---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1351: سلسله‌مراتب (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1351: سلسله‌مراتب (بخشِ ۱)

0

فالوئل گفت: «حالا دیگه وقتِ‌تأمینِ​ منو تلف نکن و تمرینِ‌چندانی​ جادوی روح رو شروع کن.»

اشک چشمانِ فریا را پوشاند و‌مهمانی​ نمی‌دانست گریه کند یا از خوشحالی بالا‌نداشت​ بپرد. پرسید: «من- من واقعاً این‌قدر خوبم؟»

هیدرا با سردی به او خیره شد: «اولاً، این‌قدر خوشحال بودن درست بعد از‌برایشان​ مرگِ یک نفر بی‌ادبیه، بچه. کمی به همکارانت احترام بذار. ثانیاً، من تا ۱۰۰‌کویلا​ سالِ آینده صاحبِ اختیارتم. اگه تا اون موقع بهت اعتماد نکنم، در کشتنت تردید نمی‌کنم.»

«ثالثاً، بهتره دست به کار بشی. تو هنوز یه نقطه ضعفی، من فقط ابزارِ‌دادم​ دفاع از خودت رو بهت دادم. هر کسی که لارک رو کشته، ممکنه هدفِ بعدی‌اش‌به‌طورِ​ تو باشی، چون این کار یعنی ضربه زدن به خاندانِ ارناس و من به‌طورِ هم‌زمان.»

یک ماه بعد.

مرگِ کنت لارک جشنِ سلطنتی را به تعویق انداخت. امنیت‌نمی‌دادند​ باید تقویت می‌شد و تحقیقات به کمکِ بسیاری از چهره‌های مهمِ‌انجام​ پادشاهی نیاز داشت؛ از این رو دیگر وقتی برای مهمانی نداشتند.

اما شورای بیدارشدگان چنین مشکلی نداشت. لارک برای آن‌ها ذره‌ای غبار بود و به‌دادم​ کسی جز هم‌نوعانِ خودشان اهمیت نمی‌دادند. تأمینِ امنیتِ کالّا و فالوئل برایشان زحمتِ چندانی نداشت،‌به‌طورِ​ به‌خصوص که همه وظیفهٔ خود را انجام دادند تا هرچه زودتر با لیث دیدار کنند.

کویلا ناله کرد: «این‌نمی‌دادند​ بی‌انصافیه! الان فقط منم‌برایشان​ که نمی‌تونم بیام شورا.»

موروک در پایانِ کلاسِ چیرگی که فریا در آن شرکت کرده بود،‌مشکلی​ سعی کرد او را در آغوش بگیرد و گفت: «این‌طور نیست، عزیزم. همیشه‌برایشان​ من و این آقای اخمو اینجا هستیم.» اما کویلا با عصبانیت جاخالی داد.

«به من نگو‌آن‌ها​ عزیزم! ما فقط یه‌هم‌نوعانِ​ بار رفتیم سرِ قرار.»

موروک جواب داد: «از کم‌کاریِ من نبود! تقصیرِ من‌ضعفی​ نیست که تو خونه‌ت حبس شدی و پدرت هر بار‌هدفِ​ که سعی کردم بیام دیدنت، گاردِ سلطنتی رو فرستاد دنبالم.»

«شاید اگه قبل از اینکه بخوای اتاقم رو‌برایشان​ ببینی، به مادرم نخ نمی‌دادی، حضورت رو تحمل‌دادند​ می‌کرد. تازه، پیشنهادِ طلاق به مامان واقعاً بی‌ادبانه بود!»

موروک دستش را روی قلبش فشرد، انگار که کویلا به او خنجر زده باشد: «من هرگز همچین حرفی نزدم. فقط‌اهمیت​ به مادرت گفتم که برای سنش خیلی جذابه و می‌تونه دنبالِ کسی خیلی بهتر از یه غولِ پشمالو با چشمای‌ناله​ بدجنس باشه. بعدش هم فقط اشاره کردم که لیث خیلی خوش‌قیافه‌تره و از زنای بزرگ‌تر خوشش میاد، هیچ پیشنهادی ندادم.»

کویلا غرید: «که اصلاً هم شبیه یه توصیهٔ غیرمستقیم نبود. پدرم‌تأمینِ​ همین‌جوری‌اش هم در موردِ قرار گذاشتن سخت‌گیره، تهدید کردنِ ازدواجش فقط تو‌هرچه​ رو تو لیستِ سیاهش نذاشت، بلکه تو رو برد تو لیستِ مرگش!»

فالوئل پرید وسطِ حرفشان تا به این جروبحث پایان دهد: «متأسفم، اما قوانینِ شورا‌دادم​ از پدرت سخت‌گیرانه‌تره. من نمی‌تونم غیربیدارشده‌ها رو با خودم ببرم، مهم نیست کی باشن.‌ارناس​ در موردِ تو، فریا، همیشه پیشِ من بمون و تا می‌تونی کم حرف بزن.»

«امروز قراره بیشتر از یه لانهٔ زنبور رو لگد کنیم، چون شک دارم‌وظیفهٔ​ انسان‌ها از این خوششون بیاد که بعد از یه تبارِ نگهبانِ مختلط، یه‌الان​ زنِ شش‌رگه رو هم به عنوانِ شاگردم گرفتم. کسایی مثلِ تو خیلی کمیابن.»

فریا با فکر کردن به اینکه در همان سطحی قرار می‌گیرد که سیلوروینگ،‌نداشت​ منادیون و ملکه سیلفا بوده‌اند، آبِ دهانش را قورت داد. اگر پیش از این‌چندانی​ رقابتش سخت بود، حالا اسم و رسم در کردن برای خودش تقریباً غیرممکن می‌شد.

او در تلاشی برای آرام کردنِ اعصابِ‌هم‌نوعانِ​ خودش گفت: «نگران نباش، کویلا. سعی می‌کنم‌برایشان​ یه پسرِ جذاب هم برای تو بیارم خونه.»

موروک گفت: «فکرشم نکن!»

کویلا جواب داد: «خدا کنه!»‌تأمینِ​ و با این حرفش موروک‌چندانی​ را تا مرزِ گریه برد.

فالوئل وقتی متوجه شد شاگردانش‌برای​ با ترتیبی تصادفی دنبالش می‌آیند،‌بیدارشدگان​ گفت: «دارید چه غلطی می‌کنید؟»

او زرهی زیبا از جنس آدامانت به تن داشت که مثل ابریشم‌امنیتِ​ سبک اما از کوه محکم‌تر بود. روی دستکش‌ها، شانه‌بندها، سینه و ران‌های‌زودتر​ زره کریستال‌های مانای رنگارنگی قرار داشت که هستهٔ نیرویش را تغذیه می‌کردند.

زره می‌توانست هم‌زمان با او بزرگ شود و حتی بدنِ هیدرایش‌ابزارِ​ را بپوشاند، و بسته به عنصری که فالوئل می‌خواست تقویت کند، تغییرِ‌این​ رنگ می‌داد. هروقت پرتوی نوری به آن می‌تابید، رنگین‌کمانِ کوچکی پدیدار می‌شد.

لیث شانه بالا‌اهمیت​ انداخت: «داریم می‌ریم‌امنیتِ​ سمتِ دروازهٔ وارپ.»

«بچه، این مثلِ دفعهٔ قبل یه تشریفاتِ ساده نیست، یه دیدارِ معارفهٔ رسمیه.‌نداشت​ تو پشتِ سرِ من سمتِ راست راه میای. فریا، تو هم سمتِ چپم.‌زحمتِ​ تیستا، فلوریا، شما هم مثلِ اونا ولی با این تفاوت که لیث وسط باشه.»

فریا که دوست نداشت‌ذره‌ای​ با خواهرش مثل خدمتکارها رفتار‌اهمیت​ شود، پرسید: «چی؟ آخه چرا؟»

فالوئل در حالی که همه را وادار می‌کرد زره‌هایشان را از حالتِ لباس به شکلِ اصلی‌اش‌لارک​ برگردانند، جواب داد: «شما دو تا مالِ منید و اونا مالِ اون. سلسله‌مراتب تو دیدارهای رسمی خیلی‌جشنِ​ مهمه. تعیین می‌کنه کی می‌تونه با کی حرف بزنه و بقیه تا چه حد می‌تونن سر‌به‌سرتون بذارن.»

فریا زرهی آدامانتی دقیقاً‌نمی‌دادند​ شبیه زرهِ فالوئل به تن‌زحمتِ​ داشت، اما با کریستال‌های بنفش.

به لیث گفت: «نمی‌تونی با این‌مهمانی​ قیافه بری اونجا. هیچ‌کس به هیئتِ‌مشکلی​ انسانیت اهمیتی نمیده، فقط تبارت براشون مهمه.»

لیث در حالی که دگردیسی می‌کرد — که‌خودشان​ البته مشخص شد کافی نیست — گفت: «میشه بهم‌به‌خصوص​ بگید این دفعه چه فرقی با دفعهٔ قبل داره؟»

فالوئل مجبورش کرد چهار بالش را بیرون بیاورد: «تو دیدارِ اولت،‌ابزارِ​ تو فقط یه پدیدهٔ عجیب بودی. لیث ورهن، ناهنجاریِ بااستعداد، فقط یکی‌این​ از دلایلِ متعددی بود که شورا اون روز براش جمع شده بود.»

وادارش کرد جفتِ اولِ بال‌هایش را‌امنیتِ​ مثل شنل دورِ شانه‌هایش و جفتِ دوم‌وظیفهٔ​ را مثل دامن دورِ کمرش تا کند.

«این دفعه همه میان تا شاهدِ یه دورگهٔ موفق از تبارِ‌چنین​ ققنوس و اژدها باشن که شاید به گونهٔ پَست تبدیل نشه.‌تأمینِ​ تا حالا چنین چیزی سابقه نداشته، اما همیشه بارِ اولی هم هست.»

«توصیه‌م اینه که پیشِ من‌غبار​ بمونی، زیاد لبخند بزنی و فقط‌تأمینِ​ وقتی ازت سؤال پرسیدن حرف بزنی.»

لیث با اضطراب‌بهتره​ نفسِ عمیقی کشید‌بشی​ و سر تکان داد.

تازه داشتم با مرگِ لارک کنار می‌اومدم که این بساط راه‌به‌خصوص​ افتاد. این حس دست از سرم برنمی‌داره که انتخابِ سیاه‌ترین روز برای‌ناله​ کشتنِ یکی از آدمای من بی‌دلیل نبوده. شروعِ عصرِ تاریکِ خودِ من.

اگه حدسم درست باشه، حملهٔ بعدی تو انقلابِ زمستانی، بعد از تولدم، یا‌نداشت​ هر وقت که قاتل فکر کنه بیشترین ضربه رو می‌زنه اتفاق می‌افته. کشتنِ‌زحمتِ​ چند نفر با هم نه‌تنها سخته، بلکه تأثیرِ احساسیِ خیلی کمتری هم داره.

فالوئل او را از افکارش بیرون کشید: «راستی، تو‌اهمیت​ جوونی و فعلاً مهم نیست، اما برای آینده یادت باشه‌وظیفهٔ​ که دادنِ چیزای خوب به شاگردات نشونهٔ ثروت و اقتداره.»

«فلوریا به لطفِ تجهیزاتِ اوریون وضعش خوبه، اما‌نقطه​ تیستا شبیه دخترِ طردشده‌ت می‌مونه. فکر می‌کنی چرا‌لارک​ من یکی از زره‌هام رو به فریا دادم؟»

لیث گفت: «با چیزایی که در اختیار‌کالّا​ داشتم بهترین کاری که می‌تونستم رو کردم.‌خود​ اون‌قدر آدامانت ندارم که به بقیه هدیه بدم.»

فالوئل گفت: «اوریکالکوم هنوزم خوبه، اما اون کریستال‌های فسقلی دارن داد می‌زنن "من فقط یه نمونهٔ‌غبار​ اولیه‌م". خسیس بودن عیبی نداره، اما جار زدنش به بقیهٔ دنیا خیلی جالب نیست. حالا خفه‌انجام​ شو و دنبالم بیا.» تیستا با دست اشارهٔ زشتی به لیث کرد و همه از دروازه گذشتند.

«مادرِ بزرگِ قادر و متعال.» هیدرا نه‌تنها نتوانسته بود به‌نمی‌دادند​ دستورِ خودش عمل کند، بلکه با دیدنِ منظره‌ای که آن‌سوی‌خود​ دروازه انتظارشان را می‌کشید، احساساتِ همه را به زبان آورده بود.

ناولها | novelha.net