چپتر 1641: اعتماد و دروغها (بخشِ ۱)
0شهروندانِ زسکا نهتنها بابتِ خدماتِروی لیث، بلکه برای بهتر کردنِ زندگیِندارم آدمهای عادی از او سپاسگزار بودند.
پس از شنیدنِ استدلالهایش، ترسی که از آن نمایشِ قدرت به جانشان افتاده بود، جای خود را به قدردانی دادچطور و ارادهشان برای مخالفت با پادشاهی به هر قیمتی را در هم شکست. با این حال، کافی نبود. خاطرهٔ تمامِکنارِ دفعاتی که رنجر کوارون از آنها محافظت کرده بود و ایمانی که به او داشتند، از هر کلمهای قویتر بود.
فرمانده امانهمهمون با خودخیانت فکر کرد:
میدونم که جادوگرِ اعظم ورهن میتونست خیلی زودتر شهرمون رواینکه از روی نقشه پاک کنه و هیچ راهی هم ندارمبیشتر که از اجرای یکی دیگه از اون هیولاهای جادوییش جلوگیری کنم.
ولی نمیتونم تحمل کنم که به آدمِ خوبی مثل آلمان کواروننقشه تهمت بزنه، از روی ترس هم تسلیم نمیشم. اگه زسکا روجادوییش نابود کنن، غذاها هم از بین میره، پس ورهن مجبوره محتاط باشه.
تازه هیچ تضمینی هم نیست که بهمحضِ باز کردنِ دروازهها، پادشاهی همهمونرنجریتون رو به جرمِ خیانت اعدام نکنه. اگه در هر صورت قراره بمیریم، تامردم جایی که میتونیم سگهای خانوادهٔ سلطنتی رو هم با خودمون به گور میبریم.
پاسخ داد: «چطور جرئت میکنید به ناجیِ ما تهمت بزنید؟ من از کارهایجرئت زیادی که تو دورانِ رنجریتون برامون کردید باخبرم، ولی بعد از اینکه بازنشستهبازنشسته شدید تا دنبالِ منافعِ خودتون برید، این رنجر کوارون بود که کنارِ مردم ایستاد.
اون بیشتر از چیزی که بتونم بشمرم جونِ آدمها رو نجات داده و بیشتر ازخودتون چیزی که یادم بیاد به تکتکِ دهکدههای منطقه کمک کرده. یه دوستِ وفادار خیلی قابلاعتمادتر ازدهکدههای یه قهرمانِ بازنشستهست که حالا شده اشرافزادهٔ دهکوره. مگه اینکه برای ادعاهاتون مدرک داشته باشید، البته.»
لیث گفت: «جز اعتبار و منطقم چه مدرکی نیاز دارم؟ شما میدونید من چیکار کردمراهی و تواناییِ انجامِ چه کارهایی رو دارم. اگه میخواستم، هیچچیز نمیتونست جلوی من و هنگممثل رو بگیره تا واردِ زسکا بشیم، اما الان اینجام و دارم باهاتون منطقی حرف میزنم.»
برجی از نورِ طلایی از زیرِ پاهایش پدیدار شد. سازه آنقدردورانِ بزرگ شد تا لیث را همسطحِ فرمانده امان بالا آورد وخودتون به آن دو مرد اجازه داد در چشمانِ هم نگاه کنند.
امان با خود فکر کرد:
لعنتی، استادیِ نور رو کلاً فراموش کرده بودم. هیچ آرایهای تو شهرسگهای نیست که بتونه جلوش رو بگیره و برای رنجر ورهن فقط چندکارهای ثانیه طول میکشه تا برجهای محاصرهای پدید بیاره که دیوارهامون رو بیفایده کنه.
سلاحها و چوبدستیهامون درزیادی برابرِ کارایی که اونکردید میتونه بکنه فقط اسباببازین.
سروان پلان در حالیشهرمون که از حسادت خونخونش راهیچ میخورد، با خود فکر کرد:
لعنتی، استادیِ نور رو کلاً فراموشمیکنید کرده بودم. این شاخه اونقدر کمیابهرنجریتون که تقریباً یه افسانه به حساب میاد.
اگه فقط من کسی بودم که رازهای استادیِ نور رو میدونست، ورهن رو زیرِ پام له میکردمکارهای و تمامِ تحقیرهایی رو که بهم تحمیل کرده بهش برمیگردوندم. خدایان، آخه چرا همچین قدرتی رو بهایستاد یه احمق دادید که بهجای پسگرفتنِ شهر و کشتنِ خائنها، وقتش رو با وراجیهای بیفایده تلف میکنه؟
اول که یه طلسمِ قدرتمند رو هدر داد، و حالااینکه هم این؟ بیصبرانه منتظرم گزارشم رو به خانوادهٔ سلطنتی بدمبیشتر و ورهن رو وادار کنم تاوانِ بیکفایتیش رو پس بده.
«اما در موردِ "دوستِ وفادار"تون، تا حالا با خودتون فکر کردید کهپاک منبعِ تمامِ آذوقههایی که کوارون براتون میآورد کجاست؟ فکر میکنید یه رنجرکنم یه جور معجزهگره که میتونه هر چیزی رو از هوا پدید بیاره؟
من بهعنوانِ یه رنجرچطور و یه جادوآهنگر، فقطبزنید میتونم بگم: کاش اینطور بود!
تمامِ زغالسنگهایی که گرمتون میکرد، پارچهٔ لباسهاتون و حتی میوههای تازهای کهچطور بهتون میداد، همهشون از طرفِ پادشاهی میاومد، از طریقِ دروازههای وارپ منتقلبعد میشد و داخلِ آیتمهای بُعدیِ خاصی که جادوآهنگرهای سلطنتی ساخته بودن، ذخیره میشد.
لیث پرسید: «فکر میکنی چرا حتیبرامون یه دونه از شهرهایی که دروازهشدید دارن به شورشِ شما ملحق نشدن؟»
امان جواب داد: «چون دروازه به ارتش وزودتر انجمن اجازه میده فوراً نیروی کمکی بفرستن. اوناندارم عملاً هیچ راهی برای مقابله با استبدادِ سلطنتیها ندارن!»
لیث با پوزخند جواب داد: «بیخیال! اگه شهروندها واقعاً شورشزیادی میکردن، تعدادشون هزار به یک از سربازها بیشتر میشد ودنبالِ جادوگرهای محلی هم بدونِ شک دروازهها رو از کار میانداختن.
«نه، دلیلش اینه که برخلافِ شما، اونا برای حمل و پخشِ تدارکات به کوارونمیکنید متکی نبودن. هر چیزی که از دروازهها بیرون میاومد رو خودِ ارتش تحویل میداد،دنبالِ در حالی که کوارون از محاصرهٔ زمستانی سوءاستفاده کرد تا دروغ به خوردتون بده!
«شاید دلیلی نداشته باشی به منبرامون اعتماد کنی، اما حداقل به مغزت اعتماددنبالِ کن. اونهمه وسایل رو از کجا میآورد؟»
امان گفت: «از دروازهها استفاده میکردمیتونست تا به ثروتمندترین مناطقِ پادشاهی برهپاک و تدارکاتی که نیاز داشتیم رو بخره.»
لیث جواب داد: «با کدومجرئت پول؟ حقوقِ رنجرها رو بازیادی نقره میدن، نه با کوههای طلا.»
«معلومه که با پولِ خودمون! ما پولیسلطنتی رو که کوارون برای خریدِ مایحتاجِ ضروریمیکنید از بازارِ سیاه نیاز داشت بهش دادیم—»
لیث حرفش را برید: «داری میگی برای چیزیباخبرم که حقِ قانونیِ خودتون بود قیمتهای نجومی دادین؟برید حداقل مُهرِ سلطنتیِ روی جعبهها رو چک کردین؟»
امان جواب داد: «معلومهاعظم که مُهرِ سلطنتی داشتن!زودتر اونا جنسِ دزدی بودن.»
لیث انگشتش را به سمتِ فرمانده گرفت، طوری که احساسِ حماقت کند، و گفت:کردید «آره دزدی بودن. اما از شما دزدیده شده بودن! نمیبینی این داستان چقدر مسخرهست؟چیزی دیگه نذار یه مشت دروغِ دمدستی قدرتِ قضاوتت رو کور کنه. با عقلت فکر کن.»
در چهرهٔ اعضای گاردِ شهر میدید که ایمانشان به قهرمانِ خود، و همچنین ارادهشان برایناجیِ جنگیدن تا پای جان، متزلزل شده است. لیث تا تنور داغ بود نان را چسباند؛خودتون فرمانِ سلطنتی را از جیبِ روی سینهاش درآورد و با استادیِ نور به دستِ امان داد.
لیث گفت: «اگه همین الان این دیوانهبازی رو تموم کنید و دروازهها رو بازمنافعِ کنید، به من اختیار دادن که همهتون رو عفو کنم. پادشاهی همونقدر به زسکایادم نیاز داره که شما به پادشاهی، و یه شهر بدونِ مردمش فقط یه مشت ساختمونه.»
فرمانده فرمان را با دقت خواند وخیلی گفت: «این چیزی نیست که اینجا نوشته.هیچ فرمان میگه مردمِ من بازداشت و بازجویی میشن.»
حالا که بذرِ شکِ فریبخوردن درمیکنید ذهنش ریشه دوانده بود، امان نسبترنجریتون به بندهای ریزِ نامه محتاط شده بود.
لیث سر تکان داد: «اشتباه میکنی. نه مردمِ تو، فقط همدستهای کوارون.چطور مهم نیست زمستونِ گذشته چقدر سخت بوده، سه ماه زمانِ خیلی کوتاهیبعد برای یه نفره تا بتونه اینهمه شهر رو فریب بده که شورش کنن.
«رنجر کوارون حتماً کسی رو داخلِ شهر داشته که وقتی خودش اینجا نبوده،دنبالِ این خیمهشببازی رو ادامه داده. کسی که به خوردتون دروغ داده تا خشمتوننجات رو شعلهور کنه و باعث بشه نسبت به پادشاهی کینه به دل بگیرید.»
لیث به ابزارهای کیمیاگریِ گاردِ شهر و سپس به سلاحها و زرههایپاک افسونشدهشان اشاره کرد و گفت: «کسی که مجوزِ لازم برای باز کردنِکنم خزانهداریِ شهر و خزانهای رو داشته باشه که اون سلاحها رو ازش برداشتین.
«یه رنجر میتونه کدهای لازم رو درخواست کنه اما دلیلِ موجهی میخواد، دربرامون حالی که مقاماتِ شهر اونا رو میدونن تا بتونن از شهر دفاع کنن،ایستاد حتی در صورتی که شهر موردِ حمله قرار بگیره و رنجر در دسترس نباشه.
«حدسِ من اینه که کسانی که شماسلطنتی رو مسلح کردن، بخشی از طلاها رو همناجیِ برای خودشون برداشتن، اگه نگیم چندتا آرتیفکت رو.»