چپتر 1292: سه شاخهٔ جادو (بخشِ ۲)
0«و در آخر، عناصرِ ویرانی، یعنی آتش و تاریکی. اونا هیچلریا هدفی جز بلعیدنِ هر چیزی که بهش دست میزنن ندارن. بدونید کههمهچیز هروقت ازشون استفاده کنید، حتماً یه نفر یا یه چیزی آسیب میبینه.»
لیث نیمی از گل را دراحساسِ هر دست گرفت. نیمهٔ چپ آتش گرفتعالیای و نیمهٔ راست پژمرده و خُرد شد.
«آتش ما رو گرم و تاریکی ما روپیش تمیز نگه میداره، اما اونا مثلِ یه جانورِریخت خشمگینن. یه ثانیه کنترلشون رو از دست بدی و...»
ناگهان آتش به علفزارِ بلندی که دورِ محوطهٔ باز را گرفته بود سرایتاثری کرد و نوکِ آنها را به دریایی از شعلههای رقصان در باد تبدیلشدند کرد. بچهها با ترس به لیث چسبیدند و خبر نداشتند که آتش جادویی است.
آتش فقط مانای اوجذابیتش را میسوزاند و هیچباعث اثری روی گیاهان نمیگذاشت.
«...اتفاقاتِ بدی میافته.» شعلههاریخت بدونِ اینکه ردی از خودحسودیش به جا بگذارند ناپدید شدند.
لیث پرسید: «ما با آب و هوادادی شروع میکنیم، بعد نور و زمین، وداده عناصرِ ویرانی رو میذاریم برای آخر. سؤالی هست؟»
آران بیآنکه برادرش را رها کند پرسید: «بهتر نیست بافقط همون ترتیبی که توضیح دادی پیش بریم؟ آفرینش، توازن وبدونِ ویرانی؟» ناگهان آتش بیشترِ جذابیتش را از دست داده بود.
لیث موهای او را به هم ریختریخت که باعث شد آران احساسِ غرور کندگفت و لریا حسودیش شود. گفت: «سؤالِ عالیای بود.»
«مشکلِ ایدهت اینه که تو سطوحِ پایین، نور تقریباً همهچیز رو خودش انجام میده، مثل وقتاییاینه که یه زانوی خراشیده یا یه بریدگیِ کوچیک رو درمان میکنی. از اون طرف جادوی زمین همطرف به همون اندازه بیخطره، اما برای کاری بیشتر از جابهجا کردنِ خاک و سنگریزه، مایهٔ زیادی میخواد.»
لیث عروسکی سنگی شبیهِ آران و هولوگرامیدادی از لریا پدید آورد. «اونا عناصرِ سختیداده هستن که شکل دادنشون مهارتِ زیادی میخواد.»
«هوا و آب بیشکلن. حتی یه تازهکار هم میتونهاست اونا رو طبقِ میلش حرکت بده. اونا بهترین ابزارمیافته برای یادگیریِ کنترلِ قدرتهاتون با کمترین خطر برای بقیهن.»
لریا پرسید:توازن «آتش وجذابیتش تاریکی چی؟»
لیث گفت: «اونا اصلاً شکلی ندارن و برای رهاحسودیش شدن نیازی به کنترل ندارن، بلکه متوقف کردنشونه کهپایین کنترل میخواد. برای همین بدترین عناصر برای یه تازهکارن.»
«حالا، اگه میخواین شام بخورین، بهتره تمریندادی رو شروع کنین. من غیر از سبزیجات هیچموهای غذایی نیاوردم، اما خوشبختانه دریاچه پر از ماهیه.»
«چطور باید بگیریمشون؟» شکمِ آران با دیدنِ غذایش که درفقط آبهای زلال شنا میکرد به قاروقور افتاده بود، اما هیچبدونِ ایدهای نداشت که چطور آن را به بشقابش منتقل کند.
«هر جور که دوست دارین. یورون!» لیثریخت انگشتِ اشاره و میانیاش را حرکت دادگفت و موجِ کوتاهی در هوا کشید؛ رونِ آب.
فوارهٔ کوچکی پدید آورد، گویی نهنگی از سوراخِ تنفسش آب بیرون داده باشد، و چند ماهیاینه را به هوا پرتاب کرد. در حالی که بچهها مسیرِ حرکتِ صید را دنبال میکردند، اونیکساون از یک سمتِ دریاچه به سمتِ دیگر پرید و ماهیها را پیش از پایین افتادن بلعید.
آران گفت: «اونیکسِنیست بد! بد! اونتوضیح شامِ من بود.»
لیث پاسخ داد: «نه، شامِ اونا بود. بالاخرهجادویی تا الان هم شما و هم بارهاتون رو حملاتفاقاتِ کردن. ما فقط چیزی رو میخوریم که بتونید بگیرید.»
قاروقورِ شکمِ جانورانِبیشترِ جادویی به اینموهای بحث پایان داد.
لریا ادای لیث را درآورد و تنهاغرور چند حباب تولید کرد. گفت: «ببخشید، آبومینوس. سعیایدهت میکنم برای تو هم بهاندازهٔ کافی بگیرم. یورون!»
رای هیچ حالتی درهمون چهره نداشت، اما نگرانیپیش در چشمانش ملموس بود.
عشقِ فراوانش به این دخترِ کوچک نه شکمشجادویی را سیر میکرد و نه به او قدرت میداداتفاقاتِ تا در صورتِ وقوعِ حادثه از آنها دفاع کند.
لیث چشمک زد و خورجینها را از پشتشان برداشت. گفت:غرور «برید یه دوری بزنید و فقط بعد از غروبِ آفتاب برگردید.»پایین بدونِ وزنِ اضافی، میتوانستند به سرعت و بیصداییِ باد حرکت کنند.
رایها و شیفها میتوانستند عنصر هوا را مانند جادوگرانِ راستینشود دستکاری کنند. آنها از این توانایی بهره میگرفتند تا شکارشان راخودش پیش از آنکه حتی صدای آمدنشان را بشنود، به چنگ آورند.
لیث از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «فقط یادتونپیش باشه خونها رو بشورید. بچهها هنوز شما دوتاریخت رو مثل عروسکهای پولیشیِ زنده میبینن، نه شکارچی.»
جانورانِ جادویی در جستوجوی شامشان یورتمهکشان دور شدند. آنهااست هرگز در کوهستان نبودند، اما گرسنگی و غریزهشان بهمیافته آنها اجازه داد تا بهسرعت با محیطِ جدید سازگار شوند.
لیث وقتی دید بچهها چقدر برای تکان دادنِباعث سطحِ دریاچه تقلا میکنند، گفت: «لازم نیست بهعالیای زور متوسل بشید. میتونید اینجوری هم انجامش بدید. یورون!»
«یا اینجوری.» آب یخ زد و ماهیِ دیگری را در مکعبی یخی بهعالیای دام انداخت که کسری از ثانیه شناور ماند و بعد ذوب شد وزانوی زندانیاش را رها کرد. «همونطور که بهتون گفتم، آب بیشکله. از تخیلتون استفاده کنید.»
آران و لریا با هر شکستی که میخوردند، ناگهانبریم میلِ شدیدی به یادگیریِ حرفهای رکیک پیدا میکردند. دراحساسِ همین حین، لیث پناهگاهشان را برای شب آماده کرد.
با جادوی زمین، خاکی را که قرار بود رویش بخوابند نرم کرد و خانهٔروی سنگیِ کوچکی پدید آورد تا از آنها در برابرِ باد محافظت کند. در همینهوا حال، یک آرایهٔ تاریکی حسابِ تمامِ حشراتی را که ممکن بود مزاحمِ استراحتشان شوند میرسید.
لریا که خسته، گرسنه و غرق در عرق بود اما حاضر نبود کوتاه بیاید،گفت پرسید: «دایی، داریم کارِ اشتباهی میکنیم یا این آب نفرینشدهست؟» خورشید کمکم داشت پشتِوقتایی تاجِ درختان ناپدید میشد و در بهترین حالت نیم ساعت روشنایی برایشان باقی میگذاشت.
«توی خونه، وقتی مامان حواسشباعث نیست جادوی آب تمرین میکنمشود و خیلی هم توش خوبم.»
آران با خجالت سرش را خاراند و گفت: «حالا که دستمونتوازن رو شده، باید بگم منم با اینکه مامان قدغن کرده، وِردهاییشود رو که بلدم تمرین میکنم. کنترلِ زیادی ندارم، ولی معمولاً خیلی قویم.»
لیث به هستههای زرد و درخشانشان نگاه کرد و گفت:فقط «حرفتون رو باور میکنم.» او میدانست که آنها میتوانند کارهایی بسیاراینکه فراتر از حقههای سادهای که پیشتر نشان داده بود، انجام دهند.
آران پرسید: «پس چرا اینجا هیچی کار نمیکنه؟ لوتیااحساسِ جای خاصیه؟» او چنان کلافه بود که حرفهایش موجیایدهت روی سطحِ دریاچه ایجاد کرد و ماهیها را ترساند.
«آب نفرینشده نیست. مهم نیست کجا باشید، همیشه همهجا یکیه. مشکل اینه کهعالیای توی خونه هر بار حجمِ کوچیکی از آب رو دستکاری میکنید، ولی اینجازانوی با تودهای روبهرو هستید که حتی یه جادوگرِ تمامعیار هم نمیتونه مهارش کنه.»
لیث در ادامه پاسخ داد: «روشی که به کار میبرید مانای شما روجذابیتش بهطورِ یکنواخت پخش میکنه، در حالی که باید روی یه ناحیهٔ مشخص تمرکز کنید.ایدهت اگه نتونید این کار رو بکنید، مثل تا الان فقط ماناتون رو هدر میدید.»
او تماشا میکرد که چطور با هر تلاش پیشرفت میکنند. لریا سعی میکرد ماهیها را در قفسهایاتفاقاتِ یخی به دام بیندازد، اما قفسها خیلی کند شکل میگرفتند و شکار فرار میکرد. آران فنِ حباب رابرای تمرین میکرد، اما نمیتوانست آن را آنقدر متراکم کند که جلوی پریدن و بیرون زدنِ ماهی را بگیرد.
اگر لیث با ترکیبی از جادوی آب و جادویاحساسِ روح آنها را نزدیکِ ساحل گیر نمیانداخت، ناحیهٔ نزدیکایدهت به اردوگاه خیلی وقت پیش از ماهی خالی میشد.
آران دستش راموهای به سمتِ لریااحساسِ دراز کرد: «آتشبس؟»
لریا که خستهتر از آنترتیبی بود که به رقابتشان اهمیت بدهد،توازن دستش را فشرد و گفت: «آتشبس.»
آران ماهیای را داخلِ یک حباب گیر انداخت، اما این بار، هر وقت ماهی میخواست بپرد، لریااتفاقاتِ سطحِ آب را منجمد میکرد و آن را به چرخش درمیآورد. ضربه ماهی را مبهوت و جریانِ آببرای او را سردرگم میکرد؛ این کار ثانیههای ارزشمندی برایشان میخرید پیش از آنکه ماهی بتواند دوباره تلاش کند.
وقتی موجود بالاخره فرار کرد، خودش را رویباعث خشکی دید، جایی که آنقدر از دریاچه دورعالیای بود که نمیتوانست با یک پرش به آن برسد.