چپتر 1760: تدارک (بخشِ ۲)
0سولوس گفت: «بستنییادت میخوری؟ فکر کنم یهمیشه کم زیاد درست کردم.»
لیت روی مبل نشست و پاکتِخنده غذای رستورانِ هاوگ را از بُعدِسرِ جیبیاش بیرون آورد و گفت: «آره، ممنون.»
سولوس از بوی شیرینِ کلوچههای تازهپختهٔ شکلاتی از خوشحالی جیغ کشید.فقط روی مبل کنارِ لیت پرید، کاسهٔ بستنی را روی میزِ چایِطوری جلویشان گذاشت و کلوچهها را سمتِ خودش روی مبل قرار داد.
از کلوچهها مثلِ قاشق استفاده کرد و دورِلطفاً دهانش را پر از خامه و خردهکلوچه کرد وسنجید گفت: «اینا کلوچههای موردعلاقهٔ منن. ممنون که یادت بود.»
«اینا موردعلاقهٔ منمیادت هستن. میشه یه کممیشه به منم بدی، لطفاً؟»
سولوس به کلوچههایی که خیلی حسابشدهخنده دور از دسترسِ او گذاشته بودسرِ نگاه کرد و گزینههایش را سنجید.
دو کلوچه به او داد و سینی راخاطرِ برای خودش نگه داشت و گفت: «باشه، ولیاحتمالاً بهاندازه بخور، وگرنه واسه صبحونهٔ فردا هیچی نمیمونه.»
لیت از این استانداردهایمنم دوگانه و خسیسانهاش غرید: «دیگکلوچههایی به دیگ میگه روت سیاه!»
سولوس با استفاده از پیکرتراشی پوستش را تیره کردلطفاً و در حالی که به خوردن ادامه میداد، خودشسنجید را در آغوشِ او جا کرد و گفت: «اعتراف میکنم.»
لیت خندید و دربوسه حالی که سرش رافرستاد نوازش میکرد گفت: «بچهپررو.»
سولوس پرسید: «حالا کهچرا حرفِ بچهپرروها شد، فکرخاطرِ میکنی چرا فالوئل سرکارت گذاشت؟»
لیت جواب داد: «یا به خاطرِ اون بوسهلطفاً بود یا فقط واسه خنده. هر چی باشه، اونسنجید منو فرستاد اینجا. احتمالاً میخواست سرِ جفتمون کرم بریزه.»
سولوس طوری غرغر کرد کهمنم انگار خودش هیچ نقشی درکلوچههایی آن نداشت: «که موفق هم شد.»
لیت پس از خوردنِ دو کلوچهاش، تصمیم گرفت بحثِ اصلی و ناخوشایندسرِ را پیش بکشد: «دلیلش هر چی که بود، مهم نیست. بر اساسِکلوچهاش چیزایی که بهم گفت، سالارک و همهٔ اعضای شورا از وضعیتم خبر دارن.
«هنوز وقتِ زیادی واسه زندگی کردن دارم، ولی هر بار که مجبورخنده میشم با تمامِ توانم بجنگم، این زمان کمتر میشه. میدونم که از اینهیچ موضوع خوشت نمیاد، ولی دارم به آزمایش کردنِ ماشینِ جابهجاییِ بدن فکر میکنم.»
کلوچهٔ شیرین و هنوز گرم در دهانش مثلِ لیمو ترش شدحسابشده و اشتهای سولوس را کور کرد. بیسکویتِ گاززده را به سینی برگرداندباشه و دهانش را پاک کرد تا برای فکر کردن کمی زمان بخرد.
در کولا، نقشههای باستانیِ ماشینی را پیدا کرده بودند که اودیها برای طولانیدور کردنِ عمرشان با دزدیدنِ بدنِ دیگران از آن استفاده میکردند. یادگاری کهن بود،بهاندازه نیمی جادو و نیمی فناوری، که بازسازیاش فقط با دانشِ زمین غیرممکن بود.
لیت و سولوس ماهها روی آن کار کرده بودند واحتمالاً سعی داشتند اصولِ پایهاش را بفهمند تا با استفاده ازنقشی جادوی مدرن، فناوریِ گمشده را جبران کنند، اما بیفایده بود.
نقشهها و طرحهای قطعاتِ مختلف بدونِ دانستنِ نحوهٔ ساختاون و موادِ سازندهشان بیفایده بود. لیت بدونِ این اطلاعاتسرِ نمیتوانست ماشینِ دیگری بسازد و مشکلِ تناسخش را حل کند.
سپس، اسبسوارِ روزِ روشن لیت را به تلهای کشانده بود تا او را بکشدگذاشته و به میزبانش، رنجر آکالا، افتخاری را که لیاقتش را داشتند بدهد. لیت پسواسه از ملاقات با نالروند و فرار از کمینِ او، آزمایشگاهِ سپیده را پیدا کرده بود.
اسبسوار در آن آزمایشگاه که در اعماقِ کوهها و درونِ یکیخیلی از سکونتگاههای قدیمیِ اودی ساخته شده بود، دانشِ کتابهای آنها را باداشت دانشِ خودش ترکیب کرده بود تا ماشینِ جابهجاییِ بدن را تغییر دهد.
اختراعِ سپیده بهجای ربودنِ بدن، به نامردگان اجازه میداد تااحتمالاً دانشِ قربانیانشان را همراه با نیروی زندگیِ آنها بربایند و مأموریتینداشت را که مادرِ سرخ به او داده بود، به انجام برسانند.
لیت نیازی به این دستگاه نداشت، اما وقتی پس ازبوسه بررسیاش فهمید اسبسوار با جایگزین کردنِ بیشترِ فناوری با آرایههاکرم مشکل را برایش حل کرده است، غرقِ شادی شده بود.
پس از شکست دادنِ سپیده و دزدیدنِ کتابهای باستانیِ اودی و یادداشتهایش، لیث و سولوس توانسته بودند ماشینِکلوچه جابهجاییِ بدنِ خودشان را طراحی کنند. با این حال این طرح هنوز روی کاغذ بود، چون سولوس ازخسیسانهاش پیامدهای اخلاقیِ استفاده از آن خوشش نمیآمد و لیث هم فکر میکرد زمانِ زیادی برایش باقی مانده است.
پس از اینکه به یک تیامات تبدیل شده بود، فرض را بر این گذاشته بودندگذاشته که نیروی زندگیِ جدیدش طولِ عمرش را بیشتر کرده است و تقریباً آن را ازصبحونهٔ یاد برده بودند. اما حالا میدانستند که ساعتش ممکن است هر لحظه از حرکت بایستد.
سولوس در حالی که چند تکه کاغذ از بُعدِ جیبیشان بیرون میآورد و داخلِ سولوسپدیا میگذاشت،طوری گفت: «من از قبل یه لیستِ کامل از موادی که نیاز داریم رو آماده کردم. بهدلیلش محض اینکه اونا رو برام جور کنی و ساختنش رو تموم کنم، میتونیم آزمایش رو شروع کنیم.»
لیث که میدانستمیکنی این قدم چقدر برایشجواب سخت است، گفت: «ممنون.»
سولوس لبِ پایینش را گاز گرفت و در حالی که در اتاق قدم میزد،گذاشته گفت: «واقعاً مطمئنی که میخوای این کار رو بکنی؟ منظورم اینه که جابهجاییِ بدنواسه یعنی نهتنها بدنت، بلکه خانوادهت و حتی تواناییهای تبارت رو هم از دست میدی.
«قبلاً یه انسان بودی، اما حالا یه تیاماتی. تو یه وجودِخیلی منحصربهفردی که نمیشه جایگزینش کرد. علاوه بر اون، حتی اگه خانوادهت استفادهتداشت از جادوی ممنوعه رو نادیده بگیرن، هیچکسِ دیگه این کار رو نمیکنه.
«فالوئل، شورا، همه میفتن دنبالت تا شکارتمنو کنن. شاید بهجز واستور. اگه واقعاً مجبوری اینبریزه مسیر رو بری، چرا از اون کمک نمیخوایم؟»
«به همون دلیلی که از ثرود کمک نمیخوام. اون بزرگترین متخصصِفقط جنونِ آرتانه، اما درست مثل واستور، کمکش بها داره. ضمناً، تخصصِطوری پروفسور روی مسخشدگان متمرکزه و من دیگه یکی از اونا نیستم.
«تنها امیدمون مانوهاره، اما حتی اگه بتونهبدی راهی برای درمانِ نیروی زندگیم پیدا کنه،گذاشته ماهها، اگه نگیم سالها، تحقیق زمان میبره.»
لیث از فکرِ از دست دادنِ بدنِ تیاماتش خوشش نمیآمد؛ اینکهخیلی تمامِ تلاشهایی را که برای توسعهٔ فنِ تنفس و کشفِ تواناییهای تبارشداشت کرده بود دور بریزد، برایش سخت بود، با این حال چارهای نداشت.
کولگا به او نشان داده بود که حتی استفاده از جنون برای تزریقِجفتمون نیروی زندگیِ جدید به درونِ نیروی زندگیِ خودش بیفایده است، مگر اینکه راهی برایبحثِ بستنِ ترکها پیدا کند. به دست آوردنِ یک نیروی زندگیِ دستنخورده تنها گزینهاش بود.
در سکوت به یکدیگر خیره ماندند؛سرکارت منتظرِ نشانهای یا ایدهای درخشان بودندخنده که تمامِ مشکلاتشان را حل کند.
پس از دقایقی که انگار ساعتهامیشه طول کشید، سولوس گفت: «میتونیم الاندور بریم خونه؟ خیلی احساسِ خستگی میکنم.»
لیث پاسخ داد: «حتماً.»
سولوس از قدم زدن ایستاد و از ترسِ از دست دادنش، او را در آغوش گرفت. تبدیلغرغر شدنِ لیث به یک تیامات، ملاقاتش با خانوادهٔ او و به دست آوردنِ دوبارهٔ بدنش، همگی مثلِ یکاساسِ رؤیا بود. با این حال اکنون حس میکرد که این رؤیا دارد رفتهرفته به یک کابوس تبدیل میشود.
شهرِ والرون،یادت قلعهٔ سلطنتی،منم چند روز بعد.
دریافتِ یک احضارِ دیگر از طرفِ خانوادهٔ سلطنتیبدی به این زودی پس از مأموریت در زسکا،نگاه لیث را غافلگیر نکرد. برعکس، انتظارش را میکشید.
در حالی که گاردِ سلطنتیفقط او را به سمتِ اتاقِ تاجوتختمیخواست اسکورت میکردند، با خود فکر کرد.
شرط میبندم پادشاه بهخاطر اینکه «دوستِ تیاماتم» بدنِخاطرِ سایروک رو دزدیده سرزنشم میکنه و بعدش هماحتمالاً کلافهم میکنه تا چندتا ریلگان برای خودش بگیره.
سولوس گفت: «مگه میتونی سرزنشش کنی؟ با سایهٔ ثرود کهخیلی روی پادشاهی سنگینی میکنه، اونا به تمامِ مواد و سلاحهایی کهنگه بتونن گیر بیارن نیاز دارن. فقط امیدوارم مأموریتِ جدیدی بهت ندن.»
«هی، لیث. شرمندهم که تومنم رو هم قاطیِ این ماجراکلوچههایی کردم اما اونا چارهای برام نذاشتن...»
اما دیدنِ مانوهار که مثلِ یک کبابِمنو اعلا دستوپایش را بسته بودند و بیشتر ازبریزه لباس، زنجیر به تن داشت، کاملاً غیرمنتظره بود.