چپتر 1367: میخانه سیار (بخش ۳)
0هاوگ چشمغره رفت. با کلافگی لیوانِ شیشهای رامعرفی با چنان شدتی تمیز میکرد که یک لحظهمهماننوازیاش ترک خورد و بعد خودش را ترمیم کرد.
تنها پس از آنکه فالوئل هویتِ هاوگ را برایفقط لیث تأیید کرد و به او اطمینان داد که میخانهٔزحمت سیار منطقهای بیطرف است، هالهاش از لرزاندنِ دیوارها دست برداشت.
«این یارو یه پارچه استرسه و خیلی هم دردسرسازه. راحت میتونید دوستپسرِ بهتری پیدااینطور کنید، بانو یهوال. خودم هم میتونم چندتا آقای محترم بهتون معرفی کنم.» کاملاً مشخص بودخودِ هاوگ اصلاً خوشش نیامده که به مهماننوازیاش توهین کردهاند و آن را توی صورتش کوبیدهاند.
کامیلا به لیث گفت: «متأسفم. قسم میخورم اصلاً نمیدونستم این مکان مالِبهمون یه بیدارشدهست. و اما شما، آقای هاوگ، خیلی رو دارید که نقشِکند قربانی رو بازی میکنید. شما یه میزبانِ افتضاح و یه آدمِ وحشتناک هستید.»
حرفهای کامیلا رنگ از چهرهاش پراند: «من؟» لیوانِ آبجوکنم از دستِ هاوگ لیز خورد، روی زمین خُرد شدکردهاند و بعد دوباره سرهم شد و خودش پرید سرِ جایش.
کامیلا غرید: «بله، شما! شما ما رو فریبکردید دادید تا بیایم اینجا و قرارمون رو خرابمن— کردید فقط برای اینکه به اهدافِ خودتون برسید.»
«اینطور نیست. من—»
«آیا "اینهمه زحمت کشیدید تا ما رو بیارید اینجا" فقط برای اینکهبهمون بهمون شام بدید، یا چون چیزی از لیث میخواید؟» اینکه کامیلا حرفهایکند خودِ هاوگ را نقلقول کرد، فقط باعث شد او بیشتر احساسِ گناه کند.
«من—»
«آره یا نه.» کامیلا حرفش را قطع کرد وفقط توضیحِ طولانی و خستهکنندهای را که هاوگ آماده کرده بود،زحمت پیش از آنکه حتی شروع شود، در نطفه خفه کرد.
اعتراف کرد: «بله، این کاراینجا رو کردم چون یه پیشنهادِاینکه کاری برای جادوگرِ اعظم ورهن دارم.»
کامیلا غرید: «پس شما با به خطر انداختنِ دوستپسرم، قرارمون، شبِ من و احتمالاً چندچون هفته از زندگیم رو خراب کردید. این چطور شما رو تبدیل به یه آدمِ خوبخستهکنندهای میکنه؟» و با این حرف، مشتریان و کارکنان با تکان دادنِ سر حرفش را تأیید کردند.
خوانندهٔ اصلیِ زنِ گروه گفت: «خوب سوزوندیش، خواهر.» مشخصکنم شد که او یک درایادِ مو مشکی است کهکردهاند لباسِ مجلسیِ کوتاهی از برگهای نارنجیِ پاییزی به تن دارد.
مردی با موهای بلند در حالی که لیوانِ خونش را به افتخارِخودتون کامیلا بالا میبرد گفت: «حق با اونه. تو یه عوضیِ لعنتی هستی،شام هاوگ. باهاش کنار بیا.» همراهانِ زندهاش نیز بهسرعت او را همراهی کردند.
زنی که چهرهاش با فلسهای درخشان پوشیده شده بود، در حالیاهدافِ که بالهای غشاییاش را باز و بسته میکرد گفت: «حرومزادهٔ پست.اینجا" اینجا قرار بود یه پناهگاهِ امن باشه، نه یه مرکزِ کاریابی.»
«اگه این یارو به جای خوشگذرونیآیا دنبالِ کار بود، تابلوی اعلانات روبهمون چک میکرد، نه اینکه میز رزرو کنه.»
پیشخدمتِ زنی در حالی که بامحترم نارضایتی نوچنوچ میکرد گفت: «اصلاً کارِتبود جالب نبود، داداش. من افزایشِ حقوق میخوام.»
هاوگ که ناگهان به سوژهٔ داغِ همه تبدیل شده بود و آن هم نه بهنیست شکلِ خوبی، ناله کرد: «میشه لطفاً بشینید و نوشیدنیهای لعنتیتون رو قبول کنید، قبل ازنقلقول اینکه آخرین ذرههای آبروم هم بره؟ همهچیز مهمونِ من، فقط کاری کنید اینا بس کنن.»
مشتریان شروع کرده بودند به ردوبدل کردنِ خاطراتِ خجالتآورفقط از گذشتهٔ او، و باعث شدند از اینکه در ساعتِزحمت شلوغی چنین معرفیِ پرزرقوبرقی را انتخاب کرده بود، پشیمان شود.
لیث حس میکرد که تنها خصومتِ موجود در اتاق متوجهِبیارید متصدیِ بار است و با بینشِ حیات میتوانست ببیند کهباعث هیچکدام از افسونهای اتاق برای حمله یا مهارِ اهدافشان طراحی نشدهاند.
این موضوع به همراهِ اطمینانخاطریآقای که فالوئل بهعنوانِ یک مشتریِ همیشگیمشخص داده بود، حجت را تمام کرد.
لیث روی چهارپایهٔ بار نشست و گفت: «برای شروع گرونترین آبجوت رو میخورم. بعد میخوامنیست بری سرِ اصلِ مطلب و بگی هدفت چیه.» در همین حین کامیلا با چنان نگاهِنقلقول آتشینی به هاوگ خیره شده بود که اگر او ناگهان آتش میگرفت، هیچکس تعجب نمیکرد.
هاوگ یک لیوانِ آبجوی یکلیتری جلوی لیث گذاشت و آن را با گارودای سرخاینطور پر کرد؛ یک آبجوی قرمزِ دومالت که مائکوش سالی فقط چند بشکه از آن تولیدخودِ میکرد. «باشه. برای مقابله با چیزی که داره بچهها رو میکشه به کمکت نیاز دارم.»
لیث جرعهای از آبجویش نوشید، از روی لذت ملچملوچی کرد و باعثبهمون شد کامیلا روی چهارپایهٔ کنارش بنشیند: «حتی با استانداردهای منم یه کمکند زیادی خلاصه بود. دوباره بگو، ولی یه کم جزئیات بهش اضافه کن.»
کامیلا هنوز بهشدت عصبانی بود و داشت به این فکر میکرد که زانویش را بانیامده بیضههای هاوگ آشنا کند، اما بهمحض اینکه دربارهٔ تهدیدِ پیشِ رو شنید، خونسردیاش را به دستاما آورد. نفسِ عمیقی کشید و نشست، در حالی که در دلش با عصرِ عاشقانهشان خداحافظی کرد.
متصدیِ بار گفت: «اگه چیزی در موردش میدونستم حتماً میگفتم. هنوز یهخودتون رازه و ازت کمک میخوام چون وقتی چیزی برای زدن نداشته باشی،شام قدرت بیفایدهست. چیزی که نیاز دارم یه شکارچیه و آوازهٔ تو همهجا پیچیده.»
لیث گفت: «بشکه رو بذار همینجاقرارمون بمونه. برای بعد نگهش میدارم. همهچیزخودتون مهمونِ تو بودیم، یادت که نرفته؟»
هاوگ پرسید:برسید «بعداً یعنینیست موقعِ شام بخوریش؟»
لیث با بیشرمی گفت: «نه، بعداً یعنی ببرمش خونه.»کنم و بشکه را داخلِ بُعدِ جیبیاش گذاشت که باعث شدتوی متصدیِ بار از روی حرص نفسش را صدادار تو بدهد.
کامیلا جرعهای از لیوانِ لیث نوشیده بود و باید اعتراف میکرداهدافِ که خوشمزه است: «از آبجو که بگذریم، حرفت چرت محضه. مناینجا" هیچ گزارشی از گم شدنِ بچهها نشنیدم، چه برسه به قتلعام.»
او برای خودش یک لیوان سفارش داد تا لیوانِ کوچکتری متناسب باخودتون قدرتِ محدودش داشته باشد. هاوگ بشکهٔ دیگری بیرون آورد، لیوانش را پرشام کرد و لیث با تکان دادنِ دستش آن را هم ناپدید کرد.
هاوگ غرید: «محضِ رضای خدایان!من— جدی میگی؟ من فقط دهتا ازاینجا" اونا دارم، همین الان پسش بده!»
لیث موقعِ حرف زدن حتی زحمتِ بلندبهتون کردنِ چشمهایش را از لیوانِ حالا نیمهخالیاشخوشش به خود نداد: «اگه میتونی مجبورم کن.»
کامیلا در حالی که چند پیشغذا سفارش میداد تا بااینکه آبجویش بخورد، گفت: «داری خجالتم میدی. لطفاً اون بشکه رو بیاربیارید بیرون. و اما تو، هاوگ، داری از کدوم بچهها حرف میزنی؟»
لیث مثلِ تولهسگی نالهٔبیایم آرامی کرد، اما همانطور کهفقط خواسته شده بود عمل کرد.
هاوگ در حالی که تنقلاتِ شور را همراه با سیخهای کوچکِ گوشت و سبزیجاتِ داغ وچیزی بخارپز که روی منقلِ کوچکی روی پیشخوان پخته بود به آنها میداد، گفت: «خدا رو شکر کهپیش شما اینجایید، بانو یهوال. اون همونطور که شایعات میگن، نهتنها پارانوئیده، بلکه خسیس و حقیر هم هست.»
کامیلا گفت: «سوءتفاهم نشه. ما یه بخشیش رو موقعِ شام میخوریم و بقیهاش روخوشش بهعنوانِ سوغاتی میبریم خونه. همهچیز مهمونِ تو بودیم، یادت که نرفته؟» این حرف باعث شدمالِ رنگِ هاوگ بپرد و بقیهٔ مشتریانِ رستوران به افتخارِ این زوج جامهایشان را بالا ببرند.
«مجبورم نکنفریب دوباره بپرسم وگرنهاینجا میریم. کدوم بچهها؟»
متصدیِ بار با طلسمی که شنیدنِ حرفهایش را برای دیگران غیرممکناهدافِ میکرد، گفت: «اونا بچههای انسان نیستن، وگرنه همونطور که اشاره کردی، همهٔبهمون بازپرسهای گارلن روی پرونده کار میکردن. دارم دربارهٔ بچههای نامردگان حرف میزنم.»
لیث نزدیک بود با آبجویش خفه شود و لیوانش را پایین گذاشتبهمون تا مکالمه تمام شود و شهدِ گرانبهای بیشتری را هدر ندهد: «چی؟کند چرا باید برام مهم باشه و از اون مهمتر، چرا برای تو مهمن؟»
هاوگ سرش را تکان داد: «متأسفم، امابهتون این اطلاعات محرمانهست. نمیتونم بیشتر از اینخوشش بهت بگم مگر اینکه درخواستم رو قبول کنی.»
لیث جواب داد: «و منم تا بیشتر بهم نگیفقط درخواستت رو قبول نمیکنم. به نظرم اینجا به مشکل"اینهمه خوردیم.» و کامیلا در تأییدِ حرفش سر تکان داد.
او حرفهای زیادی برایبیایم گفتن داشت، اما دهانشکردید هم پر از پیشغذا بود.
این غذا فوقالعادهست. ایننیست هاوگ همونقدر که آشپزِزحمت خوبیه، آدمِ عوضیای هم هست.