---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1786: روزِ سرنوشت (بخشِ ۶) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1786: روزِ سرنوشت (بخشِ ۶)

0

دلش می‌خواست لیث زندگیِ خوب و‌ببخشید​ آرامی داشته باشد و بتواند وقتش‌کردنِ​ را با فرزندان و خانواده‌اش بگذراند.

نه اینکه تا آخرِ عمر درگیرِ‌مالِ​ بازی‌های قدرتِ پیش‌پاافتاده باشد و تربیتِ فرزندانش‌بودند​ را به معلم‌های سرخانه و دایه‌ها بسپارد.

لیث که می‌خواست از ترکش‌های این‌تماس‌هات​ بحث در امان بماند، گفت: «پروفسور مارت،‌بشم​ شما قطعاً همچین مشکلاتی ندارین. بچه چطوره؟»

نگاهِ فولادینش حینِ نگاه به ریسا و نوازشِ شکمش نرم شد‌پاش​ و گفت: «مانوهارِ کوچک دیگه همین روزاست که به دنیا بیاد.‌واقعاً​ انگار الان زد قدش، البته اگه اون ضربه مالِ پاش نبوده باشه.»

لیث و همراهانش مات‌ومبهوت مانده بودند.‌ببخشید​ لیث پرسید: «هنوز جنسیتِ بچه رو نمی‌دونید؟‌میراثِ​ واقعاً می‌خواید اسمش رو بذارید مانوهارِ کوچک؟»

ریسا با وجودِ وضعیتش سعی کرد به شاهزاده تعظیم کند، اما پئونیا جلویش‌بودند​ را گرفت. ریسا گفت: «می‌خواستیم غافلگیر بشیم. تازه، همون‌طور که کریشنای مرحوم همیشه‌شاهزاده​ می‌گفت، این اسم خیلی قشنگه و هم به پسرها می‌خوره هم به دخترها.»

«البته فقط اسمِ دومش‌جوابِ​ می‌شه. یه دونه مانوهار هم‌کردنِ​ واسه موگار خیلی زیاد بود.»

مارت به او و خانم‌ها تعظیمِ عمیقی کرد و گفت: «ببخشید اگه‌نبوده​ جوابِ هیچ‌کدوم از تماس‌هات رو ندادم، لیث. خیلی درگیرِ مرتب کردنِ میراثِ‌اسمش​ مانوهار بودم تا مطمئن بشم به زبونی نوشته می‌شه که آدم‌ها بتونن بفهمنش.»

چشمانِ شاهزاده‌بود​ از طمع و‌عمیقی​ شگفتی درخشید: «میراثش؟»

«آره. می‌خوام خانوادهٔ سلطنتی بدونه که خدای مرحومِ درمان بدونِ وارث از دنیا رفت،‌پرسید​ اما دانشش رو برای نسل‌های آینده حفظ کرد. آخرین وصیتش این بود که حاصلِ یک‌اما​ عمر تلاشش به بچه‌های من برسه و منم قصد دارم به این وصیت احترام بذارم.»

مارت با چشمانی فولادین به پئونیا خیره‌ندادم​ شد و گفت: «هیچ‌کس، حتی خودم، دفترچه‌های‌زبونی​ خاطراتِ مانوهار رو نمی‌خونه. به جونم قسم می‌خورم.»

«این پیام رو به پدر و مادرم می‌رسونم.‌اون​ مطمئنم مخالفتی نمی‌کنن.» حالتِ دوستانهٔ چهره‌اش فقط با‌مانده​ پرشِ گوشه‌های لبش از روی ناامیدی لو رفت.

مارت در حالی که چشمانش با مانای آبیِ روشن و‌ندادم​ خشمگینی می‌درخشید، گفت: «لیث، امیدوارم ناراحت نشی اگه به‌محضِ اینکه ملن‌بفهمنش​ رو دیدم، مثلِ همون موشِ هاری که هست کارش رو بسازم.»

چشمانِ لیث با مانای بنفشِ تیره شعله‌ور شد‌نبوده​ و پیمانی بی‌صدا میانِ آن دو مرد بست. لیث‌نمی‌دونید​ گفت: «فقط در صورتی که من اول پیداش نکنم.»

برایشان مهم نبود چه کسی اورپال را‌ندادم​ می‌کشد، فقط مهم این بود که قبل‌زبونی​ از کشیدنِ آخرین نفسش حسابی زجر بکشد.

هم‌زمان، تیستا داشت سولوس را به زینیا و واستور معرفی می‌کرد.‌پاش​ هیچ‌کدامشان قبلاً او را ندیده بودند، اما از آنجا که ورهن‌ها‌واقعاً​ او را عضوی از خانواده می‌دانستند، واستورها هم همین کار را کردند.

سولوس با چشمانی که از شادی برق می‌زد گفت: «شما زوجِ فوق‌العاده‌ای‌کردنِ​ هستین. عهدهاتون اون‌قدر من رو تحت‌تأثیر قرار داد که آرزو کردم کاش‌شگفتی​ کسی رو داشتم که همچین احساسی بهم داشت و ازم خواستگاری می‌کرد.»

واستور از خجالت سرخ شد و گفت: «شما خیلی‌باشه​ لطف دارین. من فقط از برادرزاده‌ام، زورث، الگو گرفتم.‌واقعاً​ اجازه بدین اون و همسرش، بایترا، رو بهتون معرفی کنم.»

زناگروش در حالی که با تعظیمی به سولوس خوشامد می‌گفت و باعث‌مطمئن​ می‌شد موهایش مانند آبشاری قهوه‌ای با سایه‌های سیاه به جلو بریزد، گفت: «ما‌می‌خوام​ از قبل همدیگه رو می‌شناسیم، عمو. توی تولدِ لیث با هم آشنا شدیم.»

لباسِ صورتیِ کم‌رنگش به پوستِ رنگ‌پریده‌اش رنگ‌اگه​ می‌بخشید و آرایشی ملایم بیشترِ کک‌ومک‌های روی‌همراهانش​ گونه‌ها، بینی و شانه‌هایش را پوشانده بود.

لبخندِ زناگروش به چشمانِ بلوطی‌اش نرسید؛ چشمانی که‌هیچ‌کدوم​ مدام بینِ سولوس و بایترا می‌چرخید و نگران بود‌زبونی​ که اگر او واقعاً الفین باشد، چه اتفاقی می‌افتد.

خوشبختانه برای زورث، به خاطرِ اجزای تیزِ صورت، فکِ مربعی‌همراهانش​ و بینیِ خشنش، همیشه به نظر می‌رسید موضوعِ مهمی در‌اسمش​ ذهن دارد، در نتیجه سولوس به این حالت توجهی نکرد.

بایترا که از جواب‌جوابِ​ می‌ترسید، پرسید: «سلام، سولوس.‌مرتب​ من رو یادت میاد؟»

پیراهنِ روزِ قرمزِ ماتی به تن داشت که با لباسِ همراهش‌پاش​ هم‌خوانی داشت. مدلِ موی کوتاه و همیشگی‌اش برای یک بانو برازنده به‌می‌خواید​ حساب نمی‌آمد، پس موهای نقره‌ای‌اش را تا روی شانه‌هایش بلند کرده بود.

موهایش را بالا جمع کرده و حالتِ موج‌داری به‌تماس‌هات​ آن‌ها داده بود که چشمانِ طلایی‌اش را برجسته‌تر می‌کرد‌نوشته​ و قابی برای چهرهٔ بیضی‌شکل و اجزای ظریفِ صورتش می‌ساخت.

سولوس با لبخندی خیره‌کننده که باعث‌مالِ​ شد دلِ بیترا آشوب شود، گفت:‌مانده​ «آره، معلومه. من از طرفدارای پروپاقرصِ کاراتم.»

پس از آن، واستور خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌هایش را به‌کردنِ​ مهمانان معرفی کرد. همگی جذاب، دانا و خوش‌قیافه بودند و‌چشمانِ​ توجهِ مجردهای حاضر در اتاق را به خود جلب می‌کردند.

رااز از تیستا‌انگار​ پرسید: «کسی هست که‌اگه​ چشمتو گرفته باشه، عزیزم؟»

تیستا با صدایی خفه غرولند کرد: «بابا، اونا همه‌شون مسخ‌شده-دورگه‌ان! درسته که‌کردنِ​ من یه دیوم و شاید بتونیم با هم تیامات‌های خوشگلی به وجود‌شگفتی​ بیاریم، ولی اگه همچین شریکی می‌خواستم، تو همون کویر با یکی قرار می‌ذاشتم.»

رااز آهی کشید:‌اگه​ «هیچ‌کس هیچ‌وقت برات به‌پاش​ اندازهٔ کافی خوب نیست.»

تیستا از‌عمیقی​ خجالت سرخ‌جوابِ​ شد: «بابا!»

بیترا از شلوغی و همهمه‌ای که خواهر و برادرهایش‌ضربه​ همیشه به پا می‌کردند استفاده کرد تا از نگاهِ‌پرسید​ زورت دور بماند و با سولوس تنها صحبت کند.

بیترا پرسید: «ببین، یه جنگ تو راهه و هر دوی ما جادوآهنگریم. به‌میراثِ​ عنوانِ چهارمین فرمانروای شعله‌ها، دلم نمی‌خواد بمیرم و رازهایی که دارم باهام دفن‌میراثش​ بشن. ممکنه باهام بیای به یه جای خصوصی که بتونیم بدونِ مزاحمت حرف بزنیم؟»

سولوس که از پیشنهادِ او هم احساسِ افتخار می‌کرد و هم خجالت‌مانده​ کشیده بود، گفت: «می‌خوای من وارثت باشم؟ فکر می‌کردم ترجیح می‌دی اونو‌سعی​ برای واستور، همسرت یا یکی از خواهر و برادرات به جا بذاری.»

بیترا پاسخ داد: «تا همین الانم هرچی می‌تونستم بهشون یاد دادم و یادداشت‌های‌بشم​ دقیقی از همهٔ پروژه‌ها و نظریه‌هام براشون گذاشتم. هیچ حسرتی برام نمونده جز اینکه‌سلطنتی​ کسی رو پیدا کنم که راهمو ادامه بده و فکر می‌کنم تو همون آدمی.»

این خیلی عجیبه. ما به زور همدیگه رو می‌شناسیم و انتخابِ‌پاش​ من به عنوانِ وارثش تو بهترین حالت یه کارِ کاملاً تصادفیه.‌واقعاً​ اون اصلاً خبر نداره که من دخترِ منادیونم و صاحبِ برجشم.

از طرفی، بیترا هیچ دلیلی برای دروغ گفتن یا حمله به من‌کردنِ​ نداره. اگه این کارو بکنه، رابطهٔ بینِ لیث و واستور رو از بین‌درخشید​ می‌بره، در حالی که من همیشه می‌تونم فرار کنم و برگردم تو انگشترم.

چشمهٔ مانا و عصای فرزانه‌ای که به گردن داشت، به سولوس‌مات‌ومبهوت​ اجازه می‌داد نه‌تنها هیئتِ انسانی‌اش را تا مدتی نامحدود حفظ کند،‌وجودِ​ بلکه در هر لحظه، فارغ از میزانِ فاصله، به برج بازگردد.

به دنبالِ بیترا از اتاق خارج شد و در امتدادِ راهروهای خانه پیش رفت‌زبونی​ تا اینکه به برجی جداافتاده رسیدند. چندین آرایهٔ محافظ آنجا بود که مانعِ ورودِ‌بدونه​ افراد می‌شد، اما در برابرِ کسانی که قصدِ خروج داشتند هیچ مقاومتی نشان نمی‌داد.

گذشته از آن، تنها افسونِ دیگرِ اتاق، آن را عایقِ‌مالِ​ صدا می‌کرد. آن مکان پر از شگفتی‌های جادوآهنگری بود که‌جنسیتِ​ سولوس با خوشحالی آن‌ها را با چشمانِ منادیون بررسی کرد.

بیترا در حالی که‌تعظیمِ​ دستانش را مشت کرده بود،‌تماس‌هات​ گفت: «متأسفم، سولوس. واقعاً متأسفم.»

هر کلمه را با لکنت به زبان‌پاش​ می‌آورد و در حالی که پرده‌ای از‌پرسید​ اشک چشمانش را پوشانده بود، روی زانوهایش افتاد.

سولوس برای تلطیفِ این فضای معذب‌کننده‌تماس‌هات​ شوخی کرد: «این یه جور کمینه؟»‌مطمئن​ اما فقط اوضاع را بدتر کرد.

با عبورِ خاطرهٔ حملهٔ غافلگیرانه‌اش از‌البته​ مقابلِ چشمانش، بیترا با تمامِ توان‌نبوده​ فریاد زد: «آره. نه. خدایان، رحم کنن.»

می‌توانست فرورفتنِ شاخش در سینهٔ الفین، بوی خونش و نفسِ بریده‌مرتب​ و غافلگیرانهٔ مرگش را حس کند، اما چیزی که بیشتر از همه‌طمع​ روانِ بیترا را می‌آزرد، حسِ کش‌آمدنِ لبانِ خودش در لبخندی بی‌رحمانه بود.

او به هیئتِ رایجوی خود دگردیسی کرد، لگد می‌زد و اتاق را در هم می‌کوبید، در حالی‌نمی‌دونید​ که آخرین ذرهٔ عقلش سولوس را در امان نگه داشته بود. زنِ کوچک از قدرتِ خالصی که‌غافلگیر​ گابلینِ مسخ‌شده از خود ساطع می‌کرد و حتی قدرتِ فالوئل در برابرش ناچیز می‌نمود، وحشت‌زده شده بود.

ناولها | novelha.net