چپتر 2551: بدون عنوان
0«بچهای که در گرفتنِ معصومیتش هیچ تردیدی نکردی. بچهای که چند هفته بعدوقتی از رفتن به دنیای سطح، تبدیل به یه آدمِ بالغ میشه.» لیث با انزجارصدای نوچی کرد و گفت: «در مقایسه با تو، من دارم به زاگرا لطف میکنم.»
«اون پیشِ پدر و مادرش برمیگرده و از یه زندگیِچشمانش پر از فداکاری نجات پیدا میکنه.» تیغهٔ سیاه در قوسیبرخورد آرام بالا رفت و ملکهٔ هاتی نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
جانش یا شکستش برایش مهم نبود. چیزی که عذابش میداد این بود که کلِعلاوه زلکس را ناامید کرده بود و بهزودی همه به خاطرِ او میمردند. علاوه براینه این، نمیتوانست خودش را ببخشد، چون حرفی که دیوِ تاجدار زده بود حقیقت داشت.
متأسفم، زاگرا. وظیفهٔ پدر و مادر اینه که زندگیِ راحتتری نسبت به خودشون برای بچههاشوننامِ فراهم کنن، در حالی که من تو رو تو همون مسیری انداختم که اجدادمون رو بههنوز دام انداخت. تنها نقطهٔ روشنِ برگشتنِ دیوها اینه که حداقل مردممون دیگه مجبور نیستن زجر بکشن.
چرخه شکسته شده و شاید توزندگی مرگ، اون آزادیای رو که توکنیم زندگی اینقدر ناامیدانه دنبالش بودیم تجربه کنیم.
وقتی جنگ بهکنیم سمتِ گردنش آمد،سمتِ سیرا چشمانش را بست.
نامِ شوهرش آخرین کلمهای بودبود که پیش از شنیدهشدنِ صدایبهزودی تاپِ برخورد، از دهانش خارج شد.
وقتی دردِ شانهاش همچنان عذابش میدادکنیم و به او ثابت میکرد کهسیرا هنوز زنده است، سیرا بهشدت جا خورد.
صدایی قوی و مردانهمرگ گفت: «دوباره همو دیدیم، عوضی!دنبالش این دفعه نمیتونی فرار کنی.»
«من؟ فرار کنم؟ تایرانت، یا دفعهٔ قبل که همو دیدیم اونقدر بد زدمتشوهرش که حافظهت رو از دست دادی، یا منو با یه دیوِ دیگه اشتباهثابت گرفتی. این تو بودی که از رویاروییِ قبلیمون جونِ سالم به در بردی.»
با شنیدنِ کلمهٔ «تایرانت»، ملکهٔ هاتی چشمانش را باز کرد وهمه نمیخواست چیزی را که میشنود باور کند. با این حال، یازده چشمانش هم داشتند فریبش میدادند یا دعاهایش سرانجام مستجاب شده بود.
درست روبهرویش، قامتِدنبالش عظیمِ یک تایرانتِکنیم ششچشم ایستاده بود.
ناجیاش انساننمایی با بیش از دو متر قد بود که به جای بینی فقط دوسمتِ شکاف روی صورتش داشت و دهانش پر از چند ردیف دندانِ کوسهمانند بود. یک چشمدهانش وسطِ پیشانی، یکی روی سینهاش، دو تا روی شانهها و دو تای دیگر پشتِ دستانش داشت.
اما برخلافِ گلموس و تمامِ تایرانتهایی که اجدادشآمد در گذشته دیده بودند، به جای پوستِ صاف وشنیدهشدنِ برفسفید، بدنش از فلسهای کوچکِ چندرنگ پوشیده شده بود.
چشمانِ سیرا گشاد شد؛ به یاد آورد که طبقِ گفتهٔ خدایشان، اینخاطرِ دقیقاً همان گامِ تکاملیِ بعدی بود که تایرانتها برای رسیدن به کمالداشت و تواناییِ ترکیبِ بذرشان با فومورها برای به دست آوردنِ قدرتهایشان نیاز داشتند.
پرسید: «خدای من، گلموس؟» نیمی از وجودش از زنده ماندن خوشحال بودسیرا و نیمی دیگر از این فکر وحشت داشت که شاید او برگشته تاخارج تمامِ حرفهایی را که پس از ناپدید شدنش پشتِ سرش زده بود، بفهمد.
«تو کی هستی و اسمِ بابامو از کجا میدونی؟» چشمانِبودیم روی شانهٔ موروک پایین آمدند تا به او نگاه کنند،بست در حالی که چهار چشمِ دیگرش روی لیث ثابت ماندند.
برای اینکه با اینطور صدا زدنِ گلموسگردنش بالا نیاورد یا چهرهاش از انزجار درآخرین هم نرود، به ارادهای خالص نیاز داشت.
ملکهٔ هاتی با هیبت گفت: «گلموس پدرته؟ پس واقعاً انجامشبهزودی داد. اون تو مأموریتش برای ارتقای تایرانتها موفق شد و توتاجدار رو فرستاد تا بهمون کمک کنی. اون ما رو فراموش نکرده!»
«ببخشید، ولی اصلاً نمیفهمم داری راجع به چی حرف میزنی.» موروک وانمودسیرا کرد که دارد جنگ را از زخم بیرون میکشد، در حالی که تیغهٔخارج سیاه در واقع داشت خودش بیرون میآمد. «اسمِ من موروک اریه، شکارچیِ دیو.»
«ماههاست دارم این عوضی رو تعقیبزندگی میکنم. اینجا رو هم فقط بهکنیم خاطر این پیدا کردم که دنبالش بودم.»
طبق سناریوی لیث، قهرمان باید در ناامیدکنندهترین لحظه از راهچشمانش میرسید، وقتی که همهچیز ازدسترفته به نظر میرسید. این کاربرخورد به هیولاها امید میبخشید و بیدرنگ اعتمادشان را جلب میکرد.
با این حال، وقتی مبارزه تمام میشد، آنها وقت و حضور ذهنِخاطرِ کافی داشتند تا به چنین شانسِ خوبی شک کنند. اگر موروک تمامِداشت این مدت میدانست آنها کجا هستند، چرا پیشتر هرگز به کمکشان نیامده بود؟
چطور ممکن بوددنبالش دقیقاً در زمانِکنیم حملهٔ دیوها سر برسد؟
بهمحضِ اینکه هیولاها دو دو تا چهار تا میکردند، این نقاب فرومیریخت و گروهِجنگ لیث به خانهٔ اول برمیگشت. در عوض، با ایفای نقشِ دشمنِ قسمخوردهٔ دیوها، او همچنانبرخورد اعتمادِ هیولاها را جلب میکرد و در عینِ حال بهانهٔ موجهی هم برای بیخبریاش داشت.
لیث با خندهای خالی از شادی و پر از تمسخر گفت: «چه فایدهایشوهرش داره دنبالم بیای وقتی قراره مثلِ دفعهٔ قبل دمت رو بذاری رو کولتثابت و فرار کنی؟ برای اینکه زنده بمونی فقط کافی بود ازم دور بمونی.»
حضورِ سادهاش در آنجا موروک را غرق در عرقِ سرد کرد. چشمانِ مسخشده رویعلاوه سراسرِ بدنِ تایرانت میچرخید تا نقاطِ ضعفش را پیدا کند و هر نگاهش چناناینه لبریز از نیتِ کشتن بود که گوشتِ تنِ موروک میسوخت، گویی چاقو خورده باشد.
لعنتی، فریا حق داشت که میگفت وقتی لیث میرهسمتِ تو نقشش اصلاً نباید گارد مو بیارم پایین. اگهکلمهای در جریان نبودم، واقعاً باورم میشد میخواد منو بکشه.
موروک با غرش گفت: «که بتونی سرِ فرصت شکارم کنی و منوکنیم بکشی، درست همون کاری که با پدرم کردی؟ تازه الان میفهمم چرا پدرمپیش تو بچگی منو ول کرد. میخواست از من در برابرِ تو محافظت کنه!
پدرم میدونست اگه منو پیدا کنی،سمتِ ازم به عنوانِ گروگان استفاده میکنینامِ تا دستت به میراثِ تایرانت برسه.»
لیث شانه بالا انداخت: «در موردِ میراث حق با توئه، اما بقیهاش رو اشتباهعلاوه میکنی. بعد از جذبِ قدرت و دانشِ گلموس، دیگه نیازی بهت نداشتم.» کالبدِ گلموساینه برای لحظهای روی سینهٔ لیث پدیدار شد و از شدتِ عذاب به خود پیچید.
«من از روی ترحم گذاشتمتجربه بری. نباید برمیگشتی. تو در مقایسهآمد با پدرت هنوز یه پسربچهٔ ضعیفی.»
تازه آن موقع بود که سیراهزندگی متوجه شد فلسهای چندرنگ تنها تفاوتِکنیم میانِ منجیاش و «خدای» او نیست.
تمامِ تایرانتهایی که مردمش دیده بودند، همیشه هالهای بنفشِ روشن ازبست خود ساطع میکردند، در حالی که موروک تنها هالهای آبیِ روشنخارج داشت که در برابرِ نورِ سهمگینِ سیاهوبنفشِ دیوِ تاجدار رنگ میباخت.
لیث گفت: «از آخرین دیدارمون هیچیکلِ عوض نشده. کشتنت یه دقیقه بیشتر طولمیمردند نمیکشه. درست به اندازهٔ بیرون بردنِ آشغالا.»
موروک در حالی که لبخندِ پهنیکنیم روی صورتش مینشست، گفت: «خیلی چیزاسیرا عوض شده، کثافت. این دفعه کمک آوردم!»
با این اشاره، هیدرای غولآسای هفتسری از شکافِ زمین بیرون جهیدتجربه و به دیوِ عظیم حمله کرد، و در همان حال زنیشوهرش با هفت رگهٔ عنصری در موهایش، یورشِ دیوِ گرگی را متوقف کرد.
چشمانِ سیراه ازکنیم امید درخشید: «شورای بیدارشدگانگردنش رو با خودت آوردی؟»
شاید موروک بهاندازهٔ گلموس قوی نبود، اما بهناامید لطفِ کمکِ او، چهبسا از دستِ دیوها نجات مییافتندببخشد و دیگر نیازی به اتحاد با درباریِ نامردگان نداشتند.
«نه، اونا فقط قبول کردن کمکمکنیم کنن تا به تهدیدِ دیوها پایانسیرا بدم و به تکاملِ تبارم کمک کنم.»