چپتر 1848: زنجیرهای سرنوشت (بخشِ ۲)
0وقتی ترالهایش مثل مگس روی زمینجوابی افتادند و کمینِ حسابشدهاش فروپاشید، کلونِپدید اورپال از درد و استیصال فریاد کشید.
«لعنت به توگردابی و تواناییهای تبارت! چراگردباد اینقدر زیاد داری؟ چرا؟»
دستهای ووردالاک کاملاً احیا شدهجوابی بود، اما به کمی زمان نیازپدید داشت تا نیزهای از منشورهایش بسازد.
شاید زالو هنوز بهعنوان یه بیدارشده از من قویتر باشه، ولی من طلسمهای ردهٔطلسمش تیغه رو بلدم. ماهِ خردشدهٔ من مانوهار رو کشت. به لطفِ نیروی زندگیای کهلبهٔ ترالهام برام جمع کردن، نباید ضعیفتر از اونی باشه که با کمکِ مرکبم اجرا کردم.
اورپال نزدیکترین چیزی را که به یک تواناییِ تبار کشف کردهجیبیاش بود رها کرد و اندیشید: تیامات هر چی که هست، حتی اونماژدها نمیتونه در برابرِ قدرتِ جمعیِ صدها هستهٔ خون و مانا مقاومت کنه!
عنصرِ تاریکیِ انباشته در داخلِ منشورهای شب بهاطرافِ نیروی زندگیِ دورگهاش پیوست و چیزی را بهخارِ وجود آورد که خودش آن را شبحِ پادشاه مینامید.
گردابی از مهِ تاریک به اندازهٔ یک گردباد در اطرافِ ووردالاک شکل گرفتجنگ و به سمتِ لیث حرکت کرد. اورپال میخواست تا زمانی که خارِ کریستالیبرای را کامل میکند و طلسمش را اجرا میکند، تیامات را دور نگه دارد.
لیث جوابی نداد و در عوض دو شیء را از بُعدِ جیبیاشکامل پدید آورد. یکی جنگ بود و دیگری لبهٔ دوگانه؛ یک شمشیرِ دودستیِ غولآساییکی نقرهایسفید که از استخوانهای اژدها ساخته شده و با اوریکالکوم پوشیده شده بود.
جنگ برای جا شدن در دستِ تیامات بیش از حد کوچکجیبیاش بود. در مقابل، لبهٔ دوگانه اندازهٔ مناسب و یک هستهٔ نیرواستخوانهای داشت، اما قدرتِ آن هنوز هم با تیغهٔ خشمگین قابلقیاس نبود.
به همین دلیلگردابی لیث از هراندازهٔ دوی آنها استفاده کرد.
لبهٔ دوگانه شکافی بهدارد شکلِ جنگ در تیغهاش،شیء درست بالای قبضه داشت.
با یکی شدنِ دو سلاح،سمتِ تیغهٔ خشمگین در شکاف نشستخارِ و زیرِ سطحِ اوریکالکوم ناپدید شد.
تیغهٔ عظیمالجثه فقط یک اسکلتِ بیرونی برای جنگ بود تا وقتی لیث مجبور میشد هیئتِ کاملِ تیاماتِدوگانه خود را به خود بگیرد، از آن استفاده کند. رنگِ نقرهای و سفید به قرمزِ خونی تبدیلنیرو شد، چرا که لبهٔ دوگانه تغییرِ شکل داد و تا کوچکترین جزئیات به نسخهای از جنگ تبدیل شد.
اما اینمینامید فقط یکمهِ نسخهٔ کپی نبود.
نیمههوشیاریِ جنگ به آن اجازه میداد تا هستههای کاذبِبُعدِ خودش را با هستهٔ نیروی لبهٔ دوگانه ترکیب کند وغولآسای به ترکیبهای جدیدی از افسونها و تواناییها دسترسی پیدا کند.
در همان زمان،شکل لیث یک هشدارِ تلهپاتیکحرکت از تریون دریافت کرد.
«مراقب باش، اگه اورپال بتونه نیزهاش رو پدید بیاره، میتونه ماهِ خردشده رو اجرا کنه! این همون طلسمِشمشیرِ فوقالعاده قدرتمندیه که باهاش مانوهار رو کشت، ولی یه نقطه ضعف داره. وقتی داشتم تماشاش میکردم، اورپال همیشه نالهقابلقیاس میکرد که اجرای یه طلسمِ تیغه خیلی طول میکشه. یه چیزی دربارهٔ هماهنگ کردنِ هستهاش با هستهٔ تجهیزاتش میگفت.»
لیث در حالی که نقشهای در ذهنش و نقشهٔ دیگریگرفت در ذهنِ جنگ شکل میگرفت، پاسخ داد: «ممنون. چون ازطلسمش همهٔ نقشههای اورپال خبر داری، فرماندهیِ دیوهام رو به تو میسپارم.»
با یک نفس، دهها دیوِ جدید برخاستند کهشیء تریون آنها را به نبرد هدایت کرد و پیششمشیرِ از شروعِ نقشههای اضطراریِ اورپال، با آنها مقابله کرد.
چشمِ زمردین و سیاهِ لیث روشن شد و لبهٔ دوگانه را غرقکامل در قدرتشان کرد. او گفت: «اونهمه مرگ، اینهمه رنج، برای چی؟ فقطپدید برای ارضای غرورِ بچگانهات؟ اینقدر مغرور و قدرتمند رفتار میکنی، ولی یه ترسویی!»
یک برشِ تیغه، شبحِنگه پادشاه را دو نیم کردشیء و اورپال را بیدفاع گذاشت.
ووردالاک حملهٔ از بالا را با نیزهٔ نیمهشکلگرفتهاش که درگرفت اثرِ برخورد خرد شد، دفع کرد و گفت: «اگه اینقدرطلسمش از من متنفری، باید دقدلیت رو سرِ من خالی میکردی!»
لیث بازوی راست و غالبِ اورپال را قطع کرد و شعلههایپدید مبدأ را به آن زد تا نتواند دوباره پیوندش بزند. اواژدها گفت: «در عوض، ترجیح میدی مثلِ یه سوسک تو سایهها کمین کنی.»
کلون و اورپال از شدتِ عذاب فریادحرکت کشیدند؛ درد را با همان شدتی حس میکردنددور که گویی بازویشان هنوز به تنشان وصل است.
«تو همیشه ضعیفها رو هدف میگیری ونداد تازه همون موقع هم صبر میکنی تاجنگ تنها باشن!» بازوی چپ هم افتاد و سوخت.
«تو یه ترسویی و این تلاشت واسه تقلید از زحماتِگرفت من اصلاً خوشایند نیست، یه توهینه!» کلون سعی کرد پروازطلسمش کند و دور شود، اما بالهایش از جا کنده شد.
اورپال سعی کرد جلوی اشکهای استیصالش را بگیرد اما نتوانست. گفت:پدید «چطور جرئت میکنی مسخرهام کنی؟ منم زحمت کشیدم. تو اصلاً نمیدونیاژدها تو این یه سالِ گذشته چه دردها کشیدم و چه فداکاریهایی کردم!»
«یه سالِ تمام؟» صدای لیث چنان پر از طعنهزمانی بود که کلِ موگار را خشکاند. «من تمامِ عمرمجوابی زحمت کشیدم در حالی که تو فقط ناله میکردی،
و همه رودور به خاطرِ شکستهاتجوابی مقصر میدونستی جز خودت!»
جنگ در حدِ توانش به خشمِاندازهٔ اربابش پاسخ داد، گویی از آنلیث یاوهگوییهای بیمعنی به او هم برخورده بود.
«حتی منم بیشتر از تو زحمت میکشم.» تنها ذرهای جادوی هواپدید کافی بود تا هر چرخشِ شمشیر به صدایی غیرانسانی تبدیل شود.اژدها «با هر جانی که میگیرم، با هر دشمنی که میبلعم، یاد میگیرم!»
جنگ پیشتر مهارِ لبه دوگانه را تمرین کرده بود، اما تازه حالا میفهمیدمیکند دقیقاً چه کارهایی از دستش برمیآید. تیغهٔ خشمگین هستههای کاذبش را با هستههایی کهدیگری هستهٔ نیروی اسکلتِ بیرونی را میساختند ترکیب کرد تا مهارتِ گلیپنیر را پدید آورد.
غل و زنجیرهایدور طلایی از قبضهٔجوابی تیغهٔ غولآسا بیرون آمدند،
و جنگ را به هستهٔ نیروی زرهِ خلأگرد و سپسگرفت به هستهٔ مانای لیث متصل کردند. تیامات نمیدانست چه اتفاقیطلسمش دارد میافتد، اما آنقدر به تیغه اعتماد داشت که دخالت نکند.
جنگ تمامِ آموختههایش را — از تماشای تلاشِ نافرجامِ اورپال برای اجراییکی ماه خردشده، برش همهجانبهٔ فلوریا، و طلسمِ ردهٔ تیغهای که لیث و سولوسپوشیده ناخواسته علیه یورمون بافته بودند — ترکیب کرد تا طلسمِ خودش را بسازد.
تیغهٔ خشمگین بهزور هستههای نیرو را باحرکت جریانِ مانای بدنِ لیث هماهنگ کرد و طلسمِدور ردهٔ تیغه، یعنی دنیای ویران را پدید آورد.
طلسم فاقدِ هماهنگیِ واقعی میانِ سلاح ونداد صاحبش بود. خام و ناشیانه بود، چراجنگ که از ذهنِ سادهٔ جنگ نشئت میگرفت.
دنیای ویران با برشی رو به بالا حرکت کرد و ووردالاک رالیث تکهتکه کرد؛ تنها هستهٔ منشوریِ کلون را دستنخورده گذاشت و همچنان آنقدرجوابی قدرت داشت که لایههای ضخیمِ ابرِ بر فرازِ لوتیا را از هم بشکافد.
خورشید برای چند ثانیه نمایان شدنداد و دیوها را تقویت کرد، امایکی با ادامهٔ عذاب، شکاف دوباره بسته شد.
در آن لحظهشکل ترس در دلِ ووردالاکحرکت جای خشم را گرفت.
با اینکه داشت با واسطه باجوابی تیامات میجنگید، اورپال در هر برخوردپدید اختلافِ قدرتِ میانِ تبارهایشان را حس میکرد.
ووردالاک میتوانست اجساد را به شکلِ نامردهٔ برتر برخیزاند، با عنصرِسمتِ تاریکی به آنها قدرت ببخشد و حتی از طریقِ شب، کاری کنددارد که قدرتمندترین ویژگیها و تواناییهای تبارشان را با هم به اشتراک بگذارند.
اما تیامات فرقنگه داشت. او بهنداد دنبالِ اجساد نمیگشت؛
هر موجودی که میمرد، خودش بهلیث سوی او میآمد. دیوها فقط بهکامل او خدمت نمیکردند، بلکه درونش زندگی میکردند.
در آن لحظه اورپالنگه فهمید که شب تمامِعوض این مدت اشتباه میکرده است.
لیث هیولایی نبود کهمهِ از مغاک زاده شدهاطرافِ باشد؛ او خودِ مغاک بود.
تیامات دستهٔ منشورهایینگه را که کلون راعوض میساختند در مشت فشرد،
و از تواناییهای آینه جهان و جریان معکوسِمیخواست جنگ استفاده کرد تا بازخوردی را که اورپال بادارد هر بار آسیب دیدنِ برگزیدگانش حس میکرد، تشدید کند.
«هر جا که هستی، بدون این کار قرار نیست زودبُعدِ تموم بشه.» لیث لبه دوگانه را در منشورها فرو کرد ونقرهایسفید مراقب بود خُردشان نکند. «قرار نیست بیدرد و رحمانه هم باشه.»
جنگ تودهٔ کریستالی را شکافت و همزمان از تمامِ هستههای کاذبشسمتِ استفاده کرد تا منشورها را ترمیم کند و تا جای ممکننگه و برای طولانیترین زمانِ ممکن، بیشترین درد را به او تحمیل کند.