چپتر 2436: فصل 2436
0اگر جای زخمهای روی صورتش نبود، غریبه از آن دست مردهای خوشقیافهاییارو میشد که فقط یک بیدارشده به لطفِ پالایشِ بدن میتوانست به آنهشدار تبدیل شود. قدش ۱٫۹۱ متر بود و موهای قهوهای و چشمانِ آبی داشت.
پوستش از تابشِ طولانیِ آفتاب برنزه شده بودباد و بدنش سمفونیای از عضلاتِ فولادین بود که بیشتراین برای کارآمدی در مبارزه ورزیده شده بودند تا خودنمایی.
انگار هوا دورِ بدنش پیچ میخورد و گردابی تقریباً نامرئی میساخت؛کاملاً گردابی که بویش را پنهان میکرد و هر چیزی را کهگذاشت باد با خود میآورد، پیش از تماس با او متلاشی میکرد.
خونآشام با خود فکر کرد.
این یارو کارش درسته. نهتنهابست متوجهش نشدیم، بلکه صبر کردمیزبانم تا هیچکس این اطراف نباشه.
سپیده به او هشدار داد: «احمق نباش! توفکر یه شهرِ بزرگ چیزی به اسمِ جای خلوتنشدیم وجود نداره. خودش این وضعیت رو درست کرده.»
باد ناگهان چرخیدباد و بوی خونِ تازهتماس به مشامِ نایکا رسید.
لبخندی مطمئن بر لبانِ خونآشام نقش بست: «اگه جای تو بودم اینقدردستِ مطمئن نبودم. درسته، میزبانم خامه و تجهیزاتم چیزِ خاصی نیست، اما افسونهامتاریک کاملاً پیشرفتهن، در حالی که مالِ تو اونقدر قدیمین که جات تو موزهست.»
مرد دندان روی جگر گذاشت و دستِ چپش قبضهٔ تیغهٔ خمیدهٔ روی کمرش راخاصی فشرد. خشم چهرهاش را در هم کشید و جای زخمهایش در کوچهٔ تاریک از آتشیگذاشت درونی درخشید، اما این آتش بهسرعت محو شد و مرد به این تحریک اعتنایی نکرد.
«چی میخوای، ویندفل؟» جرقهای از انرژیِ هستهٔ سپیده باعث شد منشور بهکارش شمشیرِ بلندی بهتیزیِ تیغ تبدیل شود. همزمان لباسهای نایکا دگردیسی یافتند وداد به زرهِ نایتشید تبدیل شدند که آن هم با منشوری دیگر پوشیده شد.
«ما دوست نیستیم و از تو بعیده که رسمِ اشیاءِ نفرینشده رو بشکنی؛ رسمیکارش که میگه باید از هم دوری کنیم مگه اینکه منافعمون با هم تداخل پیدانباش کنه. دارم تو برنامههات دخالت میکنم یا یه رقابتِ بیمعنیِ دیگه برای سنجشِ قدرت میخوای؟»
اسبسوار با استفاده از ترکیبِ استادیِ نور و جادوی روح، رونهای موقتیدستِ حک کرد که برخی از افسونهای تیغهٔ گرگومیشِ واقعی را به منشورتاریک میبخشیدند و با این کار، تیغهٔ کریستالی در نوری طلایی پوشیده شد.
نایکا با شگفتی نفسش را در سینه حبس کرد. برایمیزبانم اولین بار از زمانِ ادغامشان، پشیمان شد که کانالِ میانِحالی ذهنهایشان را بسته و از یادگیریِ فنونِ اسبسوار دست کشیده است.
ویندفل قدمی به داخلِ محدودهٔ بینشِمتلاشی حیات گذاشت، دستانش را با کفِ رودرسته به بیرون بالا برد و گفت: «هیچکدوم.»
این حرکتی جهانی برای نشان دادنِ صلح بود، چرا که حالا سپیده میدید اوکارش نه طلسمی آمادهٔ اجرا دارد و نه سلاحی پنهان کرده است. مثلِ همیشه، فقط تیغهاششهرِ افسونشده بود. بقیهٔ تجهیزاتِ ویندفل را میشد با چند سکه از هر فروشگاهِ درستوحسابی خرید.
«اومدم شایعات رو بررسی کنم و بهت هشدارمرد بدم. همونطور که گفتی، ما هیچوقت دوست نبودیم، اماکمرش تو این اوضاع خانواده باید پشتِ هم باشه، خواهر.»
لبانِ سپیده از اینکه با امثالِ ویندفل در یک گروه قرارخامه گرفته بود، با انزجار کج شد و گفت: «معلوم هست چیاونقدر میگی؟ غیر از هیاهوی همیشگی، هیچ خبرِ دیگهای تو جامعهمون نیست.»
مرد در حالی که به این کشف فکر میکرد، انگشتیاین به لبانش زد و گفت: «آه، پس حتی روزِ روشنِاطراف والامقام هم ممکنه غافلگیر بشه. نگران نباش، بیخبر موندن خجالتی نداره.
«مخصوصاً وقتی منبعِ شایعات کسیهمیآورد که داره با چنگودندان سعیفکر میکنه از دیدِ تو پنهان بمونه.»
سپیده پرسید: «شب؟» و در پاسخ سر تکان دادنِ او را دید. «شایدچپش ما از هم خوشمون نیاد ویندفل، اما من اونقدر برات احترام قائلم که فکردرخشید نکنم اینقدر احمق باشی که بذاری خواهرم تو رو قاطیِ یکی از نقشههاش بکنه.»
مرد پیش از آنکه ادامه دهد، تعظیمِ کوتاهی کرد و گفت: «ممنونم. ولی اشتباه میکنی. شایداما این هم یکی دیگه از نقشههای دیوانهوارش باشه، ولی خوب منو خام کرد. و فقط هم منتیغهٔ نیستم. همین الان که داریم حرف میزنیم، برادران و خواهرانمون دارن دربارهٔ یه اقدامِ مشترک بحث میکنن.»
سپیده با شنیدنِ این حرفهاتماس یک قدم عقب رفت، به هیئتِیارو حقیقیاش دگردیسی کرد و پرسید: «چی؟»
اتحادِ اشیاءِ نفرینشده اتفاقی بیسابقه بود که نشان میداد چرا ویندفلکرد اینقدر به خودش مطمئن است. او در نبردِ تنبهتن هیچ شانسیاطراف نداشت، اما اگر فرزندانِ بیشتری از جادوی ممنوعه در کمین نشسته بودند...
تیغهٔ نفرینشده گفت: «آروم باش، من تنهام. اینمرد یه کمین نیست. منم بهت احترام میذارم وخمیدهٔ این تنها دلیلیه که اومدم بهت هشدار بدم.»
سپیده پرسید: «اینلبانِ دومین باره که اینوبودم میگی. هشدار دربارهٔ چی؟»
چهرهٔ میزبان حالتی جدی به خود گرفت. «هنوز متوجه نشدی؟ میدونم چقدر باهوشی ونهتنها تو نبردِ گریفونِ سفید هم شرکت داشتی. این خیلی بدتر از چیزیه که فکربزرگ میکردم. اینطور نیست که ندونی دارم دربارهٔ چی حرف میزنم، واقعاً برات مهم نیست.
«شب راست میگفت. تو هم تو این قضیه دست داری و داری بهیارو همنوعانِ خودت خیانت میکنی!» جای زخمهای روی صورتِ میزبان با نوری آبی روشنداد شد و او تلوتلوخوران عقب رفت، انگار کسی به او مشت زده باشد.
سپیده میتوانست شوک و حسِ خیانت را درمرد چهرهٔ او ببیند، درست همانطور که ویندفل میتوانستخمیدهٔ گیجی و غافلگیری را در چهرهٔ سپیده بخواند.
«حرفات اصلاً با عقل جور درنمیاد! اگه داری منو بهمیزبانم چیزی متهم میکنی، اونم بر اساسِ حرفهای اون خواهرِ دیوانهام،حالی حداقل کاری که باید بکنی اینه که بگی چه خبره.»
میزبانِ مردخود آهی کشید وتماس سر تکان داد.
ویندفل هنوز بهسختیباد میتوانست حواسِ عرفانیِپیش خودش را باور کند.
تیغهٔ نفرینشده پرسید: «میدونی ورهن کیه، مگه نه؟» سپیده سر تکانگذاشت داد تا او ادامه دهد. «در گذشته باهاش جنگیدی و میزبانِ قبلیاتکوچهٔ یه رنجر بود. پس میدونی که ورهن ستارهٔ سیاه رو نابود کرد.
«اینکه دو سال بعد کوگالوگا رو نابود کرد. اینکه همین چندخامه هفته پیش، گریفونِ طلایی رو از بین برد!» صدای ویندفل هنگامِاونقدر صحبت بالا رفت و با برشمردنِ برادرانِ ازدسترفتهشان، لحنش خشمگینتر شد.
«پس چطور به نامِ خدایان این جرئت رو به خودت میدییارو که ازم بپرسی چه خبره؟ ما میراثهای زنده تنها نامیرایانِ حقیقیِسپیده موگار هستیم. ما پیر نمیشیم، به جنون نمیافتیم و نابود کردنمون غیرممکنه.
«یا بهتره بگم، قرار بود نامیرا باشیم. قرار بود نابودفکر کردنمون غیرممکن باشه. با این حال اون عوضی داره ما روهیچکس مثل مگس میکشه و تو و برادرت هم بهش کمک کردید!
«تو و گرگومیش به همنوعانمون خیانت کردید!» دستِ مرد سریعترجگر از آنکه چشم بتواند تعقیب کند حرکت کرد، شمشیرِ خمیده راکشید از غلاف بیرون کشید و اتهامزنانه به سمتِ سپیده نشانه رفت.
نایکا با بینشِ حیات میدید که وجببهوجبِ شمشیرِ خمیده پوشیدهمیزبانم از رونهای باستانیِ قدرت است که با یک هستهٔ نیرویحالی بینهایت پیچیده، زادهٔ جادوی ممنوعه، در کنارِ هم نگه داشته شدهاند.
سپیده سر تکان داد وتماس گفت: «ثرود برای همهٔ مااین یه تهدید بود. باید متوقف میشد.»
ویندفل طلسمهای لازم برای نابودیِ شب را از آویزِ بُعدیاش بیرونکرد آورد و گفت: «منکرش نمیشم، ولی تا الان سه میراثِ زنده ازنباشه بین رفتن و چهارمی هم همین الان زیرِ تیغه. این قابلچشمپوشی نیست.
«ورهن باید متوقفمالِ بشه، قبل از اینکهموزهست همهٔ ما رو بکشه.»
سوار خرناسی کشید و گفت: «احمق نباش! ورهن هیچ ربطی به اینتجهیزاتم قضیه نداره. مادرم اون اطلاعات رو با ارادهٔ خودش فاش کرد، اونمجات فقط بعد از اینکه خواهرم برای چندمین بار از دستوراتش سرپیچی کرد.»