---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1760: تدارک (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1760: تدارک (بخشِ ۲)

0

سولوس گفت: «بستنی‌یادت​ می‌خوری؟ فکر کنم یه‌میشه​ کم زیاد درست کردم.»

لیت روی مبل نشست و پاکتِ‌خنده​ غذای رستورانِ هاوگ را از بُعدِ‌سرِ​ جیبی‌اش بیرون آورد و گفت: «آره، ممنون.»

سولوس از بوی شیرینِ کلوچه‌های تازه‌پختهٔ شکلاتی از خوشحالی جیغ کشید.‌فقط​ روی مبل کنارِ لیت پرید، کاسهٔ بستنی را روی میزِ چایِ‌طوری​ جلویشان گذاشت و کلوچه‌ها را سمتِ خودش روی مبل قرار داد.

از کلوچه‌ها مثلِ قاشق استفاده کرد و دورِ‌لطفاً​ دهانش را پر از خامه و خرده‌کلوچه کرد و‌سنجید​ گفت: «اینا کلوچه‌های موردعلاقهٔ منن. ممنون که یادت بود.»

«اینا موردعلاقهٔ منم‌یادت​ هستن. میشه یه کم‌میشه​ به منم بدی، لطفاً؟»

سولوس به کلوچه‌هایی که خیلی حساب‌شده‌خنده​ دور از دسترسِ او گذاشته بود‌سرِ​ نگاه کرد و گزینه‌هایش را سنجید.

دو کلوچه به او داد و سینی را‌خاطرِ​ برای خودش نگه داشت و گفت: «باشه، ولی‌احتمالاً​ به‌اندازه بخور، وگرنه واسه صبحونهٔ فردا هیچی نمی‌مونه.»

لیت از این استانداردهای‌منم​ دوگانه و خسیسانه‌اش غرید: «دیگ‌کلوچه‌هایی​ به دیگ میگه روت سیاه!»

سولوس با استفاده از پیکرتراشی پوستش را تیره کرد‌لطفاً​ و در حالی که به خوردن ادامه می‌داد، خودش‌سنجید​ را در آغوشِ او جا کرد و گفت: «اعتراف می‌کنم.»

لیت خندید و در‌بوسه​ حالی که سرش را‌فرستاد​ نوازش می‌کرد گفت: «بچه‌پررو.»

سولوس پرسید: «حالا که‌چرا​ حرفِ بچه‌پرروها شد، فکر‌خاطرِ​ می‌کنی چرا فالوئل سرکارت گذاشت؟»

لیت جواب داد: «یا به خاطرِ اون بوسه‌لطفاً​ بود یا فقط واسه خنده. هر چی باشه، اون‌سنجید​ منو فرستاد اینجا. احتمالاً می‌خواست سرِ جفتمون کرم بریزه.»

سولوس طوری غرغر کرد که‌منم​ انگار خودش هیچ نقشی در‌کلوچه‌هایی​ آن نداشت: «که موفق هم شد.»

لیت پس از خوردنِ دو کلوچه‌اش، تصمیم گرفت بحثِ اصلی و ناخوشایند‌سرِ​ را پیش بکشد: «دلیلش هر چی که بود، مهم نیست. بر اساسِ‌کلوچه‌اش​ چیزایی که بهم گفت، سالارک و همهٔ اعضای شورا از وضعیتم خبر دارن.

«هنوز وقتِ زیادی واسه زندگی کردن دارم، ولی هر بار که مجبور‌خنده​ میشم با تمامِ توانم بجنگم، این زمان کمتر میشه. می‌دونم که از این‌هیچ​ موضوع خوشت نمیاد، ولی دارم به آزمایش کردنِ ماشینِ جابه‌جاییِ بدن فکر می‌کنم.»

کلوچهٔ شیرین و هنوز گرم در دهانش مثلِ لیمو ترش شد‌حساب‌شده​ و اشتهای سولوس را کور کرد. بیسکویتِ گاززده را به سینی برگرداند‌باشه​ و دهانش را پاک کرد تا برای فکر کردن کمی زمان بخرد.

در کولا، نقشه‌های باستانیِ ماشینی را پیدا کرده بودند که اودی‌ها برای طولانی‌دور​ کردنِ عمرشان با دزدیدنِ بدنِ دیگران از آن استفاده می‌کردند. یادگاری کهن بود،‌به‌اندازه​ نیمی جادو و نیمی فناوری، که بازسازی‌اش فقط با دانشِ زمین غیرممکن بود.

لیت و سولوس ماه‌ها روی آن کار کرده بودند و‌احتمالاً​ سعی داشتند اصولِ پایه‌اش را بفهمند تا با استفاده از‌نقشی​ جادوی مدرن، فناوریِ گمشده را جبران کنند، اما بی‌فایده بود.

نقشه‌ها و طرح‌های قطعاتِ مختلف بدونِ دانستنِ نحوهٔ ساخت‌اون​ و موادِ سازنده‌شان بی‌فایده بود. لیت بدونِ این اطلاعات‌سرِ​ نمی‌توانست ماشینِ دیگری بسازد و مشکلِ تناسخش را حل کند.

سپس، اسب‌سوارِ روزِ روشن لیت را به تله‌ای کشانده بود تا او را بکشد‌گذاشته​ و به میزبانش، رنجر آکالا، افتخاری را که لیاقتش را داشتند بدهد. لیت پس‌واسه​ از ملاقات با نالروند و فرار از کمینِ او، آزمایشگاهِ سپیده را پیدا کرده بود.

اسب‌سوار در آن آزمایشگاه که در اعماقِ کوه‌ها و درونِ یکی‌خیلی​ از سکونتگاه‌های قدیمیِ اودی ساخته شده بود، دانشِ کتاب‌های آن‌ها را با‌داشت​ دانشِ خودش ترکیب کرده بود تا ماشینِ جابه‌جاییِ بدن را تغییر دهد.

اختراعِ سپیده به‌جای ربودنِ بدن، به نامردگان اجازه می‌داد تا‌احتمالاً​ دانشِ قربانیانشان را همراه با نیروی زندگیِ آن‌ها بربایند و مأموریتی‌نداشت​ را که مادرِ سرخ به او داده بود، به انجام برسانند.

لیت نیازی به این دستگاه نداشت، اما وقتی پس از‌بوسه​ بررسی‌اش فهمید اسب‌سوار با جایگزین کردنِ بیشترِ فناوری با آرایه‌ها‌کرم​ مشکل را برایش حل کرده است، غرقِ شادی شده بود.

پس از شکست دادنِ سپیده و دزدیدنِ کتاب‌های باستانیِ اودی و یادداشت‌هایش، لیث و سولوس توانسته بودند ماشینِ‌کلوچه​ جابه‌جاییِ بدنِ خودشان را طراحی کنند. با این حال این طرح هنوز روی کاغذ بود، چون سولوس از‌خسیسانه‌اش​ پیامدهای اخلاقیِ استفاده از آن خوشش نمی‌آمد و لیث هم فکر می‌کرد زمانِ زیادی برایش باقی مانده است.

پس از اینکه به یک تیامات تبدیل شده بود، فرض را بر این گذاشته بودند‌گذاشته​ که نیروی زندگیِ جدیدش طولِ عمرش را بیشتر کرده است و تقریباً آن را از‌صبحونهٔ​ یاد برده بودند. اما حالا می‌دانستند که ساعتش ممکن است هر لحظه از حرکت بایستد.

سولوس در حالی که چند تکه کاغذ از بُعدِ جیبی‌شان بیرون می‌آورد و داخلِ سولوس‌پدیا می‌گذاشت،‌طوری​ گفت: «من از قبل یه لیستِ کامل از موادی که نیاز داریم رو آماده کردم. به‌دلیلش​ محض اینکه اونا رو برام جور کنی و ساختنش رو تموم کنم، می‌تونیم آزمایش رو شروع کنیم.»

لیث که می‌دانست‌می‌کنی​ این قدم چقدر برایش‌جواب​ سخت است، گفت: «ممنون.»

سولوس لبِ پایینش را گاز گرفت و در حالی که در اتاق قدم می‌زد،‌گذاشته​ گفت: «واقعاً مطمئنی که می‌خوای این کار رو بکنی؟ منظورم اینه که جابه‌جاییِ بدن‌واسه​ یعنی نه‌تنها بدنت، بلکه خانواده‌ت و حتی توانایی‌های تبارت رو هم از دست می‌دی.

«قبلاً یه انسان بودی، اما حالا یه تیاماتی. تو یه وجودِ‌خیلی​ منحصربه‌فردی که نمی‌شه جایگزینش کرد. علاوه بر اون، حتی اگه خانواده‌ت استفاده‌ت‌داشت​ از جادوی ممنوعه رو نادیده بگیرن، هیچ‌کسِ دیگه این کار رو نمی‌کنه.

«فالوئل، شورا، همه میفتن دنبالت تا شکارت‌منو​ کنن. شاید به‌جز واستور. اگه واقعاً مجبوری این‌بریزه​ مسیر رو بری، چرا از اون کمک نمی‌خوایم؟»

«به همون دلیلی که از ثرود کمک نمی‌خوام. اون بزرگ‌ترین متخصصِ‌فقط​ جنونِ آرتانه، اما درست مثل واستور، کمکش بها داره. ضمناً، تخصصِ‌طوری​ پروفسور روی مسخ‌شدگان متمرکزه و من دیگه یکی از اونا نیستم.

«تنها امیدمون مانوهاره، اما حتی اگه بتونه‌بدی​ راهی برای درمانِ نیروی زندگیم پیدا کنه،‌گذاشته​ ماه‌ها، اگه نگیم سال‌ها، تحقیق زمان می‌بره.»

لیث از فکرِ از دست دادنِ بدنِ تیاماتش خوشش نمی‌آمد؛ اینکه‌خیلی​ تمامِ تلاش‌هایی را که برای توسعهٔ فنِ تنفس و کشفِ توانایی‌های تبارش‌داشت​ کرده بود دور بریزد، برایش سخت بود، با این حال چاره‌ای نداشت.

کولگا به او نشان داده بود که حتی استفاده از جنون برای تزریقِ‌جفتمون​ نیروی زندگیِ جدید به درونِ نیروی زندگیِ خودش بی‌فایده است، مگر اینکه راهی برای‌بحثِ​ بستنِ ترک‌ها پیدا کند. به دست آوردنِ یک نیروی زندگیِ دست‌نخورده تنها گزینه‌اش بود.

در سکوت به یکدیگر خیره ماندند؛‌سرکارت​ منتظرِ نشانه‌ای یا ایده‌ای درخشان بودند‌خنده​ که تمامِ مشکلاتشان را حل کند.

پس از دقایقی که انگار ساعت‌ها‌میشه​ طول کشید، سولوس گفت: «می‌تونیم الان‌دور​ بریم خونه؟ خیلی احساسِ خستگی می‌کنم.»

لیث پاسخ داد: «حتماً.»

سولوس از قدم زدن ایستاد و از ترسِ از دست دادنش، او را در آغوش گرفت. تبدیل‌غرغر​ شدنِ لیث به یک تیامات، ملاقاتش با خانوادهٔ او و به دست آوردنِ دوبارهٔ بدنش، همگی مثلِ یک‌اساسِ​ رؤیا بود. با این حال اکنون حس می‌کرد که این رؤیا دارد رفته‌رفته به یک کابوس تبدیل می‌شود.

شهرِ والرون،‌یادت​ قلعهٔ سلطنتی،‌منم​ چند روز بعد.

دریافتِ یک احضارِ دیگر از طرفِ خانوادهٔ سلطنتی‌بدی​ به این زودی پس از مأموریت در زسکا،‌نگاه​ لیث را غافلگیر نکرد. برعکس، انتظارش را می‌کشید.

در حالی که گاردِ سلطنتی‌فقط​ او را به سمتِ اتاقِ تاج‌وتخت‌می‌خواست​ اسکورت می‌کردند، با خود فکر کرد.

شرط می‌بندم پادشاه به‌خاطر اینکه «دوستِ تیاماتم» بدنِ‌خاطرِ​ سایروک رو دزدیده سرزنشم می‌کنه و بعدش هم‌احتمالاً​ کلافه‌م می‌کنه تا چندتا ریل‌گان برای خودش بگیره.

سولوس گفت: «مگه می‌تونی سرزنشش کنی؟ با سایهٔ ثرود که‌خیلی​ روی پادشاهی سنگینی می‌کنه، اونا به تمامِ مواد و سلاح‌هایی که‌نگه​ بتونن گیر بیارن نیاز دارن. فقط امیدوارم مأموریتِ جدیدی بهت ندن.»

«هی، لیث. شرمنده‌م که تو‌منم​ رو هم قاطیِ این ماجرا‌کلوچه‌هایی​ کردم اما اونا چاره‌ای برام نذاشتن...»

اما دیدنِ مانوهار که مثلِ یک کبابِ‌منو​ اعلا دست‌وپایش را بسته بودند و بیشتر از‌بریزه​ لباس، زنجیر به تن داشت، کاملاً غیرمنتظره بود.

ناولها | novelha.net