چپتر 2508: فصل 2508
0گلموس در مواجهه با موجودی از نورِ ناب، بهسختی فرصت کرد متوجهاصلاً شود که پادشاه اول واقعاً بیش از دو چشم دارد، تا اینکهعمل غریزهٔ بقایش او را واداشت بدونِ نگاه کردن به پشتِ سر فرار کند.
در آن زمان، والرون بهتازگی به هستهٔ سفید رسیده بود، در حالی که گلموس ازحواسِ قبل هزاران سال سن داشت. تایرانت پیش از آن با جانورانِ امپراطورِ باستانی با هستهٔجورِ بنفشِ روشن که بسیار بزرگتر از او بودند جنگیده و گاهی آنها را کشته بود.
گلموس در دورانِ زندگیاش با چند جانورِ الهی نیز روبهرو شدهچشمِ و همیشه زنده مانده بود. با این حال، وقتی پادشاه اولچرا تمامِ قدرتِ خود را رها کرد، تایرانت پا به فرار گذاشت.
اینکه والرون بهسختی ۳۰ سال داشت، ذرهای از ترسی که بر پاهایمیآمد گلموس چیره شده بود کم نکرد. عطشِ خونِ والرون حتی گلموس رادیگری هدف نگرفته بود، اما او میدانست اگر آنجا بماند، مرگ به سراغش میآید.
تنها پس از اینکه دهها کیلومتر بینشان فاصله انداخت،دیدنِ گلموس آنقدر احساسِ امنیت کرد که بایستد و قسم بخوردخبر دیگر هرگز به موجودِ ترسناکی به نامِ والرون نزدیک نمیشود.
تایرانت هروقت این داستان را تعریف میکرد، روی این موضوع تأکید میکرد کهبررسی حتی حضور در کنارِ آن پادشاه چقدر دردناک بود. اینکه چطور نتوانسته بود چشمِخبر روح را بررسی کند، چون حواسِ عرفانیاش تنها با دیدنِ والرون به درد میآمد.
گلموس اصلاً نمیدانست چرا آنطور وحشت کرده بود، چراچطور که پادشاه اول از حضورش خبر نداشت، با این حالمیآمد یقین داشت که اگر جورِ دیگری عمل میکرد، حتماً میمرد.
من که گلموس نیستم وروح اون چیز هم والرون نیست.دیدنِ پس چرا همچین حسی دارم؟
اریون در حالی کهروح بدنش از وحشت میلرزید،عرفانیاش این فکر از ذهنش گذشت.
فومور هرگز نامِ ترسِ تیامات را نشنیده بود و خبرنتوانسته نداشت که وقتی این توانایی فعال شود، کشیدنِ انرژیِ جهاناصلاً با بالهایش، مانای لیث را هم مستقیم به داخلِ بدنش میکشد.
اریون گونهٔ خودش را گاز گرفت تا در برابرِ میل به فرار مقاومت کند؛ درستحواسِ همانطور که خدایش حدود هزار سالِ پیش فرار کرده بود. او از هر دو چشمِجورِ سرخ و سیاهش استفاده کرد تا از موجِ خروشانِ کسوفِ نهایی جانِ سالم به در ببرد.
آخه چراچطور تا الانچشمِ فرار نکرده؟
لیث در دل ناسزا گفت.
سولوس از داخلِ جیبِ تونیکِ فومور،کنارِ که در جریانِ اولین برخوردشان بهروح درونش خزیده بود، جواب داد: «نمیدونم.»
او دلیلِ زنده ماندنِ اریون بود و نگذاشته بود ارتشش بهچشمِ زغال تبدیل شود. سولوس کسی بود که داشت کسوفِ نهایی راچرا اجرا میکرد و قدرتش را طوری تنظیم کرده بود که کشنده نباشد.
کشتنِ فومور و بقیهٔ متحدانش آسان بود. بخشِ سختِ ماجرا ایندرد بود که بگذارند بدونِ جلبِ توجه فرار کند. اگر اریون تنها بازماندهجورِ میبود، هیچ راهِ باورپذیری برای زنده بیرون آمدن از آن محاصره نداشت.
بقیهٔ هیولاها فقط به این دلیل هنوز نفسعرفانیاش میکشیدند که لیث میخواست خودشان را «فدا» کنندوحشت تا فرصتِ لازم را برای فرارِ رهبرشان فراهم کنند.
«حرارت روروی یه کمتأکید ببر بالا.»
«فهمیدم.»
لیث دستانِ منادیون را با دستکشهای زرهِ خلأگرد همجوشیعرفانیاش کرد و از آنها برای بازیابیِ انرژیِ جهان وکرده بههمراهِ آن، جادوی عنصری و شعلههای عرفانیِ دیوهایش بهره برد.
تیامات آرام پایین آمد. بدنش در تاریکی پوشیده شده بود و صاعقههایی را از زمین ووحشت آسمان پدید میآورد. فومور از بالهایش استفاده کرد تا انرژیِ جهانی را که سوختِ میولنیر راحسی تأمین میکرد تخلیه کند، اما برای اولین بار در زندگیاش، موگار در برابرِ کششِ او مقاومت کرد.
او سپس از چشمانِ زرد و نارنجیاش استفاده کرد تا همانطور کهروح گلموس به او آموخته بود، بر طلسم تسلط یابد، اما طوفان فرمانش راکرده نادیده گرفت و او و نیروهایش را مانندِ بهمن زیرِ پا له کرد.
هیولاها در حالی که تشنج کرده بودند رویدردناک زمین افتادند و دیوها بیرحمانه با فلزِ سردعرفانیاش و شعلههای سوزانِ خلأ آنها را از پا درآوردند.
دستانِ منادیون بالهای فومور را دفعبررسی کرد و چیرگیِ سولوس به کمکِ چیرگیِاصلاً لیث آمد تا چشمانِ اریون بیاثر شود.
وقتی تعدادِ هیولاهای بازمانده بهطرزِ خطرناکی کم شد، سولوس گفت: «میدونم بهت گفتم یهچرا کم حرارت رو ببر بالا و میفهمم که از این نقشِ اربابِ تاریکِ لیث بودنتچیز لذت میبری، ولی اگه میخوای این یارو فرصت رو بقاپه، باید بهش یه شانسی بدی.»
لیث جواب داد:موضوع «اگه خیلی آسونشکنارِ کنم، بو میبره.»
«اگه ازروی این سختترشتأکید کنی، درجا میمیره!»
«چشم مامان!» میولنیر را باطلروح کرد و شمشیر به دست،دیدنِ ظاهراً برای ضربهٔ کشنده آماده شد.
لیث گفت: «واقعاً در برابرِ جادو مقاومی. بذار ببینیمدیدنِ گونهٔ شما در برابرِ آدامانت چطور دوام میاره.» حرفهای لیثخبر و ناپدیدشدنِ ناگهانیِ ترسِ تیامات، اریون را از گیجی درآورد.
به آویزهای بُعدی نگاهتأکید کرد که پس از مرگِچطور صاحبانشان روی زمین افتاده بودند.
پر از غذایی بودند که مردمش برای زندهماندن نیاز داشتند. بدونِچشمِ آنها، مأموریت شکست میخورد و آذوقهٔ اعضای کلونی پیش از رسیدنچرا به چشمهٔ مانای دیگری که بتواند وضعیتشان را تثبیت کند، تمام میشد.
اریون با خود فکر کرد: «لعنت به من و این غرورم. کی اهمیت میده اینچرا یارو چطور هفتتا چشم گیر آورده؟ حتی اگه بکشمش، تایفوس یا اکیدنا برنمیگردن. در عوضچیز اگه اون منو بکشه، فداکاریِ شرافتمندانهٔ رفقام به باد میره و مردمم از گشنگی میمیرن!»
اریون تا جایی که میتوانست انرژیِ جهان را به درون کشید و این بارچرا لیث جلویش را نگرفت. فومور به شانسش شک نکرد و انرژیِ انباشته را در قالبِچیز موجِ شوکِ آبیرنگی رها کرد که لیث را به یادِ جزر و مدِ شوم میانداخت.
لیث گفت: «تلاشِ خوبی بود.» با یک دست با جادوینتوانسته روح گلوی اریون را فشرد و با دستِ دیگر چیرگیاشاصلاً را با دستانِ منادیون ترکیب کرد تا انفجار را سرکوب کند.
فومور قطرهقطرهٔ مانای باقیماندهاش را چلاند تا دردردناک نبرد پیروز شود و ستونی از یخ ازعرفانیاش چشمِ آبیاش رها کرد که لیث را منجمد کرد.
اریون با خود گفت: «میدونستم! اژدهایان در برابرِ سرما ضعیفان.»دیدنِ با گسترشِ موجِ شوکِ عنصرِ آب، تیامات به عقب پرتاب شدنداشت و انرژیِ دیوهایی که نیروهای اریون را قتلعام میکردند، پراکنده شد.
رهبرِ گابلینها در حالی که مانعی قوی پدید میآورد، گفت: «تا بهاصلاً خودش نیومده فرار کنید.» در همین حین، تراوگنها نیروی زندگیِ فراوانشان راعمل با هاتیها به اشتراک گذاشتند تا قدرتِ بازماندگانِ گله را بازیابی کنند.
تراوگنها با شش دستشان بهسرعت آویزهای بُعدی را جمع کرده و همه رابررسی داخلِ یکی دیگر گذاشته بودند تا حملشان آسانتر شود. گفتند: «ما گذشتهایم. نگرانِ آیندهخبر باشید. هیچ امیدی به پیروزی نیست، اما معنیش این هم نیست که شکست خوردیم.
«کاری رو که باید، بکنید و زنده از اینجاچطور برید بیرون. ما انسانها رو مشغول نگه میداریم. تادرد وقتی یکی از ما نفس میکشه، وقت نمیکنن بیفتن دنبالتون.»
اریون به چشمانِنتوانسته رهبرِ ترولها نگاه کردچون و عزمش را دید.
فومور سر تکان داد و گفت: «ممنونم، برادر.» سپسدیدنِ با استفاده از بالهای بازیابیشدهاش انرژیِ جهان را جمعحضورش کرد و اعضای بازماندهٔ نیروهایش را غرق در آن ساخت.
هیولاها جریانیافتنِ قدرتِ عناصر را درونِ بدنشان حسدردناک کردند و با استفاده از فنِ تنفسی کهعرفانیاش گلموس به آنها منتقل کرده بود، بیدار شدند.
ستونی از نور هر یک از اعضای نژادهای سقوطکرده را در بر گرفت وچون هستهها و تکاملشان را به جلو راند. تعدادشان آنقدر زیاد و فاصلهشان آنقدر کمنداشت بود که درخششِ آنها شهرِ نسرا را به رنگِ سفیدِ یکدست و کورکنندهای درآورد.
حواسِ عرفانی و عادی هر دو بیفایده بودند؛حواسِ اولی بر اثرِ انبوهِ مانا و دومی به خاطرِوحشت نورِ ستونهایی که هیولاها تولید میکردند، مختل شده بود.
ارتشِ سایهها به جنگِ نور رفتند؛ باحواسِ بدنهای سیاهرنگشان آن را خفه کردند وچرا با لمسِ مسخشدهٔ خود قدرتش را تحلیل بردند.