چپتر 1116: درمانگر و جانور (بخشِ ۲)
0کویلا آهی کشید و گفت:طول «داشتم دربارهٔ تو حرف میزدم. اونخونِ بیچاره فقط داشت کارش رو میکرد.»
«اوه.» این تنهاتدریس چیزی بود کهبگذرونم موروک توانست بگوید.
سکوتی معذبکننده حاکم شد تا اینکه غذایشان رایوریال سفارش دادند و تحویل گرفتند. موروک چند لقمهناپدید خورد تا خودش را جمعوجور کند و بگوید:
«کنجکاوم بدونم چی باعث شد آکادمی رو ترک کنی و دنبالِ راهنماییِ یه جانورِ امپراطورهمهجا باشی. منظورم اینه که خانوادهت پولدارن، پدرت تو گاردِ شوالیهها آدمِ کلهگندهایه، و اون چندشدم باری که تو کولا با هم حرف زدیم، همیشه دربارهٔ برنامههات برای پروفسور شدن حرف میزدی.»
کویلا از اینکه او بعد از ماهها هنوز آن تکههای گفتگو رایوریال به یاد داشت، حسِ خوشایندی پیدا کرد. این موضوع در کنارِ غذایمیگی خوب، کمک کرد تا یخِ بینشان آب شود. گفت: «انتخابِ آسونی نبود.»
«هیچوقت نمیخواستم سرباز یا جنگجو بشم، یا هر روز با خطر دستوپنجه نرمنالیر کنم. تنها رؤیام این بود که واردِ کارِ آکادمیک بشم و روزهام روگلویش با تدریس و پژوهشِ جادویی بگذرونم. تنها مشکلش اینه که اتفاقاتِ بد دستبردار نیستن.
«اول بالکور و بعد نالیر اونقدر من رو ترسوندن که خیلی طولپاشیده کشید تا فقط توانِ بیرون اومدن از تخت رو پیدا کنم.» بااما یادآوریِ خونِ یوریال که بعد از بریدنِ گلویش به همهجا پاشیده بود، لرزید.
موروک هم لرزید و در دل از مادر بزرگ برای ناپدید شدنِ بالکور تشکرگلویش کرد. گفت: «میفهمم چی میگی. من دیگه دانشآموز نبودم، اما مجبور شدم سه سالاما پیاپی با ارتشِ بالکور روبهرو بشم و همیشه هم مویی جانِ سالم به در میبردم.»
کویلا از شدتِ تعجبخیلی نزدیک بود غذا دراومدن گلویش بپرد. پرسید: «سه بار؟»
«آره. تو شونزده سالگی واردِ ارتش شدم و بهعنوانِ یهنیستن رنجر، دو بار برای محافظت از اعضای خانوادهٔ سلطنتی واومدن یه بار برای محافظت از دانشآموزهای گریفونِ سیاه اعزام شدم.
موروک گفت: «همیشه تو خطِ مقدم میجنگیدم و دیدنِبریدنِ مرگِ اینهمه آدم، آدم رو برای همیشه تغییر میده. بهتمیفهمم برنخوره، اما در مقایسه با ارتشِ بالکور، کولا هیچی نبود.»
کویلا جواب داد: «بهم برنخورد، اما بهش نمیگم هیچی. درسته که همهٔ اعضایبریدنِ گروهِ اعزامی خودشون انتخاب کردن برن کولا، در حالی که سالگردِ بالکور مثلِدانشآموز یه مجازاتِ الهیِ گریزناپذیر بود، اما بازم وحشتناک بود. کولا زنگِ بیداریِ من بود.
«کمکم کرد بفهمم با اینکه تونسته بودم از تختم بیرون بیام،خونِ اما هیچوقت از فرار کردن دست برنداشته بودم. آکادمی بیشتر از اینکهمیفهمم خونهٔ جدیدم باشه، قلعهای بود که خطر رو ازم دور نگه میداشت.
کویلا گفت: «تمرین رو به خاطرِ کمبودِ وقت ول نکردم، بلکه ارادهایبالکور برای جنگیدن نداشتم. کولا و ملاقات با بابا یاگا بهم یاد داد کهبریدنِ تنها راهِ دوری از خطر اینه که بری زیرِ یه سنگ زندگی کنی.»
موروک گفت: «اینطور نیست. فقط کافیه سرت به کارِ خودت باشه وپاشیده یه شغلِ آروم پیدا کنی. خیلیها سالها تو آرامش زندگی کردن، حتیاما وقتی بالکور هنوز فعال بود. همهچیز فقط به انتخابهایی که میکنی بستگی داره.»
«آره، مشکل اینه که من مثلِ اون آدما نیستم. من یتیم به دنیا اومدمگلویش و خانوادهای که من رو به سرپرستی گرفتن، برام یه دنیا ارزش دارن. مامان یهمجبور آرخونـه، بابا یه مقامِ ارتشه، و هرچقدر هم که خودشون انکار کنن، خواهرام جنگجوهای مادرزادن.
«سعی کردم همون کاری رو بکنم که تو میگی، اما این کار فقط باعث شدهمهجا حس کنم از زندگیشون جدا افتادم و وقتِ نیاز نمیتونم بهشون کمک کنم. هروقت شغلشونشدم اونها رو تو خطر مینداخت، من بیشتر یه بارِ اضافه بودم تا یه نقطهٔ قوت.
«از کارم تو آکادمی دست کشیدم چون از فرار کردننیستن و پناهبردن به حمایتِ دیگران خسته شدم. تهاجمِ نامردگان قراراومدن نیست فقط به خاطرِ اینکه من دلم میخواد، غیب بشه.»
کویلا چنان چنگالش را در دامپلینگِ توی بشقاب فرو کردگلویش که انگار با آن پدرکشتگی داشت و گفت: «دیر یا زود،دیگه دشمنا درِ خونهٔ خانوادهام رو میزنن و این بار، براشون آمادهام.»
«تو چی؟ قرار نبود ازطول ارتش بازنشسته بشی و خاندانِیادآوریِ اشرافیِ خودت رو راه بندازی؟»
موروک آهی کشید و گفت:طول «پیچیدهست.» مکثش آنقدر طولانی شد کهخونِ کویلا میخواست بحث را عوض کند.
«وقتی مادرم فهمید من دورگهام و بابام یه جانورِ امپراطوره، جفتمون روبالکور از خونه انداخت بیرون. جوونیم رو با پدرم تو پادشاهی سفر کردم،یوریال یه عوضیِ ششچشم به اسمِ گلموس که هیچچیزی جز جادو بهم یاد نداد.
«تو اون مدت، همهاش با خودم فکر میکردم چیکار کردمگلویش که مادرم ازم متنفر شده. نمیفهمیدم چرا بقیهٔ بچهها پدرمیگی و مادر و خونه دارن، ولی من فقط جادهها رو داشتم.
«وقتی دوازده سالم شد، پدرم منو برد آکادمیِ گریفونِ کریستال وخونِ بعد از اینکه قبول شدم، غیبش زد. خلاصه بگم، شنیدنِ اونهمه داستانِمیفهمم شگفتانگیز از همکلاسیهام دربارهٔ خانوادههاشون، باعث شد دلم بخواد مثلِ اونا بشم.
«هر کاری که بعد از فارغالتحصیلی کردم، منو به هدفم نزدیکترخونِ کرد. رفتم ارتش، رفتم تو انجمن، شغلِ رنجر رو قبول کردمتشکر که هیچکسِ دیگهای نمیخواست و همونجایی موفق شدم که هیچکسِ دیگهای نمیتونست.
«فکر میکردم با امتیازِ شایستگیِ کافی، میتونم به هر چیزی که همیشه میخواستم برسم. پول، احترام، یه جایی کهبیرون بتونم بهش بگم خونه، و بهموقعش، یه خانواده. ولی در عوض، تمامِ چیزی که با لقبِ بارون گیرم اومد، یهنبودم مشت مسئولیت بود، آدمایی که فقط پولمو میخواستن، و اونقدر کارِ اداری که میشد یه اژدها رو زیرش دفن کرد.
«ماهها طول کشید تا غرورم رو بذارم کنار وبریدنِ اعتراف کنم که سالها از عمرم رو حرومِ دنبال کردنِمیفهمم رؤیای یه بچه کردم که دو بار طرد شده بود.»
موروک لقمهای از استیکش خورد، کمی بیشتر سسِاومدن فلفلسبز به آن اضافه کرد و ادامه داد:پاشیده «اینکه اشرافزاده بودن اون چیزی نبود که واقعاً میخواستم.»
کویلا میتوانست او را درک کند و حتی در مقایسه باخونِ او احساسِ خوششانسی میکرد. با وجودِ تمامِ اتفاقاتِ بدی که برایش افتادهمیفهمم بود، بعد از ثبتنام در آکادمیِ گریفونِ سفید، هرگز تنها نمانده بود.
اما درست مثلِ او، تازه فهمیده بود مسیری که برای رفتناول انتخاب کرده، هرگز برایش خوشبختی نمیآورد. کویلا دقیقاً به همان دلیلییادآوریِ از فالوئل راهنمایی خواسته بود که آن قرارِ ملاقات را پذیرفت.
او میخواست بهجای در پیش گرفتنِیادآوریِ مسیری امن اما ناخوشایند، کمی خطرپاشیده کند و بفهمد واقعاً چه میخواهد.
کویلا تصمیم گرفت به موضوعی کمترتوانِ افسردهکننده بپردازد و پرسید: «آجاتار، استادت، چطور؟بریدنِ شما دوتا چطور با هم آشنا شدید؟»
موروک با همان صداقتِ همیشگیاش تمامِ ماجرای میگساریِ سهروزهاش را برای او تعریفبریدنِ کرد. وقتی موروک اولین مکالمهاش با دریک را — بعد از اینکه بادانشآموز نشاطبخشی او را از مستی درآورده بود — نقل کرد، کویلا به خنده افتاد.
بعد از شنیدنِ آن قسمت که فالوئل حسابیاتفاقاتِ کتکش زده بود، گفت: «خدایانِ بزرگ، تو واقعاً دیوانهای.»طول از شدتِ خنده اشک در چشمانش جمع شده بود.
موروک شانه بالا انداخت و گفت: «آدما خیلی وقتها مهربون بودنهمهجا رو با آدمِ خوبی بودن اشتباه میگیرن. من خیلی وقته کهدانشآموز تنهام، برای همین مهربون بودن برام مهم نیست، ولی آدمِ نسبتاً درستیام.»
کویلا گفت: «آره، جونِ خودت. اینو به اون پیشخدمت بگو. فکر میکردم جانورانِبریدنِ امپراطور تو انتخابِ شاگرداشون خیلی سختگیرن. با اون شروعِ افتضاحی که داشتی ودانشآموز اینکه حتی نمیخوای یه بیدارشده بشی، تعجب میکنم آجاتار تو رو قبول کرده.»
موروک پاسخ داد: «خودش هم تعجب کرد وقتی بعد از برگشتن از اون گوشهٔ متروکِ کویرِ خونلرزید که فالوئل منو بهش وارپ کرده بود، ازش کمک خواستم. هنوزم علاقهای ندارم یه بیدارشده بشم، اما درستمویی مثلِ تو، نمیتونم دست روی دست بذارم تا نامردگان به تنها خونهای که تا حالا داشتم حمله کنن.»