چپتر 1722: بدون عنوان
0سولوس در حالی که چشمش به جنگِ تمامعیارِ کوچکیدورگه بود که جلویش جریان داشت تا مطمئن شود کسیکردن آسیب نمیبیند، پرسید: «آخه چی برای جایزهٔ برنده گذاشتی؟»
لیث جواب داد:میتونن «هر چقدر کهمهمِ بتونن بستنی بخورن.»
سولوس گفت: «ولی ماماناشون هیچوقت اجازه نمیدن برایداشتیم دسر بیشتر از یه کاسه بخورن. با رناکردن و سلیا توافق کردی تا به بچهها انگیزه بدی؟»
لیث با پوزخندی از روی رضایت گفت: «نه، ولی دروغ هم نگفتم،اولشون چون یه کاسه تنها مقداریه که میتونن بخورن. اینم یه درسِ مهمِکشیدند دیگه تو زندگی براشون میشه. همیشه باید متنهای ریزِ قرارداد رو خوند.»
سولوس خندید: «خیلی عوضیی.»
نبرد در بنبست ماند تا اینکه کار به مبارزهٔ تنبهتن کشید. درباید آن لحظه، لیلیا و لران به هیئتهای دورگهشان دگردیسی کردند و پیش ازمبارزهٔ آنکه آران و لریا بتوانند طلسمِ دیگری اجرا کنند، بر آنها چیره شدند.
لریا در راهِ برگشت به خانه غرولند کرد:داشتیم «این نامردی بود! اگه ما هم مثل توکردن یه هیئتِ دورگه داشتیم، عمو لیث، حتماً میبردیم.»
لیث جواب داد: «نه، مبارزهٔ عادلانهای بود. لیلیا و لران از تمامِ توانشون استفاده کردن، درست مثلِناگهان شما. تازه، شما میدونستید که اونا میتونن دگردیسی کنن و این برتری رو هم داشتید که قبلاًوقتی این بازی رو تو کویر خیلی انجام داده بودید، در حالی که برای اونا بارِ اولشون بود.»
در راهِ بازگشت به خانههایشان، جانورانِ جادویی ناگهان بادورگه موهای سیخشده ایستادند. بچههای محافظ هوا را بو کشیدند ودرست غرشِ آرامی سر دادند که با غرشِ مرکبهایشان همصدا شد.
لیث از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «عجیبه. مطمئنم ازبراشون وقتی از جنگل بیرون اومدیم، سپاهِ ملکه ما رو محاصرهعوضیی کرده. اگه خطری بود، تا الان واردِ عمل شده بودن.»
سولوس خوانشهای حسِ مانایشاگه را با او به اشتراکعمو گذاشت: «چند نفر جلوتر منتظرمونن.»
لیث شمشیرِ جنگ را ازقبلاً بُعدِ جیبیاش بیرون کشید و شروعبارِ به بافتنِ طلسمها کرد: «کمین کردن؟»
سولوس جواب داد: «نه، مگه اینکه نشستن تو فضای باز رو کمین حساب کنی. همهشونتمامِ انسانن، با نیروی زندگیِ در حدِ سرباز و ضعیفترینشون یه هستهٔ زرد داره. فقط یکیشونکویر تجهیزاتِ افسونشده داره، ولی چیزی نیست که نتونی با یه ضربهٔ شمشیرت از پا درش بیاری.»
پشتِ تپهای کوچک، گروهی پنجنفره با همان تعداد اسب حضورمیشه داشتند. چهار نفرشان شبیهِ شوالیهها بودند، زره به تن داشتندنبرد و در آرایشی مربعیشکل دورِ مردی که سرورشان بود ایستاده بودند.
اما مردِ پنجم مثلِ اشراف لباس پوشیده بود؛ شلوارِ چرمیِحتماً شکار و نیمتنهای روی پیراهنِ ابریشمیِ ظریفی به تن داشت. رویمیدونستید صندلیِ دستهدارِ راحتی نشسته بود، با این حال چهرهاش مضطرب مینمود.
نمیتوانست بیشتر از بیست سال داشتهبازی باشد، با قدی حدودِ ۱٫۷۰ متراولشون و موها و چشمانی قهوهایِ تیره.
لیث برای شناختنش حتی بهنامردی کمکِ سولوس هم نیاز نداشت:داشتیم «بارونت فرنون هوگوم. اینجا چیکار میکنید؟»
هوگوم ایستاد و دستش را به سمتِ لیث دراز کرد که لیث آن راریزِ فشرد: «اومدم تا بازگشتِ شما و همراهِ دوستداشتنیتون رو به خونه خوشامد بگم، جادوگرِلحظه اعظم ورهن. همچنین میخواستم بدونید که دادخواستِ من به دربار هیچ جنبهٔ شخصیای نداشت.
«به عنوانِ اشرافزادهٔ مسئولِ نظارت بر توسعهٔ لوتیا، وظیفهام بود کهمیبردیم به شکایاتِ شهروندان گوش بدم و طبقِ قانون عمل کنم. من هیچکنن مشکلی با پدرِ شما ندارم و برای دستاوردهاتون نهایتِ احترام رو قائلم.
«اومدم دیدنتون تا هرگونه سوءتفاهمی رو که ممکنهانجام برداشتِ سرد از اتفاقات به وجود آورده باشهجادویی برطرف کنم و مطمئن بشم هیچ کینهای بینمون نیست.»
فرنون هوگوم از آخرین باری که همدیگر را دیده بودند، بسیار تغییر کرده بود.عادلانهای پس از آنکه کودکی کوچکتر از خودش او را در برابرِ اشرافِ شهرستانِ لوستریاقبلاً و حتی مارکیز دیستار بهشدت تحقیر کرده بود، فرنون زندگیاش را زیرورو کرده بود.
او خوردنِ غذاهای تسلیبخش را کنار گذاشته بود و زندگیاشمیشه را وقفِ مطالعهٔ جادو کرده بود، به این امید کهنبرد برای اعادهٔ حیثیت در یکی از شش آکادمیِ بزرگ پذیرفته شود.
وقتی شکست خورد و مجبور شد با پول دادن به یکیمیبردیم از آکادمیهای کوچکتر عنوانِ جادوگریاش را بخرد، هوگوم مهارتهایش را برایاونا توسعهٔ قلمروش به کار گرفت و به سیاستمداری بیرحم تبدیل شد.
تمامِ چیزهایی کهبرتری تازه به لیثبازی گفته بود حقیقت داشت.
هوگوم دیگر در گذشته گیر نکرده بود و دلیلی نداشت که از یک جادوگرِعادلانهای اعظم دشمنی قدرتمند برای خودش بتراشد. بارونت صرفاً سعی کرده بود از قحطی سوءاستفاده کندبازی تا با تبدیل شدن به بزرگترین زمیندارِ مارکینشینِ دیستار، جایگاه و نفوذش را افزایش دهد.
اما حالا که نقشهاشاینم شکست خورده بود، تنهازندگی گزینهاش محدود کردنِ خسارت بود.
لیث گفت: «من کینهای از شماهیئتِ به دل ندارم، بارونت.» و باعثعادلانهای شد هوگوم در دل نفسِ راحتی بکشد.
«با این حال نمیتونم نادیده بگیرم که زمان و مکانِ دقیقی رو برای این ملاقاتجانورانِ انتخاب کردید. من چند روزیه به لوتیا برگشتم، اما بهجای اینکه برام دعوتنامه بفرستید، صبرپیوندِ کردید تا لحظهای برسه که سپاهِ ملکه دورم باشن و برادرِ کوچکم هم همراهم باشه.
اگه اهلِ شرطبندی بودم، میگفتمنامردی که از کاراتون احساسِ گناهداشتیم میکنید یا دستکم از عواقبشون میترسید.»
هوگوم خودش را جمع کرد. هیچ خصومتی در صدای لیث نبود،همیشه اما تمامِ حرفهایش رنگوبوی تهدید داشت. بدتر از همه اینکه، اوماند دستِ فرنون را خوانده بود و داشت مؤدبانه او را بزدل میخواند.
بارونت گفت: «دچارِ سوءتفاهم شدید. میدونم مردِ پرمشغلهای هستید و بعیده وقت داشتهتمامِ باشید فقط برای بحث دربارهٔ چنین مسائلِ پیشپاافتادهای به دیدنم بیاید. امروز بهقبلاً اینجا اومدم فقط چون میدونستم اینطوری نه مزاحمِ کارتون میشم و نه خانوادهتون.»
لیث با قدردانی سر تکان داد: «که یعنی یهجوری از برنامههام خبر داشتید. یهخانههایشان نفر داره براتون زاغسیاهِ منو چوب میزنه و از اونجا که هیچ جاسوسی نمیتونهمرکبهایشان از سدِ سپاهِ ملکه یا جانورانِ جادوییِ من بگذره، حتماً کارِ یکی از کارگرهای مزرعهست.»
هوگوم میخواست همهچیز را انکار کند، امامثل هرچه بیشتر حرف میزد لیث بیشتر نقشهاشعادلانهای را برملا میکرد، پس بارونت ساکت ماند.
«برای تشکر از اطلاعاتِ ارزشمندی که امروز بهم دادید، بارونت، اجازههمیشه بدید یه نصیحت بهتون بکنم. موقعِ بازی با آتش مراقب باشید،ماند چون فقط یه جرقه کافیه تا کلِ یه خاندان رو خاکستر کنه.»
لیث موقعِ عبور از کنارِ بارونت، دوستانه به پشتش زد و نیرویی بیشترتمامِ از یک انسانِ عادی به کار نبرد. با این حال فرنون با حسقبلاً کردنِ گرمای سوزانی که از دستِ لیث ساطع میشد، از وحشت خشکش زد.
بارونت گفت: «میفهمم.»برتری اما گروه هرگز ازکویر حرکت نایستادند و برنگشتند.
من با ورهن مثلِاین یه احمق رفتار کردم ودورگه اون دوباره منو احمق کرد.
او درمقداریه واقع چنیناینم فکری میکرد.
با این حال با وجودِ تهدیدهاش، هنوزم دلیلی برای ترسیدن ندارم. گزارشِ پلان اعتبارش رو لکهدار میکنه، درست مثلِشما اون دوستِ تیاماتش که نعشِ اژدها رو بالا کشید. با حمایتِ خاندانِ پلان و چیزی که از جناحِ دیروسناگهان باقی مونده، نفوذِ سیاسیِ ورهن ناچیزه. اگه به هیچکدوم از متحدانش بهانهای ندم که از شرم خلاص بشن، جام امنه.
سلیا وقتی لیث بچههایشداشتید را برگرداند گفت: «خیلیانجام ممنون. امشبم قراره آروم بگذره.»
آنها کثیف و بدبو بودند، اما درمثل عینِ حال آنقدر خسته بودند که حتی وقتیتمامِ به خیانتِ لیث پی بردند هم اعتراضی نکردند.
لران با چشمهایی که دقیقاً مثلِ یهدیگه تولهسگِ مظلوم درشت شده بود گفت: «اماریزِ مامان، مگه ما بهخاطرِ پیروزیمون جایزه نمیگیریم؟»
«البته که جایزه میگیرید. بفرمایید، نفری یه قالب صابون...» افسوسحتماً که این یک ترفندِ قدیمیِ خانوادگی بود و آنقدر از آنمیدونستید سوءاستفاده کرده بودند که سلیا دیگر در برابرش مصون شده بود.