چپتر 2296: فصل 2296
0«اگه فقط بتونه بره جلو،حالا مجبور میشه گریفون طلایی رو لوشکستند بده و نقشهش رو فاش کنه.
اونوقت میتونیم وقتی تو ضعیفترین حالتشه بهش حملهمقاومت کنیم و فلوریا رو پس بگیریم. بعدش آکادمیِ گمشدهثرود و خودِ عوضیش رو با یه ضربه میفرستیم هوا.»
پادشاهیِ گریفون، چند روز بعد.
تسا و فیروال همچناندیوانه دنبالِ فلوریا میگشتند، امااست هیچ ردی پیدا نکردند.
ارناسِ گمشده بهتازگی شریکش را عوض کرده بود و شهرتش بهعنوانِ شوالیهٔرفتنِ اژدها مدام بیشتر میشد. نسرا، پایتختِ دوکنشینِ اعظمِ دیروس، مقاومت کرده بودهیچکس فقط برای اینکه درست یک روز بعد از رفتنِ همراهانِ والرون سقوط کند.
هیچ ردی از ثرود نبود،کردند با این حال ارتشش همچنانحالا پیشروی میکرد و هیچکس نمیدانست چطور.
علاوه بر این، بازپسگیریِ شمال خیلی بیشتر طول میکشید ومحضِ از چیزی که لیث از گزارشها انتظار داشت سختتر بود.تمرکزِ حتی با شبکهٔ دروازهٔ وارپ، جابهجاییِ نیروها و تدارکات زمان میبرد.
بدتر از همه اینکه،دیوانه عقبنشینیِ ثرود از پاسگاههایشاست فقط یک فریب بود.
به محضِ اینکه ارتش گاردش را پایین آورد و شهرهااینکه تدابیرِ امنیتیشان را کم کردند، به این خیال که تمرکزِ ملکهٔارتشش دیوانه حالا روی جنوب است، با حملهای برقآسا در هم شکستند.
نیروهای تازهنفس و فراموششدگان به تعدادِ زیاد حمله کرده بودندحالا و در عرضِ چند ساعت، روزها تلاشِ سخت را بهتعدادِ باد داده و حتی چند شهر را پس گرفته بودند.
پادشاه مرون که استیصال و استرس سلامتیاش را بدتر کرده بود،ارتش گفت: «به خدایان قسم، این اصلاً با عقل جور درنمیاد. حتیدیوانه اگه گریفون طلایی یه آکادمیِ بینقص باشه، نباید این اتفاق میافتاد.
ما برآوردِ دقیقی از نیروهای ثرود داریم، اما این اعداد با هم نمیخونن. اگهفراموششدگان اینهمه بیدارشده داشت، باید همون موقعِ ماهعسلِ ورهن پیروز میشد. تنها توضیحِ منطقی اینهمرون که یه جوری نیروهاش رو سریع جابهجا میکنه و با نشاطبخشی توانشون رو برمیگردونه.»
راگو که بهسختی کنجکاویِ صدایش را پنهان میکرد،مقاومت گفت: «شاید اگه بهمون میگفتید یه آکادمی چیکارکند میتونه بکنه، میتونستیم تو پیدا کردنِ راهحل کمکتون کنیم.»
سیلفا با غیظ گفت: «آره، حتماً. که بتونید خواستههای دیوانهوارِ بیشتری اضافه کنیداست یا برای ‹اهدافِ پژوهشی› نقشههای یه آکادمی رو بخواید. ممنون، ولی نه ممنون.تلاشِ فقط اعضای خانوادهٔ سلطنتی رازهای آکادمیها رو میدونن، اونم به یه دلیلِ موجه.»
لوتو که ماتومبهوتزمان مانده بود، پرسید: «حتیعقبنشینیِ رئیسهای آکادمی هم نه؟»
مرون با تکانِ دست ایده را رد کرد وحملهای گفت: «خیلی خطرناکه. اینطوری بازنشستگیشون مساوی میشد با مرگ،عرضِ یا خطرِ فاش شدنِ رازهای پادشاه اول پیش میاومد.»
فیلا با درکِ موضوع سر تکان داد، اما حالا کنجکاویاش حتی بیشتر ازهمراهانِ قبل شعلهور شده بود و همتایانش هم همین حس را داشتند. «حداقل میتونید بهمونعلاوه بگید فکر میکنید هدفِ ثرود چیه؟ حمله به دیروس خیلی دقیقه، نمیتونه تصادفی باشه.»
سیلفا پاسخ داد: «تصادفی نیست. گریفون آتشتمرکزِ و سیاه اونجان. میتونیم فرض کنیم ثرود قصدبرقآسا داره نابودشون کنه، اونم شروع از گریفون آتش.»
آرایههای اتاقِ جنگ نقشهای از منطقه را به تصویر کشیدند و نشانگاردش دادند که چطور حملاتِ فلوریا در امتدادِ خطی نامرئی پیش میرود کهروی چشمههای مانای شناختهشده را به هم وصل میکرد و به گریفون آتش میرسید.
گریفون سیاه بهتازگی و پس از خنثی کردنِاست جنگِ داخلی به دستِ خاندانِ دیروس افتاده بود،زیاد بنابراین در حاشیههای منطقه و در پسکرانه قرار داشت.
مرون گفت: «میتونیم حرکاتش رو پیشبینی کنیم و نیروهای دفاعیموناینکه رو تو مسیرش مستقر کنیم. اینطوری وقتی به آکادمیِ ماحال برسه، منابعِ ثرود ته کشیده و ما رو آماده میبینه.»
منطقهٔ نسترار، در همان زمان.
لیث در حالی که فقط ظاهر شدنش برای تسلیم شدنِ شبهنظامیانِ یک شهر کافیفراموششدگان بود، غرولند کرد: «لعنتی، نهتنها باید این شهرها رو برای بارِ دوم فتح کنیم، بلکهاستیصال اگه همینطوری پیش بره، یهکم دیگه ثرود برمیگرده و تمامِ دستاوردهای تسا به باد میره.»
زناگروش پاسخ داد: «مثبت فکر کن، برادر کوچولو. منبرای دقیقاً چند روز مرخصی گرفتم تا پیشت باشم و بهمحضاین اینکه جای گریفونِ طلایی رو فهمیدیم، با هم حمله کنیم.»
دیدنِ پروازِ دو جانورِ الهی دوشادوشِ هم با شوالیهٔ طلایی در میانشان، سربازانِ پادشاهی را غرقشکستند در شادی و شورشیان را ناامید کرد. مهم نبود چه استراتژیای به کار میبستند یا ثرودپادشاه چند ژنرالش را میفرستاد، هر شهری که به آن حمله میکردند در عرضِ یک دقیقه سقوط میکرد.
طلسمهای تیغه، شعلههای نفرینشده و جادویهمه آشوبِ باستانیها برای فروریختنِ قویترین سدهاگاردش تنها به یک ضربه نیاز داشتند.
جانورانِ الهی که برای ملکهٔ دیوانه میجنگیدند، با کارِ گروهی تواناییهایشکستند تبارشان را ترکیب میکردند، اما با ۲۵ متر قد، در برابرِسخت زناگروش که ۳۵ متر بلندی داشت، مانند کودکان به نظر میرسیدند.
افزون بر جثهٔ بزرگتر، اودوکنشینِ دو هسته هم داشت که بهترتیبدرست آشوب و پوسیدگی را تغذیه میکردند.
تجربهٔ نبردِ چند هزارسالهاش به اژدهای سایه اجازه میداد تا از برتریِجنوب جادویی و فیزیکیاش به بهترین شکل بهره ببرد و حریفانی را کهساعت با گردابِ زندگی تقویت شده بودند، در چند تبادلِ ضربه از پا درآورد.
بیترا به آن اندازه قدرتمند نبود، اما بسیار سریعتر بود. یک ضربه از خشمِ سولوسشهرها در بالاترین سرعتِ رایجو کافی بود تا سرِ یک جانورِ الهی را از ستونِ فقراتشنیروهای جدا کند، چه رسد به زمانی که سولوس همزمان از خشم و آمرزش استفاده میکرد.
برای آسانتر شدنِ کار، ناندی همه را با انرژیِ جهان معادلِشکستند یک چشمهٔ مانا تغذیه میکرد و تمامِ توانمندیِ برج را بهسخت سولوس و تقویتِ تواناییهای ناشی از آن را به لیث میبخشید.
تسیوسِ باستت نیز آنجا بود، اما فاصلهاش را حفظ میکرد. متحدانش قدرتِرفتنِ مخربِ فراوانی داشتند، بنابراین ترجیح میداد مراقبِ اطرافشان باشد و حواسش بههیچکس هرگونه غافلگیریِ ناخوشایندی باشد که ارتشِ ثرود ممکن بود تدارک دیده باشد.
وقتی چنین میشد، او تواناییِ تبارِ بدنِ مانای خوددیوانه را با قدرتهای احیاگرِ منیوس ترکیب میکرد تا حتیتازهنفس نابودیِ سیلوروینگ را بدونِ برداشتنِ کوچکترین خراشی تاب بیاورد.
بیترا آهی کشید: «نمیخوام آیهٔ یأس بخونم، ولی میترسم دیگه خیلی دیر شدهپایین باشه. هستههای سفید تواناییهای احیای عجیبی دارن، برای همین شرط میبندم همون لحظهایاست که ثرود به گریفونِ طلایی برگشته، قبل از غروبِ آفتاب بدنش رو پس گرفته.»
سولوس گفت: «خوب تونستی نقشِ لیثِ ماجرا رواست بازی کنی، بیترا. همیشه همینقدر خوشبینه؟ چون اگه اینطوریه،بودند اون و لیث میتونن یه باشگاهِ نالهونفرین راه بندازن.»
اژدهای سایه در حالی که شاخهای همسرش از سفید به قرمز تغییر رنگهمراهانِ میداد، از تهِ دل خندید و گفت: «خیلی خندهدار بود! این تیکهت رو قرضعلاوه میگیرم. لیث رو نمیدونم، ولی بیت یکی از سختگیرترین آدمهاییه که تا حالا دیدم.
«همیشه یه چیزی برای شکایت کردن داره. کارش،ملکهٔ زندگیِ اجتماعیش، کارش، جنایتهای خودِ اصلیش، کارش، وشکستند هر چیزی که دقیقاً همونطور که میخواد پیش نمیره.»
سولوس هم خندید: «این دقیقاً خودِ لیثه. فقط کافیه خودِمحضِ اصلی رو با هر اشتباهی که تو گذشته کرده جایگزینتمرکزِ کنی. راستی، من اشتباه میکنم یا تو سه بار گفتی "کارش"؟»
زورت سر تکان داد: «درست شنیدی. وقتی پای جادوآهنگری وسط باشه، بیت از همهچیز میناله.تعدادِ اینکه موادِ زیادی رو هدر داده، آرتیفکت اونقدر که امیدوار بوده قوی نیست، یا ازاسترس چیزی که میخواسته قویتر شده و در نتیجه مهارش سختتره، یا اینکه قدرتش خیلی معمولیه.
«هیچوقت هیچچیز خوب نیست و بعد از یه آزمایشِبرای ناموفق تا چند روز همینطوری به غر زدن ادامهنبود میده. دیگه نذار بگم وقتی موفق میشه چه اتفاقی میافته.»