چپتر 1139: همسایههای عجیب (بخشِ ۱)
0نالروند گفت: «به نظرم حیف شد که نمیتونی یه بیدارشده بشی، چون تو اصلاً برای پژوهشهای جادویی ساختهخودشون شدی. وقتی به این فکر میکنم که اگه عمرِ طولانی و دسترسی به عنصرِ هفتم رو داشتی — چیزاییگرفتید که فقط بیدارشدهها دارن — به چه جاهایی میرسیدی، هیجانزده میشم. امیدوارم حاشیه بتونه این فرصت رو بهت بده.»
«همینطور، به تو و خواهرت احترام میذارم که تمامِ رازهای لیث رو نگه داشتید،هستن با اینکه میتونستید از فاش کردنشون کلی سود ببرید. دارم دلم رو به دریاجایی میزنم به این امید که شما دو تا هم همین کار رو برام بکنید.»
فالوئل دست زد و توجهشان رادریا به خود جلب کرد و گفت:برام «خب، نالروندِ ما واقعاً پر از شگفتیه.»
«من با ایدهت موافقم. فریا، میفهمم که زندگیت آسون نبوده، اما تو خیلی خوششانستر ازبیشترِ اونی بودی که اینقدر سردرگم باشی و اینقدر کم به خودت ایمان داشته باشی. شایددیگه تو هم مثلِ مادربزرگم خوششانس باشی و چیزی رو که میخوای توی حاشیه پیدا کنی.»
«کویلا، من با نالروند موافقم. تو لایقِ یه فرصت برای بیداری هستی. با این حال امیدوارمبیشترِ حتی اگه معلوم شد غیرممکنه، به نامرده شدن فکر نکنی. نمیتونم منکرِ قدرتِ لیچها بشم، اماهرگز فکر میکنم اونا کسایی هستن که توی این مسیر بیشترِ وجودِ خودشون رو از دست میدن.»
«شکافتنِ روحت فقط بهت جاودانگی نمیده، بلکه به این معنیه که بخشی از وجودت رومسیر توی جایی پنهان کنی که هیچکس، حتی خودت، دیگه هرگز نتونه پیداش کنه. اگه تصمیمهیچکس گرفتید این سفر رو برید، بهم خبر بدید تا رفتنتون رو برای فردا صبح هماهنگ کنم.»
«بهتون توصیه میکنم امشب رو خوب بخوابید و قبل از رفتنکار به کاراتون سروسامون بدید. مطمئنم داشتنِ یه راهنما کمک میکنه، اما حاشیههاایدهت جاهای خطرناکی هستن و برخلافِ نالروند، شما مهمونای ناخونده به حساب میاید.»
نالروند سر تکان داد و گفت: «فالوئلمنکرِ راست میگه. من میتونم ببرمتون داخل، امامسیر موگار ممکنه باهاتون مثلِ متجاوزا رفتار کنه.»
فریا پرسید: «فقطغیرممکنه یه سؤال. آکالا خودشنمیتونم تنهایی به حاشیه رسید؟»
«آره. این یکی از دلایلیه که بهش اعتماد کردیم.قدرتِ فکر میکردیم موگار اونو بهعنوانِ یه روحِ خویشاوند باخودشون ما پذیرفته، همونطور که همیشه توی گذشته اتفاق میافتاد.»
فریا گفت: «خب، این یعنی یا موگار درامید موردش یه گندِ بزرگ زده، یا اینکه شاید مردمِخود تو و سپیده اونقدرها هم با هم فرق ندارن.»
نالروند دندان به هم سایید و مشتهایش راقدرتِ گره کرد. حس میکرد این حرفها خاطراتی راوجودِ که از دهکدهاش داشت لکهدار میکند. پرسید: «چی؟»
در صدای فریا هیچ کینهای نبود، فقط استدلالی سرد به گوشبشم میرسید: «بهش فکر کن. تو به یه نژادِ دورگه تعلق داری کهنمیده میخواد با هماهنگ کردنِ جوهرِ انسانی و جانوریِ خودش کامل بشه، درسته؟»
«درسته.»
فریا گفت: «همین حرف رو میشه در موردِ سپیده هم زد. اون میخواد نقطه ضعفِ نامردگان درخود برابرِ نورِ خورشید رو از بین ببره و برای این کار به یه شریک نیاز داشت. با ادغاماینقدر شدن با آکالا، اونا هم تبدیل به یه دورگه شدن. نه مثلِ لیث، بلکه مثلِ تو و سولوس.»
وقتی نالروند استدلالِ او را فهمید، تندیِ صدایش از بین رفت و گفت:هستن «حق با توئه. سولوس بهم گفت که با حسِ مانای خودش میتونست دوتاوجودت هسته رو توی بدنشون تشخیص بده. هستهٔ مانای آکالا و هستهٔ نیروی سپیده.»
«دقیقاً. منظورم اینه که اونا به یه دورگهٔ انسان-آرتیفکت تبدیل شدن که هدفش رسیدنهستن به کماله. اگه حق با من باشه، پس کلیدِ مأموریتِ یه سوار ممکنه تویجایی هماهنگ کردنِ جوهرِ میزبان با جوهرِ سپیده باشه. شاید حق با بابا یاگا باشه.»
فریا ادامه داد: «شاید دلیلِ اینکه موگار وقتی سپیده به دهکدهت حمله کرد هیچهستن کاری علیهش نکرد، همون دلیلی باشه که این سیاره در برابرِ اون مسخشدگان هیچجایی واکنشی نشون نداد و به لیث علاقهمنده. شاید موگار واقعاً داره روی دورگهها آزمایش میکنه.»
«اگه حق با تو باشه، پس یعنی همهٔ کسایی که به دهکدهٔ ما رسیدن،فالوئل روحهای خویشاوندی برای سپیده بودن و اون هم توجهِ موگار رو جلب کرده.» حرفهایآسون نالروند همه را آشفته کرد، اما آنقدر منطقی به نظر میرسید که نمیتوانستند نادیدهاش بگیرند.
فالوئل گفت: «این یکی از ترسناکترین فکراییه که تا حالا شنیدم، ولی حتی اگه تمامِ شبوجودِ هم بهش فکر کنیم به جایی نمیرسیم. اما اگه حاشیه هنوز اونجا باشه و بتونی بانتونه موگار حرف بزنی، این سؤالیه که ارزشِ پرسیدن داره. نالروند، فردا موقعِ طلوعِ آفتاب همینجا میبینمت.
و اما شما دخترا، لطفاً یادتون باشه که این کارِ خطرناکیه که ممکنه هیچ نتیجهایمسیر جز به خطر انداختنِ جونتون نداشته باشه. نالروند تنها کسیه که میتونه به سلامت واردِهیچکس حاشیه بشه و ازش بیرون بیاد، پس مگه اینکه مطمئن باشید کارِ درستیه، دنبالش نرید.»
شهرِ رگیا، قارهٔ جیرا.
بعد از صبحانه، فلوریا تنهایی بیرون رفت تا ذهنش را باز کند. از یکمسیر طرف از فکرِ دیدنِ قارهای دیگر هیجانزده بود. اما از طرفِ دیگر، اینکه مجبورپنهان شده بود خانهاش را ترک کند و به دنبالِ لیث بیاید، روی زخمهایش نمک میپاشید.
خدایان، باورم نمیشه بعد از اونهمه کاری که اون دیروسِ عوضی کرد، من کسیامهستن که تبعید شده. خیلی فکر کردم که چطور حسابمو باهاش تسویه کنم، ولی حتیجایی با کمکِ مامان هم نتونستم راهی پیدا کنم که خونوادهم رو تو دردسر نندازه.
حملهٔ مستقیم احمقانهست و بدونِ هیچ مدرکی از دخالتش تو کودتای معادنِاونا بلین، قانون طرفِ اونه. همونقدر از اینکه دیروس قسر در بره متنفرمبلکه که دلم میخواست وقتی از اسمِ یوریال برای لاپوشونیِ گندکاریش استفاده کرد، بکشمش.
متأسفانه تنها کاری که الان از دستم برمیاد اینه که صبر کنمبرام و منتظرِ فرصتی باشم تا آموزشهای فالوئل رو عملی کنم. هر کارِموافقم دیگهای فقط بازی کردن تو زمینِ اون و به باد دادنِ زحماتِ مامانه.
وقتی فلوریا در خیابانهای رگیا قدم میزد،منکرِ متوجه شد تشخیصِ خانهٔ یک جانورِ جادویی، یکبیشترِ جانورِ امپراطور و مردمِ گیاهی کارِ آسانی است.
جانورانِ جادویی هنوز بیشترِ ذاتِ وحشیشان را حفظ کرده بودند و نیازی به چیزهایی مثلِمسیر در و پنجره نداشتند. آنها در غارهای مصنوعیِ کوچکی زندگی میکردند که فقط یک اتاقهیچکس و یک ورودی داشت و اندازهاش به این بستگی داشت که خانواده دارند یا نه.
در عوض، جانورانِ امپراطور به خاطرِ تواناییِ دگردیسی و استفاده ازبشم تمامِ عناصر، دوست داشتند سازههای پیچیدهتری برای خود بسازند. آنها همجاودانگی نیازی به بیشترِ اتاقهای انسانی مثلِ اتاقِ غذاخوری یا اتاقِ نشیمن نداشتند.
جانورانِ امپراطور فقط به جایی برای خواب نیاز داشتند و از بقیهٔ فضا برایفالوئل برپا کردنِ آزمایشگاههای جادوییشان استفاده میکردند. خانههایشان بهندرت در چندین طبقه رو به بالا ساختهنبوده میشد. جانوران ترجیح میدادند زیرِ زمین را بکنند تا ماهیتِ تحقیقاتشان را پنهان نگه دارند.
در عوض، مردمِ گیاهی خانههایشان را کاملاً از گیاهانی میساختند که طبقِکسایی ارادهشان رشد کرده و شکل گرفته بودند. آنها هیچ دیوار یا اتاقیمعنیه نداشتند، چون مردمِ گیاهی هیچ درک یا نیازی به حریمِ خصوصی نداشتند.
پیچیدهترین ساختمانها شبیهِ خانههای پایهدارشدن بودند که بیشتر برای میزبانیلیچها از مهمانانِ مردمِ گیاهی استفاده میشدند.
اما همسایهٔ فلوریا ساختمانی تقریباً به بزرگیِ ساختمانِ خودش ساختهلیچها بود که پنجرههای فراوان، چندین طبقه و ساختارِ محکمی داشت وروحت میتوانست بهراحتی دهها جانورِ جادویی را همزمان در خود جای دهد.
علاوه بر این، حتی در همین مدتِ کوتاه اقامتش، متوجهِ جریانِ مداومیبرام از افرادِ متعلق به تمامِ نژادها شده بود که به ساختمان رفتوآمدموافقم میکردند و برخی از آنها را هرگز پیش از این ندیده بود.
شاید بقیهٔ شهر به خاطرِ این مرده به نظر میرسه که اولِ صبحه، ولیمسیر حداقل یه نفر پیدا میشه که انگار اهلِ معاشرته. یعنی میتونم به جای اینکهپنهان تنهایی غصه بخورم، به مهمونیشون یا هر کارِ دیگهای که دارن اونجا میکُنن ملحق بشم؟