چپتر 2337: فصل 2337
0کامیلا آهی کشید ومیجنگم گفت: «عجیب بود، ولی حداقلدلیل ولادیون بهم نگفت بانو مَگوس.»
به کمکِ آینهٔ وارپ توانستندخدا از جنگلِ تراون با یکبگه قدم به اتاقنشیمنِ لیث برسند.
در کمالِ تعجبِ لیث، چند نفر منتظرش بودند.میترسم فالوئل، کویلا، موروک، فریا، نالروند، محافظ، سلیا، واستور، زینیابهت و بچهها همگی داخلِ خانهٔ لیث در لوتیا بودند.
الینا به سمتش دوید و سرتاپایش را برانداز کرد تادستور مطمئن شود حالش خوب است: «لیث، خدا رو شکر کهنیست اینجایی. هیچکس نمیخواد بهم بگه چه خبره و دارم میترسم.»
لیث او را در آغوش گرفت و گفت: «احتمالاً میخواستن اجازهخانوادهٔ بدن خودم خبر رو بهت بدم.» بعد از راهِ پیوندِ ذهنی، چیزهاییپیش را که از پادشاه فهمیده بود با تمامِ خانواده به اشتراک گذاشت.
«اومدم اینجا تاخوب باهاتون خداحافظی کنم واینجایی همهتون رو بفرستم کویر.
اگه بدونم تو امنیتِ کاخِبگه مادربزرگ منتظرم هستین، وقتی باگرفت نیروهای ثرود میجنگم خیالم راحته.»
کویلا آهی کشید و گفت: «ما هم دقیقاً به همین دلیل اومدیم اینجا. خانوادهٔ سلطنتی مانبردِ رو از خدمت مرخص کرده و دستور داده پادشاهی رو تخلیه کنیم. میگن تو نبردِ پیشبریم رو جایی برای ما نیست و میخوان جونِ اعضای چهار ستونِ بنیانگذارِ پادشاهی رو حفظ کنن.
مادر و پدر مامیجنگم رو فرستادن اینجا تاهمین با خانوادهٔ تو بریم کویر.»
رااز پرسید:حالش «جیرنی واست اوریون چی؟»
فریا سکسکه کرد و با تمامِ ارادهاش جلوی ریختنِ اشکهایشگرفت را گرفت: «اونا حاضر نشدن از مقبرهٔ ارناس تکون بخورن.راهِ قراره مراقبِ قبرِ فلوریا باشن و منتظرِ نتیجهٔ نبرد بمونن.
اگه پادشاهی ببازه، زمانِ لازم رو میخرن تا اجدادمون رودستور از گور دربیارن و جنازههاشون رو به جای امنی ببرن. میگنمیخوان به هیچ قیمتی نمیذارن ثرود آرامشِ فلوریا رو به هم بزنه.»
فالوئل گفت: «من اینجام تا از طرفِ شورا لیث رو احضار کنم و بهمرخص این خاطر که خودم هم قراره تو نبرد شرکت کنم. متأسفم سلیا، اما شوهرتجونِ باید با من بیاد. یه جانورِ امپراطورِ قدرتمند مثلِ اون میتونه ورق رو برگردونه.»
با این حرف، کویلا و فریاشکر دندانهایشان را چنان روی هم فشردنددارم که صدای فکشان درآمد، اما چیزی نگفتند.
سلیا سر تکان داد، قطره اشکی را کهمیترسم بیصدا روی گونهاش چکید پاک کرد و گفت: «میفهمم.بهت مادرت و تسا چی؟ میتونی از کمکشون استفاده کنی.»
هیدرا آهی کشید و گفت: «متأسفم، اما اونا همون روزی که فلوریاپادشاهی مرد پادشاهی رو ترک کردن. مادرم برگشته امپراطوری و تسا هم رفته همونجاییستونِ که زندگی میکنه. گفتن هیچ دلیلی برای جنگیدن تو همچین نبردِ ناامیدکنندهای ندارن.
اونقدر زجر کشیدنثرود که دیگه تو ایندقیقاً نقطه براشون مهم نیست.»
سلیا به تکتکِ اعضایاست گروهِ والرون، از جمله پادشاهنمیخواد اول، لعنت فرستاد: «حرومزادههای لعنتی!»
واستور تمامِ مدت ساکت ماند،بگه مهم نبود زینیا چقدر بهگرفت او التماس میکرد و سقلمهاش میزد.
صدای زینیا شکستهدلیل بود: «بهش بگو،سلطنتی عزیزم. حقشه که بدونه.»
سعی میکرد جلویثرود اشکهایش را بگیردراحته اما موفق نمیشد.
لیث پرسید: «چیو بهم بگه؟»
واستور با آهی گفت: «خانوادهٔ سلطنتی من رو هم از خدمتاحتمالاً مرخص کرد. میگن به اندازهٔ کافی کار کردم. بابتِ سالها خدمتمذهنی ازم تشکر کردن و گفتن حقم نیست مثلِ یه سگ بمیرم.
خودِ پادشاه بالاترین افتخارات رو بهم اعطا کرد و برای من و خانوادهام، هر جامیگن که بخوایم بریم، یه زندگیِ امن و شاد آرزو کرد.» واستور سندی را نشان دادپدر که به خانوادهاش اجازه میداد از مرزهای پادشاهی عبور کنند و به هر کشورِ دیگری بروند.
کامیلا خواهرش را بغل کرد، نمیفهمیدراحته دلیلِ اینهمه ناراحتی چیست و پرسید:سلطنتی «پس چرا داری گریه میکنی، زین؟»
زینیا فریاد زد: «چون زوگار قراره بمونه! حتیهیچکس با اجازهٔ سلطنتیها، فقط اومده اینجا تا مناحتمالاً و بچهها رو با تو بفرسته کویر، کامی.»
لیث با تعجبهیچکس پرید وسطِ حرفش:خبره «صبر کن، چی؟»
ارباب سر تکان داد: «شنیدی چی گفت. تزکا رو با زینیا میفرستم ولیتخلیه من و بقیهٔ بچهها قراره کنارِ تو بجنگیم، لیث. برای فرار کردن خیلیبنیانگذارِ پیرم و نمیذارم وارثم بعد از اینهمه جون کندن برای پیدا کردنش، بمیره.»
سعی کرد لحنش عادی باشد، اماراحته گرمای صدا و چشمانش لیث راسلطنتی یادِ نگاههای رااز در کودکیاش انداخت.
واستور گفت: «تا همینجا هم بهاندازهٔ کافی کار کردهم. خیلی زیاد عمردارم کردهم و خیلی بیشتر از لیاقتم خوشبختی دیدهم. اینکه یه پیرمردِ خرفتبعد برای محافظت از یه جوون بمیره، نهتنها عادلانهست، بلکه نظمِ طبیعیِ دنیاست.»
«تو زن و دختری داری که بهت نیاز دارن،آغوش درحالیکه من فقط یه مشت رازِ لعنتی و یهبدم عالمه حسرت دارم. موگار از این معامله خیلی سود میکنه.»
زینیا درحالیکه زارزار گریه میکرد از پشت اومرخص را چسبید: «اینطور نیست! تو هم زن داری.»نبردِ با این حال واستور خم به ابرو نیاورد.
واستور میدانست که بخشِ بزرگی از عشقِ زینیا روی یک دروغ بنا شدهخدمت است. اگر حقیقت پس از مرگش فاش میشد، ضربهٔ خیانتش را نرمتر میکردنیست و به زینیا فرصت میداد تا بهعنوانِ زنی ثروتمند زندگیِ تازهای را شروع کند.
فیلیا و فری به پاهایش چسبیدند: «نرو، بابا. لطفاًنمیخواد تنهامون نذار. ما بچههای واقعیِ تو نیستیم، ولی خیلیاجازه دوستت داریم. تو تنها بابایی هستی که تا حالا داشتیم.»
بغض گلوی واستور را فشرد و عزمش متزلزل شد. مدتهاگرفت بود بچهای او را بابا صدا نکرده بود و اینراهِ کار بیشتر از چیزی که فکرش را میکرد، مایهٔ افتخارش شد.
فکر میکردم فقط بهخاطر زینیاخانوادهٔ وانمود میکنن دوستم دارن، ولیدستور محبتشون از تهِ دل بود.
احساسات دیدِنیروهای ارباب رامیجنگم تار کرد.
دیدنِ دو موجودِ بیگناه که اینطوری برایاینجایی هیولای بیرحمی مثلِ من گریه میکنن، یعنیآغوش حداقل تو این زندگی یه کارِ خوب کردهم.
دست روی سرشان کشید و گفت: «شما هم بچههای منین. شاید همخونِمیخواستن من نباشین، ولی من حتی قبل از اینکه با مادرتون ازدواج کنم،پادشاه همیشه شما رو بچههای خودم میدونستم. برای همینه که بابا باید بمونه.»
«وظیفهٔ یه پدره که برای بچههاش بجنگه ومرخص مطمئن بشه زندگیِ بهتری از خودش دارن. مگهنبردِ خونهتون رو دوست ندارین؟ دوستاتون رو؟ مدرسهتون رو؟»
فری و فیلیا سرمیجنگم تکان دادند، اما همچنانهمین به او چسبیده بودند.
«قراره مطمئن بشم که مجبور نمیشین هیچکدومشون رو ول کنین.بگه تا امنیت و خوشبختیای رو که لیاقتش رو دارین بهتون بدم.خبر ثرود زنِ بدیه و اگه پیروز بشه، بعدش سراغِ شما میاد.»
«بابا قراره مطمئن بشه کهبگه اون هرگز همچین فرصتی پیدا نمیکنه،احتمالاً یا حداقل تو این راه میمیره.»
فری گفت:همین «من خونهٔ بزرگخانوادهٔ نمیخوام. لطفاً بمون.»
فیلیا با هقهق گفت: «من و فریدقیقاً میتونیم یه اتاقِ کوچیک رو با هممرخص شریک بشیم. بهش عادت داریم. مجبور نیستی بری.»
واستور زانو زد، پیشانیشان را بوسید واینجایی اشکهایشان را پاک کرد: «چرا، مجبورم. قراره ازگرفت مادرتون، خالهتون، شوهرخالهتون و حتی پسرخالهتون محافظت کنم.»
بچهها برگشتنداینجایی و به شکمِبگه کامیلا نگاه کردند.
«اگه اتفاقی برام افتاد، وظیفهٔخانوادهٔ شماست که مراقبشون باشین. میتونمدستور اینو بهتون بسپرم، بچههای من؟»
هر دو باثرود هم سر تکانراحته دادند: «بله، بابا.»
رااز دستانش را مشت کرد و دندان روی جگر گذاشت.بگه آسیبِ روانیاش با مرگِ فلوریا سر باز کرده بود، اماخودم اصلاً به گردِ پای خشمی که اکنون حس میکرد نمیرسید.