چپتر 1420: دستاوردها و زیانها (بخشِ ۲)
0هر دو بار لیث بهانسانیِ شکلهای متفاوتی منقلب شده بود،نقاب اما همیشه سرشار از احساسات بود.
اما این بار افسرده، غمگین ونقاب تسلیمِ نوعی عذابِ قریبالوقوع به نظرشنیدم میرسید که الینا از آن بیخبر بود.
فعلاً.
لیث بالهایش را باز کرد و چرخید تا همه ظاهرِاسمش دیوگونهاش را ببینند و گفت: «ببخشید مامان. اگه یه روزیدیوها بچهدار بشم، وقتی از رحمِ مادرشون بیرون بیان اینشکلی میشن.»
«شاید یه ذره از خونِ ورهن روبرایش داشته باشن، ولی باید روی خودم تشدیدِتغییرشکل خون اجرا کنم تا ازش مطمئن بشم.»
رااز بدونِ هیچ کینه یا انزجارینقاب در صدایش، تنها با نگرانیِ صادقانهایشنیدم پرسید: «پسرم، انسانیتت رو دور انداختی؟»
لیث جواب داد: «نه بابا. برخلافِ بقیهٔ دورگهها، من انتخابی نداشتم. وقتی هستهامفقط به بنفش رسید، دو نیروی زندگیام با هم یکی شدن. اونا به چیزیرنا تبدیل شدن که تا حالا ندیده بودم و منو به این موجود تبدیل کردن.»
الینا خودش را مجبور کرد لبخند بزند و بپذیردنقاب که تنها راهی که برای دیدنِ چهرهٔ انسانیِ پسرش برایشهمهٔ مانده، این است که او نقاب بزند. پرسید: «اسمش چیه؟»
«تیامات. وقتی تغییرشکل دادم،چهرهٔ شنیدم که موگار منو تیاماتاست صدا زد، پدرِ همهٔ دیوها.»
بچهها برخلافِ بزرگسالان، تبدیل شدنِ لیث به یک ماشینِ جنگیِتغییرشکل چهاربال را فقط دلیلی برای جشن گرفتن میدانستند و گفتند: «خیلیماشینِ خفنه!» چیزی بود که میتوانستند پیشِ دوستانشان به آن پُز بدهند.
رنا سؤالی را که در ذهنِدیوها همه بود پرسید: «اون فرمی که تافقط چند ثانیه پیش داشتی، فقط پیکرتراشی بود؟»
لیث که نمیدانست چطور احساسِ بدونِ فلس بودنش را بهتراسمش توضیح دهد، دوباره به هیئتِ انسانیاش دگردیسی کرد و گفت:دیوها «پیکرتراشی نیست، ولی فرمِ حقیقیام هم نیست. فقط یکی از چهرههامه.»
بزرگسالانِ خانواده نفسِ راحتی کشیدندانسانیِ و نگرانیهای او را صرفاً پیامدِاسمش مرگِ میریم و ذاتِ بدبینش دانستند.
لیث که نفسِ راحتِ آنها را تلاشی برای دستکم گرفتنِ وضعیتش میدانست، غرید:موگار «اگه جای شما بودم، برنامهریزی برای ازدواجم رو متوقف میکردم. قبل از اینکه امروزگرفتن تموم بشه، میخوام همهچیز رو به کامیلا بگم و احتمالاً باهام به هم میزنه.»
تیستا با یادآوریِ حرفهای سولوس دربارهٔ اینکه لیث هربار که میخواست با کامیلا درددل کندجشن چقدر نگران میشد، گفت: «بیخیال، قبل از اینکه دربارهٔ ذاتِ دورگهات بهش بگی هم همینفرمی رو گفتی و قبل از اینکه بهش بگی یه بیدارشده هستی هم دوباره همینو گفتی.»
«مطمئنم که حالش خوب میمونه و مثلِ ما قبولش میکنه.اسمش شاید یه کم زمان ببره، ولی اون از اون زناییدیوها نیست که فقط به خاطرِ این موضوع بهت پشت کنه.»
لیث در حالی که دستِ راستش را بهمانده او نشان میداد، روی کلمهٔ آخر تأکید کردشنیدم و گفت: «نمیفهمی، تیستا. میخوام همهچیز رو بهش بگم.»
بقیه هیچ ایدهای نداشتند که این حرکت چه معنایی داردتغییرشکل و برای هزارمین بار متوجهِ انگشترِ سنگی نشدند، چرا کهشدنِ آن را زیورآلاتی بینقص برای آدمِ خسیسی مثلِ لیث میدانستند.
فقط تیستا با شناختنِپدرِ انگشترِ سولوس، به پیامدهایبزرگسالان کاملِ آن کلمات پی برد.
خدایانِ بزرگ! اگه کامیلا با فهمیدنِ پیوندِ عمیقِ بینشون، واکنشیاسمش مثلِ هر کسِ دیگهای جز من نشون بده، حتماً یادیوها به هم میزنن یا دستکم یه مدت رابطهشون رو متوقف میکنن.
هر دو اتفاق تأثیرِ شدیدی روی کلِ خانوادهمون میذاره. بچهها مثلِ فامیل به هم نزدیک شدن و زینیاصدا الان یکی از بهترین دوستای مامانه. اگه لیث و کامیلا به هم بزنن، همهچیز تموم میشه، یا حداقلمیتوانستند اوضاع تا یه مدت ناجور میشه. تیستا در حالی که به الینا نگاه میکرد، اینها را از ذهن گذراند.
سپس، چشمانِ تیستا به دستانِ خودش افتاد و برای لحظهای آنها را پوشیده از فلسهایپدرِ سیاه دید. با این فکر که وقتی به هستهٔ آبی برسد، ممکن است کاملاً به همانخفنه چیزی تبدیل شود که برادرش شده بود و او نیز انسانیتش را از دست بدهد، لرزید.
در بهترین حالت، دفعهٔ بعد که تیستا هستهاش را ارتقاماشینِ میداد، فقط به یک دورگه تبدیل میشد و تنها زمانیخفنه که به هستهٔ بنفش میرسید، بهاجبار به یک تیامات تبدیل میشد.
مهم نبود بدنش مانند یک دورگهٔ عادی واکنش نشاننقاب میداد یا مانند لیث، در هر حال اکنون هستهاشپدرِ سقفی داشت که برای باز شدنش باید بهای سنگینی میپرداخت.
ناگهان، انباشت و پیشرفتهاچهرهٔ بیشترِ جذابیتشان را درمانده چشمانش از دست داده بودند.
لیث از جا بلند شد و درِ خانه را باز کرد:دادم «چون نمیخوام تا وقتی وضعیتمون روشن نشده، کامیلا رو بیشتر از اینچهاربال قاطیِ این دردسر کنم، میخوام الان یه کارِ مهم انجام بدم. نترسید.»
«خواهر و برادرهای من که دارید از این خونه نگهبانی میدین،جنگیِ لطفاً بیاین تو.» صدایش در حدِ یک زمزمه بود، اما میدانستپیشِ به لطفِ حواسِ تقویتشدهشان، ققنوسها میتوانند در سکوتِ شب آن را بشنوند.
ناگهان سه سایه که عمارتِ ورهن را در آرایشی مثلثی محاصرهچیه کرده بودند، بُعدِ سومی پیدا کردند و به شکلِ انسان درآمدند.بزرگسالان حضورِ کروان، لنانا و ژت باعث شد دما چند درجه پایین بیاید.
ققنوسها موجوداتِ نور و تاریکی بودند وبرایش همین باعث میشد حضورشان هم شکوهِ خورشیدتغییرشکل و هم خلأِ نبودنش را تشدید کند.
در کمالِ تعجبِ همه، فضای میانِ عمارتِ ورهن وتیامات عمارتِ یهوال نیز دچارِ اعوجاج شد و به شکلِبچهها گرگی باشکوه و کاملاً سیاه با ده دم درآمد.
اعضای سپاهِ ملکه با شناختنِ برخی از اعضایبزرگسالان آشیانهٔ سالارک به خود لرزیدند، اما این حضورِ فیلگیامیدانستند بود که آنها را غرق در عرقِ سرد کرد.
چیزی در هالهای که او را درمانده بر گرفته بود وجود داشت که باعثدادم میشد حتی نورِ مهتاب هم بیرمقتر شود.
تزکا به ققنوسها غرید: «به چی نگاه میکنین، بچهها؟ منم بهاسمش همون اندازهٔ شما برادرشم. من و لیث هر دو دورگههای مسخشدهبچهها هستیم، چیزی که واقعاً کمیابه، در حالی که ققنوسها مثل ریگ ریختهن.»
لیث در واقع فیلگیا را صدا نکردهاسمش بود، اما وانمود کرد که عمداً مبهمصدا حرف زده تا همهٔ آنها را احضار کند.
ققنوسها نه از طرزِ برخوردِ تزکا خوششان آمد و نه از بیاحترامیاش، اما او راجشن به عنوانِ یکی از قدیمیترین مسخشدگانی که هنوز در موگار زنده بود، میشناختند. حتی سالارکفرمی هم به دانش و قدرتِ او احترام میگذاشت، پس دندان روی جگر گذاشتند و چیزی نگفتند.
حجمِ عظیمِ قدرتِ جادویی که آن چهار موجود حتی دراسمش حالتِ آرامش از خود ساطع میکردند، چنان اعصابِ اعضای سپاهِ ملکهبچهها را به هم ریخت که ذهنشان را تا مرزِ جنون کشاند.
با این حال، سرسختیِ ذهنیای که در میدانِ نبرد به دست آورده بودند، به سربازاندادم اجازه داد تا بر ترسِ خود غلبه کنند و وظیفهشان را انجام دهند. اعضای سپاه سلاحهایشانگرفتن را بیرون کشیدند و مشغولِ خواندنِ وِردِ طلسمهایشان شدند تا اینکه سروانشان آنها را متوقف کرد.
«صبر کنید. جادوگرِ اعظم ورهن از دمِ در تکون نمیخوره و بهشنیدم حضورِ ناگهانیِ این غریبهها هم واکنشی نشون نمیده. ممکنه مهمانش باشن وفقط ما نمیتونیم از پسِ یه بحرانِ دیپلماتیک بینِ پادشاهی، کویر و ورهنها بربیایم.»
صدای آرامِ لوکریاس به سربازانش اطمینانخاطر داد، اما دستش از قبل آویزِ ارتشی را فعالجشن کرده بود و نیروهای پشتیبانی را در حالتِ آمادهباش قرار داده بود. با وجودِ آرایهٔفرمی وارپ و دروازهٔ داخلِ انبار، رسیدنِ آنها به آنجا تنها کسری از ثانیه طول میکشید.
سروان غرق در عرقِ اضطراب بود، اما وقتیاست دید لیث با آن چهار موجود داخلِ خانهاشموگار مانندِ دوستانِ قدیمی احوالپرسی میکند، فهمید همهچیز روبهراه است.
لیث ققنوسها را یکییکی معرفی کرد: «همگی، اینامانده کروان، لنانا و ژت از طرفِ خانوادهٔ مادربزرگ هستن.موگار اینم تزکاست. اون مسئولِ امنیتمون از طرفِ خانوادهٔ مسخشدههاست.»