چپتر 2147: فصل 2147
0خلأ خشمگین بود.
خشمش هرگز در گذرِ زمان فروکش نکرده بود، حتی بعد از اینکه لیث بهبخشِ هستهٔ بنفش رسیده بود. لیث فقط دست از نفرت از خودش برداشته بود ونزدیک خشمِ خلأ را به سمتِ کسانی هدایت کرده بود که عزیزانش را تهدید میکردند.
اما حالا، لیثاعماق هم به یکی ازسیاهی آنها تبدیل شده بود.
هرچه بیشتر هیئتِ مسخشدهاش را نگه میداشت، پژواکِ دِرِک بیشتر راهشمسخشده را با چنگودندان از درونِ کرهٔ سیاهرنگِ نیروی زندگیِ نامرده بهگفت بیرون باز میکرد و از قیدوبندِ نیروهای زندگیِ دیگر رها میشد.
آنها در اعماق مهروموم شده بودند، انرژیشان از سیاهیمسخشده جدا شده بود تا به مادهٔ فیزیکی اجازه دهد بهبشه انرژیِ خالص تبدیل شود، و از مهارِ خلأ عاجز بودند.
بدتر از همه برای لیث، با اینکهنیست اولین باری نبود که کامیلا این دگردیسیبخشِ را میدید، اما هرگز اینقدر طول نکشیده بود.
کامیلا با نگاه به موهای شعلهوری که از عنصرِ تاریکی تشکیلاجازه شده بود، با نگاه به آن چهرهٔ بسیار غریبه و درباری عین حال بسیار آشنا، شروع کرد به پرسیدنِ سؤالاتی از خودش.
عجیبه. میدونم لیث میتونه هیئتهای مختلفی بگیره، ولیمختلفی مسخشده برخلافِ اژدهای پرِ خلأ، خیلی شبیهِ آدمیزاده. آنقدرهاآدمیزاده هم خوشقیافه نیست که بشه گفت نسخهٔ ایدهآلِ لیثه.
ظاهرِ بخشِعجیبه مسخشدهاش ازمیتونه کجا میاد؟
به خودش کهشبیهِ آمد، داشت همینخوشقیافه را از خودش میپرسید.
اون چیز شبیهِ یه بچهٔ کوچیک نیست، پسجدا نمیتونه ربطی به تجربهٔ نزدیک به مرگِ لیثمهارِ موقعِ تولد داشته باشه. نامردگان که بزرگ نمیشن.
در حالی که به چشمانِ مسخشده که یکی پس از دیگری سفید میشدند خیره مانده بود، پرسید: «اماآنقدرها درد و خشمش دقیقاً مثلِ هموناییه که هروقت لیث کنترلِ احساساتش رو از دست میده، تو چهرهاش پیدابچهٔ میشه. سولوس، یادمه فلوریا و بقیه خیلی وقتا دربارهٔ نگاهِ غضبناکِ لیث تو بچگی شوخی میکردن. شبیهِ این بود؟»
بهمحضِ اینکه پوسیدگی جای انرژیِ عنصری را گرفت، چشمانش به همه جز کامیلاخیلی با کینه خیره شدند. چهار چشم هنوز تحتِ مهارِ لیث بود و درکجا حالی که سعی میکرد مهارِ بدنش را حفظ کند، ناراحتیاش را نشان میداد.
سه چشمِ دیگر به خلأ تعلق داشت وبشه بقیهٔ افرادِ اتاق را مانندِ دشمن برانداز میکردمیاد و میکوشید رخنهای پیدا کند تا گلویشان را بدرد.
سولوس پاسخ داد: «آره. یهجورایی.» و نمیدانست چقدرجدا میتواند حرف بزند بدونِ اینکه پوششی را کهمهارِ لیث سالها با زحمت حفظ کرده بود، لو بدهد.
کامیلا پرسید: «چطور ممکنه؟»
مسخشده با انزجار نوچی کرد و سولوس را از زحمتِبرخلافِ پاسخ دادن نجات داد: «این مزخرفه. چرا باید همهچیزم رو بهنسخهٔ خاطرِ یه مشت احمقِ بیکفایت و فسیلِ پیر به خطر بندازم؟»
در کمالِ وحشتِ لیث،آدمیزاده این صدا از ذهنِ خودشگفت و برخلافِ میلش بیرون آمد.
سیلفا هم متوجهِ پریشانیاش شده بود، اما هیچ ایدهای نداشت که چه اتفاقی داردخالص میافتد. او گفت: «چشماتون چی شده؟ در موردِ سؤالتون، برام مهم نیست دربارهٔ مااینقدر چی فکر میکنید، شما وظیفه دارید به توافقتون با پادشاهی پایبند باشید، مَگوس ورهن.»
لیث گفت: «خفهسؤالاتی شو و بذارمیتونه من حرف بزنم.»
خلأ در حالی که مهارِ چشمِ چهارم را به دست میگرفتاژدهای و کفهٔ ترازو را بیشتر به نفعِ خودش سنگین میکرد، پاسخ داد:لیثه «نه. تو فرصتت رو داشتی. فرصتهای زیادی هم داشتی. حالا نوبتِ منه.»
صدای دِرِک لبریز از تحقیر و کینه بود: «چرتوپرت نگید، اعلیحضرت. القابِ شماظاهرِ برای من هیچ ارزشی نداره. اونا چیزی جز یه قلاده نیستن و منمربطی سگِ شما نیستم. در موردِ «توافق»مون هم، این شمایید که دارید زیرِ حرفتون میزنید!»
بالهایش باز شد و تندبادی رها کرد که همه جزفیزیکی کامیلا را مجبور کرد پاهایشان را محکم به زمین بچسبانندبرای و بازوهایشان را بالا بیاورند تا باد آنها را نبرد.
«شما در ازای کمکم تو این جنگِ احمقانه بهم قولِ عفوِ کامل واژدهای یه جا برای موندن دادید، و از وقتی برگشتم دقیقاً همین کار روظاهرِ کردم. شهرهای بیارزشتون رو پس گرفتم. تو نبردهایی جنگیدم که برام هیچ اهمیتی نداشتن.
«من اون زمانِ کمی رو که برام مونده بود، بهجای اینکه با خانوادهمون بگذرونم،شبیهِ تو میدونِ نبرد تلف کردم. چطور جرئت میکنید ازم بخواید برگردم داخلِ گریفونِ طلایی،آمد اونم وقتی میدونید دفعهٔ قبل که هنوز اربابش برنگشته بود، بهزور ازش فرار کردم؟
«چطور جرئت میکنید فکر کنید همهچیزم رو به خاطرِ شما به خطر میندازم؟» با هر سؤال،میاد خشمِ خلأ بیشتر میشد. با هر سؤال، یک چشمِ دیگر تحتِ مهارش درمیآمد. «من تو این سالهاباشه چیزهای زیادی رو فدا کردم تا از داراییهام محافظت کنم و نمیذارم شما همهچیز رو نابود کنید!»
لیث حس کرد ذهنش تار و مبهم میشود، انگار بعد ازاجازه یک روزِ کاریِ طولانی بیش از حد نوشیده بود. هوشیاریاش داشتباری رفتهرفته محو میشد و سیاهی آن را در خوابی عمیق غرق میکرد.
داری از چی حرف میزنی؟ اینم یه مأموریته مثلِ بقیه. هنوزمسخشده جزئیاتش رو نشنیدیم و— لیث سعی کرد نفوذش را روی تنها چشمینسخهٔ که هنوز مهارش را در دست داشت گسترش دهد، اما بیفایده بود.
مداخلهاش فقط خلأمیدونم را بیشتر خشمگین کردبگیره و حرفش را برید.
این اصلاً شبیهِ مأموریتهای دیگه نیست! غرید. ما دیگه دنبالِ راهی برایلیثه زنده نشدن نیستیم. ما دنبالِ راهی برای زندگی کردنیم، احمقِ لعنتی! گریفونِ طلایینمیتونه پر از بیدارشدهها و جانورانِ الهیه و نیروی زندگیِ ما هم فلج شده.
بچهمون رو فراموش کردی؟ میخوای فقط برای جنگیدن تو نبردی کهاجازه به ما ربطی نداره، ولشون کنی؟ هر هفت چشم روی کامیلاباری قفل شده بود و از چهرهاش به سمتِ شکمش حرکت میکرد.
آن بخش از ذهنشان که هنوز بههیئتهای لیث تعلق داشت، خشکش زد و نتوانستپرِ حتی یک دلیل برای مخالفت پیدا کند.
علاوه برعجیبه اون، سولوس چی؟هیئتهای صدای دِرِک پرسید.
منظورت چیه؟ لیث درآدمیزاده میانِ خوابآلودگی و گیجی، نمیتوانستگفت استدلالِ مسخشده را دنبال کند.
منظورم اینه که اگه شکست بخوریم، اگه بلایی سرمون بیاد، اونم نابوددهد میشه، احمق. امواجِ خشم از داغ به سرد تبدیل شد. اگه ما بردهاین بشیم، اونم میشه. اگه بمیریم، سولوس میافته دستِ اولین احمقی که نشونش بزنه!
گریفونِ طلایی از دوستانمون خیلی دوره و الان که آکادمی به قدرتِ کاملش برگشته،پرِ معلوم نیست هیستار متوجهِ حضورش بشه یا نه. برام مهم نیست چه بلایی سرِکجا خودمون میاد، اما ول کردنِ بچه؟ رها کردنِ سولوس تا تو دستهای ثرود بپوسه؟
سیلفا پرسید: «مَگوس ورهن،میتونه هنوز خودتون هستید، یا اینمسخشده مسخشدهست که داره حرف میزنه؟»
گفتگوی تلهپاتیک بهزحمت چند ثانیه طول کشیده بود وگفت این تصور را به وجود میآورد که لیث درداشت تلاش برای پسگرفتنِ مهارش، لحظهای در خود فرو رفته است.
خلأ غرید:میشد «به شمامهروموم ربطی نداره.»
«مَگوس ورهن، من از نافرمانیِ شما چشمپوشی میکنم چون مشخصهولی که الان خودتون نیستید. بدونید که تاجوتخت چنین چیزی رو سرسریبشه از شما نمیخواد. ما از فداکاریهای شما آگاهیم و بابتشون سپاسگزاریم.
ملکه گفت: «ما شما رو به اینجا احضار کردیم چون این اولین فرصتِخیلی قطعیِ ما برای پایان دادن به جنگه. برای پایان دادن به تمامِ نبردهاییکجا که شما رو از خونه دور نگه میداره. ارزشِ خطر کردن رو داره.»
خلأ با تندی جواب داد: «گفتنش برای کسی که تونسخهٔ امنیتِ این قلعه میمونه آسونه!» خشم چشمانش را به مشعلهاییمیپرسید لبریز از آتش تبدیل کرد و باعث شد چنگالهایش بلندتر شوند.
از چشمش دور نماند که حاضران در اتاق، بامادهٔ وجودِ ظاهرِ آرامشان، شروع به بافتنِ طلسمهایشان کردهاند وبدتر گاردهای سلطنتی هم دارند چنگشان را روی سلاحهایشان محکم میکنند.