چپتر 2210: فصل 2210
0«قول میدم. والرونِ دومنمیکنم رو به خونهام میبرم واعلی مثلِ بچهٔ خودم بزرگش میکنم.»
ثرود با صدایی چنان لبریز از کینه که گویی تمامِ موگار را خشکاندهنژادِ بود، گفت: «شما نگهبانِ خرد هستید یا نگهبانِ ناشنوایی؟ نشنیدید همین یک ثانیه پیشنگه چی گفتم؟ شما پدرِ وحشتناکی هستید. یه هیولا که هیچ فرقی با من نداره.
«درست مثلِ همین مادر بزرگ.» به تایریس سر تکان داد و باعثکاری شد تصویرِ رنجِ آرتان دوباره پدیدار شود. «هر دوی شما میدونستید داره چهپرسید اتفاقی میافته و میتونستید جونِ یورمون رو نجات بدید، اما هیچ کاری نکردید.
«هیچ دلیلی ندارم کهاگه باور کنم برای پسرِاعلی من جورِ دیگهای عمل میکنید.»
لیگین پرسید: «پس چی؟ سالارک؟»
ملکه دیوانه سر تکان داد: «به هیچ نگهبانی اعتماد ندارم. بعد از اینکهنژادِ والرون رو نجات دادید، میخوام اونو به دستِ لیث تیامات ورهن بسپارید. اینکار آخرین خواستهٔ شوهرم قبل از مرگش بود و قصد دارم بهش عمل کنم.»
تایریس گفت: «بهت افتخار میکنم، فرزندم.میتونستید بخشش نشانهٔ قدرتِ بزرگیه.» اما کلماتِ محبتآمیزشنکردید با انفجاری از خندهٔ جنونآمیز روبهرو شد.
«بخشش؟ حتی من هم اینقدر دیوانه نیستم. هرگز کاری رو که کرد نمیبخشم ونژادِ فراموش نمیکنم. اگه بمیرم، پسرم با مَگوسِ اعلی زندگی میکنه. والرون در کنارِ اعضای دیگهٔمیدارم یه نژادِ جدید و منحصربهفرد بزرگ میشه که کمکش میکنن روی قدرتهاش تسلط پیدا کنه.
«اگه ببازم، ورهن رو برای آخرِ کار نگهمَگوسِ میدارم و فقط بعد از اینکه اونقدر عذابشجدید دادم که رنجِ خودم در برابرش هیچ باشه، میکشمش!»
با بالا رفتنِ شدت و اوجِ خندهاش، نگهبانان با بینشکنارِ روح به ثرود خیره شدند؛ حسِ عرفانیِ نهایی که به آنهاتسلط اجازه میداد به ماهیتِ حقیقیِ اشیاء و موجوداتِ زنده پی ببرند.
چیزی که دیدند یک گریفون طلاییِ خشمگین بود. از فرطِ خشم دیوانهکاری شده بود و قلبش را بیرحمانه از سینهاش بیرون کشیده بودند. گریفون هرپرسید چقدر هم که خونریزی میکرد، نه حاضر بود بمیرد و نه متوقف شود.
گذشته از جنون، این تصویر دقیقاً همانمَگوسِ چیزی بود که بینش روح پس ازنژادِ مرگِ والرون دربارهٔ تایریس نشان داده بود.
این موضوع باعث شد نگهبانان حتی بیشترپسرم به حالش دل بسوزانند، اما در عینِدیگهٔ حال روشن کرد که حرفهایش وعدهای توخالی نیست.
کویرِ خون،میدونستید خانهٔ ساحلیِاتفاقی سالارک، کمی بعد.
وقتی الینا از در وارد شد، سولوس و کامیلا هنوز یکدیگرکنارِ را در آغوش گرفته بودند و گریه میکردند. این صحنه قلبشتسلط را فشرد و باعث شد دلش از شدتِ نگرانی آشوب شود.
«به حقِ مادرفراموش بزرگ، حالِ جفتتونبمیرم خوبه؟ چی شده؟»
سولوس بهاندازهٔ کافی برای هر دویمَگوسِ آنها دستمال پدید آورد. کامیلا میانِدیگهٔ فینفینکردنهایش گفت: «چیزی نیست الینا، نگران نباش.»
«معلومه که نگرانم عزیزم، و تا وقتی برام توضیح ندید چرا شما دوتا اینقدر طولانیندارم غیبتون زده بود، نگران میمونم. حالِ بچه خوبه؟» سؤالِ احمقانهای بود، چون سالارک کمتر ازاعتماد ۱۰۰ متر فاصله داشت و هر سه نگهبانِ گارلن قسم خورده بودند از بچه محافظت کنند.
با این حال الینا همبمیرم باردار بود و از نظرِمیکنه او، این محتملترین جواب بود.
کامیلا به خودش و رحمش اشاره کرد: «حالش خوبه. حالِزندگی هردومون خوبه. فقط بینِ پرخاشِ لیث به خانوادهٔ سلطنتی و اینروی مأموریتِ آخر، اوضاع یه کم سخت شد و منم احساساتی شدم.»
«این توضیح نمیده ک—»
جیغِ دردمندانهٔ سالارک حرفِ الینا را قطع کرد و توجهِ هر موجودِ زندهای رادلیلی در شعاعِ یک و نیم کیلومتری به خود جلب کرد: «مادر بزرگِ قادرِ متعال! وقتشنگهبانی رسیده. اون لیگینِ احمق رو صدا کنید. اگه تولدِ بچهمون رو از دست بده، میکشمش!»
سینمارا به نگهبانی که کیسه آبش پاره شده بود کمک کرد تا بایستد و سپسجدید همه را با تلپورت روح به کاخِ سالارک برگرداند. ملازمانش تماسهای زیادی گرفتند و ققنوسهافقط را از آشیانه و تکتکِ اژدهایانی را که به این رویداد ابرازِ علاقه کرده بودند، فراخواندند.
به خودش که آمد، دید در اتاقِ انتظاری به بزرگیِزندگی یک سالنِ تئاتر است که تقریباً تا خرخره پر شدهمیکنن بود؛ پیش از آنکه اصلاً بفهمد چه اتفاقی افتاده است.
سورتر، اژدهای نور، دستش را بهمَگوسِ سوی یک خویشاوندکُش دراز کرد و بانژادِ لحنی معذب گفت: «سلام، لیث. حالت چطوره؟»
لیث گفت: «میتونست خیلی بهتر باشه، اما خیلی بدتر هم میتونست بشه.»کاری او هیئتِ تیاماتش را به خود گرفت، گذاشت فلسهایشان با هم تماسلیگین پیدا کنند و بیهیچ حرفی، دردسرش را با سورتر در میان گذاشت.
سورتر او را در آغوش گرفت. تقریباً همانقدر کهزندگی نگرانِ برادرِ جدیدشان بود، برای لیث هم نگران بود: «اوه،میکنن خدایان، برادر. خیلی برات ناراحتم. امیدوارم اوضاع زودتر بهتر بشه.»
الینا نشست و به کامیلا و سولوسپسرم هم تعارف کرد که بنشینند: «خدا رو شکرنژادِ سالارک صندلیِ کافی گذاشته. ممکنه یکم طول بکشه.»
کامیلا میدانست دیر یا زود نوبتِ خودشاعلی هم میرسد، پس تصمیم گرفت از این فرصتمنحصربهفرد برای یادگیری استفاده کند و پرسید: «دقیقاً چقدر؟»
الینا گفت: «بستگی داره. بعضی وقتا چند دقیقه، بعضی وقتا چند ساعت.کاری البته زایمانهای اول میتونه حتی کندتر هم باشه.» کامیلا آبِ دهانش رالیگین قورت داد. الینا ادامه داد: «نگران نباش عزیزم، مطمئنم مشکلی برات پیش نمیاد.»
الینا دستِ او رااگه گرفت و پرسید: «تهوعِاعلی صبحگاهی و نوساناتِ خلقیت چطوره؟»
آنها زیاد با هم صحبت میکردند، اما بهمَگوسِ خاطرِ کارِ کامیلا وقتِ زیادی را با همجدید نمیگذراندند، بهخصوص اگر لیث به او نیاز داشت.
کامیلا شانه بالا انداخت و گفت: «راستش، اصلاً همچین چیزی رو تجربهدیگهٔ نکردم. تو و زینیا در موردِ خیلی چیزا بهم هشدار دادین، ولیببازم غیر از اشتهام، هیچی عوض نشده. شاید به خاطرِ خونِ جانوریِ لیث باشه.»
سلیا بدخلق، گرسنه و عصبانی به نظر میرسید. گفت: «امکانبدید نداره. نفرِ بعدی بعد از سالارک منم و بهت اطمینانجورِ میدم که هر دفعه کلِ این بدبختیا رو از سر گذروندم.»
شکارچی دعوت شده بود تا همراهِ پدر و مادرِ لیث در کویر بماند تانژادِ هم همدمشان باشد و هم خودش تا پایانِ جنگِ گریفونها در امان بماند. شکمشنگه ورم کرده بود، مچِ پاهایش دو برابرِ اندازهٔ معمول شده بود و پاهایش درد میکرد.
رتیا، گریفونِ باد و همسرِ سورتر گفت: «دلیلش اینه که جانورانِ الهی قدرتی بیشتردیگهٔ از چیزی که بارداری میگیره، به مادر میبخشن. تازه، کامیلا الان بیدارشده است وکار چون بچه داره هستهها و بدنِ جفتشون رو پالایش میکنه، ناخالصیها زیاد اذیتش نمیکنن.»
او زنی با زیباییِ فرازمینی و وقارِ بیپایانزندگی به نظر میرسید که باعث میشد تمامِ زنانِمیشه اطرافش از روی حسادت دندان به هم بسابند.
سلیا به پاها، پهلوها و شکمِ خودشجونِ اشاره کرد و پرسید: «یعنی داری میگیدلیلی کامیلا دچارِ این، این، یا این نمیشه؟»
رتیا پاسخ داد: «خب،اگه سالارک رو که دیدی.اعلی کموبیش باید همونطوری پیش بره.»
الینا گفت: «از حرفم بدتاگه نیاد عزیزم، ولی الان خیلی ازتمیکنه متنفرم.» سلیا هم سر تکان داد.
کامیلا که از شنیدنِ این خبر خیالش راحتزندگی شده بود اما از اینهمه کنایه حرص میخورد،میشه با پوزخندی گفت: «و دقیقاً چطور باید برداشتش کنم؟»
در همین حال، لیگین و تایریس درست دریورمون همان لحظهای که دردِ سالارک از راهِ پیوندِ ذهنیِکنم مشترکشان به آنها رسید، از گریفونِ طلایی برگشته بودند.
پدرِ تمامِ اژدهایان همچنان شبیهِ مردی زال بوداعلی و هنوز حس میکرد دو تیمِ فوتبال درمنحصربهفرد یک مسابقهٔ قهرمانی بهجای توپ از او استفاده کردهاند.
احساساتِ شدیدی که بینِ لیث و سورتر ردوبدل میشد، برایزندگی ذهنِ آشفتهٔ او حکمِ یک فانوسِ دریایی را داشت؛ پس درستروی کنارشان ظاهر شد و اوضاع را از قبل هم معذبکنندهتر کرد.
اتاق در سکوت فرو رفت. همه بینِ میل بهمیکنه عرضِ تبریک و تسلیت به لیگین، و کنجکاوی برایمیکنن دیدنِ عاقبتِ روبهرو شدنش با یک خویشاوندکُش در کشمکش بودند.