چپتر 1821: شعلههای نخستین (بخشِ ۱)
0لیث با لبهایی که از انزجار کج شده بود پرسید:تاجوتخت «ملن واقعاً همهتون رو تو اون نقاشیهای مریضش کشیده؟» دلشفهمید میخواست بالا بیاورد و آنجا را با خاک یکسان کند.
فریا در حالی که تمامِ تلاشش را میکرد تا صدای عقزدنش رانقشهٔ که جایگاهشان را لو میداد خفه کند، پاسخ داد: «دلت خوشه. مجسمهای ازکارشان کامیلا و زینیا دیدم که داشتن کاری میکردن که عمراً بتونم فراموشش کنم.
«یه مجسمهٔ دیگه از مادرم بانزنم اورپال، و یه نقاشی از تو کهنبردشان ترجیح میدم اصلاً در موردش حرف نزنم.»
چند دقیقهٔ بعد را صرفِ آمادهکردنِ نقشهٔ نبردشان برای رسیدن به اتاقِکنیم تاجوتخت و انتظار برای گزارشِ دیگر تیمهای هجومی کردند. وقتی کارشان تمام شد،کمکیشون لیث فهمید که سپاهِ دستِ سرنوشت هم در وضعیتِ مشابهی گرفتار شده است.
هیچکدامشان جادوگرِ بُعدی نبودند و با کور شدنِرسیدن بینشِ حیات و محاصره شدن در میانِ دشمنان،کردند مجبور شده بودند کندتر از حدِ معمول حرکت کنند.
زراکا، کلاهسرخی که یکی از باتجربهترین اعضایچند جوخهها بود، گفت: «وضعیت بر وفقِ مرادبرای نیست، ولی هنوزم میتونیم از پسش بربیایم.
«بهترین کار اینه که نگهبانها رو تعقیبچند کنیم و درست قبل از اینکه بهبرای اتاقِ تاجوتخت برسید، حواسشون رو پرت کنیم.
«اینجوری نگهبانها غافلگیر میشن و راحت از پاکار درمیان، و نیروی کمکیشون هم مجبور میشه نیروهاشبرسید رو پخش کنه تا همزمان با همهمون درگیر بشه.»
لیث سر تکان داد و جوخهاش به حرکت درآمد و جای پای فریادیگر را دنبال کرد. نقشِ او طوفان بود؛ اینکه مثلِ باد بیصدا جلوتر از همهاست دیدهبانی دهد، اما آماده باشد تا با تاکتیکهای بزنودرو، ویرانی بر سرِ دشمنش بیاورد.
درست پشتِ سرش تیستا میآمد. آنقدر مهارت نداشت که استادِ ارشد نامیده شود، اما سخت با آرایههاتاجوتخت تمرین کرده بود تا نقاطِ ضعفِ لیث را پوشش دهد. یاد گرفته بود چطور همزمان با جادویاست بدلی و راستین طلسم اجرا کند و زمانِ لازم برای آمادهسازیِ یک آرایه را به نصف برساند.
در مقایسه با کسی که میتوانست از اجرایدقیقهٔ بدنی هم استفاده کند، این هنوز زمانِ زیادی بود،تاجوتخت اما او کمترین توانِ رزمی را در گروه داشت،
و سپردنِ این نقشمیتونیم به هر کسِ دیگری،کار هدر دادنِ استعداد بود.
فلوریا جلویش ایستاده بود؛ سپری آماده تا بهمحضِ بیرون آمدنِ سولوس از انگشترش،دیگر از او و استادِ ارشد محافظت کند. لیث نیزه بود و انتهای صفگرفتار را میبست، پشتشان را پوشش میداد و مطمئن میشد که کسی تعقیبشان نمیکند.
در استفاده از اسکوپ بهاندازهٔ فریا سریع نبود، اما در کار با آن مهارتبرای داشت. در راهروها پیش میرفتند و از جادوی روح استفاده میکردند تا هم یکسپاهِ سانتیمتر بالاتر از زمین شناور بمانند و هم بوی خود را از بین ببرند.
اورپال ۵ آرایهٔ مهرومومِ عنصری آنجا چیده بود که میتوانستند همهچیز جز تاریکی، یعنی بزرگترین سلاحِاتاقِ نامردگان، را مسدود کنند. این تشکیلاتِ جادویی تقریباً بهطورِ تصادفی روشن و خاموش میشد و گروه راگرفتار مجبور میکرد حتی برای طلسمهای ساده هم از جادوی روح استفاده کنند و مانای زیادی هدر دهند.
بدتر از همه اینکه، نگهبانها چنین مشکلی نداشتند. فریا در طولِتعقیب دیدهبانیاش متوجه شده بود که آنها وسیلهای دارند که هر لحظهراحت به آنها هشدار میداد کدام آرایهها روشناند یا قرار است روشن شوند.
در عینِ سادگی، هوشمندانه بود. روی کفِ دستکشهایی که نگهبانها پوشیده بودند،گزارشِ ۵ دایرهٔ هممرکز وجود داشت که هر کدام به رنگِ عنصرِ مربوط بهمشابهی خود بودند. وقتی آرایهای فعال میشد، دایرهٔ مربوط به آن به چشم میآمد.
همچنین، وقتی آرایهٔ مربوطه در حالِ روشن یا خاموش شدن بود، دایرههانقشهٔ چشمک میزدند و به نامردگان ۵ ثانیه زودتر خبر میدادند. همین کافی بودکارشان تا طلسمهایشان را آماده کنند و نقشهای مناسب با وضعیتِ پیشِ رو بچینند.
این کار برتریِ قابلتوجهی به نامردگان میدادچند که در کنارِ توانِ رزمیِ فیزیکیِ ذاتی ورسیدن برجستهشان، آنها را همتراز با بیدارشدگان قرار میداد.
فلوریا که هیچ ایدهای از نحوهٔ کارِ این توانایی نداشت،نگهبانها پرسید: «نمیتونید با چیرگی این آرایههای لعنتی رو خاموش کنید؟غافلگیر سه نفرتون هفت رگه دارید، باید یه فایدهای داشته باشه.»
غرق در عرقِ سرد بود و نمیتوانست چشم از نقاشیای بردارد که اودیگر را به تصویر میکشید و قرار بود سالها کابوسِ فلوریا شود. استرس وگرفتار خشم باعث شده بود دلش بخواهد اورپال را با رودههای خودش دار بزند.
فریا گفت: «شاید بتونیم، ولی این کار دشمن رو از حضورمون باخبر میکنهنبردشان و انرژیمون رو هم تحلیل میبره. ما—» وقتی نگهبانها از همان راهرویی که چندفهمید دقیقه پیش از آن وارد شده بودند بیرون پریدند، رشتهٔ افکارِ فریا پاره شد.
متجاوزان را دیدند و پیش ازنزنم آنکه برای متوقف کردنشان یورش ببرند،نقشهٔ زنگِ خطری بیصدا را به صدا درآوردند.
فریا با احساسِ گناه بابتِ اشتباهش گفت: «اینجا چه گوهینگهبانها داره میخوره؟ من قبل از برگشتن به نقطهٔ ورودمون مسیرِ گشتمیشن رو دو بار چک کردم و هرگز همچین اتفاقی نیفتاده بود.»
صدای زراکا در سرشان پیچید: «تقصیرِ توبرای نیست. یکی از گشتیها ناگهان برگشت وتیمهای یکی از واحدهای ما رو پیدا کرد.
بهمحضِ اینکه اونا زنگِ خطرحرف رو به صدا درآوردن، بقیهٔصرفِ نگهبانها هم همین کار رو کردن.»
لیث در حالی که شمشیرِحرف جنگ را از غلاف بیرون میکشید،آمادهکردنِ گفت: «قرار بود شماها حرفهای باشید!»
«لعنتی، هستیم!» زراکاهنوزم و دستِ سرنوشت هیچبهترین کارِ اشتباهی نکرده بودند.
اورپال نگهبانهایش را وادار کرده بود از الگوییرسیدن دقیق پیروی کنند، اما در زمانی تصادفی، یککردند واحدِ تصادفی دستور میگرفت تا مسیرِ خودش را برگردد.
حتی فریا هم نمیتوانست متوجهِ آنها شود، مگر زمانی که دیگر خیلی دیرنبردشان شده بود. او بیش از حد مشغولِ زیر نظر گرفتنِ مسیرشان بود و راهروهایفهمید بسیار زیادی وجود داشت که نمیتوانست همه را همزمان با اسکوپ زیر نظر بگیرد.
«اگه مخفیکاری دیگه ممکن نیست، پس ساکت موندن هم فایدهای نداره.آمادهکردنِ گوشهاتون رو بگیرید!» تاندرکرش از پشتِ فریا لیز خورد و طوریهجومی که انگار از خودش اراده داشته باشد، در دستش جای گرفت.
دو نگهبان در حالی که چند متر فاصلهکار را حفظ میکردند، به سوی متجاوزان دویدند وبرسید به یکدیگر فضای لازم برای دگردیسی را دادند.
وقتی بدنهایشان یونیفرمهایشان را پاره کرد وبرای بیرون زد، منشورِ سیاهی در وسطِ سینهشانتیمهای آنها را بهعنوانِ برگزیدگانِ شب معرفی کرد.
فریا به بقیه هشدار داد: «براینزنم همینه که تاریکی مهروموم نشده! اونانقشهٔ در برابرش مصونن. ماناتون رو هدر ندید!»
با دقت هدف گرفت و شلیک کرد، اما نامردگان بهراحتی از گلوله جاخالی دادند.برای یکی از آنها به سمتِ دیوار هجوم برد و بدونِ از دست دادنِ سرعت،سپاهِ چهار دستوپا روی آن دوید، در حالی که دیگری روی سقف پرید و همانجا ماند.
هر دو گرندل بودند؛ نوعی نادر از نامردگان که بسیار کمیابتعقیب و خطرناک محسوب میشدند. به خاطرِ پوستِ آهنینشان تقریباً آسیبناپذیر بودندراحت و نه جادو و نه تیغهها نمیتوانستند گزندی به آنها برسانند.
تنها نقاطِ ضعفشان جادوی تاریکی، سلاحهای کُند ورسیدن ناتوانیشان در استفاده از جادو بود، اما منشورکردند دو مورد از این سه ضعف را خنثی میکرد.
گرندلها چیزی جز قدرتِ فیزیکی و تابآوریشان نداشتند،دقیقهٔ اما به لطفِ برکتِ شب، اکنون تمامِ تواناییهایاتاقِ تبارِ دیگر برگزیدگان را نیز در اختیار داشتند.
تنها با ترکیبِ واکنشهای گرندلها و حواسِ فراطبیعیِ بانشیبعد بود که توانسته بودند مسیرِ گلوله را پیشبینی کنندانتظار و پیش از شلیک شدن، از آن جاخالی دهند.
موجوداتِ روبهروی فریا بیش از ۳ متر قد کشیدند و سرهایی گرد با چشمهایی به اندازهٔبرسید توپِ تنیس داشتند. بیشترِ نورِ سرخِ نامردگی در مردمکِ چشمشان با عنصرِ تاریکی که گرندل از شببشه دریافت کرده بود پوشانده شده بود و باعث میشد چشمانشان شبیه به خورشیدهای گرفته به نظر برسد.
بدنشان کاملاً با خزِ ضخیم و قهوهایِ کثیفی پوشیده شده بودانتظار که آنها را شبیه به موشهای فاضلابِ غولپیکری میکرد که میتوانستنددستِ با دویدنِ چهار دستوپا در زوایای ناممکن، جاذبه را به چالش بکشند.