---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2085: در خطرِ امن (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2085: در خطرِ امن (بخشِ ۱)

0

ققنوسی با پرهای کریستالی گفت: «با‌پدر​ این حال، غش کردن دیگه یکم‌طرف​ زیاده‌رویه. به فکرِ زنِ بیچاره‌ت باش.»

لیث ایستاد و گفت: «دقیقاً دارم به همون فکر می‌کنم!» با یادآوریِ‌پدر​ تازه‌ترین چیزی که فهمیده بود، فوراً سرگیجه گرفت. هنوز نتوانسته بود با‌سردردِ​ ایدهٔ بچه‌دار شدن کنار بیاید، چه برسد به اینکه بچه‌اش بیدارشده باشد.

سالارک همان‌طور که از میانِ جمعیت راه باز‌کشتارش​ می‌کردند، به کامیلا گفت: «دیدی؟ همین الان دوباره‌شده​ سر پا شد. بهت گفتم جای نگرانی نیست.»

لیث با خشم غرید: «خیلی چیزها برای نگرانی‌سردردِ​ هست! چطور می‌تونی این‌قدر خونسرد باشی وقتی یه بچهٔ‌نگه​ بیدارشده تو رحمِ مادرش روی یه چشمهٔ مانا ایستاده؟»

حرف‌هایش صدای نفس‌های حبس‌شده و همهمه‌های بی‌شماری را به دنبال داشت، اما‌طرف​ ظاهراً کسی نگران نبود. کاملاً برعکس، همه زدند زیر گریه و سر اینکه‌اونو​ چه کسی اول به کامیلا و لیث تبریک بگوید، با هم رقابت می‌کردند.

سالارک شانه بالا انداخت: «من‌این‌طوری​ این‌طوری خبر رو به بقیهٔ دنیا‌ولی​ اعلام نمی‌کردم، ولی خب پدر تویی.»

«خیلی خب، من از چی خبر ندارم؟» بینِ نگرانی و‌کرده​ یک مشت غریبه که از هر طرف بغلش می‌کردند، لیث‌نگه​ از بس غرایزِ کشتارش را سرکوب کرده بود، سردردِ وحشتناکی داشت.

سالارک گفت: «اولاً، تقصیرِ من نیست که کامیلا باردار شده یا‌تقصیرِ​ اینکه همیشه اونو روی یه چشمهٔ مانا یا نزدیکش نگه داشتی.‌تبارت​ بینِ جریانِ مانای تو و قدرتِ تبارت، بچه حتماً بیدار می‌شد.»

سالارک تا دید رنگِ خانوادهٔ لیث پریده، با شتاب‌بینِ​ گفت: «ثانیاً، حق با توئه. در شرایطِ عادی این‌سردردِ​ وضعیت خیلی خطرناک می‌شد، اما کامیلا خاصه. حالش کاملاً خوبه.»

کامیلا پرسید: «من خاصم؟ چطور؟»

نگهبان پاسخ داد: «چون هسته‌ت‌طرف​ خیلی ضعیفه و تا همین‌کرده​ امروز صبح حتی بیدارشده هم نبودی.»

«میشه یه بار دیگه اینو برام توضیح بدی‌سردردِ​ لطفاً؟» نه کامیلا و نه لیث از حرف‌های‌نزدیکش​ او احساس آرامش نکردند، بلکه فقط گیج‌تر شدند.

سالارک پرسید: «یعنی در حالی که بچه رشد می‌کنه و از انرژیِ جهان برای‌غرایزِ​ پالایشِ هسته و بدنش استفاده می‌کنه، می‌تونه با خیالِ راحت انرژیِ اضافیش رو به‌داشتی​ تو بفرسته. لیث بهت توضیح داده که بارداری با یه جادوگر چی‌کار می‌کنه، مگه نه؟»

«آره، توضیح داده. در اصل، مادر و بچه یکی هستن، برای همین جریان‌های ماناشون‌ندارم​ ترکیب میشه و...» صدای کامیلا با یادآوریِ اینکه اخیراً چقدر به‌طرزِ عجیبی پرانرژی بود‌باردار​ و اینکه چطور در طولِ نبرد حتی شعله‌های مبدأ بیرون داده بود، محو شد.

سالارک سر تکان داد: «دقیقاً منظورم همینه. اگه هسته‌ت قوی‌تر بود، انرژیِ بچه‌اولاً​ ممکن بود باعثِ یه پیشرفتِ مرگبار بشه، اما چون ضعیفه، انرژی‌ای که دریافت‌بچه​ کردی کلی ناخالصی برای جابه‌جا کردن و بافت‌های شکننده برای پالایش پیدا کرد.»

لیث پرسید: «کامی‌بغلش​ چطور بیدار شد‌سرکوب​ و چرا متوجه نشد؟»

تایریس پاسخ داد: «مادر مثلِ یه شیرِ اطمینان برای بچه عمل می‌کنه. قبل‌بغلش​ از اینکه هستهٔ مانا شکل بگیره، هیچ اتفاقی نمی‌افته. بعد از اون، کامیلا به‌نگه​ خاطرِ ذاتِ بچه، به جای عوارضِ معمولِ بارداری، یه اثرِ نشاط‌بخشی رو تجربه کرد.»

«بعد، وقتی جونش در خطر بود، بچه با قدرتِ خودش فعالانه تو نبرد‌تویی​ مشارکت کرد. جریانِ مانا تو بدنش اون‌قدر افزایش پیدا کرد تا اینکه هسته‌ش مجبور‌تقصیرِ​ به بیداری شد و جادوی همجوشیِ خودِ کامیلا رو با جادوی بچه ترکیب کرد.»

کامیلا گفت: «به خاطرِ همین‌طرف​ بود که اون‌قدر احساسِ قدرت‌کرده​ می‌کردم؟ فکر می‌کردم کارِ زره باشه.»

سالارک سر تکان داد: «کارِ زره هم بود.‌سردردِ​ زره قدرتت رو چند برابر می‌کنه، برای همین وقتی‌نگه​ از جادوی همجوشی استفاده کردی، تأثیرش هم بیشتر شد.»

لیث پرسید: «و تو تمامِ این‌پدر​ مدت می‌دونستی؟» وقتی سالارک در پاسخ سر‌بغلش​ تکان داد، ادامه داد: «چرا چیزی نگفتی؟»

سالارک گفت: «همین‌طوری هم چیزای زیادی برای نگرانی داشتی، پَرَکِ من، و‌پدر​ شما دو تا تازه دوباره همدیگه رو پیدا کرده بودین. با خودم‌سردردِ​ گفتم این خبر می‌تونه صبر کنه تا یه سروسامانی به زندگیت بدی.

«بعد از اون‌همه ماجرایی که خانواده‌ت از سر گذروندن، حقت بود که یه کم آرامش داشته باشی.‌همیشه​ می‌خواستم همه‌تون از زندگی لذت ببرین و زخم‌هاتون رو التیام بدین، بدون اینکه یه چیزِ دیگه برای‌شتاب​ غصه خوردن داشته باشین.» سالارک صورتِ لیث، بعد کامیلا، و در آخر شکمِ او را نوازش کرد.

«بهت قول می‌دم که همیشه سرِ‌سرکوب​ حرفم موندم و حواسم بوده که‌باردار​ هر دوشون همیشه در امان باشن.»

در گوشه‌ای از جیرا، روگارِ فنریر لرزِ سردی را در‌مشت​ ستونِ فقراتش حس کرد و از درد نالید. زخم‌های نگهبانِ‌اولاً​ مانا هنوز کاملاً درمان نشده بود و خزش دوباره درنیامده بود.

سه نگهبانِ دیگر، پس از اینکه او را تا حدِ کما کتک‌پدر​ زدند، کاری کرده بودند که پیش از سرپیچیِ دوباره از آن‌ها خوب فکر‌وحشتناکی​ کند و در ضمن موادِ اولیهٔ فراوانی هم از او جمع‌آوری کرده بودند.

لیث پرسید: «پس‌مشت​ موندنِ کامی اینجا‌بغلش​ یا تو برج امنه؟»

«آره، امنه. فقط حواست باشه که از انباشت استفاده نکنه. این‌جوری، وقتی‌باردار​ بچه به خاطرِ چشمه‌ها هسته و بدنش رو می‌پالایه، مالِ کامیلا هم‌حتماً​ پالایش می‌شه و زمانِ لازم برای سازگاری با شرایطش رو به دست میاره.»

کامیلا شانه بالا انداخت و گفت: «این که مشکلی نیست چون من اصلاً بلد‌غرایزِ​ نیستم از هیچ فنِ تنفسی استفاده کنم. راستی، الان می‌تونم از کدوم یکی از توانایی‌های‌جریانِ​ تبارِ لیث استفاده کنم و آیا بعد از به دنیا اومدنِ بچه هم روم می‌مونن؟»

«اولاً، چی؟ ثانیاً، این دیگه چه کوفتیه؟ از کِی‌اعلام​ تا حالا می‌تونی از توانایی‌های تبارِ من استفاده کنی؟»‌طرف​ لیث حس کرد سردردش دارد بدتر و بدتر می‌شود.

تایریس پیوندِ ذهنی را برقرار کرد و جزئیاتِ نبرد را‌کرده​ با او در میان گذاشت و گفت: «می‌دونم ممکنه گیج‌کننده‌نگه​ به نظر برسه، پس اجازه بده کاملاً برات روشنش کنم.»

در حالی که با عبورِ تصاویر از ذهنِ لیث، حالتِ چهره‌اش از خشم به ترس،‌اونو​ غرور و در نهایت وحشت تغییر می‌کرد، سالارک گفت: «فقط می‌تونی از اونایی استفاده کنی‌پریده​ که بچه بتونه هدایتشون کنه. و نه، روت نمی‌مونن. تو هنوز یه آدمِ عادی هستی.»

هفت چشم و چهار بالِ لیث از شدتِ خشم‌بینِ​ از کالبدِ انسانی‌اش بیرون زد و غرید: «آره ارواحِ کونِ‌وحشتناکی​ فلس‌دارم تمامِ مدت جاشون امن بود! چرا زودتر دخالت نکردی؟»

سالارک که از این اتهام بهش برخورده بود، گفت: «من درست همون‌پدر​ لحظه‌ای که واقعاً تو خطر افتاد رسیدم. نمی‌تونستم بیست‌وچهار ساعته دنبالش راه بیفتم‌وحشتناکی​ یا کسی رو بفرستم دنبالش، چون این‌جوری به حریمِ خصوصیِ جفتتون تجاوز می‌شد.

«حتی اگه به بچه‌هام می‌گفتم تو سایهٔ کامیلا قایم بشن، به‌محضِ اینکه‌وحشتناکی​ پاش رو تو والرون می‌ذاشت لو می‌رفتن و مجبور می‌شدن حقیقت رو‌قدرتِ​ بگن. همون‌طور که گفتم، می‌خواستم شما دو تا زندگیِ خوبی داشته باشین.

«اگه زنت اون‌قدر ماهر شده که حتی یه بیدارشده هم برای گرفتنش مجبور شده کار‌اونو​ رو جدی بگیره، باید یقهٔ آموزش‌های جیرنی رو بگیری. زره طوری برنامه‌ریزی شده که با‌پریده​ اولین نشونهٔ آسیب به من هشدار بده، نه وقتی که خودش داره به بقیه آسیب می‌زنه.

«در ضمن، هر وقت خواستی می‌تونی حرصت رو سرِ اون عوضی‌ها‌غریبه​ خالی کنی. اونا هنوز تو گودال‌های عذابِ من زنده‌ن، ولی حرفم‌باردار​ رو باور کن وقتی می‌گم الان تنها آرزوشون همون رهاییِ شیرینِ مرگه.»

لیث که در دلش نقشه می‌کشید به آن‌ها سر بزند‌نمی‌کردم​ و شخصاً انتقامش را بگیرد، گفت: «خب، بابتِ تمامِ کارایی که‌کشتارش​ امروز برامون کردی ممنونم. اگه تو نبودی، اوضاع خیلی بدتر می‌شد.»

تایریس با تکان دادنِ سر تشکرِ او را پذیرفت و گفت:‌سردردِ​ «دیگه نیازی به نگرانی نیست. حالا که قضیه لو رفته، می‌تونیم هر‌مانای​ وقت کامیلا از کاخ‌های سلطنتیِ ما بیرون می‌ره، به‌نوبت دنبالش راه بیفتیم.»

کامیلا گفت: «صبر کن، چی؟»

تایریس پاسخ داد: «ما نه‌ولی​ انتظار داریم دست از کار‌مشت​ بکشی، نه می‌تونیم ریسک کنیم.»

ناولها | novelha.net