چپتر 1312: الگوها (بخشِ ۲)
0تماشا کرد که چطور آران و لریا ماسههاهیچ را به قلعههایی موقتی تبدیل میکردند و با آبِمحو اقیانوس به یکدیگر میتاختند تا دیوارهای حریف را فروبریزند.
کاش من واتفاقی کارل هم میتونستیمچهارم همین کار رو بکنیم.
لیث به ماسهها لگد زد وگوشهاش ماسهها به موزائیکی از چهرهٔ برادرِمجسمهٔ ازدسترفتهاش در دورانِ کودکی تبدیل شدند.
کامیلا پرسید: «اونروی کیه؟ لبخندش یهایستاده جورایی شبیهِ لبخندِ توئه.»
لیث جوابی نداد و برای بارِ دوم به ماسهها لگدنیفتاد زد. بیش از هر زمانِ دیگری جریانِ جادو را درخرابشده پایش حس میکرد، اما چون جهتی نداشت، هیچ اتفاقی نیفتاد.
بارِ سوم و چهارم همسوم امتحان کرد، اما هرچه بیشترتمرکز تمرکز میکرد، جادو بیشتر محو میشد.
کامیلا به موزائیکِ خرابشدهدرآمدند اشاره کرد و پرسید:مارپیچ «چرا این کار رو کردی؟»
لیث در حالی که سرش را خم میکرد تا بهبال سرِ کامیلا بخورد، گفت: «ببخشید، کسی بود که خیلی وقتترسناک پیش میشناختمش و دیدنش خاطراتِ دردناکی رو برام زنده میکنه.»
همهچیز را رها کرد جز حسِ گرمای کامیلا و صدای امواج. بعد دوباره به ماسهها لگدتمرکز زد و ماسهها به جای اینکه به هوا بپرند، به شکلِ یک قلعهٔ شنیِ زیبای مربعشکلبود درآمدند که در هر چهار گوشهاش یک برجِ مارپیچ و در مرکزش یک دژ قرار داشت.
مجسمهٔ کوچکی در لباسِ یک شاهزادهخانم که چهرهاش شبیهِ کامیلا بود رویمیشد پلِ متحرک ایستاده بود، و اژدهایی با هفت چشم و چهار بال دورِکسی دژِ قلعه پیچیده بود که مجسمهٔ دیگری شبیهِ سولوس در آن پنهان بود.
کامیلا خندید و گفت:درآمدند «این ماییم؟ هم بامزهستمارپیچ هم ترسناک، درست مثلِ خودت.»
لیث گفت: «میدونیروی چیه؟ حق باایستاده توئه، خیلی کیف میده.»
چند روز بعد، لیث داشت با آران قدم میزد در حالی که کامیلا باخرابشده لریا برای خودش لباس میخرید. کامیلا فهمیده بود که اگر دخترک خرید کردن را مثلِپیش یک بازیِ لباسپوشاندن ببیند که در آن کامیلا عروسکش است، از این کار لذت میبرد.
لیث به جانورانِ جادویی مرخصی داده بود، چون خوابیدن در اصطبل و تحملِ دستههای بچههایشاهزادهخانم مشتاق، آنها را بینهایت عصبی کرده بود. لیث متوجه شد که آران ساکتتر از همیشه استخندید و بیشتر از اینکه به اسباببازیهای پشتِ ویترینِ مغازهها نگاه کند، به زمین خیره شده است.
لیث پرسید: «چی شده برادرِ کوچولو؟» آران برای اینکه ازبال کسی خوشش بیاید خیلی کوچک بود و مثلِ دستهٔ گلترسناک سالم بود. لیث هر روز با نشاطبخشی بچهها را معاینه میکرد.
آران در حالی که از خجالت دستِ کوچکشهیچ را دورِ دستِ لیث فشار میداد، پرسید: «فکر میکنیمحو منم میتونم تو جادو به اندازهٔ لریا خوب باشم؟»
لیث گفت: «چی گفتی؟» این سؤال معنی نداشت.هرچه بچهها مثلِ دوقلوها بودند و هستههایشان هم همینطور بود.این لیث هنوز هیچ اختلافِ استعدادیِ چشمگیری بینشان ندیده بود.
«لریا مثلِ آبومینوس دوتا رگه توگوشهاش موهاش داره، ولی من فقط یدونه دارم.کوچکی تازه، بهم گفت دخترا از پسرا بااستعدادترن.
«آخه خیلی از خالههامون قدرتِ جادوییایستاده دارن، ولی غیر از تو و عموقلعه نالروند، هیچ جادوگرِ مردی تو لوتیا نیست.»
لیث پرسید: «فقط داشته مسخرهت میکرده. تو شاکیهیچ هستی چون یدونه رگه داری، ولی من اصلاًتمرکز رگه ندارم. این باعث میشه جادوگرِ بدی باشم؟»
آران با عصبانیت، انگار کسی پشتسرِچهارم برادرش بد گفته باشد، گفت: «معلومهمیشد که نه. تو یه جادوگرِ اعظمی!»
«خاله فریا هم هیچ رگهای نداره، با این حال رو همهٔ عناصر تسلط پیدالباسِ کرده و یکی از معدود جادوگرای بُعدیِ پادشاهیه. به رگهها اهمیت نده، اونا فقطپیچیده نشوندهندهٔ قرابتِ عنصری به یه عنصرِ خاص هستن، ولی هیچ ربطی به استعداد ندارن.»
آران جواب داد: «ولیپلِ فریا یه دختره. درستهفت مثلِ تیستا و خاله فالوئل.»
لیث گفت: «جادوگرای مردِ زیادی دورجهتی و برمون هستن. عمو رایمن، پروفسورچهارم مارث، واستور و مانوهار، فقط چندتاشونه.»
آران سر تکان داد و گفت: «عمو رایمن آدمِ بدیه. اونم تقریباً به اندازهٔ تو ازچرا خونه دوره. لیلیا و لران به خاطرِ همین خیلی گریه میکنن. واستور پیر و چاقه، وخاطراتِ از درون حتی بیشتر از بیرونش تلخه. باید بهم قول بدی که هرگز مثلِ هیچکدومشون نشی.»
جوابش لیث را مات و مبهوت کرد. انتظار داشت بدنِ قدرتمندِداشت رایمن به چشمِ یک بچه جذاب بیاید، و هدایای واستور و ذخیرهٔچشم بیپایانِ حقههای جادوییِ تماشاییاش جایگاهِ ویژهای در قلبِ آران برای او بخرد.
لیث طوری به برادرِ کوچکش نگاهایستاده کرد که گویی برای اولین باردژِ او را میدید و گفت: «قول میدم.»
آران گفت: «من اصلاً این یارو مارث رو یادم نمیاد. تنها باری که بابا ازش حرف میزنه،محو میگه مارث همونطوری میمیره که زندگی کرده. غرق در کارِ اداری. در موردِ مانوهار هم، بعد ازوقت اینکه تو یه مهمونی سعی کرد من و چندتا بچهٔ دیگه رو یواشکی به نونِ برشته تبدیل کنه...»
لیث دست به پیشانی کوبید و گفت: «منظورت نمونههایبیشتر آزمایشیه؟» ناگهان فهمید چرا پروفسورِ دیوانه در زمانِ غیبتِ لیثحالی از بیشترِ رویدادهای اجتماعیِ مربوط به جوانان منع شده بود.
«آره. بهمون آبمیوه و آبنباتهای عجیبوغریبی داد، ولی خاله جیرنی قبل از اینکه بتونیم بهشون دست بزنیم، یه لگد زدایستاده وسطِ پاش. بعد از اون، مامان بهم گفت که هرگز از غریبهها آبنبات نگیرم و بهمحضِ اینکه دوباره مانوهار رو دیدممیده جیغ بکشم. یه عالمه اسمِ بد هم روش گذاشت که قدغن کرد هرگز تکرارشون کنم. فکر نکنم اونم آدمِ خوبی باشه.»
لیث آهی کشید و در خاطراتشایستاده دنبالِ یک الگوی مردانهٔ دیگر گشت،دژِ اما بیفایده بود. گفت: «خبر نداری.»
آران آستینِ او را کشید و به گروهیهیچ از مردان بیرونِ یک جواهرفروشی اشاره کرد: «عمو لیث!محو آدمبدا دارن به مردم آسیب میرسونن. باید کمکشون کنی!»
آنها کیسههای سنگینی روی دوش داشتند و پیرمردی با کتوشلوارِ سیاه را — که احتمالاً صاحبِ مغازه بودکردی — گروگان گرفته بودند. وقتی آران متوجهشان شد، زنگِ خطرِ بیصدای مغازه از قبل گاردِ شهر را خبرمیکنه کرده بود، اما سارقان برای خلاص شدن از شرشان با جادو، فقط به یک تکانِ دست نیاز داشتند.
لیث با بینشِ حیاتدرآمدند وضعیت را بررسی کردمارپیچ و گفت: «سولوس، تحلیل کن.»
«این اراذل هستههای مانای زرد در سطوحِ مختلف دارن که اونا رو بهقلعه جادوگرانِ خودآموختهٔ قدرتمندی تبدیل میکنه. اما رهبرشون یه هستهٔ سبزِ روشن داره. هنوزکیف طلسمی جز جادوی نخستین به کار نبردن، واسه همین هیچ ایدهای دربارهٔ سطحشون ندارم.»
سولوس پاسخ داد: «چیزی که میتونم بهت بگم اینهاتفاقی که تجهیزاتِ جادوییِ درستوحسابی ندارن. اگه رهبرشون تو یه آکادمیِموزائیکِ جادو درس خونده باشه، حتماً یکی از مدرسههای فرعی بوده.»
لیث آران را روی شانههایش گذاشت — همانطور که رااز اینمحو کار را میکرد تا او بتواند رژهها را تماشا کند — وگفت در پیوندِ ذهنی گفت: «پس حریفهای تمرینیِ فوقالعادهای واسه گردابهای من هستن.»
آران پرسید: «نباید من همون عقب بمونم یا یهمرکزش همچین چیزی؟» در قصههای پریانی که لیث برایش تعریف میکرد،متحرک هرگز خونی در کار نبود و مردم اینطور جیغ نمیکشیدند.
ذهنِ کودکانهاش نمیتوانست بفهمد چرا آدمخوبهاایستاده با وجودِ اینکه تعدادشان از آدمبدهادژِ بیشتر بود، داشتند اینقدر مفتضحانه شکست میخوردند.
لیث نزدیکِ سارقان بلینک کرد و گفت: «مزخرفه. اگه تونیفتاد رو همون عقب بذارم، ممکنه یه طلسمِ سرگردان بهت بخورهخرابشده یا یکی بدزدتت. هیچجا امنتر از جایی که من ایستادم نیست.»
مردی با موهای چربِ قرمزرنگ و چشمِ چپِ سفید گفت: «یه قدمِمیشد دیگه بیای جلو، پیرمرد مرده.» او تیغهٔ یخیِ تیزی را چنان محکمببخشید روی گلوی چروکیدهٔ مغازهدار نگه داشته بود که خون از آن میآمد.
لیث بیاعتنا به این تهدیدها، شستش را روی نوکِ انگشتِ میانیاش فشارمجسمهٔ داد — در ژستی عجیب شبیه به علامتِ اوکی — و گفت:بال «همین الان تسلیم بشید تا غرورتون تنها چیزی باشه که آسیب میبینه.»