چپتر 2277: فصل 2277
0کامیلا میدانست که این ضربه فیزیکیجدا نیست، اما بدنش از روی غریزهشدیدتر عمل کرد و برای مبارزه آماده شد.
پیوندِ ذهنی فقط چند دقیقه طول کشید، اما او تکتکِ ثانیههای نبرد برای آنخطر سه شهر را زندگی کرد. سنگینیِ جنگ و خشم را در دستانش حس کرد،آگاه و همچنین مقاومتی که گوشتِ دشمن در برابرِ سلاحها نشان میداد و البته جانکندنشان را.
کامیلا در همان دردی شریک شد که لیث هربار با پدید آوردنِ دیوها میکشید،هدفش و زندگی و مرگشان را دوباره از سر میگذراند. او همچنین در کشمکشِ درونیِ سولوسمیشد شریک شد؛ همان کشمکشی که هربار برای برنامهریزیِ حرکتِ بعدیشان با آن دستوپنجه نرم میکرد.
هدفش این بود که با کمترین خطر برای خودش و لیث، بیشترین آسیبلباسهایش را وارد کند، اما این کارآمدی بهایی داشت که با جانِ انسانها پرداختدیدند میشد. سولوس از سنگینیِ تصمیماتش آگاه بود و حالا کامیلا هم این را میدانست.
در یک کفهٔ ترازو، جانِ مردمی بود که نجاتشان میدادند، و در کفهٔ دیگر، جانِ کسانی کهظاهر برای این کار فدا میکردند. لیث و سولوس بارِ ژنرال و سرباز را همزمان به دوش میکشیدند،انزوایشان و روی تختهایی از استخوان نشسته بودند که بر فرازِ رودخانهای از خونِ قربانیانشان بنا شده بود.
لیث و سولوس به هم نزدیک وبعدیشان در عین حال از هم دور بودند؛ تختهایشانخودش با آن رودخانه از هم جدا شده بود.
احساسِ انزوا فقطمیگذراند عذابوجدانشان را عمیقتر وکشمکشی دردشان را شدیدتر میکرد.
سپس، تختِ سومی میانشان ظاهر شد که استخوانها را از آن دو تختِ دیگرچشم میگرفت و رودخانه را خشک میکرد. کامیلا آنجا نشسته بود. بارِ او از بارِمحکم آنها سبکتر بود، پس تختش کوچکتر بود و خونِ کمتری روی لباسهایش به چشم میخورد.
با این حال، آنقدر نزدیکرودخانه بود که دستش به هرعمیقتر دویشان برسد و انزوایشان را بشکند.
وقتی هر سه چشمانشان را باز کردند، دیدند که یکدیگر را محکمبود در آغوش گرفتهاند. سولوس و کامیلا گریه میکردند. لیث هم آنقدر ازانسانها داشتنِ آنها در زندگیاش خوشحال بود که به هیچچیزِ دیگری فکر نمیکرد.
کامیلا در میانِ هقهق گفت: «خدایان، خیلی متأسفم. باورم نمیشه مجبوردستوپنجه بودید یه همچین چیزی رو تنهایی به دوش بکشید.» او از گرمایکارآمدی وجودشان استفاده میکرد تا سرمای مهیبِ آن تصاویر را دور نگه دارد.
سولوس که سکسکه صدایش را بریده و آن را تقریباًتختش نامفهوم کرده بود، گفت: «ممنون که خاطراتِ هر دومون روانزوایشان دیدی، کامی. اصلاً نمیدونی این کار برام چقدر ارزش داره.»
لیث در حالی که از هر دو طرف مشت میخورد،عمیقتر گفت: «ببخشید که هر دوتون رو قاطیِ گندکاریهای خودم کردم.خشک سولوس، نمیدونستم گرفتنِ این تصمیمها اینقدر حالت رو بد میکنه.»
کامیلا فینفین کردسولوس و گفت: «خفه شوبعدیشان و بغلمون کن، عوضی.»
سولوس که نیمی گریهکشمکشِ میکرد و نیمی میخندید، گفت:حرکتِ «همونی که اون گفت. سلسلهمراتب.»
لیث نالید: «دیگه تواستخوانها نه!» و هر دویشانآنها را به خنده انداخت.
آنها مدتِ زیادی همانطور ماندندرودخانه و از گرمای وجودِ یکدیگر ودردشان همچنین گرمای نورِ خورشید لذت بردند.
هنوز نگرانِ فلوریا بودند و از آسیبی کهدستوپنجه جنگیدن در جنگِ گریفونها ممکن بود به آنها بزندآسیب میترسیدند، اما انگار موگار یک پرده روشنتر شده بود.
«دارم بهت میگم، من خسته نیستم!»خشک صدای لیث شبیه بچههای لجباز شدهکمتری بود و خودش هم این را میدانست.
کامیلا با لبخندی گرم گفت: «منم باورت میکنم.» با این حال، حرفهایششدیدتر نمیتوانست کسی را گول بزند، مگر اینکه طرف کور، کر و لالتختش بود. «فقط یه لطفی در حقم بکن و یه ثانیه چشمهات رو ببند.»
پس از به اشتراک گذاشتنِ ذهنهایشان، او را بهزور به تخت فرستادهبود بود. کامیلا تازه دیده بود که روزِ گذشته چه فشارِ سنگینی بهانسانها او آورده است و میدانست که در طولِ شب چقدر کم خوابیده بود.
با اینکه لیث فقط مدتِ کوتاهی بیدار شده بود، اما مرورِدستوپنجه دوبارهٔ آن خاطرات، خستگیِ ذهنیِ بیشتری را روی خستگیِ جسمیاش تلنبارکند کرده بود؛ خستگیِ جسمیای که هنوز از آن بهبود نیافته بود.
«حتی دو ساعت هم نیست که بیدارم. این کار بهتختش همون اندازه احمقانهست که...» سولوس پردهها را کشید و کامیلاانزوایشان هم دست از نوازشِ موهایش برنداشت تا اینکه حرفش نیمهتمام ماند.
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «فکراحساسِ کنم هیچوقت نمیفهمیم چقدر احمقانه بود.» وتختِ صدای خروپفِ آرامی جای صدای لیث را گرفت.
کامیلا با خندهای ریز پاسخ داد: «آرهبعدیشان واقعاً.» و پیش از اینکه در راخطر آرام ببندد، برای آخرین بار نوازشش کرد.
سولوس یک بیسیمِ کوچک در دستش پدیدکشمکشی آورد و گفت: «الان میتونیم حرف بزنیم. اتاقبود عایقِ صداست و دستگاهِ پیجرِ نوزاد هم داره.»
صدای نفسهای لیث را میشنیدندمیگرفت که با رفتنش به خوابیتختش عمیق، کُند و منظم میشد.
کامیلا در حالی که پیجرِ نوزادجدا را بررسی میکرد گفت: «یه چیزِشدیدتر جالبِ دیگه از زمین. قصد داری بفروشیش؟»
سولوس با خشمی ساختگی پاسخ داد: «خدایانِ من، یه شگفتیِ جادویی میبینی و اولین چیزیخودش که به ذهنت میرسه پول درآوردن ازشه؟ جای تعجب نیست که شما دوتا با همکفهٔ ازدواج کردین. ولی جداً، نمیدونی چقدر خوشحالم که میتونیم آزادانه دربارهٔ اینجور چیزا حرف بزنیم.»
کامیلا سر تکان داد: «منم همینطور. داشتم به یادحرکتِ گرفتنِ زبانِ انگلیسی فکر میکردم. اینجوری زبانِ مخفیِ خودمونخودش رو داریم و میتونیم به دخترمون هم یادش بدیم.»
سولوس از روی هیجان بالامیگرفت پرید: «آره! به همهش آره!تختش لطفاً با من ازدواج کن.»
کامیلا با خنده گفت و برای اثباتِ حرفش به هدیهٔ نامزدیِدردشان لیث اشاره کرد: «خیلی دیره عزیزم، همین الانش هم شیشدانگ مالِ منی.سبکتر وقتی با لیث ازدواج کردم تو تخفیف بود. دوتا به قیمتِ یکی.»
«راستی، مطمئنی تو هم نیازبرنامهریزیِ به خواب نداری؟ من فقطمیکرد به لطفِ بچه حالم خوبه.
«اونقدر بهم انرژی تزریق میکنه که برای تجدیدِ قوا بهندرت به خوابنرم نیاز پیدا میکنم. به خدایان قسم بعضی وقتا فکر میکنم داره توبهایی رحمم از فنِ تنفس استفاده میکنه و عوارضِ جانبیاش به من میرسه.»
این حرف قرارظاهر بود شوخی باشد،خشک اما هیچکدامشان نخندیدند.
اگر دخترِ کوچولویشان ذرهای به پدرش رفته بود، سختکوشعذابوجدانشان بودنش اصلاً جای تعجب نداشت. دو زن مدتی به شکمِمیگرفت کامیلا خیره ماندند تا اینکه این فکر کمکم مورمورشان کرد.
سولوس آهی کشید: «من خوبم، ممنون. قبل از خوابنرم حسابی خودم رو با شیرِ گرم و کلوچه خفهوارد کردم. همون و همراهیِ مالیشکا باعث شد مثل سنگ بخوابم.»
کامیلا سر تکان داد: «عالیه.درونیِ تا وقتی منتظرِ این زیبایبعدیشان خفته هستیم، یه خواهشی ازت دارم.»
سولوس تعظیمی تمسخرآمیزظاهر کرد: «هر چیخشک همسر و اربابم بگن.»
کامیلا پاسخ داد: «لطفاً اینو نگو. وقتی مردم بهم میگن اربابِ لیث خندهداره، چونتختِ اون خیلی از من قویتره ولی من آزادم که بهش دستور بدم. اما باچشم توجه به وضعیتِ تو، اینکه اربابت خطاب بشم باعث میشه احساس کنم آدمِ پستیام.»
سولوس سر تکانسولوس داد: «قبوله. چیکارحرکتِ میتونم برات بکنم؟»
کامیلا فورانی از هالهٔ نارنجیِ روشن پدیدکشمکشی آورد که همهجایش لکههای زرد به چشمهدفش میخورد: «دلم میخواد بیشتر دربارهٔ جادو یاد بگیرم.»
سولوس مات وظاهر مبهوت مانده بود:خشک «به این زودی؟»
کامیلا گفت: «خب، ما همیشه بالای یه چشمهٔ مانا هستیم. بچه مدامشدیدتر داره رشد میکنه و قدرتش هم همینطور. میترسم تا چند وقتِ دیگهتختش به زردِ تیره برسم و نمیتونم التماسِ سیلوروینگ رو از سرم بیرون کنم.»
نخستین مَگوس از کامیلا خواهش کرده بود که مراقبِ لیث و سولوسبود باشد و هرگز تمرینِ جادو را فراموش نکند. رشدِ سریعترِ هستهٔ ماناانسانها نسبت به بدن، علتِ مرگِ بسیاری از بیدارشدگان بود، از جمله پدرِ سولوس.
سولوس پرسید:دوباره «حتماً. ترجیحِکشمکشِ خاصی داری؟»
کامیلا گفت: «نه واقعاً. بهخاطرِ شغلم تو ردهٔ ۰ مهارتتختش دارم، ولی تو جادوی روح افتضاحم. دربارهٔ بقیهشون هم هیچیانزوایشان نمیدونم. هستهام حتی برای جادوی ردهٔ ۱ هم خیلی ضعیف بود.»