چپتر 1438: وقتِ خانواده (بخشِ ۲)
0«عالی شد!» لیث بشکنچون زد و همه رادرنمیآوردند در جنگل وارپ کرد.
زمستان هنوز نرسیده بود، اما هوای اواخرِ پاییزدستهبهدستهٔ برای لباسهای نازکی که خانوادهٔ ورهن در راحتیِ خانهشانداخل پوشیده بودند، بیش از حد سرد و پرباد بود.
؟
الینا گفت: «لیث ورهن! میفهمی که اینجابدنِ همه بیدارشده نیستن و اگه بهخاطر زرهیجانِ که پوشیدیم نبود، الان اینجا یخ میزدیم؟»
لیث شانه بالا انداخت و گفت: «اولاً، اون زرهها رو منخانه ساختم. ثانیاً، قرار نیست اینجا بمونیم.» در همین حین، سولوس طوری درکرده زمین شیرجه زد که انگار آب است و برج را ظاهر کرد.
بدنِ انرژیِ او در حالی که شکمش را گرفته بود،شناورش در را برایشان باز کرد و گفت: «به جانِ مادرم، الینا،بخشهای باعث شدی خیلی زیاد بخورم. حس میکنم هر لحظه ممکنه بترکم.»
الینا خندید و گفت: «ببخشید عزیزم، ولی هر باردرنمیآوردند که اون بدنِ سنگیِ کوچیکت رو میبینم، دستِ خودم نیستهرکدامشان و مثل یه بچهٔ در حالِ رشد باهات رفتار میکنم.»
لریا پرسید: «اینجوری خیلیاست خوشگلتری. خاله سولوس، چراانرژیِ همیشه این شکلی نیستی؟»
سولوس در حالی که دخترک داشتواقعاً با گرفتنِ دستهبهدستهٔ موهای شناورش بازیکار میکرد، گفت: «خیلی دلم میخواد، ولی نمیتونم.»
لیث خانوادهاش را به داخل فرستاد و بعد تمامِ بخشهای برج را به آنها نشان داد. چون هیچکدامشان واقعاًبعد از جادو سر درنمیآوردند و تیستا هم از قبل در خانه بود، این کار زمانِ زیادی نبرد. با ایناینکه حال، از اینکه سولوس برای هرکدامشان اتاقی ساخته و آن را به دلخواهشان تزئین کرده بود، حسابی خوششان آمد.
بچهها اتاقِ زشت و جلفی برای خودشان ساختند. اتاق را پر از زرههایکار سنگین، سلاح و کتابهای جادویی کردند، اما کمی بعد فهمیدند که فلزِ پدیدآمدهخوششان کُند است و از قضا آنقدر سنگین است که نمیتوانند از آن استفاده کنند.
در موردِ کتابها هم، وقتی کسی جلدِبدنِ پرزرقوبرقشان را ورق میزد، میدید که درجانِ واقع فقط پر از افسانههای پریان هستند.
پس از اینکه کارِ همه با اتاقهایشان تمام شد، لیث از وارپِ برج استفاده کردنبرد تا تمامِ مکانهایی را که در گذشته رفته بود به آنها نشان دهد. شمالِ پادشاهیجلفی از قبل پوشیده از برف بود و به همه این فرصت را میداد تا آدمبرفی بسازند.
ساختنِ سه گلولهٔ برفیِ بزرگِ کلاسیک و روی هم گذاشتنِ آنها، از خانوادهٔ ورهن انرژی گرفت وداخل به هضمِ غذایشان کمک کرد. وقتی آدمبرفی تمام شد، بچهها با استفاده از جادوی آب برف را بهزیادی یخ تبدیل کردند و آن را شبیه به مجسمهای کریستالی درآوردند که تا حدودی شبیه به رااز بود.
رااز در حالی که موجودی با چشمهای دکمهایجادو و بینیای از یک قلوهسنگِ گردِ بزرگ رانبرد بغل کرده بود، گفت: «باشکوه نیست؟ انگار دوقلوییم.»
لیث پاسخ داد: «بامزهست.» او بهظاهر همراه تیستا و سولوس از شرکتبرایشان در این کارِ گروهی منع شده بود.
آنها با قدرتشان بازی را خرابواقعاً میکردند و عادتِ لیث به تقلب کردنزمانِ با جادو فقط اوضاع را بدتر میکرد.
الینا عرقِ پیشانیاش را پاک کرد و گفت: «جداً؟ واقعاً مجبوربازی بودی؟» در همین حال، بچهها با حیرت به اژدهای یخیِ غولپیکریآنها بهاندازهٔ یک خانه که لیث با جادو ساخته بود، خیره شده بودند.
پاسخِ او به شکلِ شعلهای آبی از دهانِ اژدها بیرون آمد و بهکار جای سوزاندنِ کسانی که لمسشان میکرد، آنها را قلقلک میداد. سازههای استادیِ نورخوششان میتوانستند هر شکل و رنگی به خود بگیرند و حتی شبیه به آتش باشند.
بچهها پرسیدند:شیرجه «ایول! میتونیماست سوارش بشیم؟»
لیث آنها را پشتِ مجسمه گذاشت و گفت: «البته.» درقبل همین حین، سولوس با مجسمه یکی شد تا اژدها راساخته به حرکت درآورد و آنها را دورِ برج سواری دهد.
رنا در حالی که لیث آویزِ شورایش رادستهبهدستهٔ به سمتِ بچههایی که روی اژدهای در حالِ یورتمهداخل جیغ میکشیدند نشانه رفته بود، پرسید: «داری چیکار میکنی؟»
لیث در حالی که هولوگرامی از آنچه تازه ضبط کرده بود — از جمله خانوادهٔ ورهننبرد در حالِ ساختنِ آدمبرفی — را به او نشان میداد، پاسخ داد: «دارم این لحظه روخودشان ثبت میکنم. از روش یه یادآور میسازم و به هر کدومتون یه کپی از این هولوگرام میدم.»
«ممنون پسرم.» پدر و مادرش او را درانرژیِ آغوش گرفتند و خدایان را شکر کردند کهباعث حتی در تاریکترین روزهایشان، چنین شادیای به زندگیشان بخشیدهاند.
پس از آن، لیثچون آنها را به شهرستانِ لوستریاتیستا برد، اما نه به لوتیا.
تیستا به ساختمانِ اصلیِ عمارتی کهداشت دستکمی از عمارتِ خاندانِ لارک نداشتمیکرد خیره شد و پرسید: «اینجا کجاست؟»
اثاثیهای نداشت، اما دیوارها از پیش به رنگِ سفید وتیستا طلایی درآمده بودند. کف و سقف از مرمرِ گرانبهایی بود کهساخته باعث میشد نورهای جادوییِ تیستا روی سطحشان مثلِ سنگهای قیمتی بدرخشد.
اتاقها و راهروها آنقدر زیاد بود که بهراحتی میشد در آنها گمبرایشان شد، به همین دلیل گروه مجبور بود زیاد از هم دور نشود.بترکم وقتی لیث آنها را به اتاقِ نشیمن برد، از تعجب دهانشان باز ماند.
اتاق از پیش با صندلیهای مبلی و میزهایی از چوبِ گیلاسخانه کاملاً چیده شده بود. همچنین با گلدانها، تابلوهای نقاشی و مجسمههایتزئین کوچکی از جادوگرانِ مشهورِ گذشته مانند لوکرا سیلوروینگ تزئین شده بود.
گذشته از اینها، همان یکدخترک اتاق بهتنهایی از طبقهٔ اولِشناورش خانهشان در لوتیا بزرگتر بود.
لیث با طلسمِ نوری اتاق را مثلِ روز روشن کرد و گفت:خانه «به عمارتِ ورهن خوش اومدید. هنوز تا کامل شدنش خیلی مونده، ولیکرده اگه موافق باشید، تو فکرش بودم که تولدم رو اینجا برگزار کنم.»
«هر چقدر فضا بخوایم داریم وظاهر به لطفِ چشمهٔ مانا، سولوس میتونهبرایشان تمامِ مدت تو هیئتِ انسانیاش بمونه.»
آران با یک مترِ نواری از جنسِ نورِ سخت نشان دادخانه که قدِ سولوس چطور به بچهها نزدیکتر است تا به لیثتزئین و تیستا و گفت: «اینجوری خوشگلتره، ولی خیلی هم قدبلندتر نیست.»
«من قدکوتاه نیستم،شکلی این دوتان کهداشت مثلِ نردبون درازن!»
الینا با محبت سرش را نوازش کرد و گفت:درنمیآوردند «آره عزیزم.» اما به خاطرِ اختلافِ قدِ بیش ازاینکه ۱۰ سانتیمتریشان، سولوس واقعاً حسِ یک بچه را پیدا کرد.
بدتر از همهانگار اینکه الینا خودشظاهر قدکوتاهترین فردِ خانواده بود.
لریا با خجالت به شکمِ نرمِ سولوس سیخونک زد که باعث شدکار هم سولوس و هم سنتون از خجالت سرخ شوند. لریا گفت: «چقدرحسابی نرمی، درست مثلِ بابا. تو هیئتِ عروسکیت مثلِ عمو لیث سفت بودی.»
رنا زیرِ لبشکلی گفت: «باید یهداشت رژیمِ غذایی برات بنویسم.»
«به خداآنها همین الانش همچون دارم ورزش میکنم.»
لیث بحثِ چربیهای پهلو را نادیده گرفت،بدنِ دستش را در هوا تکان داد وجانِ به اتاق اشاره کرد: «خب، نظرتون چیه؟»
رااز با تکان دادنِچون دستش پیشنهاد را رددرنمیآوردند کرد: «ممنون، ولی نه.»
سولوس سر تکان داد: «عمراً.»
پس از اینکه خانوادهاش یکصداچون پیشنهادش را رد کردند، لیثتیستا پرسید: «حداقل میتونم دلیلش رو بدونم؟»
الینا گفت: «چون اینجا هرچقدر هم که قشنگ باشه، خونهٔ ما نیست. من هیچ خاطرهٔمادرم خوبی از اینجا ندارم و همین باعث میشه برام سرد و غریبه باشه. در عوض،سنگیِ خونهٔ ما همون جاییه که تمامِ عمرم توش زندگی کردم و بچههای عزیزم رو بزرگ کردم.»
«اونجا رونشان با دنیاچون هم عوض نمیکنم.»
سولوس سر تکان داد: «منم همینطور. تا وقتیدستهبهدستهٔ که کنارِ هم باشیم و بتونم بخشِ فعالی ازداخل زندگیت باشم، برام مهم نیست تو چه هیئتی باشم.»
لیث تمامِ مدت دستِ او را گرفته بود تا به سولوس کمک کند بازمانِ وجودِ فاصله از برج، هیئتِ انسانیاش را حفظ کند. این کار خانوادهاش را دربارهٔبچهها رابطهٔ آن دو کمی گیج کرده بود، اما سولوس را در پوستِ خود نمیگنجاند.
اواخرِ آن شب، پس از خواباندنِ بقیهٔجادو خانواده، لیث و سولوس به برج برگشتند تانبرد سرانجام روی یک فنِ تنفسِ جدید آزمایش کنند.
لیث گفت: «کوالسکی، تحلیل کن.»
سولوس جواب داد: «هنوزم داری مثلِ یه عوضیِجادو پرمدعا رفتار میکنی، ولی حداقل دیگه به حالِنبرد خودت غصه نمیخوری و زانوی غم بغل نمیگیری.»
لیث با تشر گفت: «منظورم اینظاهر بود که فنونِ تنفسِ پیشرفتهای کهبرایشان بلدیم رو برام خلاصه کنی، عقلِ کل!»
سولوس که کمی فینفین میکرد، او را در آغوش گرفت و گفت: «میدونم. فقط دلم میخوادحال بتونم بدونِ اینکه واقعاً عصبانیت کنم، سر به سرت بذارم. خیلی دلم برات تنگ شده بود.»ساختند این حرف باعث شد لیث در عرضِ تنها چند ساعت، برای دومین بار حس کند یک هیولاست.