چپتر 2418: بدون عنوان
0لیث و سولوس به روالِ ساکتشاننجاتِ برگشته بودند. چشمانِ لیث میدرخشید ونمیدیدند او را با نایکا جور میکرد.
گروه تصمیم گرفت همراه با بقیهٔ خانواده در عمارتِاونیکس ورهن بماند. سولوس تا زمانِ ناهار از انگشترش بیرونروحیهشان نیامد و نیازش به ترمیمِ نیروی زندگیاش را بهانه کرد.
وجودِ چشمهٔ مانا و برج باعث شد همه بتوانند بهسرعت قدرتشانباغبانهای را بازیابند. تا پایانِ غذا، خونریزیِ کمرِ تیستا بند آمده بود، اماشکلهای آنقدر احساسِ خستگی میکرد که بلافاصله بعد از آن به رختخواب رفت.
با شکل گرفتنِ دوبارهٔ کالبدِ انسانیِ سولوس، او بقیهٔ روز را صرفِ کمک به الیناانتخابِ و کامیلا برای انتخابِ مبلمانِ عمارت کرد، در حالی که لیث مشغولِ کار بود. او همچنینکنند مسئولیتِ حفظِ ارتباط با شورا و پادشاهی را بر عهده داشت تا بقیه بتوانند استراحت کنند.
خوشبختانه، با اطمینانبخشیِ مادرانشان وبهموقع هالهٔ قدرتِ بستگانشان، بچهها بهسرعتاست با اخبارِ بد کنار آمدند.
رنا و الینا مجبور شدند کمی وقایع را دستکاری کنند و ادعا کردندبازی که ارتش بهموقع برای نجاتِ بیشترِ شهروندان رسیده است، اما دلیلی نمیدیدند که درجانور حالی که هنوز خاکسترِ جنگِ گریفونها خاموش نشده بود، دوباره آنها را نگران کنند.
آبومینوس و اونیکس با سقلمه زدن آنها را به بیرون رفتن و بازیقبل ترغیب کردند که تأثیرِ شگفتانگیزی روی روحیهشان گذاشت. باغبانهای ملکه از قبل بوتههای گلاشرافی کاشته بودند و بوتههای تزیینی را به شکلِ جانور در نزدیکیِ عمارت آراسته بودند.
آنها با عطرِ شیرین و شکلهای خارقالعادهشان، بهانسانیِ این خاندانِ اشرافی جذابیتی افسانهای بخشیدند که خیلیمبلمانِ زود باعث شد بچهها همهچیز را فراموش کنند.
نایکا از پنجره به موجودیبهموقع که آران بهعنوانِ مرکبش استفاده میکرددلیلی اشاره کرد و پرسید: «اون چیه؟»
شبیهِ یک ببرِ دندانخنجری بود، اما هشت پا داشت و خزِ تاریکشرفتن شبیهِ پلنگِ سیاه بود. یک جفت بالِ غشاییِ بنفش از پشتش بیرونکاشته زده بود که از پنج نوکِ انگشتمانندِ آنها خارهای استخوانی بیرون آمده بود.
الینا گفت: «این هیئتیه کهترغیب اونیکس بعد از تبدیل شدن بهباغبانهای یه جانورِ امپراطور به دست آورده.»
«اون هیچکدوم از تواناییهای تبار مثلِ گردابِ زندگی یا شعلههایصرفِ مبدأ رو نداره، که هم خودش و هم آران بابتش تأسفهمچنین میخورن. لیث هم همینطور.» الینا ریز خندید و پسرش غروغند کرد.
«آران اسمِ گونهاش رو گذاشته اوتگارد،نجاتِ مثلِ اون پریِ سایهای که قرارهنمیدیدند از بچهها در برابرِ کابوسها محافظت کنه.»
نایکا پرسید: «چون سیاهه؟»
الینا به اونیکس اشاره کرد و گفت: «نه، بهخاطرِ این.» اونیکس بعد ازقبل اینکه آبومینوس را پشتِ یک بوتهٔ بلند جا گذاشت، ابتدا نیمهشفاف شد وخاندانِ بعد ناپدید شد. آران هم با حدودِ یک ثانیه تأخیر سریعاً به دنبالش رفت.
«این دیگه چه کوفتیه؟» خونآشام حتی باکالبدِ استفاده از حواسِ تقویتشده و بینشِ حیاتشبرای هم نتوانست هیچ ردی از اوتگارد پیدا کند.
لیث جواب داد: «گربهسانان شکارچیان. حدسِ من اینه که گونهٔ اونیکس تو پنهانکاریهنوز و فریب تخصص داره. اون مادهای ترشح میکنه که خودش و هر کسیرفتن رو که بخواد میپوشونه و نور رو به بینقصترین شکلِ ممکن خم میکنه.»
نایکا پرسید:گریفونها «خودش همنشده کور نمیشه؟»
لیث سر تکان داد: «چرا، ولی هنوز بینی، گوشها و بینشِ زمینش رو داره. شیفهاکاشته بهطورِ طبیعی با خاک و باد قرابت دارن و اوتگاردها اینو یه سطح بالاتر میبرن.بخشیدند تا وقتی که شکارش روی زمین راه میره، اون بهتر از من و تو میبینه.»
نایکا به آخرین موقعیتِ شناختهشدهٔ اونیکس خیره شد و پرسید: «تواناییهای تبارِالینا دیگهای هم داره؟» او متوجه شد که وقتی اوتگارد حرکت میکرد، اعوجاجیارتباط هم به وجود میآورد که اگر کسی دقت میکرد، حضورش را لو میداد.
لیث شانه بالا انداخت: «آره، ولی اونابیشترِ رو مخفی نگه میدارم. مربوط به مبارزهان وجنگِ اگه کسی ندونه، کسی هم انتظارشون رو نمیکشه.»
نایکا که از حرفهایش رنجیده بود، پرسید:نگران «یعنی واقعاً اینقدر کم بهم اعتماد داری؟ حتیتأثیرِ بعد از اینهمه مدت که همدیگه رو میشناسیم؟»
«تا وقتی با سپیده هستی، آره، زیادشگفتانگیزی بهت اعتماد ندارم. تو جوون و سادهای.بوتههای ممکنه بدونِ اینکه حتی متوجه بشی، دهنلقی کنی.»
خونآشام نگاهش را پایین انداخت و چیزیکالبدِ نگفت. میدانست که حق با لیث است،برای اما این باعث نمیشد حرفهایش کمتر آزارش دهد.
سولوس ازادعا راهِ پیوندِ ذهنیبهموقع سرزنشش کرد: «عوضی.»
لیث باگریفونها لبخندی پهننشده جواب داد: «ممنون.»
«برای چی؟»
«حتی دلم برای سرزنشهات هم تنگ شده بود.»انسانیِ آنقدر خوشحال بود که سولوس به این نتیجهمبلمانِ رسید سرزنشِ بیشتر، بهجای تنبیه، برایش مثلِ پاداش است.
بعد از چند ساعت، سولوس از پردهها و پاتختیها خسته شد. جدیدترین طراحیِهنوز لیث برای تبلتها به نظرش بسیار جالبتر میآمد. سولوس از ابتدای سفرش واردِ هیچبازی آزمایشگاهِ جادوییای نشده بود و هوسِ شدیدی داشت که فقط با جادوآهنگری آرام میگرفت.
پرسید: «نظرت چیه یه بهونه بیاریم ونگران یواشکی بریم تو کارگاهِ برج تا دورترغیب از چشمِ بقیه چندتا آزمایش انجام بدیم؟»
لیث جواب داد:رفتن «یه کم منحرفانهتأثیرِ به نظر میرسه.»
سولوس تا بناگوش سرخ شد: «منظورم این بود کهروز بررسی کنیم ببینیم این نسخه از تبلتها نسبت بهحالی اونی که قبل از رفتنم ساختیم برتری داره یا نه!»
لیث سر تکان داد: «میدونم، ولینجاتِ در هر حال منحرفانه به نظرنمیدیدند میرسه. این جملهت رو واسه خودم برمیدارم.»
بقیهٔ بعدازظهر را در کارگاه گذراندند و تا وقتِ شام بازدن تبلتها ور رفتند. کارگاه سازوکاری شبیهِ جادوی آفرینش داشت؛ موادی کاملاً مشابهِبوتههای نمونهٔ اصلی پدید میآورد که میشد آنها را تا بینهایت بازیافت کرد.
لیث خوشحال بود که کسی را دارد که کارش را درکباغبانهای میکند. به لطفِ نظراتِ سولوس توانست چند مشکلِ غیرمنتظره را حلشیرین کند و با خلاقیتِ او نقشهها را از قبل هم بهتر کند.
سولوس حتی از او هم خوشحالتر بود؛ هم به خاطرِ نیروی زندگی و هستهٔ مانایشانتخابِ که ثانیهبهثانیه جان میگرفتند، و هم به خاطرِ لذتِ غرق شدن در کارش. سفر در موگارکنند و دیدنِ چیزهای جدید لذتبخش بود، اما لذتِ بازگشت به خانه از آن هم بیشتر بود.
هر دو خوشحال بودند، چون بهنجاتِ نظر میرسید زندگیشان دوباره روی غلتکنمیدیدند افتاده و ذهنشان تعادلش را بازیافته است.
هر دو همزمان با خود فکر کردند و آه کشیدند، و در عرضِ چند دقیقه از «من»روی به «ما» برگشتند: «حیف که این فقط ثابت میکنه چقدر به هم وابستهایم. غلبه بر این وابستگیاین حتی از اونی که فکر میکردیم هم سختتر میشه، تازه ما از همون اول هم میدونستیم چقدر طاقتفرساست.»
کامیلا چند باری به آنهاترغیب سر زد و برایشان میانوعدهگذاشت آورد تا مجبورشان کند استراحتی بکنند.
کامیلا با خودش فکر کرد: «لیث نهتنها خیلی صبورتر و آرومتر از همیشهست، بلکهبرای وقتی سولوس مشغولِ خوردنه، خیلی راحتتر میشه اونو از کار کشید بیرون. اصلاً از اینبقیه وضعیت خوشم نمیاد، ولی وقتی بهش پیشنهادِ ازدواج دادم میدونستم دارم واردِ چه ماجرایی میشم.»
تیستا برای شام بیدار شد و بهمحضِ اینکه ایستاد، بالهایشاست را بررسی کرد. او در اتاقش در برج خوابیده بود،آنها به این امید که هجومِ انرژیِ جهان به بهبودیاش کمک کند.
«لعنتی! زخمهام بسته شدن ولی تو جاهای خالی هیچاونیکس اثری از پرهای جدید نیست.» با چشمانِ دیوش پوستِروحیهشان برهنهاش را بررسی کرد، اما هیچ نشانهای از رشد ندید.
حالا لمسِ بالهایش دردی نداشت، اما سطحشان صاف بود وگذاشت هیچ برآمدگیِ کوچکی که نشان دهد بدنش در حالِ انباشتِآراسته موادِ مغذی برای جایگزینیِ پرهای ازدسترفته است، به چشم نمیخورد.
رنا سرِ تیستا را نوازش کرد:دوبارهٔ «فقط چند ساعته که برگشتی، خواهرالینا کوچولو. مثلِ لیث نباش و صبور باش.»
لیث غرولند کرد: «هی!ارتش از کِی تا حالاشهروندان اسمِ من شده فحش؟»
الینا صورتش را نوازش کرد: «فحش نیست، عزیزم. فقطاونیکس یه یادآوریه که آدم نباید تو زندگی عجله کنهروحیهشان و باید تا جایی که میتونه کمتر غر بزنه.»