چپتر 2439: فصل 2439
0«این همون مدرکِ قطعیه که نشون میده حق با اوناست. با این کار باعث میشیمبدیم فکر کنن ازشون میترسیم و حتماً میافتیم تو تله. همدستشون فقط کافیه چندتا دکمه رومقصدمون فشار بده تا ما رو بفرسته وسطِ یه تلهٔ حسابشده که هیچ راهِ فراری ازش نداریم.»
«فضای مهروموم شده حتی پیوندِ من با مادرماینو رو هم مسدود میکنه و با آرایههای کافی،جوری از پا درآوردنِ ما سه نفر مثلِ آب خوردنه.»
نایکا برای یک ثانیه کنترلِبود دهانِ خودش را به دست گرفتلغو و با تعجب پراند: «خدایانِ بزرگ!»
سولوس تازه فهمیده بود حق با سوار استکنیم و داشت با عجله رزرو را لغو میکرد.اتفاقی گفت: «خدا رو شکر که اینجایی، سپیده. پیشنهادت چیه؟»
سپیده با قدمهای تند به سمتِ هتلش رفت. مطمئن شد کسی تعقیبشمیریم نمیکند و بابا یاگا را از جدیدترین نقشهٔ شب باخبر کرد. گفت:نمیتونه «هیچی. تا وقتی تو یه منطقهٔ پرجمعیت بمونیم، هیچ کاری از دستشون برنمیاد.
«یادتون باشه که اونا میخوان ما رو زنده دستگیر کنن و ما الان توعمل یه دژِ پرنده هستیم. دفاعِ خودکار تو یه ثانیه از پا درشون میاره وخبر خودشونم اینو میدونن. برای همینه که میخوان ما وحشت کنیم و بدونِ فکر عمل کنیم.
«ما تعطیلاتمون رو جوری ادامه میدیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و بعد بیخبر پرواز میکنیماینجایی و میریم. میتونیم یا به مادرم خبر بدیم بیاد دنبالمون یا از یه دروازهٔ دیگه استفادهنقشهٔ کنیم، چون همدستِ میراثهای زنده نمیتونه دخالت کنه مگر اینکه هم موقعیت و هم مقصدمون رو بدونه.»
«من دومی رو ترجیح میدم. اگه تعقیبمون کنن، بهمحضِ اینکه از شهر بریم بیرون بهمون حملهاتفاقی میشه و مادر هم الان سرش شلوغه. میتونه همهچیز رو ول کنه تا به ما برسه، امامیراثهای از اونجا که نستاماث مدام در حرکته و هیچ چشمهای هم این اطراف نیست، براش زمان میبره.»
با شنیدنِ کلمهٔادامه چشمه، فکری بهاتفاقی ذهنِ سولوس رسید.
فقط باید صبر کنم تا نستاماث از نزدیکِ یکیشون رد بشه. اون موقع، نایکاعمل سپیده رو مهروموم میکنه، من برج رو پدید میارم و بعد تو یه چشمبههمزدنخبر بدونِ اینکه ردی از خودمون به جا بذاریم، با وارپِ برج میریم پیشِ لیث.
ولی اگه به مالیشکا خبر بدیم، مجبور میشه صبرعجله کنه تا نستاماث بهاندازهٔ کافی دور بشه تا باپیشنهادت دشمن اشتباه گرفته نشه و دفاعِ خودکار بهش حمله نکنه.
تا میراثهای زنده بفهمن چی شده، منوحشت برگشتم لوتیا و اگه جرئت کنن اونجامیدیم دنبالمون بیان، خودشون میافتن تو تلهٔ ما.
عمارتِ ورهن، در همان زمان.
لیث داشت با خانوادهاش صبحانه میخورد که سولوس برای هشدار دادن دربارهٔ این خطرخدا با او تماس گرفت. لیث گفت: «لعنت به شب! تازه یه کم آرامش پیدانمیکند کرده بودم و اون از همین الان دستبهکار شده تا زندگیم رو نابود کنه.»
هولوگرامِ سولوس شانه بالا انداخت: «نگرانش نباش. هنوز کلی مانا دارم و زیادادامه از فنِ تنفسم استفاده نکردم. قرار نیست اونقدر صبر کنم تا مانام تهبکشه،بیاد برای همین حتی اگه بهمون حمله بشه هم میتونم از خودم دفاع کنم.»
لیث سر تکان داد: «جزئیاتِ حرکتتون رونیفتاده از طریقِ سولوسپدیا برام بفرست. آویزهای شوراخبر قاعدتاً غیرقابلردیابیان، اما کار از محکمکاری عیب نمیکنه.»
سولوس با آهی گفت: «موافقم. برایمیاره اولین درسِت دربارهٔ جادوی خلأ موفقکنیم باشی. کاش منم اونجا پیشت بودم.»
«منم همینطور. آماده کردنِ اسلایدها خیلی دردسر داشت. چند روز طوللغو کشید تا مفاهیم رو اونقدر ساده کنم که حتی کامی همسمتِ بفهمه چی میگم.» این جواب باعث شد کامیلا مشتی به بازویش بکوبد.
کامیلا لب برچید: «یعنی چی که حتی من؟کنیم من احمق نیستم. فقط جادوگر نیستم و همهٔاتفاقی اون چیزایی که گفتی در بهترین حالت گیجکننده بودن.»
لیث با خجالت سرش را خاراند: «ببخشید، منظورمبعد این نبود. میخواستم بگم کسی مثلِ تو کهبیاد دانشِ محدودی از جادو داره، بهترین نمونهٔ آزمایشی بـ—»
رگباری از نگاههای غضبآلودخودکار از دورِ میز باعثاینو شد حرفش را بخورد.
«یه شاگردِ بینقص. امروز میخوام جادوی خلأ ردهٔ ۰ رو توضیحلغو بدم و به لطفِ کارت و آموزشهای جیرنی، درکت فقط یهسمتِ کم از دانشآموزای سالچهارمی که امروز تو کلاسم شرکت میکنن پایینتره.
اگه حتی تو— منظورم اینه که، چونوحشت تونستی درس رو راحت دنبال کنی، اونامیدیم هم باید بتونن همین کار رو بکنن.»
کامیلا گفت: «خیلی بهتر شد.» واتفاقی روی درسهای خصوصیاش با سولوس ومیریم تمریناتِ خودش در جادوی خلأ سرپوش گذاشت.
میخواست آنها را پنهان نگه دارد تا لیث را از سرِ خودش باز کند. همین الانجوری هم مثل یک نگهبان سایهبهسایهاش میرفت. آخرین چیزی که میخواست این بود که بهانهٔ دیگری دستش بدهددیگه تا وقتِ بیشتری با او بگذراند و محضِ تفریح او را به یک ماشینِ جنگی تبدیل کند.
لریا در حالی که با موهای بلند و طلاییاش ور میرفتلغو و با آن چشمانِ درشت و مظلومِ مخصوصِ خودش به اوسمتِ خیره شده بود، پرسید: «دایی لیث، چرا به ما هم یاد ندادی؟»
حیف کهمیاره این باراینو اثری نداشتند.
لیث به رناادامه اشاره کرد واتفاقی گفت: «از مادرت بپرس.»
رنا دورِ میز راه افتاد و با آغوشی ناگهانی لریا را بلند کرد کهعمل باعث شد دخترک جیغِ کوتاهی بکشد: «زندایی کامی یه بیدارشدهست ولی تو نیستی. تو هنوزبدیم کوچیکی. میخوام کمتر به جادو فکر کنی و بیشتر به فکرِ بازی و تفریح باشی.»
«ولی مامان—» صدای فینفینِ رنا باعث شداست جواب روی لبهای لریا بماسد. «ببخشید مامان.خدا لطفاً گریه نکن. اصلاً جادو برام مهم نیست.»
از زمانِ گالای سلطنتی به بعد، رنا روزگارِ سختی را میگذراند. اوضاعِ خانوادهاش هرگز بهانگار این خوبی نبود، اما زندگیِ شخصیاش داشت از هم میپاشید. اونیکس بیدارشده بود، به نظراستفاده میرسید آبومینوس هم به بیداری نزدیک است و رنا میترسید که لریا نفرِ بعدی باشد.
عمارت روی یک چشمهٔ مانای قدرتمند قرار داشت و رنا لیث را از ادامهٔخبر آموزشِ جادوییِ لریا منع کرده بود تا جلوی بیداریاش را بگیرد. همین حالا هم رناموقعیت با این فکر که دخترش تا چند سالِ دیگر خانه را ترک میکند، درگیر بود.
اگر لریا بیدار میشد، مجبور بود پیشِ لیث بماند تا زمانی که بربدونِ تواناییهای جدیدش مسلط شود و دیگر تهدیدی برای اطرافیانش نباشد. پس از آن، شکافِمیتونیم میانِ رنا و دخترش عمیقتر میشد، درست همانطور که داشت با شوهرش اتفاق میافتاد.
لریا دخترِ حرفگوشکنی بود، اما رنا بهسختی میتوانست در کسی که قادر بود با یک تکانِ دستسپیده مغلوبش کند، احترام برانگیزد. همچنین هیچ ایدهای نداشت که چطور به سؤالاتِ لریا دربارهٔ جادو پاسخ دهد وهیچی نمیتوانست در هیچ بازیای که به چیزی بیش از یک هستهٔ سرخِ روشنِ ناچیز نیاز داشت، شرکت کند.
رنا از دنیای دخترش بیرون افتاده بود و از این فکر که بیداری آنها راانگار بیشتر از هم دور کند، وحشت داشت. در موردِ سنتون، او هنوز درگیرِ گالا و اینچون واقعیت بود که هیچکس حتی زحمتِ به یاد آوردنِ نامش را هم به خود نداده بود.
نمیتوانست دقدلیاش را سرِ اشراف خالیاتفاقی کند و بابتِ این موضوع ازمیریم رنا هم کینهای به دل نداشت.
با این حال رنجشش پابرجا بود و باعث میشد اغلب خودش راکنیم منزوی کند. او که از کنار آمدن با احساسِ بیکفایتیای که همگامپرواز با قدرتهای لریا رشد میکرد عاجز بود، دیگر بهندرت با رنا حرف میزد.
سنتون این کار را برای محافظت از همسرش وعجله باری روی دوشِ او نگذاشتن انجام میداد، اما نتیجهاش اینچیه بود که رنا احساس میکرد دارند به غریبه تبدیل میشوند.
رنا گفت: «نگران نباش دخترِ کوچولوی من، تقصیرِ تو نیست.» و به آرانادامه نگاه کرد که از روی شرم نگاهش را پایین انداخت؛ چرا که میخواستبیاد دقیقاً همان سؤال را بپرسد و حالا خودش را بهنحوی مسئولِ رنجِ خواهرش میدانست.