چپتر 2325: فصل 2325
0چند دقیقه طول کشید تاحدت به نزدیکترین چشمهٔ مانا برسند وحالا چند ثانیه تا برج ظاهر شود.
سولوس هیچ خطری نکرد و مستقیم به کویر وارپجرمِ کرد؛ جایی که سالارک در حالی که مثل یکآوردی ملوان ناسزا میگفت، جادوی بازتولدش را روی لیث اجرا کرد.
او حرفهای زیادی برای گفتن داشت و میخواست همهٔ آنها را بهشدت سرزنش کند، اما از اینبخشِ فاصلهٔ نزدیک میتوانست غمِ لیث را از طریقِ مهرِ خونی که با هم شریک بودند حس کند.رفتنِ سالارک فقط برای اینکه از طریقِ این پیوندِ همدلانه زیرِ گریه نزند، به ارادهای خالص نیاز داشت.
وقتی کارش با او تمام شد، نگهبان به وضعیتِ فریا وخالص سولوس هم رسیدگی کرد. آن آرایهٔ افسانهای به آنها قدرت بخشیدهقدرت بود، اما هستهها و بدنهایشان را هم به مرزِ فروپاشی کشانده بود.
همهٔ آنها برایاگه بهبودی به استراحتفراتر و غذا نیاز داشتند.
افسوس کهکوتاهتر هیچ وقتیتندترین در کار نبود.
لیث در حالی که پیوندش با برج اجازهکنی میداد انرژی را از چشمهٔ مانا جذب کندگارودا و قدرتش را بازیابد، پرسید: «چقدر اوضاع خرابه؟»
سالارک با انگشت تلنگری به پیشانیاش زد و گفت: «احمق، چیزی نمونده بود طولِکارش عمرت رو از این هم کوتاهتر کنی.» این تندترین سرزنشی بود که لیث میتوانست تحملکشانده کند. «خوشبختانه، تمامِ قدرت و جرمِ اضافیِ گارودا بخشِ عمدهٔ آسیب رو به دوش کشید.»
«این بار شانس آوردی، اماحدت اگه بازم از حدت فراتربپردازی بری، قراره بهاش رو بپردازی.»
لیث در حالی که حالا با از بین رفتنِجرمِ آدرنالین اشکی از گونهاش میچکید، آهی کشید و گفت: «خوششانساگه آخرین کلمهایه که الان برای توصیفِ خودم به کار میبرم.»
بدونِ هیچ خشم یانمونده قدرتی که تکیهگاهش باشد،کنی تنها ناامیدی باقی مانده بود.
لحظهای که سولوس مطمئن شد حالش خوب است، او را درخالص آغوش گرفت. صورتش را در سینهٔ لیث پنهان کرد، خوشحال ازقدرت اینکه او سالم است و زمانِ باقیماندهشان دوباره آب نرفته است.
همهچیز با یک سکسکه شروع شد. بعد او هم شروع به اشک ریختنرفتنِ کرد. چند ثانیه بعد، سولوس در هم شکست و احساسِ شادیاش به عذابوجدانیبدونِ تبدیل شد که دردِ از دست دادنِ دوستشان را بیش از پیش تشدید میکرد.
فلوریا رفته بود وتندترین دیگر هیچچیز نمیتوانست جلویتمامِ درکِ این واقعیت را بگیرد.
فریا، تیستا و کویلا از قبل گریه میکردند، اما روی خودشانتحمل طلسمِ سکوت اجرا کرده بودند تا مزاحمِ کارِ سالارک نشوند. فیروالشانس و تسا خویشتندارتر بودند؛ هیچ صدایی درنمیآوردند اما اشکِ فراوانی میریختند.
آنها با فقدان واینکه شکست بیگانه نبودند، اما مرگِنزند دخترخواندهشان همچنان قلبشان را میشکست.
لیث سالارک را در آغوشحدت گرفت و گفت: «ممنون، مادربزرگ.» سالارکحالا هم او را در آغوش فشرد.
میخواست او را با بالهایش بپوشاند و قلبش را با شعلههایش گرم کند، اما میدانستدوش این تلاشی بیفایده است. هیچچیز نمیتوانست حالش را بهتر کند. فقط زمان میتوانست زخمهایش راآدرنالین التیام بخشد، با این حال معلوم نبود که اصلاً زمانی برایش باقی مانده است یا نه.
پادشاهی محکوم به سقوط بود وعمرت با سقوطِ آن، لیث تکههای بیشتریخوشبختانه از قلبش را از دست میداد.
لیث با پاهایی لرزان و نفسیهمدلانه بریدهبریده از روی تخت بلند شدنیاز و گفت: «حالا دیگه باید برم.»
سالارک بیآنکه تلاشیاگه برای متوقف کردنش کند،بری گفت: «باید استراحت کنی.»
او نفسنفسزنان گفت: «استراحت بمونه برای بعد. پدر و مادرِاضافیِ فلوریا حق دارن بدونن چی شده. من تنها کسیام که میتونهحدت به سؤالاتشون جواب بده و جنازهٔ فلوریا رو بهشون تحویل بده.»
تنها به زبان آوردنِ نامش، دردی جانکاه در سینهاش پیچاند و باعث شدتمامِ لیث اشکِ دیگری بریزد. به نظر میرسید بدنِ او که در بُعدِ جیبیحدت ذخیره شده بود، تُنها وزن دارد و حضورش فضای ذخیرهسازیِ برج را میسوزاند.
نگهبان پرسید: «میخوای باهات بیام؟»
لیث پیش از آنکه برج را به پادشاهی وارپ کند، تعظیمِ عمیقیبین کرد و برای آخرین بار او را سریع در آغوش گرفت و گفت:میبرم «ممنون میشم اگه تو خونه منتظرم بمونی. تمامِ خانوادهام به کمکت نیاز دارن.»
لیث ازکوتاهتر فریا پرسید:تندترین «کجا بریم؟»
با صدایی بغضآلود جواب داد:طولِ «عمارتِ ارناس. مامان و باباسرزنشی با بقیهٔ خانواده اونجا منتظرمونن.»
وقتی رسیدند، دروازههای عظیمِ عمارتِ خاندانِ ارناس باز بود. دیوارِ کریستالِ سفیدشنیاز را به نشانهٔ سوگواری سیاه کرده بودند. مأمورانِ گارد خبردار ایستاده بودندبود و چهرههایشان بهاندازهٔ حالتِ ایستادنشان بینقص بود، اما چشمانشان در سکوت میگریست.
جیرنی و اوریون دمِ در منتظر بودند. رنگپریده و بیجانبپردازی بودند و چشمانشان از گریه سرخ شده بود. پشتِ سرشان،آخرین تولیون، گونیین، دایتا دخترعموی جیرنی، و حتی جیزا گرنوف ایستاده بودند.
لیث پیشاپیشِ صفِ سوگواران راه میرفت و جسدِ کفنپوشِ فلوریا راگارودا روی دو دست بغل کرده بود. فیروال و تسا یک قدم عقبتربری در کنارش راه میرفتند و فریا و کویلا درست پشتِ سرش بودند.
صدای لیثاحمق هنگامِ حرف زدنطولِ میلرزید: «متأسفم. اون...»
جیرنی لباسهای فلوریا را که حالاهمدلانه نشانِ مالکیتشان را از دست دادهنیاز بودند، در دست داشت: «میدونم چی شده.»
«تنها چیزی کهاگه میخوام بدونم اینهفراتر که چطور اتفاق افتاد.»
«چیزهای زیادی هست که باید بدونید.» گلوی لیث فشرده شده بود و برای ادای کلماتدوش باید آبِ دهانش را بهسختی قورت میداد. «همینطور، فلوریا پیامی برای همهتون به من سپرد. لطفاًاشکی بیاید نزدیک، چون نمیدونم توانش رو دارم که بیشتر از یک بار تکرارش کنم یا نه.»
لیث پیوندِ ذهنی را باز کرد و هرچه را میتوانست با خانوادهٔ ارناس بهجرمِ اشتراک گذاشت. نقشهها و تدارکاتش را به آنها نشان داد. اینکه چطور همه دست بهقراره دستِ هم داده بودند تا ابزارهای لازم برای یک عملیاتِ نجاتِ بینقص را فراهم کنند.
تمامِ مبارزهاش با فلوریا را با آنها در میان گذاشت؛ حرفهایی که فلوریا در زمانِ بردگیاشنگهبان به او زده بود، و کلماتی که در مدتِ کوتاهش بهعنوانِ یک دیو به او سپردهغذا بود. در آخر، مبارزهاش با جانورانِ الهیِ ثرود و تلاشِ دیوانهوارش برای انتقامِ فلوریا را نشانشان داد.
وقتی کارش تمام شد، لیث به یک نفسِ عمیق نیاز داشت تا فقطرفتنِ در هم نشکند و زیرِ گریه نزند. مجبور شده بود زخمهایش را دوبارهبدونِ باز کند و برای او، فلوریا تازه برای دومین بار جلوی چشمانش مرده بود.
جیرنی در حالی که جسد راتحمل بهراحتی از آغوشِ لیث میگرفت وبخشِ در آغوشِ خودش میکشید، گفت: «ممنونم.»
بقیهٔ اعضای خانوادهٔ ارناس یکی پس از دیگری زیرِ گریه زدند وخوشبختانه هر کدام آخرین کلماتِ فلوریا به خودشان را زمزمه میکردند. تولیون به نفسنفسبازم افتاده بود و برای اینکه نیفتد، مجبور شد به چارچوبِ در تکیه دهد.
گونیین هم مثلِ مادرش بیحرکت ایستاده بود، اما گلویش چنان فشرده بود که بهسختی میتوانست نفسنگهبان بکشد و از چشمانش سیلِ اشک روان بود. اوریون لبهایش را گاز گرفت و دستهایش راغذا آنقدر مشت کرد تا به خونریزی افتادند، با این حال به همان استواریِ جیرنی در کنارش ایستاد.
صدای جیرنی گرم و مهربان بود، گویی فلوریا فقط خوابیده بود و جیرنی داشت برایشاشکی لالایی میخواند: «ممنونم که حتی بعد از آخرین نفسِ گلِ کوچکم، دوستِ به این خوبی براشتنها بودی. ممنونم که هر کاری از دستت برمیاومد کردی تا بهعنوانِ یه دیو اینجا نگهش داری.
«ممنونم بابتِ پیشنهادِ صادقانهت که تمامِ توانت رو بذاری و راهی پیدابخشِ کنی تا بهش یه بدنِ جدید بدی. رد کردنش رو به دلقراره نگیر. خودت میدونی دخترم چقدر لجبازه. به هر حال، من ازت سپاسگزارم.
«بهم قول دادی که تمامِ تلاشت رو بکنی و میدونم که کردی. ممنونمتمامِ که بدنِ گلِ کوچکم رو برگردوندی. این پایانی نبود که امیدش رو داشتم،حدت اما حداقل کنارِ اجدادش دفن میشه و بهموقعش، من هم بهش ملحق میشم.»
جیرنی سرِ تکانِفقط مختصری به لیث دادزیرِ و به پهلو چرخید.
«حالا، اگه منو ببخشید، دلم میخواد با فلوریاقراره تنها بمونم. چیزهای خیلی زیادی هست که میخواستمگونهاش بهش بگم ولی هرگز نگفتم. حالا، بالاخره وقتش رسیده.»