چپتر 1940: فصل 1940
0ستونها ناپدید شده بودند و با وجودِ آفتابِ روشن، زرهِ سیاه وبوده هالهٔ بنفش، دنبال کردنِ حرکاتِ شوالیه باید کارِ آسانی میبود. اما اوپرتابشان مثلِ برق سریع بود و هر گامش صدای رعد به پا میکرد.
هر جا پا میگذاشت، گودالی دهان باز میکرد و خاک و سنگریزه بهاست اطراف میپاشید. خاک موقعیتش را میپوشاند، در حالی که سنگریزهها انرژیِ جنبشیِ گلولهنبودند را داشتند و حتی به کسانی که زرهِ افسونشده به تن داشتند آسیب میزدند.
شوالیهٔ سیاه پیش از آنکه سربازان بتوانند بایستند و صفوفشان را فشردهگسترده کنند، جلوی رویشان سبز شد. تیغهٔ خونرنگش را با حرکتی افقی وپشتِ گسترده تاب داد و به سربازان فرصت داد سپرهایشان را بالا بیاورند.
جنگ فلز را مثلِ کاغذ شکافت و قدرتِ پشتِ این ضربه چنانافتادند زیاد بود که تیغهای از باد پدید آورد. کسانی که ضربه رافقط مستقیم خوردند، در دم جان باختند و از کمر به دو نیم شدند.
کسانی که پشتِ سرشان بودند چند ثانیه بیشتر زنده ماندند. دیدند که موگار چطور شروعاست به چرخیدن کرد و هوا غرق در بارانی سرخ شد. بعد روی زمین افتادند وخشمگین فهمیدند که موگار ثابت ایستاده و این سرهای خودشان بوده که به پرواز درآمده است.
بازوی سپردارانی که فقط تیغهٔ باد به آنها گرفته بودبوده خُرد شد، اما از آنجا که ضربه به عقب پرتابشان کرد،عقب زنده ماندند. بقیه اینقدر خوششانس نبودند و در دم جان باختند.
تنها یک ضربه ازکنند آن تیغهٔ خشمگین دهها نفرخونرنگش را به کشتن داده بود.
ژنرال فریاد زد: «اونجوری نایستید! دوباره آرایش بگیرید!» در همین حال لیث قدمی دیگرثابت به جلو برداشت و مثلِ گلولهٔ توپی انسانی صفوف را شکافت. او سربازانِ سرِآنجا راهش را به پرتابههای زندهای تبدیل کرد که به همرزمانشان در خطوطِ پشتی کوبیده میشدند.
هرچه لیث جلوتر میرفت، آرایششان بیشتر فرومیریخت. سربازان با چوبدستیهایشان رگباری از طلسمهای ردهٔدرآمده ۳ رها کردند، اما چون حرکاتش بیش از حد سریع بود، به جای نقطهاینبودند که در آن قرار داشت، نقطهای را هدف میگرفتند که لحظهای پیش آنجا بود.
وقتی به قلبِ جناحِ مرکزیِ ارتش رسید، لیث از قبل اجرای بدنیِ طلسمِاست جادوگرِ جنگِ ردهٔ ۴، طوفانِ طاعون، را تمام کرده بود. گلولههای بیشماری از تاریکیتنها از بدنش فوران کرد که قدرتِ هر کدام دو برابرِ یک پیکانِ طاعون بود.
این گلولهها همچنان فقط از تاریکی ساخته شده بودند، پس سرعتشان کم بود. اما ازفرصت این فاصلهٔ نزدیک و با آن صفوفِ فشرده، هیچ راهی برای جاخالی دادن وجود نداشت.باد اوضاع وقتی بدتر شد که لیث عنصرِ دومِ استفادهنشده را با ارادهٔ خود جایگزین کرد.
جادوگرانِ جنگ این ترفند را از ردهٔ ۴ یاد میگرفتند؛ ترفندی که اجازه میداد طلسمهایشان رویسرهای هدف قفل کنند. طوفانِ طاعون از پاهایش بیرون زد و از دلِ زمین بالا آمد. همچنیناینقدر از شانهها و سرش نیز فوران کرد و چند متر بالا رفت و بعد فرود آمد.
گلولههای تاریکی بیاعتنا به محافظهای افسونشدهٔ سربازان بهثابت هدف میخوردند و حتی اگر ذرهای انرژی برایشانبازوی باقی مانده بود، به سراغِ هدفِ بعدی میرفتند.
ارتشی که قرار بود مثلِ ماشینی دقیق کار کند، در برابرِپرواز این قدرتِ کوبنده به پتپت افتاد. لیث از این مکثِ کوتاهپرتابشان بهره برد تا با دهان، دستها و ذهنش نیز طلسم اجرا کند.
او هیچ طلسمی از پیش آماده نکرده بودتیغهٔ تا بدترین وضعیتِ ممکن را برای خودش شبیهسازی کندبالا و حالا داشت سه طلسم را همزمان اجرا میکرد.
فرماندهٔ جادوگران از آسمان فریادهوا زد: «نذارید کارش رو تموم کنه!زمین آرایههای مهرومومِ عنصری رو مستقر کنید!»
بر اساسِ گزارشها، انتظار داشتند با موجودی از تاریکی روبهرو شوند و به همیندرآمده خاطر آمادگیِ لازم را داشتند. ناحیهٔ اطرافِ لیث پر از آرایههای مهرومومِ عنصری شد،نبودند اما لیث با طلسمی که با جادوی بدلی اجرا کرده بود به آنها پاسخ داد.
طلسمِ آرایهگرِ ردهٔ ۴، بینظمی، چیزی بود که در آکادمیِ گریفونِپرواز سفید از رِد یاد گرفته بود. وِردی ساده و سریع بودپرتابشان که با معکوس کردنِ جریانِ انرژی، باعثِ فروریختنِ آرایهٔ جادویی میشد.
اما آرایهها طلسمهایی قدرتمند بودند و دستکاریِ آنها از درون، تاکتیکی انتحاریگسترده به شمار میرفت. بهمحضِ اینکه ناپایدار میشدند، احتمال داشت این ساختارهای جادوییپشتِ با قدرتی برابر با طلسمِ جادوگرِ جنگ در همان رده منفجر شوند.
با این حال لیث اهمیتی نداد و طلسمِ بینظمیاش پیش از آنکه آرایههای مهروموم بتوانند روی طوفانِ طاعونش اثرپرواز بگذارند، مانند ماری از یک آرایه به آرایهٔ دیگر خزید. انفجارِ حاصل از آن، سربازانِ اطرافِ لیث را تانفر شعاعِ دهها متر به خمیرِ گوشت تبدیل کرد و به پیکانهای طاعون اجازه داد روی هدفِ جدیدی قفل کنند.
جادوگران، سربازان و مزدوران مجبور شدند از بارانی از گلولهها که کُند اماپرواز در تعقیبشان بیامان بودند، جاخالی بدهند. بدتر از همه اینکه تا وقتی ابرِاینقدر غبارِ ناشی از انفجار فرو نمینشست، نمیتوانستند موقعیتِ شوالیهٔ سیاه را دقیق مشخص کنند.
فرماندهٔ جادوگران گفت: «هنوز زندهست، وگرنه تا الان طلسمش محوبوده شده بود. با این حال حتماً بهشدت زخمی شده. قبلآنجا از اینکه وقت کنه خودشو درمان کنه، منطقه رو پاکسازی کنید.»
با دستورِ او، جادوگری که یک پیکانِ طاعون در تعقیبش بود، بهسمتِ ابرِتاب غبار پرواز کرد و بادِ قدرتمندی پدید آورد که غبار را پراکنده کرد. شوالیهٔچنان سیاه نهتنها هیچ آسیبی ندیده بود، بلکه دوباره دست به اجرای سهگانه زده بود.
کریستالهای بنفشِ روی زرهش مانند ستاره میدرخشیدند و انرژیِ کافی برای پدید آوردنِفهمیدند سدِ روحی تولید میکردند. لیث انگشترِ مانعش را کنار گذاشته بود، چون اندازهٔگرفته کوچکش باعث میشد بهراحتی دچارِ اضافهبار شود و بیش از حد داغ کند.
علاوه بر این، یک سنگِ مانای منفرد نمیتوانست در برابرِ یکخودشان یا چند طلسمِ قدرتمند مقاومت کند. در عوض، زرهِ خلأگرد چندینآنجا کریستال داشت و اندازهٔ هر یک از آنها بهبزرگیِ یک سیب بود.
این موضوع در کنارِ پوستِ اژدهایی که بهعنوانِ مادهٔ اولیه به کار برده بود، سد رافقط تقویت میکرد و از هزینهٔ مانای آن میکاست. در موردِ هالهٔ بنفشی که ارتشِ وودائو آنداده را بهاشتباه نیتِ کشتن پنداشته بود، در واقع طلسمِ شوالیهٔ تیغهٔ ردهٔ ۴، یعنی گاردِ کامل بود.
بهمحضِ اینکه جادوگر واردِ محدودهاش شد، با وجودِ بارانِ طلسمهایی که بینشِ حیات را کورفرصت میکردند و غباری که جلوی دیدش را گرفته بود، طلسم موقعیتِ دقیقِ او را بهباد لیث داد. لیث طوفانِ طاعون را روی او متمرکز کرد و جادوگر را در دم کشت.
سربازِ خوبی بود. فداکاریشکرد همون فرصتی رو کهسرخ لازم داشتیم بهمون داد.
فرماندهٔ جادوگران این را از خاطرافتادند گذراند و همزمان فرمان داد تابوده طلسمهای آمادهشان را بهسمتِ دشمن رها کنند.
وقتی رگباری از هر شش عنصر از هر طرف، حتی ازپرواز پایین، بر سرِ لیث بارید، او نسخهٔ ارتقایافتهٔ غروبِ نهایی راپرتابشان که پیش از ورودِ کامیلا ساخته بود، فعال کرد: کسوفِ نهایی.
کرهای ضخیم از آتشِ سیاه او را احاطه کرد وحرکتی دیوارِ دفاعیِ قدرتمندی ساخت. کسوفِ نهایی عنصرِ آتش و تاریکی راکاغذ از طلسمهای مهاجم مکید و قدرتشان را به قدرتِ خود افزود.
همزمان، یخها را تبخیر کرد، سنگها را ذوب کرد و تیغههای هواییافتادند را که بهسمتش هدفگیری شده بودند، دفع کرد. طلسم نمیتوانست جلوی صاعقههافقط را بگیرد، اما لیث میتوانست کسوفِ نهایی را به ارادهٔ خود جابهجا کند.
او خود را در حاشیهٔ سد نگه داشت، در حالی که دشمنانش باپرواز این تصور که او در جایی پنهان میشود که قدرتِ دفاعیِ کسوفِ نهاییاینقدر در قویترین حالتِ خود است، طلسمهایشان را بهسمتِ مرکزِ گنبدِ آتشِ سیاه هدف گرفتند.
حتی طلسمهایی که آنقدر خوششانس یاثابت قدرتمند بودند که شعلههای سیاه رادرآمده بشکافند، فقط به هوا برخورد میکردند.
همزمان، لیث از تواناییِ بلعیدنِ جنگ استفاده کرد. تیغهٔ خشمگین هر طلسمِ سرگردانی راداد که پس از ضعیف شدن توسطِ سد به او نزدیک میشد، بهسرعت میبلعید. این کارتیغهای به جنگ اجازه میداد تا هم از اربابش محافظت کند و هم قدرتش را بازیابد.