چپتر 1331: چیرگی (بخش ۳)
0فالوئل گفت: «که اینطور. تکنیکِ عالیایه که فقط یه تایرانت میتونه ازش استفاده کنه، اما ناقصروشِ و خطرناکه. بدونِ چیرگی، هربار که از چشمِ مستبد استفاده میکنی، فقط بخشی از امضای انرژیِبیرون تزریقشده تو طلسمِ جذبشده پاک میشه و بقیهاش تو بدنت جمع میشه و مسمومیتِ مانا میاره.»
«مثلِ این میمونه که لباسهاتو کثیف کنی ودوماً بعد بدونِ صابون زیرِ آبشار بشوریشون. جریانِ آب هرگونههای چقدر هم قوی باشه، باز هم لکهها میمونن. لیث؟»
لیث گفت: «من نتونستم تکنیکِ خودم رو بسازم، برای همین خیلی ساده استادیِ عنصریمرازِ رو با فنونِ مراقبهٔ شما ترکیب کردم تا به بهترین چیزِ شبیهِ چیرگی برسم. باپرواز این حال فقط میتونم روی طلسمهای خودم یا طلسمهای یه دشمنِ ضعیف ازش استفاده کنم.»
«دلیلش اینه که من هم درست مثلِ گلموس، یه تکنیکِ بیاثر بهتهستم یاد دادم. فقط برای این بود که کمکت کنه تواناییهات رو مهار کنیبره و عناصر رو درک کنی تا باز کردنِ بقیهٔ چشمهات برات طبیعی بشه.»
هیدرا گفت: «اما برخلافِ گلموس، تکنیکِ من نهساختیم جونت رو به خطر انداخت و نه برایروشِ بقای طولانیمدتت تو رو به من وابسته کرد.»
در واقع تو دلش فکرهمون کرد: دفعهٔ بعد که گلموس روروشِ تو شورا ببینم، دهنشو سرویس میکنم.
سولوس پرسید: «اولاً، من و لیث تکنیکمون رو با همروشِ ساختیم، پس منم تو همون وضعیتِ لیث هستم. دوماً، چراجونِ هر دوی شما یه روشِ بیاثر برای مهارِ عناصر یاد دادید؟»
«چون چیرگی رازِ بقای همهٔ گونههای ماست. اگه لومنم بره، فقط جونِ ما به خطر نمیافته، بلکه جونِدادید تکتکِ هیدراها و تایرانتهای بیرون هم به خطر میافته.»
فالوئل گفت: «این چیرگی ناتوانیِ من تو پرواز کردن و نداشتنِ شعلههایهستم مبدأ رو جبران میکنه، و برای تایرانتها هم اونا رو به ماشینهایاگه جنگیِ توقفناپذیری تبدیل میکنه، با اینکه بدنشون بهزور از بدنِ یه انسان بزرگتره.»
«وقتی از چیرگی استفاده بشه، نمیتونیم هیچ شاهدِ زندهای باقی بذاریم، مگه اینکهدادید بتونیم اون رو به عنوانِ استادیِ عنصری جا بزنیم. برای همینه که بزرگانِتایرانتهای همهٔ گونههایی که میتونن از چیرگی استفاده کنن، به جوونهاشون تکنیکهای ناقص یاد میدن.»
«هدفمون اینه که نذاریم تولههامون تو موقعیتهای پرتنش از روی غریزه از چیرگی استفادهرازِ کنن و رازهاش رو به باد بدن. اما الان مجبورم چیزِ واقعی رو بهتونناتوانیِ یاد بدم، چون اون تکنیکها فقط تو مراحلِ اولیهٔ رشدِ گونههای ما جواب میدن.»
«وگرنه وقتی به چشمِ ششم برسید، نمیتونید تواناییهاتون رو مهارهمون کنید. اگه این اتفاق وسطِ مبارزه بیفته، عواقبش میتونه فاجعهبار باشه.»همهٔ فالوئل از آنها خواست که مثلِ او روی کفِ سنگی بنشینند.
«چیرگی شبیهِ مهارِ جریانِ مانای شماست. به ظرافت نیاز داره، نه قدرت. تا الان،چرا همهتون فقط با مانای خودتون طلسمهای بیگانه رو در هم شکستید، در حالی کهبلکه چیرگیِ راستین فقط کمی بیشتر از استادیِ عنصری مانا میخواد، اما تمرکزِ خیلی بیشتری میطلبه.»
«اولین تمرین—»
موروک حرفش را برید: «صبر کن، اول نمیخوایچرا منو از شرِ اون آشغالهای عنصری پاک کنی؟گونههای بدم نمیاد از شرِ طلسمِ ردیابی هم خلاصم کنی.»
فالوئل غرید: «اون میشه تکلیفت. هم برات تمرین میشه وهمون هم انگیزهای میشه که دیگه حرفمو نبری. من آجاتار نیستم، یههمهٔ کلمهٔ دیگه بگی چنان میزنمت که تا جلسهٔ دوممون بیهوش بمونی.»
مهارِ گولمها برای آموزشِ بقیه به ششتا از سرهایش نیاز داشت، و برای فالوئل فقطدوی یک سر باقی گذاشته بود تا هم رشتهٔ سختی مثلِ چیرگی را بدونِ آسیب زدن بهتایرانتهای آنها آموزش دهد و هم هر از گاهی برای بازیابیِ قدرتش از جریانِ زندگی استفاده کند.
این تلاش فشارِ عظیمیمنم به ذهنش میآورد ودوماً او را بدخلق میکرد.
«در موردِ طلسمِ ردیابی، تنها راهِهستم امن برای خلاصشدن از شرش اینهدادید که فعالش کنیم. میخوای پدرت بیاد اینجا؟»
موروک آهیسرویس کشید وسولوس گفت: «نه.»
فالوئل گفت: «منم همینطور، پس خفه شو و گوش کن. اولین تمرینهستم تسلط بر جادوی روزمرهست. تنها تفاوتِ بینِ ردههای ۰ تا ۳ مقدارِ ماناییهبره که استفاده میکنن. با یادگرفتنِ نحوهٔ مهارِ جادوی روزمره، بقیهاش خودبهخود درست میشه.»
فالوئل صاعقهٔ کوچکی پدید آورد که همانطور که حرفچرا میزد بزرگتر میشد و از جرقهٔ جادوی ردهٔ ۰ماست به قوسِ الکتریکیِ هیدراشکلی از ردهٔ ۳ تبدیل شد.
«ردهٔ ۴ نیازمندِ یادگیریِ نحوهٔ تسلط بر بیش از یک عنصر در آنِچون واحده که تفاوتِ چندانی با اجرای چندگانه نداره. با تمرین و تلاش، شایدبیرون بتونید خودتون بدونِ درسهای بیشتر یادش بگیرید، اما حالا که اینجاییم، من کمکتون میکنم.»
هیدرای ساختهشده از صاعقه سرهای بیشتری درآورد.تکنیکمون آتش و تاریکی بدنش را پر کردندچرا و آن را به رنگِ زرشکیِ کدری درآوردند.
«اما جادوی ردهٔ ۵ خیلی پیچیدهتره. چنین طلسمهایی با ارادهٔ اجراکنندهشون مهارهستم میشن و میشه آزادانه مانای جدید بهشون تزریق کرد، برای همین تسلط بربره یه طلسمِ ردهٔ ۵ از تسلطِ همزمان بر سه طلسمِ ردهٔ ۴ سختتره.»
حالا هیدرا هفت سر داشت که هر کدام از عنصری متفاوت بودند.مهارِ چشمانش در اطرافِ گنبدِ هوا میچرخید و حرکاتش چنان زنده بود که لیثهیدراها مجبور شد از بینشِ حیات استفاده کند تا مطمئن شود موجودی زنده نیست.
هیدرای هفتعنصری در رنگینکمانی محو شد و فالوئل گفت:دوی «با این اوصاف، بیاید عجله نکنیم و از پایهها شروعبره کنیم. عنصرهایی که بهطورِ طبیعی باهاشون قرابت دارید چیا هستن؟»
سولوس گفت: «نور و زمین.»
لیث گفت: «تاریکی و آتش.»
موروک گفت: «اصلاًساختیم نمیفهمم دارید درموردوضعیتِ چی حرف میزنید.»
فالوئل نفسِ عمیقی کشید تا جلوی خودش راچرا بگیرد و تایرانتِ رویاعصاب را له و لوردهگونههای نکند و پرسید: «اول کدوم چشمهات رو باز کردی؟»
«آب و تاریکی. چطور؟»
هیدرا او را نادیده گرفت و بهترتیب یک حلقهٔ برنده ازوضعیتِ زمین، یک رشتهٔ بلند از تاریکی، و حبابِ آبی دورِ سرِگونههای موروک پدید آورد که کلماتِ بعدیاش را به صدای قلقل تبدیل کرد.
«من طلسمها رو فعال نگه میدارم و حواسم هست که بهتون آسیبی نرسونن. وظیفهٔ شمارازِ این نیست که مهارشون کنید یا روشون تمرکز کنید. باید یاد بگیرید جریانِ انرژیِ عنصریپرواز رو حس کنید و با موجهای ناگهانیِ مانا که برای سیخونکزدن بهتون استفاده میکنم، مقابله کنید.
«استفاده از هر نوع حسِ عرفانی این تمرین رو بیفایده میکنه و نشونهٔ شکستتونه. اگه مانایگونههای زیادی هم استفاده کنید و طلسمِ من رو از بین ببرید، بازم همینه. این تمرین فقط زمانیمبدأ کامل میشه که بتونید ده بار از ده بار، بدونِ مختلکردنِ طلسمم باهاش مقابله کنید. شروع کنید.»
آنها تا جایی که میتوانستند سعی کردند غریزهشان را سرکوب کنند؛ چشمانِهستم موروک آبی، چشمانِ لیث سیاه و چشمانِ سولوس به رنگِ نارنجی درخشید. استفادهبره از حسِ عرفانیِ مخصوصشان، بهویژه هنگامِ رویارویی با تهدید، برایشان عادت شده بود.
در دورانِ آکادمی، همهٔ آنها در یادگیریِ جادوی بُعدی مشکل داشتند، چونهستم بیشتر عادت کرده بودند مانا را ببینند تا اینکه حسش کنند. حتیاگه پس از سالها تلاشِ سخت، درکِ مانا هنوز یکی از ضعیفترین مباحثشان بود.
لیث و سولوس به مغزشان فشار میآوردند تا ازچرا تمرین سر در بیاورند و در همین حین مجبور شدنداگه چندین سوزشِ دردناک را روی گردن و صورتشان تحمل کنند.
آنها همزمان با خود فکر کردند: کاشدوماً میتونستم از پیوندِ ذهنی استفاده کنم و باهمهٔ لیث/سولوس حرف بزنم. اون میدونه باید چیکار کنه.
در عوض، موروک مجبور بود هر بارتکنیکمون که حبابِ آب تنگتر میشد، نفسش راچرا حبس کند، وگرنه حسِ غرقشدن را تجربه میکرد.
او پس ازمیکنم یک شکستِ دیگراولاً گفت: «قل قل قل.»
فالوئل حباب را آنقدر بازهمون کرد تا به او اجازهٔدوی حرفزدن بدهد و پرسید: «چی گفتی؟»