن؟ این دیگه تو کَتَم نمیره.»
دوشسِ اعظمی که از رودههای خودش آویزان بود، گفت: «شایدسعی معاملهشون یکجا بوده. میدونید که، جانور و اسباببازیِ جویدنیش رودوستیم با هم قبول کردن. شاید هم تصمیمِ خیلی بدی نباشه.»
دوشس با چهرهایناسپاسیِ منزجر گفت: «چطورمیکرد میتونید همچین حرفی بزنید؟»
دوشسِ اعظم شانه بالا انداخت: «شاید رام کردن و قلاده انداختن بهقهرمانِ اون دورگهٔ کوچولو راحتتر از پدرش باشه. هر چی باشه، حتی سگهایداره شکاریِ هار هم وقتی بتونید به جونِ دشمناتون بندازیدشون، به درد میخورن.»
او زیرِ خندهٔ بلندی زد که خیلیمیکرد زود همتایانش نیز با او همراهی کردندخواهش و به همان سرعت هم قطع شد.