---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2179: بدون عنوان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2179: بدون عنوان

0

تقریباً.

سپیده چیرگی نداشت، اما به لطفِ مرکبش توانست اثرِ اضافه‌بارِ گردابِ زندگی را مهار کند‌دارد​ و از آن به نفعِ خود بهره ببرد. او سازهٔ نورِ سختی درست روی پوستش پدید‌ناخوشایند​ آورد تا جلوی رسیدنِ آب و صاعقه را به خودش بگیرد و تشنج‌ها را متوقف کند.

هم‌زمان، طلوع از توانایی‌هایش برای درمانِ زخم‌های او و تجدیدِ قوایش استفاده‌تواناییِ​ کرد. در عینِ حال بخشی از صاعقهٔ نقره‌ای را که قرار بود امضای‌می‌داد​ انرژیِ سپیده را به بی‌نظمی بکشاند و به او آسیب بزند، جذب کرد.

گردابِ زندگی همچنان از انرژیِ جهان ساخته‌هستن​ شده بود و نخستین تواناییِ هر برجِ جادو،‌می‌ده​ جذب و مهارِ آن برای تقویتِ اربابش بود.

ثرود در حالی که‌کنیم​ تیغه‌اش را به سمتِ کریستالِ‌برابر​ سوار تاب می‌داد، فکر کرد:

غیرمنتظره‌ست، ولی بازم سورپرایزِ خوبیه. دلیلِ محکم‌تریه‌صرفاً​ که اون احمقِ نارچات رو زنده نگه دارم‌دارد​ و یه مرکبِ خوب برای خودم گیر بیارم.

«لعنتی، واسه همینه که مامان بهمون توصیه کرد نامرده‌ها رو به‌عنوان‌نخستین​ میزبانمون انتخاب کنیم. اونا هیچ دردی حس نمی‌کنن و در برابر تشنج‌سوار​ ایمن هستن، چون این تکانه‌های الکتریکی نیست که بدنشون رو حرکت می‌ده.»

نظرِ سپیده صرفاً از سرِ استیصال بود، اما به گوشِ آکالا‌الکتریکی​ طوری رسید که انگار دارد او را تحقیر می‌کند. این حرف‌طوری​ باعث شد اعتمادبه‌نفسش را بیشتر از دست بدهد و احساسِ بی‌کفایتی کند.

غافلگیریِ دلپذیر با غافلگیریِ‌کنیم​ دیگری دنبال شد، اما‌نمی‌کنن​ این بار ناخوشایند بود.

تیغهٔ گرگ‌ومیش مسیرِ شمشیرِ آرتان را‌نظرِ​ سد کرد و برخلافِ انتظاراتِ ثرود،‌طوری​ حتی یک میلی‌متر هم تکان نخورد.

سوار مچش را تکان داد، تیغهٔ ملکهٔ دیوانه‌جهان​ را کنار زد و با حرکتی بی‌نقص به‌تقویتِ​ شکافِ چشمِ زرهش یورش برد و گفت: «سورپرایز، عوضی!»

چه غل—

ثرود حالا با بینشِ حیات می‌توانست ببیند که‌نمی‌کنن​ روزِ روشن از سر تا سُم با طلسمِ‌الکتریکی​ استادیِ نورِ ردهٔ ۵، ستارهٔ صبح، پوشیده شده است.

سازه با چنان مانایی آمیخته شده بود که به طلسم جرمِ کافی می‌داد تا با جرمِ یک‌می‌کند​ جانورِ الهی رقابت کند و آن‌ها را در شرایطی برابر قرار دهد. این کار شاهکاری بود که‌مسیرِ​ به مصرفِ مداومِ مقادیرِ عظیمی مانا نیاز داشت، اما سپیده به لطفِ طلوع از پسِ آن برمی‌آمد.

تیغه‌ها و جادو بارها و بارها به هم برخورد کردند. دو حریف چنان با سرعت در هوا‌اربابش​ حرکت می‌کردند که حتی یک بیدارشده با هستهٔ بنفش هم نمی‌توانست آن‌ها را ببیند. هر کدام سعی‌اون​ می‌کردند دیگری را فریب دهند و از او پیشی بگیرند، اما هیچ‌کدام حتی یک قدم هم عقب‌نشینی نمی‌کردند.

نبرد بر سرِ بلیوس در پایینِ پایشان هنوز از سر گرفته‌الکتریکی​ نشده بود. طلسم‌هایی که سوار و ملکهٔ دیوانه پدید می‌آوردند چنان‌طوری​ نوری تولید می‌کرد که سربازانِ هر دو طرف را کور کرده بود.

سروصدای نبردشان کرکننده بود. هر بار که با هم‌برابر​ درگیر می‌شدند، فشارِ خالصی که از خود ساطع می‌کردند حتی‌حرکت​ یک جانورِ الهی را هم وادار به زانو زدن می‌کرد.

بسیاری از افرادِ هر چهار ارتش در‌صرفاً​ میدانِ نبرد، فارغ از نژاد و اندازه‌شان،‌انگار​ می‌گفتند: «اصلاً دلیلی داره ما اینجا باشیم؟»

سپیده که از نرسیدنِ هیچ‌یک از‌جذب​ حملاتش به حریف شوکه شده بود، پرسید:‌برجِ​ «چطور ممکنه بتونی این کار رو بکنی؟»

ثرود پاسخ داد: «منم پیرم و برخلافِ تو، قرن‌ها وقت گذاشتم تا برای این‌حرکت​ کار آماده بشم. هربار که بدنم پیشرفتی رو تجربه می‌کرد، اون‌قدر به جنگیدن ادامه‌حرف​ می‌دادم تا حسابی کتک بخورم. بردن برام مهم نبود، فقط دنبالِ حریفای شایسته می‌گشتم.»

«شکست طعمِ تلخی‌انتخاب​ داره، اما بهترین‌هیچ​ معلمیه که می‌شه داشت.»

سوار ناگهان سازه‌اش را بسط داد، از جرمِ‌سرِ​ ستارهٔ صبح برای پس زدنِ ملکهٔ دیوانه استفاده کرد‌می‌کند​ و گفت: «پس امروز قراره خیلی چیزا یاد بگیری.»

برابری با قدرتِ یک جانورِ الهی، مانای او را سریع‌تر از‌نخستین​ آنکه طلوع بتواند تجدیدش کند تخلیه می‌کرد. با این حال، برجِ جادو‌سوار​ برای پر کردنِ هسته‌های اربابش تنها به یک ثانیه مهلت نیاز داشت.

افسوس که همین حرف در موردِ هستهٔ سفیدِ ثرود هم صدق می‌کرد. بدنش چنان از مانا لبریز‌صرفاً​ بود که مرزِ میانِ ماده و انرژی به‌نازکیِ کاغذ شده بود. این موضوع به هسته‌اش اجازه می‌داد‌احساسِ​ هر آسیبی را که به بدنش وارد شده بود، صرفاً با جذبِ انرژیِ جهانِ پیرامونش ترمیم کند.

سپیده در دل ناسزا گفت، چون بینش حیات به او نشان داد‌هستن​ که هر تأخیرِ بیشتری هر دوی آن‌ها را به نقطهٔ اول برمی‌گرداند. بی‌آنکه‌گوشِ​ وقتی تلف کند، به جلو یورش برد و برگِ برنده‌اش را رو کرد.

ملکه دیوانه هم نمی‌خواست مبارزه بیشتر از این کش‌استیصال​ پیدا کند. نه‌تنها هنوز نفهمیده بود هدفِ واقعیِ دشمنانش‌حرف​ چیست، بلکه کم‌کم داشت دچارِ عوارضِ مصرفِ بی‌رویهٔ مانا می‌شد.

این اولین بار بود که ثرود این‌قدر طولانی با تمامِ توان‌نخستین​ می‌جنگید. درمانِ مداوم، در کنارِ بهایی که استفاده از بهترین طلسم‌ها و‌سوار​ توانایی‌های تبارش بر نیروی زندگی‌اش تحمیل می‌کرد، داشت توانش را تحلیل می‌برد.

از آن بدتر، مبارزه فشارِ سنگینی بر تجهیزاتش هم وارد‌تکانه‌های​ می‌کرد. هدایتِ یک جنبهٔ عنصری در داوروس، قدرتِ تهاجمی و‌گوشِ​ تدافعی‌اش را بالا می‌برد، اما مجموعهٔ آرتان را هم ضعیف می‌کرد.

درست مثلِ بدنِ انسان، تنها راه‌هیچ​ برای اینکه این فلزِ اسرارآمیز دوامش‌هستن​ را بازیابد، زمان و استراحت بود.

تنها نقطهٔ روشنِ ماجرا این بود که اوضاعِ سپیده هم بهتر‌آکالا​ از او نبود. برجِ جادو قدرتِ بی‌پایانی به او می‌رساند، اما‌دست​ نه بدنش و نه تجهیزاتش نمی‌توانستند خیلی بیشتر از این دوام بیاورند.

داوروس می‌توانست مقادیرِ جنون‌آمیزی از مانا را هدایت و تقویت کند، اما هر دو از‌مهارِ​ همان ابتدا بهترین طلسم‌هایشان را به کار گرفته بودند و خروجیِ تجهیزاتشان را تمامِ مدت‌سورپرایزِ​ روی حداکثر نگه داشته بودند تا هم آسیب بزنند و هم آسیب‌ها را دفع کنند.

داوروس در برابرِ داوروس‌برابر​ قرار گرفته بود و‌چون​ نتیجه ناگزیر مساوی می‌شد.

تجهیزاتِ ثرود قدیمی بود، اما همچنان دست‌سازِ یک نگهبان به شمار می‌رفت و‌چون​ چند تُن وزن داشت. تجهیزاتِ سپیده دقیقاً برای خودش دوخته شده بود و‌آکالا​ با جادوی مدرن ساخته شده بود، اما وزنش به‌زحمت به چند کیلو می‌رسید.

به این معنا که جرمِ اندکش باید‌صرفاً​ در هر برخورد، همان فشاری را تاب‌انگار​ می‌آورد که به تجهیزاتِ ثرود وارد می‌شد.

ملکه دیوانه هر هفت سنگِ قیمتیِ روی شمشیرِ آرتان را‌شده​ روشن کرد، اما اول سنگِ بنفش را فعال کرد و‌تیغه‌اش​ طلسمِ بُعدیِ ردهٔ ۵، یعنی وارپِ درهم‌کوبنده را پدید آورد.

به پشتِ حریفش رفت، اما برخلافِ یک طلسمِ بلینکِ معمولی، نقطهٔ‌الکتریکی​ ورود و خروج هم‌زمان منفجر شدند و در عینِ حال، میدانِ‌طوری​ گرانشیِ قدرتمندی میانشان پدید آوردند که سرعتِ سپیده را کم کرد.

انفجارها نه‌تنها آسیب می‌زدند، بلکه بینشِ‌هیچ​ حیاتِ سوار را کور می‌کردند و‌هستن​ ثرود را مثلِ موشک به جلو می‌راندند.

ملکه دیوانه چنان سریع حرکت کرد که سپیده نتوانست ضربه‌اش را دفع کند یا‌انگار​ جاخالی بدهد. شمشیرِ آرتان سازهٔ مورنینگ استار، زرهِ سپیده، کریستال و گوشتش را شکافت،‌دیگری​ تا جایی که چشمانِ دو زن تنها چند سانتی‌متر با هم فاصله پیدا کرد.

سوار گفت: «گیرت آوردم، احمق.»‌بزند​ بدنش به غبارِ ستاره‌ای تبدیل شد‌نخستین​ و هیچ‌چیز از خود باقی نگذاشت.

یه لحظه وایسا، داوروس که نمی‌تونه همین‌طوری غیب بشه. مرکبش چی‌الکتریکی​ شد؟ تازه آن موقع بود که ثرود فهمید سپیده از هالهٔ‌طوری​ مورنینگ استار بهره برده تا فرارِ آکالا با بلینک را پنهان کند.

به لطفِ پیوندشان، حالا هر زمان که می‌خواستند می‌توانستند هر کدام یک بدنِ مجزا داشته‌تکانه‌های​ باشند. سپیده با منشورهایش یک زره و یک شمشیر پدید آورده بود و گذاشته بود ملکه‌تحقیر​ دیوانه به او ضربه بزند تا پیش از آنکه خیلی دیر شود، به چیزی شک نکند.

سپیده سان‌رایز و تجهیزاتشان را به شریکش سپرده‌سرِ​ بود تا زمانِ لازم برای اجرای طلسمِ ردهٔ‌تحقیر​ تیغه‌اش، یعنی خورشید برخاسته، را برای او بخرد.

ثرود درست پیش از کامل‌بزند​ شدنِ طلسم، به سمتِ رنجرِ‌شده​ سابق چرخید و گفت: «لعنتی!»

تمامِ قدرتِ شمشیرِ آرتان را رها کرد‌هستن​ و آن را با طلسمِ روحِ ردهٔ‌حرکت​ ۵ خود، یعنی گریفون سلطنتی، در هم آمیخت.

پرتوی نوری شش‌رنگ از تیغه‌اش‌اونا​ فوران کرد که با جادوی روح‌ایمن​ بیش از پیش تقویت شده بود.

ناولها | novelha.net