چپتر 2558: فصل 2558
0چشمانِ تایرانتهای نقشبسته در آثارِ هنری از کریستالهاینقشی عنصری ساخته شده بود و انگار هر جاشدنِ که ناظر میرفت، نگاهشان او را دنبال میکرد.
سیراه در حالی که به رایلا چشمغره میرفت گفت: «اینجامیان حلقهٔ درونیه، جایی که رهبرای هر قبیله میتونن بدونِ نگرانی دربارهٔگلموس چیزایی مثلِ رتبه و تشریفات آزادانه حرف بزنن. اینجا همه برابریم.»
ملکهٔ هاتی پس از معرفیِ نمایندگانِ گابلین، اوگر و تراوگن بهخود موروک، از یک شمنِ اورک خواست پیوندِ ذهنی با مهمانانشان برقراربودم کند تا همهچیز را دربارهٔ زلکس با آنها در میان بگذارد.
او دربارهٔ نقشی که هر گونهٔ سقوطکرده در جامعهشانخانوادهٔ ایفا میکرد و اینکه چطور پس از ناپدید شدنِمردمش گلموس همهچیز از کنترل خارج شده بود، برایشان گفت.
موروک به لطفِ لیث بیشترِ این چیزها را از قبل میدانست،جامعهشان بنابراین بهسختی میتوانست توجه کند و خودش را مشتاق نشان دهد.لیث با این حال، بقیهٔ چیزها او را تا مغزِ استخوان شوکه کرد.
شنیدنِ روشهای گلموس برای پیشبردِ تکاملِ زیردستانش و چرخهٔ گرسنگی وبگذارد مرگی که هیولاها برای نسلها از سر گذرانده بودند، باعث شدکنترل حسرت بخورد که چرا آجاتار پدرش را آنقدر زود کشته است.
موروک با خود فکر کرد.
منم حس میکنم یه عوضیام. تمامِ این مدت فقط نگرانِ میراثِ تبارم بودمکموبیش تا پیشِ خانوادهٔ زنم آبروریزی نکنم. کموبیش از حرفای اکیدنا حدس زده بودمبرام مردمش مجبور بودن چه زندگیای رو تحمل کنن، ولی هیچوقت برام مهم نبود.
میخواست بابتِ رفتارِ خودش عذرخواهی کند و بگوید که چقدرسقوطکرده از کارهای اجدادش در حقِ نژادهای سقوطکرده منزجر است، اما هیچلطفِ فایدهای نداشت. فقط رایلا نبود که هنوز گلموس را خدا میدانست.
بهجز ملکه، نمایندهٔ بالور و حکیمِ جنگ، بقیه برای درکِ سختیهایشان بهنقشی ایمانِ خود چنگ میزدند. تکتکِ حاضران بهتازگی شوهرانشان را در آیینهای گذاربرایشان از دست داده بودند و فرزندی را به همان سرنوشت محکوم کرده بودند.
لیث راست میگفت. گفتنِ حقیقت هیچ فایدهای نداشت. اوناکشته ترجیح میدادن تا پای مرگ بجنگن تا اینکه اعتراففقط کنن تمامِ عمرشون رو مثلِ عروسکِ خیمهشببازی زندگی کردن.
سیراه گفت: «مدتِ کوتاهی بعد از ناپدید شدنِ سرورم گلموس،زنم هماهنگکنندههای توی معادن و زمینهای کشاورزی از هم پاشیدن. هماهنگکنندههایبودن نشاننخوردهای هم که برای نسلهای جدید ذخیره کرده بودیم، همینطور شدن.»
«فقط زنانِ باردار، کودکانِ در حالِ رشد و اعضای سنا هماهنگکنندههاشون رو همیشهاینکه میپوشن. زنان برای تغییرِ نیروی زندگیِ نوزادانشون، کودکان برای اینکه حینِ رشد بهقبل کمال نزدیکتر بشن، و اعضای سنا چون بهشون کنترلِ سیستمِ آرایه رو میده.
«برای بقیه، این فقط یه تیکه فلزِ دردسرسازه،زلکس چون به لطفِ چشمهٔ مانا و تغییراتِ نیروهای زندگیمون،اینکه میتونیم در هر حال حالتِ سقوطنکردهمون رو حفظ کنیم.»
موروک سرحسرت تکان دادچرا و گفت: «میفهمم.»
حالا که فلسهایش ترمیم شده بود، میتوانست حس کند که آرایههایآبروریزی پیرامونِ زلکس مشابهِ هماهنگکننده عمل میکنند و او را در لایهٔتحمل ضخیمی از انرژیِ جهان میپوشانند که بهطورِ طبیعی به بدنش نفوذ میکرد.
موروک واقعاًکند با خودزلکس فکر کرد.
لعنتی، اگه همین الانش یه هستهٔ آبیِ روشن نداشتم،آنها با وجودِ فلسهام و آرایهها انگار داشتم تمامِ مدتچطور از انباشت استفاده میکردم. حیف که الان برام بیفایدهست!
سیراه آهی کشید و گفت: «علاوه بر اون، سرورم گلموس هرگز به ما یادمیکنم نداد چطور چیزی بسازیم. تعدادِ خیلی کمی از ما تواناییِ اجرای جادوی ردهبالا روکموبیش پس گرفتن و با عمرِ کوتاه و بدونِ استاد، هنوز داریم مقدمات رو یاد میگیریم.
«به همین خاطره که آخرش مجبور شدیم با درباریِخانوادهٔ نامردگان کار کنیم. خودمون نمیخوایم، ولی چارهٔ دیگهای نداریم.مردمش بدونِ گلموس و هماهنگکنندههاش، زلکس دیگه تواناییِ خودکفایی نداره.»
«نسلهای جدیدِ ما فقط با شانس میتونن پیشرفت کنن و برای اینکه به یه کودک شانسِ تکامل داده بشه،خارج یه نفر باید جونِ خودش رو فدا کنه تا هماهنگکننده بتونه بهش منتقل بشه. نامردگان کمی غذا به مامغزِ دادن و قول دادن هرچی دربارهٔ هماهنگکنندهها کشف میکنن با ما در میون بذارن، اما ما بهشون اعتمادی نداریم.
«ما شهرمون رو قفل کردیم تا آیینهای گذارزلکس رو دور از چشمهای فضول انجام بدیم وایفا میراثِ گلموس رو بیاینکه اونا بفهمن جابهجا کنیم.»
موروک با آمیزهای از اشتیاق و گیجیآنقدر از جا پرید و پرسید: «پس دیومیکنم راست میگفت؟ میراثِ تبارِ تایرانت واقعاً اینجاست؟»
رایلا لبخندِ درخشانیفقط به او زدتبارم که مورمورش کرد: «معلومه.»
موروک پرسید: «پس چرا ازش برایمیان حلِ مشکلاتتون استفاده نکردید؟ منظورم اینهایفا که حتماً نقشههای هماهنگکنندهها توش هست.»
فومور نگاهی از سرِ انزجار به دیگر هیولاها انداخت و گفت: «چون سرورگونهٔ گلموس ما رو از ورود به اتاقهاش منع کرده بود و من سرِ حرفمبیشترِ موندم. تازه، امکان نداره یه مشت دهاتیِ نادان بتونن کارهای یه خدا رو بفهمن.
«اما این دیگه مهم نیست. حالا که سرور موروک با ماست، دیگهفکر نیازی نیست به اون حشراتِ نامرده باج بدیم. لطفاً جایگاهِ برحقِ خودتون روزنم بینِ خدمتگزارانِ وفادارتون بپذیرید و ما رو به سمتِ آیندهای بهتر راهنمایی کنید.»
پاسخ داد: «نمیتونم قولی بهتون بدم،تبارم اما اگه بذارید یه نگاهی بهشنکنم بندازیم، حداقل میتونیم شانسمون رو امتحان کنیم.»
نمایندگانِ هیولاها با گیجی به آن دو زننقشی نگاه کردند و گفتند: «ما؟» رایلا آشکارا ازشدنِ فکرِ شریک شدنِ چنین گنجی با غریبهها ناراحت بود.
موروک گفت: «من پدرم نیستم. هنوز جوانم و تو هنرهای جادوآهنگری ضعف دارم.» این راهیجامعهشان مؤدبانه برای گفتنِ این بود که برای نجاتِ جانش هم نمیتوانست یک آویزِ بُعدی بسازد.قبل «بانو فالوئل استادِ منه. اگه کسی باشه که بتونه کارِ پدرم رو رمزگشایی کنه، اونه.»
فومور پرسید: «بهش اعتماد دارید؟»
«به اندازهٔ جونم.»
رایلا برخاست، تعظیمِ عمیقی به او کرد ونقشی پیش از آنکه از درِ حلقهٔ درونی بگذردشدنِ و راه بیفتد، گفت: «پس دیگه حرفی نیست، سرورم.»
پس از مدتیذهنی پیادهروی، موروک پرسید:کند «کجا داریم میریم؟»
سایرا پاسخ داد: «هیچ ایدهای ندارم. این منطقه فقط مخصوصِاست کاهنههای اعظمِ گلموسه. تا جایی که من میدونم، هیچکس جزمیراثِ سرورمون و وفادارترین خدمتگزارانش به این بخش از ساختمان دسترسی نداره.»
ساختمانِ سنا صدها متر در هر جهت امتداد داشت و برای خودش شهرِکموبیش کوچکی ساخته بود. هرچه جلوتر میرفتند، اسباب و اثاثیه مجللتر میشد. سقفِ بلندبرام با دیوارنگارههایی تزئین شده بود که دلاوریهای تبارِ تایرانت را به تصویر میکشید.
مرمرِ سفیدِ رگهطلایی با افسونهای محافظی پوشیده شده بود که فقط هماهنگکنندهٔ رایلااینکه میتوانست غیرفعالشان کند، آن هم فقط برای لحظهای کوتاه هنگامِ عبورش. راهرو بهقبل دیوارِ سفید و ضخیمی ختم میشد که ترکیبی از مرمرِ سفید و کریستالها بود.
فومور دستش را روی دیوار گذاشتکند و دستِ دیگرش را به سمتِنقشی موروک دراز کرد: «شماها همینجا منتظر بمونید.»
موروک بیحرکت ماند و از گرفتنِ دستِ او امتناع کرد:است «بهتون که گفتم، من اونقدر مهارت ندارم که کارِ پدرممیراثِ رو بهتنهایی رمزگشایی کنم. به کمکِ بانو فالوئل نیاز دارم.»
رایلا از جایش تکان نخورد: «ایشونتبارم میتونه بعداً بیاد. چیزی هست کهنکنم فقط میتونم به شما نشون بدم.»
«همین الان؟ نمیشه برای بعد؟» فکرِ تنها ماندن با فومور،سقوطکرده آن هم پس از اینکه گلموس پیشتر سعی کرده بودبرایشان او را با اکیدنا جور کند، به مذاقِ موروک خوش نمیآمد.
اگه دست رد به سینهاش بزنم، ممکنه دیگه منو پیشِمیان میراثم نبره و این بیچارهها به فنا میرن. اگه قبولشدنِ کنم، ازدواجم قبل از اینکه حتی شروع بشه به باد میره!
موروک تو دلش نالید.