چپتر 1930: فصل 1930
0لیث پاسخ داد: «راحت باشید. برای مأموریتِدستش رسمی اینجا نیستم و قرار هم نیستحتی بمونم. باید از مرز رد بشم. مشکلی هست؟»
گروهبان شانه بالا انداخت: «برای شما؟ اصلاً. اما وقتیفرار برمیگردید، حتماً مدارکِ شناساییتون رو نشون بدید، وگرنه مأمورهایسفرمونه کشیک فکر میکنن دگردیس هستید و درجا بهتون شلیک میکنن.»
لیث از مأمورها به خاطرِ خدمتشان تشکر کردراهِ و به محلِ ملاقات با زناگروش رفت؛ صخرهٔ بزرگیبود در چند کیلومتریِ شهر که بهعنوانِ نشانه استفاده میشد.
لیث پس از احوالپرسی با آندیدنِ دو مسخشده پرسید: «بودن تو کویر براتونچشمانش خطرناک نیست؟ چرا اونورِ مرز قرار نذاشتیم؟»
زورت سر تکان داد: «مرزها نسبتاً امن هستن. اینجاانگشترِ حواسِ سالارک تو ضعیفترین حالتِ خودشه. مگه اینکه قدرتِهنوز جادوییِ زیادی به کار ببریم، وگرنه هرگز نمیفهمه اینجا بودیم.»
«در موردِ سؤالت هم، اگه اونورِ مرز قرار میذاشتیم، خطرِ دستگیری تهدیدت میکرد. پلاکِدنبالمون طلاییِ سالارک تو رو به یه گروگانِ ارزشمند تبدیل میکنه. البته که تو فرارطلایی کردن مشکلی نداشتی، اما اینکه یه ارتش بیفته دنبالمون، راهِ بدی برای شروعِ سفرمونه.»
بیترا که از دیدنِنداشتی لیثِ تنها جا خوردهراهِ بود، پرسید: «الفین کجاست؟»
چشمانش طلایی و صدایش زنانه شد و دستش را بالا آورد تا انگشترِ سنگی راصدایش به او نشان دهد: «همین جا. حتی بعد از ۷۰۰ سال، هنوز جای زخمهای حملهات روحملهات به تن دارم. فقط میتونم برای مدتِ کوتاهی فرمِ فیزیکیم رو حفظ کنم و بعدش فرومیریزه.»
«ترجیح میدم قدرتمچشمانش رو برای وقتِزنانه نیاز نگه دارم.»
صدای بیترا پر از پشیمانیِ صادقانهای بود که حتی توانست ازنداشتی سدِ کینهٔ سولوس هم عبور کند: «واقعاً متأسفم، الفین. قسم میخورم اگهخورده میتونستم، هر چی داشتم میدادم تا وضعیتمون رو با هم عوض کنیم.»
سولوس گفت: «خواهش میکنم سولوس صدام کن.دنبالمون از اون اسم متنفرم، بهخصوص وقتی تولیثِ به زبون میاریش. فقط خاطراتِ بدی برام میاره.»
زورت هیئتِ اژدهای سایهاش را به خود گرفت و پیش از پرواز، لیثچشمانش و بیترا را سوارِ پشتش کرد. مرزِ میانِ ورندی و گارلن پر از۷۰۰ انواعِ آرایههای مهرومومِ عنصری بود که پرواز یا وارپ کردن را غیرممکن میکرد.
زورت از تواناییهای تبارش استفاده کرد تا مثلِ پر سبک شودنشان و خودش و مسافرانش را به هیئتی تقریباً گازی تبدیل کند کهفقط باد آنها را بدونِ فعال کردنِ محافظهای جادویی از مرز عبور دهد.
او شبیهِ پرندهای غولآسا حرکت میکرد و تنها با بالزدنهایش و جریانهای هوا بهدنبالمون جلو رانده میشد. وقتی بهاندازهٔ کافی از میدانِ آرایه دور شدند، به حالتِ عادیطلایی برگشت و از جادو استفاده کرد تا به فراتر از سرعتِ صوت شتاب بگیرد.
لیث در حالی که مبهوتارتش به گنبدِ انرژیِ دورشان خیرهشروعِ شده بود، گفت: «دهنم سرویس.»
نهتنها هیچ جریانِ هوایی به صورتش سیلی نمیزد، بلکه پاهایش چنانالفین محکم بود که انگار هنوز روی زمین ایستاده بود. با این حال،همین منظرهای که تار و مبهم از جلوی چشمانش میگذشت، چیزِ دیگری میگفت.
زورت از طریقِ جادوی هوا گفت: «از آخرین پیامی که دریافت کردیم، میدونیمهمین که تزئوس نزدیکِ کویر نیست. فایدهای نداره وقتمون رو اونجا تلف کنیم. بهکوتاهی یکی از کشورهای داخلیِ ورندی میرسیم و از اونجا گشتن رو شروع میکنیم.»
سولوس که او هم از داخلِ انگشترش مبهوت مانده بود ونداشتی از چشمانِ منادیون استفاده میکرد تا بفهمد اژدها چطور میتواند آنقدرتنها سریع پرواز کند و همزمان مراقبِ مهمانانش باشد، پرسید: «چرا وارپ نمیکنیم؟»
بیترا پاسخ داد: «وارپ مقصد میخواد و ما هیچ مقصدی نداریم.سفرمونه تازه، اگه یهو از غیب ظاهر بشیم، توجهِ مأمورهای کشیک روصدایش جلب میکنیم، یا بدتر از اون، مردم سعی میکنن استخداممون کنن.»
«در عوض اینجوری میتونیم بدونِ اینکه جلبِ توجه کنیمخورده هر جا دلمون خواست بریم و همزمان که ازآورد بالای سکونتگاههای کوچیک پرواز میکنیم، به شایعات گوش بدیم.»
لیث پرسید: «چه شایعاتی؟»
«ما دنبالِ یه دورگهٔ هیولا-مسخشدهٔ باستانیِ ۳۰ متری میگردیمفرار که از حملههای جنونِ خون رنج میبره و همینسفرمونه چند روز پیش یه ستونِ نورِ سیاه درست کرده.
بایترا جواب داد: «حتی اگه هزارانبیفته مایل دورتر باشه، میتونی شرط ببندی کهدیدنِ نقلِ محافلِ امروزه. اینجور خبرا زود میپیچه.»
«منظورت چیه و چرا نمیتونید دوباره از ستون برای ارتباط استفاده کنید؟»کجاست این اولین باری بود که سولوس بدونِ توهین یا خشمی جوشان درحتی صدایش با او حرف میزد، برای همین رایجو با شنیدنِ سؤال لبخند زد.
«ورندی در مقایسه با گارلن از چند ایالتِ کوچیک تشکیل شده.نشان اونا مدام با هم در جنگن و سعی میکُنن راهی برایدارم گسترشِ قلمروهاشون پیدا کنن. یه مسخشدهٔ باستانی سلاحِ قدرتمندی محسوب میشه.
بایترا گفت: «میتونی شرط ببندی که همهٔ کشورها سعی میکُنن تسئوس رو بابیفته چربزبونی به خدمتِ خودشون دربیارن و اگه مخالفت کرد بکشنش. اونا از قدرتش میترسن،چشمانش اما از اینکه یه مسخشدهٔ باستانی به یکی از دشمناشون ملحق بشه بیشتر میترسن.»
سولوس جملهاش را کامل کرد:ارتش «و نمیتونید زیاد از ستونشروعِ استفاده کنید، وگرنه موقعیتش لو میره.»
رایجو سر تکان داد: «دقیقاً. با دنبال کردنِ شایعات، هنوزم میتونیم ازکجاست محلِ اختفای همراهمون باخبر بشیم و فقط وقتی چارهٔ دیگهای نداشتیم ازحتی ستون استفاده کنیم. ما میخوایم نجاتش بدیم، نه اینکه بندازیمش جلو گرگا.»
«فکرِ عالیایه. ما باید—» وقتی سولوس فهمیددستش لحنِ بینشان در یک لحظه چقدر صمیمیحتی شده است، کلمات روی انگشترش جان دادند.
عشقش به جادو و فکرِ دیدنِ یکمیکنه قارهٔ جدید، تقریباً باعث شده بود سولوسدنبالمون فراموش کند با چه کسی طرف است.
سکوتِ معذبکنندهای حاکم شدنداشتی و هیچکس حاضر نبود بدونِبدی دلیلی موجه آن را بشکند.
اژدهای سایه هر بار صدها کیلومتر را طی میکرد وبود دورِ شهرهای کوچک و استراحتگاههای تاجران در امتدادِ مسیرهای اصلیِسنگی تجاری میچرخید، به این امید که چیزی دربارهٔ هدفشان دستگیرش شود.
از جادوی هوا استفاده میکرد تا صداها را بالا بیاورد و بعد با شنواییِحتی تیزِ اژدهاییاش صداهای همهمه را فیلتر میکرد. این کار برای فهمیدنِ اینکه دربارهٔ چه حرفحفظ میزدند کافی نبود، اما او فقط دنبالِ کلماتِ پرتکراری مثلِ هیولا، سلاح و ستون میگشت.
اگر تنها چیزی که میشنید ناسزاتبدیل و چانهزنی بود، به مکانِ بعدیارتش میرفت تا شاید شانسِ بهتری داشته باشد.
پس از چند ساعت، از مرزهای جمهوریهایدنبالمون دانگیا، روتن و زلما گذشته بودند، امالیثِ هنوز هیچ سرنخی از محلِ تسئوس نداشتند.
سولوس با خود فکر کرد. حداقل تمامِ وقتِ لازم رو داشتم تا بفهمم طلسمِطلایی پروازِ زناگروش چطور کار میکنه و چطور یه سدِ تثبیتشدهٔ ژیروسکوپی بسازم. بدونِ اون،هنوز زیرِ فشارِ باد لِه میشدیم یا با اولین تلاطم از روی پشتش میافتادیم پایین.
صدای زناگروش در داخلِ گنبد طنینانداز شد: «نگران نباشید، اینقدرش قابلپیشبینی بود.دهد هنوز داریم کورکورانه پیش میریم، اما بهمحضِ اینکه یه سرنخ گیر بیاریم،میتونم همهچیز خیلی راحتتر میشه. تنها چیزی که نیاز داریم یه نقطهٔ شروعه.
«الان تو جمهوریِ نامگار هستیم، دو هزار کیلومتر دورتر از مرزِنداشتی کویر و تو مناطقِ داخلیِ ورندی. اگه اتفاقِ عجیبی تو هرتنها کدوم از کشورهای اطراف افتاده باشه، اینجا میتونیم سرنخهایی پیدا کنیم.
«من بالای شهرِ گولنا هستم، یکی از قطبهای اصلیِ تجارتِ نامگار. این کشوردیدنِ به بیطرفی معروفه و از فروشِ سلاح به هر کسی که بتونه پولشانگشترِ رو بده سود میبره. مردم از سراسرِ ورندی برای خرید و فروش میان اینجا.
«با کمی شانس، تسئوس رو فقط با تعقیب کردنِخورده آدمایی که شکارش میکُنن پیدا میکنیم. اگه کسی دیده باشتش،انگشترِ اونا میرن بزرگترین سلاحهایی رو که میتونن بخرن تهیه میکُنن.»