چپتر 1311: الگوها (بخشِ ۱)
0فروشنده در حالی که به آران نشان میداد چطور حتی انگشتان همپاسخ بسته به سلاحِ انتخابی حرکت میکنند، گفت: «انتخابِ عالیایه، مردِ جوان. یکیکند از پرفروشترین محصولاتمونه. مفصلهای متحرکِ زیادی داره و با چندتا وسیلهٔ جانبی میاد.»
آران گفت:میتونی «اینو که میبینم.لیث پرسیدم چیکار میکنه.»
زن که اصلاً نمیدانست منظورِزراعتِ بچه چیست، شانه بالا انداختلریا و گفت: «هر کاری که بخوای.»
آران سر، نشانِ روی سینه و بازوها راساده فشار داد، اما بیفایده بود. گفت: «دروغه. نه پروازلبولوچهاش میکنه، نه طلسم اجرا میکنه، نه حتی صدایی درمیاره.»
فروشنده که از چنین خواستههای مضحکی ازمیتونی یک اسباببازیِ ساده مات و مبهوت ماندهبرچسبِ بود، پرسید: «داری شوخی میکنی، مگه نه؟»
آران لبولوچهاش را آویزان کرد و گفت: «اگه این بهترینقیمت چیزیه که دارید، دلم به حالِ بچههای دیگه میسوزه.» اینخدایانِ کارش باعث شد زن جداً به فکرِ تغییرِ شغل بیفتد.
بچه به زن بیاعتنایی کرد و به طرفِ مردِقیمتش— قدبلندی دوید که به نظر میرسید فقط برای ادایمسی دینِ یک شرطبندیِ باخته آنجاست: «داداش، میتونی اینو افسون کنی؟»
لیث پیش ازدرمیاره پاسخ دادن، برچسبِمضحکی قیمت را خواند.
«خدای—» آرنجِ کامیلا بهباخته دندههایش خورد و باعث شدکنی در انتخابِ کلماتش تجدیدنظر کند.
«خدایانِ زراعتِمیتونی قادرِ متعال!کنی این چیز قیمتش—»
کامیلا در حالی که یکی هم برایمتعال لریا برمیداشت، با چشمغرهای جملهاش را تمامتمام کرد: «به زور بیست سکهٔ مسی میشه.»
فروشنده که خوشحال بود دستکم یک آدمِ منطقی پیدا کرده است، گفت: «اینداری خانم چشمِ تیزی دارن. تکتکِ قطعاتش رو یه هنرمندِ جادوگرِ خودآموخته با دستحالِ تراشیده و زره و سلاحهاش هم از یه فلزِ کدر اما مقاوم ساخته شدن.»
سولوس گفت: «غر نزن!باخته واقعاً خوشساخته. حتی ازافسون بیشترِ اکشنفیگورهای زمین هم بهتره.»
در میانِ نگاههای ملتمسانهٔ بچههالیث و چشمغرههای سولوس و کامیلا،قیمت لیث هیچ راهِ فراری نداشت.
با دستانش نشانههای دستِ نینجاها را ساخت و همزمان فحشهای انگلیسی را به عنوانِ وِرد خواند تاسکهٔ اجرای طلسمِ جادوآهنگریِ ردهٔ ۵، ظرفِ شایسته، را توجیه کند. این طلسم مقاومتِ مانای هدفش را میسنجیدجادوگرِ و به جادوگر اجازه میداد بفهمد یک شیء پیش از فروپاشی، چه نوع افسونهایی را میتواند تحمل کند.
طلا روشن نمیشد، موادِ مزخرفی مثلِ موادِ کاملیاساده بهزور یک رون را روشن میکردند و الیمگه آخر، اما نقره کاملاً با کلماتِ قدرت پوشیده میشد.
لیث در حالی که سه رون روی اسباببازیافسون ظاهر شد و کیفیتِ بالای موادش را ثابتخواند کرد، گفت: «لعنتی، یعنی، آره، میتونم افسونش کنم.»
«پس حقیقته. شما واقعاً یه جادوگرید!» این یکی ازبرچسبِ آن دفعاتِ نادری بود که چنین کلماتی نه باتجدیدنظر تحسین و ترس، بلکه فقط با ناباوری گفته میشد.
کامیلا با آهی گفت و باعث شد لیثچیز از خجالت سرخ شود: «اگه این شگفتزدهتون میکنه، بایدسکهٔ قیافهاش رو وقتی منو میبره یه رستورانِ جدید ببینید.»
لیث سعی کرد خونسرد رفتار کند و گفت: «میبریمشون.» اما دردیمانده که چهرهاش را در هم کشیده بود باعث شد فروشنده فکربهترین کند قرار است پولِ اسباببازیها را با گوشت و خونش بپردازد.
آنها روزهای بعد را به گشتوگذار در زانکس گذراندندکنی تا اینکه دیگر چیزِ جالبی برای تماشای بچهها باقیآرنجِ نماند و سپس با دروازهٔ وارپ به شهرِ دیگری رفتند.
برخلافِ لیث، کامیلا این سفر را مثلِ یک تعطیلاتِ واقعی برنامهریزی کردهخدای— بود و بچهها را به جاهایی میبرد که بتوانند با جانورانِ جادوییشانچیز یا با همسنوسالهایشان در شهربازیهای پر از وسایلِ بازیِ جادویی بازی کنند.
دروازههای وارپ به آنها اجازه میداد فوراً در سراسرِ پادشاهیلریا جابهجا شوند، بنابراین میتوانستند برای صبحانه در شرق باشند، ناهار رادستکم در شمال بخورند و سپس در جزیرهای در غرب شام بخورند.
آران و لریا صبح بازی میکردند،مضحکی عصر بازی میکردند و معمولاً بعدپرسید از شام از فرطِ خستگی خوابشان میبرد.
کامیلا به آنها اجازه میداد پیش ازمیتونی گشتوگذار در یک شهرِ جدید، حداکثر روزی دوقیمت ساعت تواناییهای جادوییشان را با لیث تمرین کنند.
در حالی که به آران و لریاپاسخ که با بچههای دیگر در ساحل بازی میکردنددندههایش اشاره میکرد، گفت: «یه تعطیلات باید اینجوری باشه.»
جانورانِ جادویی و جادویشان را مثلِ کارتِ ویزیت به رخ میکشیدند و با اینکه غریبهزور بودند، رهبرِ هر گروهی میشدند. آبومینوس و اونیکس از اینکه مجبور بودند اینهمه بچه را سوارتکتکِ کنند و دستهای چنگزنندهشان را تحمل کنند راضی نبودند، اما مثل همیشه دندان روی جگر گذاشتند.
کامیلا پرسید: «بهت خوش میگذره؟»
لیث دروغِ شاخداری گفت: «آره.»
با برنامهریزیهای او برای روزهایشان و مراقبتِ جانورانِ جادویی ازقیمت بچهها، لیث آزاد بود تا بیشترِ روز را با گردابهایشخدایانِ جادوی نخستین تمرین کند، مگر اینکه کسی به توجهش نیاز داشت.
تلاشهای ناموفقش هیچ اثری نداشت، پس میتوانست هرچیز بار که قدم برمیداشت یا به هر دلیلیبیست دستهایش را تکان میداد، اجرای طلسم را امتحان کند.
او از وقتگذرانی با کامیلا خوشش میآمد، درست مثل وقتگذرانی بامانده بچهها، اما برای او، گشتوگذار و هدر دادنِ پول برای کاریبهترین که به نظرش اتلافِ وقت بود، نمیتوانست تفریح به حساب بیاید.
کامیلا آهی کشید و گفت: «دروغگو. حداقل سعی کن از این لحظات لذتدادن ببری. اگه فقط برای کارت زندگی کنی، وقتی چند سالِ دیگه به زندگیتزراعتِ نگاه کنی، فقط طلسمها و نقشهها رو میبینی، بدونِ حتی یه خاطرهٔ شاد.»
سولوس در حالی که او را در منگنه میگذاشت،برچسبِ گفت: «میدونی که حق با اونه؟ اگه مجبور بودمتجدیدنظر گذشتهت رو خلاصه کنم، بازم شبیهِ یه مونتاژِ تمرینی میشد.»
«دارم سعیمو میکنم، ولی کجای این کار تفریحه؟ فقط روی یه نیمکت نشستم و دارم غروبِ آفتاب رو تماشا میکنم،خوشحال اونم بعد از اینکه کلِ روز رو تو جاهایی که برام هیچ اهمیتی ندارن قدم زدم. میتونستم همین کارا روفلزِ تو خونه انجام بدم بدونِ اینکه یه سکه خرج کنم.» حالا که دروغ گفتن فایدهای نداشت، بهتر بود صادق باشد.
کامیلا خندید: «فکر کنم چون تقریباًمضحکی یه هفتهست کسی سعی نکرده بکشتت، خمارداری شدی. این اخلاقِ بدت رو توجیه میکنه.»
لیث از اینکه شنید کامیلا درگیریِ مسافرخانه را تهدیدی بالقوه برای جانشپاسخ میداند جا خورد، اما چیزی نگفت. این به آن معنا نبود کهکند کامیلا دستکمش میگیرد، بلکه نشان میداد چقدر نگرانش است، و این خوشحالش میکرد.
«تفریح قراره همین نشستن روی نیمکت کنارِ من باشه، در حالی که بعدآرنجِ از یه روزِ کامل خوشگذروندنِ بچهها، از یه لحظه آرامشِ کنارِ هم لذتلریا میبریم. تفریح لزوماً انجام دادنِ یه کار نیست، میتونه نبودِ یه چیزی هم باشه.
«مثلاً برای من، لذت بردن از سکوت کنارِ دوستپسرم، بدونِ اینکه نگرانِ کار، مسئولیتها و تهدیدهایبیست جانی باشم، تفریحه. غروبِ آفتاب فقط برای حالوهواست، چیزی که واقعاً مهمه کسیه که کنارته.» اوقطعاتش در حالی که با پاهای برهنهاش با شنها بازی میکرد، سرش را روی شانهٔ لیث گذاشت.
کامیلا پیش از این هرگز به ساحل نرفته بودمات و با اینکه پاییز نزدیک بود و هوای نزدیکِآویزان اقیانوس کمی سوز داشت، این تجربه برایش دلپذیر بود.
«میدونی، شاید تابستونِ سالِباخته آینده بتونیم همونطور کهافسون میخواستی بریم تعطیلاتِ ساحلی.»
لیث در حالی که به بچهها اشاره میکرد که داشتندقیمت جادوی زمینشان را به رخ میکشیدند تا قلعههای شنیِ بزرگتر وزراعتِ زیباتری نسبت به بقیه بسازند، پرسید: «فقط من و تو یا...»
«فقط من و تو. دلم میخواد یهمتعال زوجِ دیگه رو هم برای همراهی بیارم،تمام ولی فکر نکنم بتونم اون... رو بپوشم.»
لیث گفت: «بیکینی.»
«بیکینی جلوی بقیه، بدونِ اینکهآنجاست از خجالت بمیرم. البته بازملیث میتونیم برای شام دوستامون رو ببینیم.»
لیث سر تکان داد و پیش از آنکهدادن به خودش اجازهٔ استراحت بدهد، با بینش حیاتخورد به اطرافش نگاه کرد و گفت: «خوب میشه.»