چپتر 2085: در خطرِ امن (بخشِ ۱)
0ققنوسی با پرهای کریستالی گفت: «باپدر این حال، غش کردن دیگه یکمطرف زیادهرویه. به فکرِ زنِ بیچارهت باش.»
لیث ایستاد و گفت: «دقیقاً دارم به همون فکر میکنم!» با یادآوریِپدر تازهترین چیزی که فهمیده بود، فوراً سرگیجه گرفت. هنوز نتوانسته بود باسردردِ ایدهٔ بچهدار شدن کنار بیاید، چه برسد به اینکه بچهاش بیدارشده باشد.
سالارک همانطور که از میانِ جمعیت راه بازکشتارش میکردند، به کامیلا گفت: «دیدی؟ همین الان دوبارهشده سر پا شد. بهت گفتم جای نگرانی نیست.»
لیث با خشم غرید: «خیلی چیزها برای نگرانیسردردِ هست! چطور میتونی اینقدر خونسرد باشی وقتی یه بچهٔنگه بیدارشده تو رحمِ مادرش روی یه چشمهٔ مانا ایستاده؟»
حرفهایش صدای نفسهای حبسشده و همهمههای بیشماری را به دنبال داشت، اماطرف ظاهراً کسی نگران نبود. کاملاً برعکس، همه زدند زیر گریه و سر اینکهاونو چه کسی اول به کامیلا و لیث تبریک بگوید، با هم رقابت میکردند.
سالارک شانه بالا انداخت: «مناینطوری اینطوری خبر رو به بقیهٔ دنیاولی اعلام نمیکردم، ولی خب پدر تویی.»
«خیلی خب، من از چی خبر ندارم؟» بینِ نگرانی وکرده یک مشت غریبه که از هر طرف بغلش میکردند، لیثنگه از بس غرایزِ کشتارش را سرکوب کرده بود، سردردِ وحشتناکی داشت.
سالارک گفت: «اولاً، تقصیرِ من نیست که کامیلا باردار شده یاتقصیرِ اینکه همیشه اونو روی یه چشمهٔ مانا یا نزدیکش نگه داشتی.تبارت بینِ جریانِ مانای تو و قدرتِ تبارت، بچه حتماً بیدار میشد.»
سالارک تا دید رنگِ خانوادهٔ لیث پریده، با شتاببینِ گفت: «ثانیاً، حق با توئه. در شرایطِ عادی اینسردردِ وضعیت خیلی خطرناک میشد، اما کامیلا خاصه. حالش کاملاً خوبه.»
کامیلا پرسید: «من خاصم؟ چطور؟»
نگهبان پاسخ داد: «چون هستهتطرف خیلی ضعیفه و تا همینکرده امروز صبح حتی بیدارشده هم نبودی.»
«میشه یه بار دیگه اینو برام توضیح بدیسردردِ لطفاً؟» نه کامیلا و نه لیث از حرفهاینزدیکش او احساس آرامش نکردند، بلکه فقط گیجتر شدند.
سالارک پرسید: «یعنی در حالی که بچه رشد میکنه و از انرژیِ جهان برایغرایزِ پالایشِ هسته و بدنش استفاده میکنه، میتونه با خیالِ راحت انرژیِ اضافیش رو بهداشتی تو بفرسته. لیث بهت توضیح داده که بارداری با یه جادوگر چیکار میکنه، مگه نه؟»
«آره، توضیح داده. در اصل، مادر و بچه یکی هستن، برای همین جریانهای ماناشونندارم ترکیب میشه و...» صدای کامیلا با یادآوریِ اینکه اخیراً چقدر بهطرزِ عجیبی پرانرژی بودباردار و اینکه چطور در طولِ نبرد حتی شعلههای مبدأ بیرون داده بود، محو شد.
سالارک سر تکان داد: «دقیقاً منظورم همینه. اگه هستهت قویتر بود، انرژیِ بچهاولاً ممکن بود باعثِ یه پیشرفتِ مرگبار بشه، اما چون ضعیفه، انرژیای که دریافتبچه کردی کلی ناخالصی برای جابهجا کردن و بافتهای شکننده برای پالایش پیدا کرد.»
لیث پرسید: «کامیبغلش چطور بیدار شدسرکوب و چرا متوجه نشد؟»
تایریس پاسخ داد: «مادر مثلِ یه شیرِ اطمینان برای بچه عمل میکنه. قبلبغلش از اینکه هستهٔ مانا شکل بگیره، هیچ اتفاقی نمیافته. بعد از اون، کامیلا بهنگه خاطرِ ذاتِ بچه، به جای عوارضِ معمولِ بارداری، یه اثرِ نشاطبخشی رو تجربه کرد.»
«بعد، وقتی جونش در خطر بود، بچه با قدرتِ خودش فعالانه تو نبردتویی مشارکت کرد. جریانِ مانا تو بدنش اونقدر افزایش پیدا کرد تا اینکه هستهش مجبورتقصیرِ به بیداری شد و جادوی همجوشیِ خودِ کامیلا رو با جادوی بچه ترکیب کرد.»
کامیلا گفت: «به خاطرِ همینطرف بود که اونقدر احساسِ قدرتکرده میکردم؟ فکر میکردم کارِ زره باشه.»
سالارک سر تکان داد: «کارِ زره هم بود.سردردِ زره قدرتت رو چند برابر میکنه، برای همین وقتینگه از جادوی همجوشی استفاده کردی، تأثیرش هم بیشتر شد.»
لیث پرسید: «و تو تمامِ اینپدر مدت میدونستی؟» وقتی سالارک در پاسخ سربغلش تکان داد، ادامه داد: «چرا چیزی نگفتی؟»
سالارک گفت: «همینطوری هم چیزای زیادی برای نگرانی داشتی، پَرَکِ من، وپدر شما دو تا تازه دوباره همدیگه رو پیدا کرده بودین. با خودمسردردِ گفتم این خبر میتونه صبر کنه تا یه سروسامانی به زندگیت بدی.
«بعد از اونهمه ماجرایی که خانوادهت از سر گذروندن، حقت بود که یه کم آرامش داشته باشی.همیشه میخواستم همهتون از زندگی لذت ببرین و زخمهاتون رو التیام بدین، بدون اینکه یه چیزِ دیگه برایشتاب غصه خوردن داشته باشین.» سالارک صورتِ لیث، بعد کامیلا، و در آخر شکمِ او را نوازش کرد.
«بهت قول میدم که همیشه سرِسرکوب حرفم موندم و حواسم بوده کهباردار هر دوشون همیشه در امان باشن.»
در گوشهای از جیرا، روگارِ فنریر لرزِ سردی را درمشت ستونِ فقراتش حس کرد و از درد نالید. زخمهای نگهبانِاولاً مانا هنوز کاملاً درمان نشده بود و خزش دوباره درنیامده بود.
سه نگهبانِ دیگر، پس از اینکه او را تا حدِ کما کتکپدر زدند، کاری کرده بودند که پیش از سرپیچیِ دوباره از آنها خوب فکروحشتناکی کند و در ضمن موادِ اولیهٔ فراوانی هم از او جمعآوری کرده بودند.
لیث پرسید: «پسمشت موندنِ کامی اینجابغلش یا تو برج امنه؟»
«آره، امنه. فقط حواست باشه که از انباشت استفاده نکنه. اینجوری، وقتیباردار بچه به خاطرِ چشمهها هسته و بدنش رو میپالایه، مالِ کامیلا همحتماً پالایش میشه و زمانِ لازم برای سازگاری با شرایطش رو به دست میاره.»
کامیلا شانه بالا انداخت و گفت: «این که مشکلی نیست چون من اصلاً بلدغرایزِ نیستم از هیچ فنِ تنفسی استفاده کنم. راستی، الان میتونم از کدوم یکی از تواناییهایجریانِ تبارِ لیث استفاده کنم و آیا بعد از به دنیا اومدنِ بچه هم روم میمونن؟»
«اولاً، چی؟ ثانیاً، این دیگه چه کوفتیه؟ از کِیاعلام تا حالا میتونی از تواناییهای تبارِ من استفاده کنی؟»طرف لیث حس کرد سردردش دارد بدتر و بدتر میشود.
تایریس پیوندِ ذهنی را برقرار کرد و جزئیاتِ نبرد راکرده با او در میان گذاشت و گفت: «میدونم ممکنه گیجکنندهنگه به نظر برسه، پس اجازه بده کاملاً برات روشنش کنم.»
در حالی که با عبورِ تصاویر از ذهنِ لیث، حالتِ چهرهاش از خشم به ترس،اونو غرور و در نهایت وحشت تغییر میکرد، سالارک گفت: «فقط میتونی از اونایی استفاده کنیپریده که بچه بتونه هدایتشون کنه. و نه، روت نمیمونن. تو هنوز یه آدمِ عادی هستی.»
هفت چشم و چهار بالِ لیث از شدتِ خشمبینِ از کالبدِ انسانیاش بیرون زد و غرید: «آره ارواحِ کونِوحشتناکی فلسدارم تمامِ مدت جاشون امن بود! چرا زودتر دخالت نکردی؟»
سالارک که از این اتهام بهش برخورده بود، گفت: «من درست همونپدر لحظهای که واقعاً تو خطر افتاد رسیدم. نمیتونستم بیستوچهار ساعته دنبالش راه بیفتموحشتناکی یا کسی رو بفرستم دنبالش، چون اینجوری به حریمِ خصوصیِ جفتتون تجاوز میشد.
«حتی اگه به بچههام میگفتم تو سایهٔ کامیلا قایم بشن، بهمحضِ اینکهوحشتناکی پاش رو تو والرون میذاشت لو میرفتن و مجبور میشدن حقیقت روقدرتِ بگن. همونطور که گفتم، میخواستم شما دو تا زندگیِ خوبی داشته باشین.
«اگه زنت اونقدر ماهر شده که حتی یه بیدارشده هم برای گرفتنش مجبور شده کاراونو رو جدی بگیره، باید یقهٔ آموزشهای جیرنی رو بگیری. زره طوری برنامهریزی شده که باپریده اولین نشونهٔ آسیب به من هشدار بده، نه وقتی که خودش داره به بقیه آسیب میزنه.
«در ضمن، هر وقت خواستی میتونی حرصت رو سرِ اون عوضیهاغریبه خالی کنی. اونا هنوز تو گودالهای عذابِ من زندهن، ولی حرفمباردار رو باور کن وقتی میگم الان تنها آرزوشون همون رهاییِ شیرینِ مرگه.»
لیث که در دلش نقشه میکشید به آنها سر بزندنمیکردم و شخصاً انتقامش را بگیرد، گفت: «خب، بابتِ تمامِ کارایی کهکشتارش امروز برامون کردی ممنونم. اگه تو نبودی، اوضاع خیلی بدتر میشد.»
تایریس با تکان دادنِ سر تشکرِ او را پذیرفت و گفت:سردردِ «دیگه نیازی به نگرانی نیست. حالا که قضیه لو رفته، میتونیم هرمانای وقت کامیلا از کاخهای سلطنتیِ ما بیرون میره، بهنوبت دنبالش راه بیفتیم.»
کامیلا گفت: «صبر کن، چی؟»
تایریس پاسخ داد: «ما نهولی انتظار داریم دست از کارمشت بکشی، نه میتونیم ریسک کنیم.»