چپتر 2441: فصل 2441
0شانههای مارت افتاد و گفت: «برای من فرق میکنه. مگه اینکه یه جنگِ دیگه راههمونطور بیفته، وگرنه قدرت و دانشی که با ادغام شدن با آکادمی به دست آوردم برایاونقدر همیشه از دست رفته. حس میکنم یکی دستام رو شکسته و ذهنم رو تار کرده.
تمامِ اون دانش هنوز تو حاشیهٔ ذهنمه،اینقدر اما هر چقدر هم که تلاش میکنم،گفتی هیچی یادم نمیاد. همین استیصال داره دیوونهم میکنه!»
حالا که بهش فکر میکنم، وضعیتِ دوک هیچ فرقی با چیزی کهزبان هر بار موقعِ همجوشی با سولوس تجربه میکنم نداره. تو اون لحظات،بود من تو نبوغش، استعدادش برای جادو و قدرتِ یه برجِ جادو شریک میشم.
لیث اینطور فکر میکرد.
چیزی که باعث میشه این تجربه اعتیادآور نباشه اینه که اونتغییر کنارمه. ذهنهای ما فردیتِ خودشون رو حفظ میکنن، برای همین قدرتهایبودم هر کدوممون فقط به اشتراک گذاشته میشه، نه اینکه تحتِ مالکیت دربیاد.
برام سؤاله که آیا منادیون این کار رو عمداً بهتازه عنوانِ یه اقدامِ ایمنی انجام داده یا فقط یه تصادفِ خوباهمیتی بوده. هر چی باشه، اون تو ساختِ آکادمیها نقشِ فعالی داشته.
لیث به زبان آورد: «حالا که بهش فکرآرامبخش میکنم، تو جشنِ سلطنتی اینقدر پریشون به نظرآرامشِ نمیرسیدید. از اون موقع تا حالا چی تغییر کرده؟»
«همونطور که گفتی، اون جشنِ سلطنتی بود. باید نقشم رو ایفا میکردم، برای همینمعجونهای معجونهای آرامبخش مصرف کرده بودم. تازه، اون موقع اوضاع اینقدرها هم بد نبود. اونقدرازدسترفتهام از آرامشِ کنارِ ریسا و دیرال خوشحال بودم که به قدرتهای ازدسترفتهام اهمیتی نمیدادم.
مارت پاسخ داد: «فقط وقتی برگشتم سرِ کار، واقعاً شروع کرد به آزار دادنم. هر طلسمینقشم که اجرا میکنم حس میکنم یه جاش میلنگه و هر پروژهای که بهم پیشنهاد میشه احمقانهخوشحال به نظر میرسه. میدونم نقص دارن، اما هیچوقت نمیتونم بفهمم چرا، یا چطور باید درستشون کرد.»
رئیسِ آکادمی جرعهای از یک آمپول نوشید و دربودم حالی که لرزشِ دستانش متوقف میشد، چهرهاش آرام گرفت. «اماخوشحال غر زدن بسه. داریم سلطنتیها رو منتظر میذاریم. دنبالم بیا.»
با دیدنِ اعتیادِ مارت به معجونها که او را به یادِ وضعیتِاوضاع یوریال پس از امتحانِ دوم میانداخت، دلِ لیث به هم پیچید. با اینداد حال چیزی نگفت و به دنبالِ رئیسِ آکادمی از میانِ گامهای وارپ گذشت.
درست مثلِ همون موقعست. میتونمموقع از دوک حمایت کنم، اما فقطنقشم خودش میتونه با شیاطینِ درونش بجنگه.
لیث به دنبالِ هر نکته یا نصیحتی گشت کهنقشِ بتواند به دوستش بکند، اما همهٔ آنها شبیهِ حرفِنظر مفت، خیالاتِ خام، یا هر دو به نظر میرسیدند.
«لعن—» بهمحضِ اینکه از آن طرف بیرونجشنِ آمدند، لیث مجبور شد زبانش را گازتغییر بگیرد تا جلوی تکیهکلامِ همیشگیاش را بگیرد.
مارت او را به کلاسِ درسِ سالِاینقدر چهارمِ گریفونِ سفید آورده بود، جایی که دانشآموزانبود فارغ از دورههای تخصصیشان، درسهای عمومی را میگذراندند.
کلاس کفی شیبدار داشتخوب و میزها به شکلِآکادمیها نیمدایره چیده شده بودند.
در نگاهِ اول، به نظر میرسید دستکم ظرفیتِ دویست دانشآموز راداشته داشته باشد. چراغهای جادویی طوری قرار گرفته بودند که هیچ سایهایهمونطور در اتاق نیفتد و شکوهِ کفِ مرمرین را به رخ بکشد.
معمولاً تنها در آغازِ سالِ تحصیلی، پیش ازسلطنتی آنکه دانشآموزان در امتحاناتشان رد شوند یا بهگفتی دلایلِ انضباطی اخراج شوند، یکسومِ میزها اشغال میشد.
اما حالا، نهتنها تمامِ میزهای معمولی اشغال شده بودند، بلکه میزهایموقع بیشتری هم اضافه شده بود و بهجز حداقلِ فضای لازم برایمصرف میزِ پروفسور و تختهسیاه، تقریباً هیچ جای خالیای باقی نمانده بود.
دانشآموزانِ سالِ چهارم از هر شش آکادمی آمده بودند تا در دورهٔ اختیاری وجشنِ افسانهایِ جادوی خلأ با تدریسِ مَگوسِ اعلیِ پادشاهی شرکت کنند. قرنها از حضورِ یکمیکردم مَگوس میگذشت و آموزش دیدنِ حضوری از او، رؤیایی بود که به حقیقت میپیوست.
حتی یک دانشآموز هم این پیشنهاد را رد نکرده بود وداشته همین موضوع مارت را مجبور کرده بود برای گسترشِ کلاس و استفادهگفتی از تمامِ میزهای اضافیِ در دسترسش، به آرایههای بُعدیِ آکادمی متوسل شود.
درست روبهروی میزِ لیث، پادشاه و ملکه نشسته بودند و در سمتِنمیرسیدید راست و چپشان، شش رئیسِ آکادمیهای بزرگ جای داشتند. پشتِ سرِ آنها، پروفسورهایبودم آکادمیها و تمامِ جادوگرانِ اعظمِ پادشاهی که مجوزِ حضور گرفته بودند، نشسته بودند.
عقبتر از آنها، میزهای پلکانیِ دانشآموزان قرار داشت که برنمیرسیدید اساسِ آکادمیِ مبدأشان جدا شده بودند. یونیفرمهای رنگارنگشان رنگینکمانِ ششرنگِمعجونهای عجیبی ساخته بود که در تمامِ عرضِ کلاس امتداد داشت.
این اولین باری نبود که لیث تدریس میکرد، اما عادت داشت جلویزبان کلاسی نیمهخالی حرف بزند، نه استادیومی مملو از جمعیت. وقتی دانشآموزان برای استقبالباید از ورودش از جا پریدند و ایستاده تشویقش کردند، فشارِ نگاهها طاقتفرسا شد.
خانوادهٔ سلطنتی و جادوگرانِ اعظم با وقارِ بیشتری واکنش نشان دادند؛ آرامزبان از جا برخاستند و بدونِ جیغ و هورا با جمعیت همراه شدند. درباید میانِ دانشآموزان، دخترها طوری جیغ میکشیدند که گویی در کنسرتِ خوانندهٔ محبوبشان هستند.
برخی بهمحضِ گرهخوردنِ نگاهشان، چشم میدزدیدند. با این حال، بیشترشان فقطنظر با صدایی زیرتر و بلندتر جیغ میکشیدند. اگر بهخاطرِ حضورِ خانوادهٔمعجونهای سلطنتی و پروفسورهایشان نبود، لیث در بارانی از کارتهای تماس غرق میشد.
نفسِ عمیقی کشید تا آرام شودسلطنتی و بعد دستش را بالا بردتغییر و آرایههای سکوتِ کلاس را فعال کرد.
«صبحِ همگی بخیر. امروز من پروفسور ورهن هستم و شما شاگردانِ منید. بیاییدآورد وقتمون رو با القاب و تعارفات تلف نکنیم و یکراست بریم سرِ اصلِنقشم مطلب. من اینجام تا جادوی خلأ رو بهتون آموزش بدم و ازتون یاد بگیرم.
«این مبحث قبلاً هرگز تدریس نشده، پس ممکنه کتابِ درسیم نقص داشتهزبان باشه و توضیحاتم کافی نباشه. من همونقدر به کمکِ شما نیاز دارم کهباید شما به کمکِ من نیاز دارید، پس بیایید با هم همکاری کنیم، باشه؟»
لیث دستش را پایین آوردزبان و آرایهها را قطع کرد، کهنظر تشویقِ کرکنندهٔ دیگری به همراه داشت.
لیث نسخهاش را از بُعدِ جیبی بیرون آورد و پرسید:نمیرسیدید «فرض میکنم تکتکِ شما یه نسخه از کتابم رو گرفتید،معجونهای درسته؟» دانشآموزان هم نسخههایشان را بالا بردند تا او ببیند.
«عالیه. خوندینش؟» حاضرانِ در کلاس، از جمله خانوادهٔآکادمیها سلطنتی، سر تکان دادند تا ادامه دهد. «چنداینقدر نفر از شما تونستید آموزههام رو عملی کنید؟»
سیلفا دستشداده را بالاخوب برد و تمام.
لیث به دخترِ دانشآموزی که رگههای سرخِ روشن در موهای بلوندش داشت اشاره کرد وهمونطور گفت: «به نظر میرسه کارِ زیادی داریم، پس بیایید همین الان شروع کنیم. شما اونجا.اونقدر شما قرابت با جادوی آتش دارید. روی جادوی خلأ بین آتش و آب تمرکز کردید؟»
دختر در جواب جیغِ کوتاهی کشید و لحظهای که متوجهِ گافش شد،تغییر از خجالت مثل لبو سرخ شد. سعی کرد حرف بزند، اما هیجانش بهسرعتاوضاع به حملهٔ عصبی تبدیل شد و فقط صدایی خفه از گلویش بیرون آمد.
تمامِ سرها، از جمله رئیسِ آکادمیاش، بهسوی او چرخید.نقشِ جادوگرانِ اعظمِ حاضر به او چشمغره میرفتند و همکلاسیهایشنظر از زیرِ میز با انگشت نشانش میدادند و میخندیدند.
لیث با صدایی بلند حرف زد تا توجههاآکادمیها را به خودش جلب کند و لحظهای بهاینقدر او مهلتِ تنفس بدهد: «یه بله یا نه کافیه.»
«بله.» صدایش آنقدر ضعیف بود که تقریباًجشنِ به گوش نمیرسید، اما اینکه مثلِ طوطیِتغییر دیوانهای سر تکان میداد، منظورش را رساند.
لیث با لبخندی دوستانه جواب داد:سلطنتی «عالیه. اشکالی نداره با ما در میونهمونطور بذارید که تو چه قسمتی مشکل دارید؟»
دختر یکنفس جواب داد: «انتظار نداشتم جلوی اینهمهآکادمیها آدم حرف بزنم، چه برسه به خانوادهٔ سلطنتی. تازه،پریشون شما از نزدیک خیلی خوشقیافهتر از توی ویدیوها هستید.»