چپتر 2320: فصل 2320
0فلوریا گفت: «تا وقتی منو به یاد داشته باشی،نمیریخت یه بخشی از من همیشه تو وجودت زنده میمونهبالا و یه بخشی از تو هم همیشه با من میمونه.»
لیث سر تکان داد: «نه. من قبلاً اینو ازهیچ سر گذروندم و میدونم چطور تموم میشه. همون لحظهایوحشیانه که بمیری، اون بخش از منم باهات میمیره. برای همیشه.»
فلوریا دوباره صورتش را قاب گرفت: «ممنون که توفقط لحظاتِ آخرم اینجا پیشم هستی. خوشحالم که تو اولین دوستپسرممنتقل بودی و یه جورایی، آخرینش هم هستی. خداحافظ، استادِ عزیزم.»
به خدمتِ صدسالهای که شورابرعکس به او تحمیل کرده بودوحشیانه خندید و بعد او را بوسید.
فقط یک بوسهٔ کوتاه بود، امامیگریست تمامِ احساساتی را که هنوز داشتگوشههای و گرمای روحش را منتقل میکرد.
بدنش از پاها شروع بهنگاهش محو شدن کرد و لبهااشکی آخرین چیزی بود که ناپدید شد.
و لیث را تنها گذاشت.
خلأ کنارش ایستاده بود و همان ظاهری را داشتبیرحمانه که دِرِک مککوی در زمانِ حیاتش داشت. فقط پوستِخودش قیرگون و چشمانِ سفیدش وضعیتِ نامردهاش را لو میداد.
خلأ بهآرامی شانهٔ لیث را نوازشوار فشرد، اما چهرهاشنمیریخت گویی از سنگ بود و نگاهش سرد. لیث هنوزبالا در سوگِ فلوریا میگریست، اما خلأ هیچ اشکی نمیریخت.
کاملاً برعکس، گوشههای لبش درنگاهش لبخندی بیرحمانه و وحشیانه بهاشکی سمتِ بالا کج شده بود.
«جرئت نکن فلوریا رو مقصرِ مرگِ خودش بدونی!» لیث میدانست کهکوتاه همهٔ اینها داخلِ فضای ذهن رخ میدهد و خلأ فقط بخشیپاها از خودش است، اما با این حال از خلأ متنفر بود.
«جرئت نکن بگی خیلی ضعیفبرعکس بود و حقش بود بمیره، وگرنهسمتِ به اسمِ کارل قسم میخورم که—»
خلأ حرفش را قطع کرد. صدایش بم و تودماغی بود، مثلِ زوزهٔ باد درلبخندی یک مغاک: «من همچین کاری نمیکنم. سعی هم نمیکنم بدنت رو تسخیر کنم یااینها تو رو مقصرِ شکستمون بدونم. من از این مرحله گذشتم. ما از این مرحله گذشتیم.
«بدون که تو هر کاری که من میکردممیگریست رو انجام دادی. حتی الان که به گذشته نگاهبیرحمانه میکنم، هیچ چیزی نیست که بتونم سرش سرزنشت کنم.»
لیث با خشم جواب داد: «پس به چیبوسید داری لبخند میزنی؟ اگه هیچ تیکهٔ طعنهآمیزی واسهداشت پروندن نداری، پس واسه چه گهی داری میخندی؟»
خلأ دندانهایش را با غریوی خشمگین روی هم سایید و چشمانش از پوسیدگی شعلهورجرئت شد: «چون فلوریا نمرد. اون به قتل رسید. اون رو از ما گرفتن واین تقصیرِ ما نبود. ما میدونیم کی مسئوله و میتونیم کاری کنیم ثرود تقاص پس بده.»
لیث یک لحظه مبهوتسرد ماند. سپس، اندوهش رفتهرفتهاشکی به خشم تبدیل شد.
اولش آرام اما هر ثانیه سریعتر،سرد مثلِ گلولهبرفی که از قلهٔ کوهکاملاً پرتاب شده و به بهمن تبدیل میشود.
لیث حالا دندانهایش را روی هم میفشرد و چشمانش درست مثلِ خلأ سفید شدهاحساساتی بود: «به خودم قول داده بودم دیگه هرگز کسی رو که دوست دارم از دستچیزی ندم، ولی شکست خوردم. من نمیتونم مردهها رو برگردونم، ولی حداقل میتونم انتقامشون رو بگیرم.»
خلأ سر تکان داد: «دقیقاً. من لبخند میزدم چون این هیچ فرقیبالا با مرگِ کارل نداره. وضعیت افتضاحه، ولی چیزیه که قبلاً تو گذشتهفضای باهاش دستوپنجه نرم کردیم. من لبخند میزدم چون میدونیم باید چیکار کنیم.»
تصاویری از حرفهای تایریس و بابا یاگا به ذهنِ لیث هجوم آورد ولبش به او یادآوری کرد مسیری که ثرود او را به سمتش هل میدهد،میدانست چقدر خطرناک است. سپس، اولین دیدارِ سولوس با موگار را به یاد آورد.
اگه ثرود نابودگر رو میخواد، همونسرد رو بهش میدم. اگه موگار یهکاملاً سرورِ نابودی میخواد، پس همون میشه!
در پاسخ به خشمِ او، ابرهاخندید در هم جمع شدند و زمیناما با شدتی فزاینده به لرزه افتاد.
منطقهٔ اطرافِسنگ گریفون طلایی،سرد چند ثانیه قبل.
ایاتا سخمت که زمین را به دنبالِ آنمیگریست دو مبارز میکاوید، گفت: «لعنتی، فلوریا ورهن رو کدومبیرحمانه گوری برد؟ کار باید تا الان تموم میشد تو—»
نالهٔ دردناک و غیرانسانیکرده توجه او و جانورانِبوسید الهیِ همراهش را جلب کرد.
پرسید: «خودشه. نقشه رو یادتون نره. سریعلبش و کارآمد. بدونِ لودگی و رجزخوانی. میکشیمشجرئت و جسدش رو میبریم گریفونِ طلایی، مفهومه؟»
بقیه بهجز یکنگاهش نفر، هماهنگ سرمیگریست تکان دادند: «کاملاً.»
اوفیل، اژدهای هفتسر، نمیتوانست انزجار و شرمی را که حس میکرد درکاملاً هیچکدام از چهرههای متعددش پنهان کند. او در بیشترِ دورانِ کوتاهِ کاریِمقصرِ فلوریا بهعنوانِ ژنرالِ ثرود، شریکش بود و به او دلبسته شده بود.
زوندار گارودا با خنده گفت: «پسر، ملکهٔ حقیقی یه نابغهٔبوسهٔ لعنتیه. میدونه ورهن از نظرِ ذهنی و بدنی چقدر قویه،میکرد برای همین به تنها نقطه ضعفش ضربه زد، یعنی قلبش.»
اوفيوس کوتزالکواتل سر تکان داد: «دقیقاً. تنها چیزایی که براش مهمن،سمتِ دوستاش و خانوادهشن. خودمون میدونیم وقتی یکیشون آسیب میبینه چقدر ضعیفاینها میشه. مثل وقتی که پدرش رو دزدیدن یا به مادرش حمله کردن.
«فقط تو همچین لحظاتیه که اشتباهاتِمیگریست بزرگی میکنه. الان که داره غصه میخوره،لبش بهترین فرصته تا کارش رو تموم کنیم.»
اوفیل حس میکرد میخواهد بالا بیاورد. نمیتوانست کسانی را که خواهر وکاملاً برادر میخواند، در آن هیولاهای بیقلب بشناسد. پرسید: «واقعاً لازم بود؟ فلوریامقصرِ ژنرالِ بزرگی بود و جادوگری که میتونست از جادوی تیغه استفاده کنه.
«کشتنش به اینتحمیل شکل، حروم کردنِخندید یه استعدادِ لعنتی بود.»
ایاتا در حالی که اندوهش را حس میکرد، دست به پشتِ فلسدارش زد و گفت:نکن «حق با توئه اوفیل، اما لازم بود. اون با آرمانِ ما همراه نبود و هیچ راهیبگی نداشتیم که تو صفوفِ خودمون نگهش داریم. ورهن، فیروال یا تسا دیر یا زود نجاتش میدادن.
«حالا تصور کن اگه فلوریا هم به آرایه وقتی همه یکیبرعکس هستند میپیوست، چی میشد. تصور کن چه قدرتِ مخربی رو علیه ملکهٔمرگِ ما آزاد میکرد. من برای فلوریا متأسفم، اما کشتنش کارِ درستی بود.
«اون سلاحِ خیلی قدرتمندی بود و نمیشد بذاریم دستِ دشمناشکی بیفته. مخصوصاً بعد از اینکه ملکه شخصاً آموزشش داده بودبالا و اینهمه از رازهای ما رو باهاش در میون گذاشته بود.»
خشمِ اوفیل شعلهور شد و بعد، وقتی مجبور شد بپذیرد کهکوتاه فلوریا مرده است، اندوه بر آن چیره شد: «فلوریا سلاح نیست!پاها اون یه آدمه—یه آدم بود! یه آدمِ خوب! دوستِ من بود.»
ایاتا به اوفیوس و زوندار که داشتند به اژدها پوزخند میزدند، چشمغرهبالا رفت و گفت: «میدونم و بابتِ از دست دادنش متأسفم. متأسفانه توفضای جنگ فداکاری لازمه. ما سربازیم اوفیل، و دستوراتی داریم. میتونم روت حساب کنم؟»
اوفیل نگاهِ تندی به دیگر همراهانش انداختهیچ و در حالی که به سمتِ زمینلبخندی پایین میرفتند، چیزِ دیگری نگفت: «آره، میتونی.»
پیدا کردنِ لیث آسان بود، فقط بایدسوگِ ردِ نالهها و هقهقها را میگرفتند. آن،گوشههای و البته لرزشِ درختان و تکانهای زمین را.
جانورانِ الهی به هیئتِ انسانیِ خود دگردیسی کردند و تواناییهای تبارشان را در هم آمیختند.هنوز ایاتا گرداب زندگی را به همهٔ آنها تزریق کرد و در همان حال اوفیوس ازناپدید تواناییِ هالهٔ مانا استفاده کرد تا بدن مانا خود را با دیگران به اشتراک بگذارد.
ایاتا در حالی که گروه را در فاصلهٔ امنی متوقف میکرد تابالا حسِ لیث متوجهِ ورودشان نشود، از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «بیاید سریعفضای و دقیق عمل کنیم. نقشه رو میدونید. کی میخواد ضربهٔ آخر رو بزنه؟»
اوفیل نمیتوانست چشم از جسدِسوگِ پوشاندهشدهٔ فلوریا بردارد و درکاملاً پاسخ فقط نویزِ سفید فرستاد.
زوندار گارودا گفت: «من میزنم.»