چپتر 2126: قلعهٔ اصلی (بخشِ ۲)
0پیشخدمت گفت: «دلیلِ اینکه تونستید آرایهها رو به این سرعت خنثی کنید اینه که ارباب اورپال نقصهاییفهرست به جا گذاشته بود که فقط خواهر و برادرانش میتونستن پیداشون کنن. بعد از دیدنِ شرارهٔ خورشیدیتونآنقدر و استادیتون بر جادو، دیگه به هویتِ شما شکی نداشتیم و گذاشتیم بدونِ مانع به اینجا برسید.»
گرگومیش غرید: «اول اینکه، اون کثافت برادرِ من نیست. سپیدهنمیشدم و شب خواهر و برادرِ منن. دوم، این بهانهها فقطسازمانِ به دردِ آدمِ حقیری مثلِ ملن میخوره تا بیکفایتیاش رو بپوشونه.»
پیشخدمت دهان باز کرد تا حرف بزند: «اینبپوشونه خیلی گستاخانه—» اما یک مشتِ زیرِ چانه دهانشاما را بست و او را به دیوار کوبید.
«برام مهم نیست چه فکری میکنی. اینکه مجبورم کردی دفاعت رو بشکنم، خیلیچنین گستاخانه بود. اینکه مجبورم کردی با یه مشت احمقِ حریص سروکله بزنم، گستاخانهمیکنن بود. حتی حرف زدن با تو هم کسرِ شأنه، برده. حالا بگو افرادم کجان؟»
خونآشامِ باستانی از روی خشم یک لحظهنامردگان دندانهای نیشش را نشان داد، اما مشتِمیکنن دوم او را عمیقتر به دیوار کوبید.
با خودش فکر کرد: اگه پادشاه مرده اینجا بود، هرگز مجبور نمیشدم چنینتحمل تحقیری رو تحمل کنم. اما با وجودِ دربارهای نامردگان، ملکه دیوانه و اون سازمانِفهرست لعنتی که دارن شکارمون میکنن، نمیتونم یه دشمنِ دیگه به این فهرست اضافه کنم.
به نظرِ پیشخدمت میرسید که گرگومیش تمامِ قدرتش را در اختیار دارد،حرف اما این فقط به لطفِ طلسمهای تقویتِ فیزیکیِ زره عقرب بود. بدونِبرام آن، قدرت و جثهٔ کلیا حتی آنقدر نبود که پیشخدمت سرش را برگرداند.
پیشخدمت با نگاهی گیجعمیقتر گفت: «دارید دربارهٔ کیپادشاه حرف میزنید؟ کدوم افراد؟»
خورشیدِ سرخ خونآشام را از گردن گرفت، او را از دیوار بیرون کشید و مثلِ کیسهٔدشمنِ لباسهای چرک روی زمین انداخت: «خودت رو برام به خنگی نزن. تو اون مدتی که مادرجثهٔ زندانیم کرده بود تا بهم درسِ عبرت بده، چند نفر از بزرگانِ دربارِ گرگومیش ناپدید شدن.
«با اون گندی که شب و ثرود به جامعهٔمجبور نامردگان زدن، یه کم طول کشید تا بفهمم پادشاهملکه مردهٔ عزیزتون پیروانم رو برده. اومدم اینجا تا پسشون بگیرم.»
پیشخدمت هیچ ایدهای نداشت که گرگومیش دربارهٔ چهبپوشونه چیزی حرف میزند، چون کلِ داستان ساختگی بود.اما پرسید: «اونها کی هستن و اعلیحضرت چرا بردتشون؟»
فایربرند که به قلبِ خونآشام سیخونک میزد، کلافگیِ سوار را به رخ میکشید: «واقعاًتحقیری ازم میخوای صدها اسم رو برات ردیف کنم؟ در موردِ دلیلش هم، دفعهٔ بعددشمنِ که اربابت رو دیدی از خودش بپرس. من نه میدونم و نه برام مهمه.»
لبخندِ کوچکی روی لبهایکنم پیشخدمت نشست و درملکه دل نفسِ راحتی کشید.
با خودش فکر کرد: انگار این بهاصطلاح داناترینِ سواران اصلاًنمیشدم هم دانا نیست. حتماً بهتازگی از دستِ بابا یاگا آزاد شدهلعنتی و به خودش زحمت نداده دربارهٔ هدفِ این تأسیسات تحقیق کنه.
اگه گرگومیش فقط چند نفر از زیردستانش رو میخواد، کافیه اونها رو بهش بدمخیلی تا راهیاش کنم. دانشِ مربوط به گریفون طلایی تنها برگِ برندهایه که در برابرِمجبورم ملکه دیوانه برامون مونده و در صورتِ شکستِ مذاکرات، تنها شانسمون برای آزادیِ اعلیحضرته.
اما در ظاهر تعظیمِ عمیقی به خورشیدِ سرخ کرد و گفت:مجبور «هر کاری در توانم باشه برای کمک به شما انجام میدم،سازمانِ سرورم. فوراً میگم افرادِ دربارِ گرگومیش رو جمع کنن و بیارن اینجا.»
سوار با نگاهی یخی پاسخ داد: «من رو احمق فرض کردی؟ چرا بایدشکارمون بهت اعتماد کنم؟ از کجا معلوم فقط اونهایی رو برام نیارین که تاطلسمهای حالا تمامِ اطلاعاتشون رو از زیرِ زبونشون کشیدید و بقیه رو زندانی نگه ندارین.
«خودت اینجا رو بهم نشون میدی تا مطمئن بشم اربابِنمیشدم عزیزت فقط بزرگانم رو ازم نگرفته. چندتا از آرتیفکتهام همسازمانِ گم شدن و اصلاً تعجب نمیکنم اگه اینجا پیداشون کنم.»
پیشخدمت دندانهایش را رویمثلِ هم فشرد، چون میدانستبپوشونه حق با گرگومیش است.
اورپال و شب پس از اینکه به تنها فرمانروای دربارِ نامردگان تبدیل شدند، خزانههایتحقیری خواهر و برادرشان را غارت کرده بودند. برخی از اقلامِ دزدیدهشده آشکارا به نمایشدشمنِ گذاشته شده بودند، در حالی که بقیه در اتاقِ خوابِ پادشاهِ مرده نگهداری میشدند.
گرگومیش چند حدسِ بیاساس زده بود تا بهانهایملکه برای گشتن در کاخِ لذت داشته باشد، امادشمنِ همهٔ آنها بر اساسِ شناختش از رفتارِ شب بود.
«نمیتونیم به یه توافقی برسیم؟» پیشخدمت که از خشمِمجبور سوار میترسید، با اضطراب لبهایش را لیسید و گفت: «اگهدیوانه بذارم واردِ اقامتگاهِ خصوصیاش بشید، ارباب منو زنده پوست میکنه.»
«توافقِ خوبیه.» گرگومیش سر تکان داد و گفت:بپوشونه «پیشنهادم اینه. یا همهچیز رو نشونم میدی یا اینجامشتِ رو روی سرت خراب میکنم و تو خرابههاش میگردم.»
با یک بشکنِ او، دورگهها مقادیرِ عظیمی ازپادشاه مانا پدید آوردند و نفسهای عمیقی کشیدند، تا جاییوجودِ که بدنشان از طلسمها و شعلههای مبدأ فوران کرد.
قدرتی که ساطع میکردند چنان عظیم بود که حتی خونآشامِ باستانی هم احساس کرد مانندِ کودکی استفهرست که در شب با جانوری درنده روبهرو شده است. علاوه بر این، آتشِ رازآلودی که اتاق را پرنبود کرده بود چنان قوی بود که آرایههای مجاور شروع به فروپاشیدن کردند و چندین هشدار همزمان فعال شد.
پیشخدمت نالهعمیقتر کرد: «این توافقاگه نیست، اتمامِ حجته!»
«اشتباه میکنی، این تنها رحمیه که امروز بهت نشون میدم. قبولکرد یا رد کردنش با خودته.» گرگومیش زرهش را شعلهور کرد تادیوار این تصور را ایجاد کند که هنوز به شعلههای مبدأ دسترسی دارد.
خونآشام به خودش که آمد، دیدفکر دارد آب دهانش را قورت میدهد، هرچندچنین بدنِ نامردهاش نیازی به این کار نداشت.
«شما بسیارتحقیری بخشندهاید. لطفاًکنم دنبالم بیایید.»
خورشیدِ سرخ به دنبالِ پیشخدمت در دژِ قلعه به راه افتاد. تمامِ مدت از بینشِ حیات استفاده میکردملکه و هروقت شک میکرد چیزی سر جایش نیست، نشاطبخشی را هم به کار میگرفت. بقیهٔ کاخِ لذت هم بهتقویتِ اندازهٔ راهرویش مجلل بود، طوری که کلیا هربار واردِ اتاقِ جدیدی میشدند، از شگفتی نفسش در سینه حبس میشد.
تختهای سایباندار ملحفههایی از مرغوبترین ابریشم داشتند، کمدها پر ازباز لباسهای جواهرنشان در همهٔ اندازهها بود و حتی پاتختیها بادهانش مهارتِ تمام با صحنههایی از مشهورترین اسطورههای موگار خاتمکاری شده بودند.
گرگومیش دستکم شش برگزیدهٔ دیگر و چندین نامرده ازمرده همهٔ نژادها را شمرد. برخلافِ انتظاراتش، بهسختی نیمی از ساکنانِنامردگان کاخِ لذت زن بودند و هیچکدامشان ترسیده به نظر نمیرسیدند.
خورشیدِ سرخ هم آرتیفکتهایی را که مالِ خودش میدانستدیوانه و هم اعضای دربارش را جمع کرد و صرفاًاضافه برای حفظِ پوششِ خود، از آنها دربارهٔ سلامتیشان سؤالاتی پرسید.
با این حال، هیچیک از کسانی که ملاقات کردمجبور آنقدر سن نداشتند که در دورانِ آرتان زندگی کردهملکه باشند و به خاطرِ دانشِ تاریخیشان هم مشهور نبودند.
پیشخدمت سعی کرد با زناگروش و کیگان گپ بزند، به این امید که خدمتکاران برنامههای آیندهٔاما اربابشان را لو بدهند. او میخواست اورپال را آزاد کند و گرگومیش به همان اندازه که دشمنیمشت وحشتناک محسوب میشد، متحدی ارزشمند بود، بهخصوص حالا که چنین موجوداتِ قدرتمندی را تحتِ فرمانِ خود داشت.
او با تعظیمی کوتاه گفت: «از آشنایی با شمامرده خوشبختم. اسمِ من لوریان سیدره. با یه سوار چیکاردربارهای میکنید؟ فکر میکردم شما دورگهها متعلق به سازمان هستید.»
«بودیم.» کیگان که او هم دنبالِ بیرون کشیدنِ اطلاعات بود، پاسخ داد: «اما اربابمیکنن نتونست به قولهاش برای ترمیمِ بدنهامون عمل کنه، برای همین ما به گرگومیش سوگندِ وفاداریزره خوردیم. اون بزرگترین متخصصِ نیروهای زندگیه. اگه اون نتونه کمکمون کنه، هیچکس نمیتونه. شما چطور؟»