چپتر 1978: مَگوس شدن (بخشِ ۴)
0پادشاه گفت: «ما نمیتونیم وجودِ جادوی روح رو برای عموم فاشمَگوس کنیم، اما اگه درست فهمیده باشم، منظورتون اینه که جادوگران بادست تسلط بر این اصول میتونن به ارادهٔ خودشون عناصر رو تغییر بدن.»
لیث پاسخ داد: «درسته. این کاری نیست که فقط بیدارشدگان یا جادوگرانِ راستینمیدم بتونن انجام بدن، بلکه جادوگرانِ بدلی هم میتونن. تصور کنید بتونید با یکچوبدستیهای وِرد دو طلسمِ متفاوت رو پدید بیارید و بسته به شرایط بینشون جابهجا بشید.
«یا حتی ویژگیهای آرایهها رو تغییر بدید، طوریمیکنید که به آرایهگران اجازه بده زمانِ اجرای طلسمشونقابلیتِ رو کم کنن و به ساختههاشون کاربردِ بیشتری ببخشن.»
ملکه گفت: «شگفتانگیزه.» او سعی کردمیدم کاری را که لیث تازه انجامنداره داده بود تکرار کند، اما موفق نشد.
درکِ ضعیفش از فیزیک تخیلش را محدود میکرد، اما تجربهٔ غنیاشمَگوس بهعنوانِ یک جادوگر و چیرگیاش باعث میشد حس کند تنها بادست شنیدنِ چند کلمه چقدر به رسیدن به همان نتیجه نزدیک شده است.
لیث سر تکان داد: «همینطوره. من نمیتونم تصمیم بگیرم که شمابهتون چی رو با عموم به اشتراک میذارید، من فقط دانشی درخورِ یکلقبِ مَگوس بهتون پیشنهاد میدم. اینکه باهاش چیکار میکنید، به من ربطی نداره.»
میتوانست برای به دست آوردنِ لقبِ مَگوس، بهسادگی قابلیتِ چوبدستیهاینداره جادوآهنگری را فاش کند که به جادوگرانِ بدلی اجازه میداد ازکنند جادوی روح استفاده کنند، اما این کار شورا را خشمگین میکرد.
جامعهٔ بیدارشدگان جادوی روح را در انحصارِاینکه خود میدانستند و آن را یکی از دلایلِآوردنِ اصلیِ برتریشان بر جادوگرانِ بدلی به شمار میآوردند.
لیث نمیتوانست فقط برای حلِ مشکلاتِ شخصیاش، مردمِ خودش را دشمنِ خودبهتون کند. علاوه بر آن، به اشتراک گذاشتنِ چنین اطلاعاتی او را برایلقبِ جادوگرانِ بدلی به یک مَگوس، اما برای بیدارشدگان به یک مضحکه تبدیل میکرد.
این چیزی نبود که خودش خلق کرده باشد، بلکه فقط چیزی بود که دزدیده وباهاش از آن بهرهبرداری کرده بود. اما با این روش، هیچکس نمیتوانست از او انتقاد کند. اینکار شاخهٔ جدیدِ جادو ساختهٔ خودش بود و فقط خودش میتوانست تصمیم بگیرد با آن چه کند.
لیث گفت: «علاوه بر چیزهایی که گفتم، حاضرم دانشِ لازم برای بازتولیدِ هستهٔ نیرویلقبِ دولورین رو هم با پادشاهی به اشتراک بذارم. با این کار، وقتی جنگِ گریفونها تمومیکی بشه، میتونید شروع به ساختِ قطارهایی کنید که شهرهای پادشاهی رو به هم متصل میکنن.
«مردم میتونن حتی در طولِ زمستان آزادانه ازباهاش حومهٔ شهرها به دروازههای وارپ برن. کیفیتِ زندگی،لقبِ امنیت و تجارتِ کالا به نفعِ همه خواهد بود.
«مردم تمامِ عمرشون تو دهکدههاشون گیر نمیکنن و سفر کردن دیگه تجملاتی نیستپیشنهاد که فقط ثروتمندان از پسش بربیان. جابهجاییِ کالا و سربازها بدونِ محدود شدنقابلیتِ به جادوگرانِ بُعدی، خیلی کارآمدتر میشه. فکر کنم بقیهاش رو خودتون بتونید تصور کنید.»
در حالِ حاضر تنها یک استادِ نور دردانشی خدمتِ پادشاهی بود، اما کویلا هنوز برای بازتولیدِچیکار چیزی به پیچیدگیِ دولورین بیش از حد بیتجربه بود.
با این حال، اگر لیث نقشههای هستهٔ نیرویش راربطی به اشتراک میگذاشت، حتی جادوآهنگرانی که قادر به استفادهجادوآهنگری از استادیِ نور نبودند هم میتوانستند آن را بسازند.
این همان اصلِ پشتِ آویزهای ارتباطیِ فراگیر بود که یکی ازربطی جادوگرانِ نادر به نامِ جرون کلاوین — که هم استادِ نوراستفاده و هم جادوگرِ بُعدی شده بود — آن را به اشتراک گذاشت.
صدها سال پیش، او به لطفِ اختراعشاشتراک به دومین فرمانروای شعلهها برای بیدارشدگان ومیدم یک مَگوس برای امپراطوری تبدیل شده بود.
پادشاه مرون ایستاد و دستش را به سوی لیث دراز کرد وپیشنهاد گفت: «ما باید پیشنهادِ شما رو به دربارِ سلطنتی و انجمنِ جادوگرانبهسادگی ارائه بدیم، اما همین هم برای تضمینِ لقبِ مَگوس براتون کاملاً کافیه.»
لیث دستِ او را فشرد، اما ازچیکار پادشاه خواست دوباره بنشیند: «قبل از اینکه برید،بهسادگی هنوز مسئلهای هست که میخوام دربارهاش صحبت کنم.»
سیلفا گیج شدهمَگوس بود و پرسید:میدم «درخواستِ دیگهای دارید؟»
توافق قبلاً انجام شدهتصمیم بود و اضافهکردنِ شرایطِ بیشتر،دانشی مذاکرات را دوباره باز میکرد.
لیث سر تکان داد: «نه، بیشتر شبیهِ یه پیشنهاده. جرم وبهتون جنایت از بدبختی و جهل ریشه میگیره. بهترین راه برای ریشهکن کردنشلقبِ گسترشِ دانشه و فکر کنم میدونم چطور باید این کار رو کرد.»
آویزِ کوچکی از بُعدِ جیبیاش بیرون آورد و بهربطی ملکه داد. از آلیاژِ نقره ساخته شده بود وجادوآهنگری یک کریستالِ مانای سبز در مرکزش حک شده بود.
سیلفا پرسید: «این چیه؟»
لیث گفت: «نسخهٔ ارزونتصمیم و کوتاهبُردِ آویزهای ارتباطی.میذارید لطفاً نشانش بزنید.» ملکه پذیرفت.
فهمید که آویز نهتنها به شبکهٔ ارتباطیِ کویر متصل است، بلکهبهتون به یک شبکهٔ خصوصی هم وصل است. همچنین متوجه شد کهآوردنِ حاویِ کتابهای سوادآموزی، مبانیِ جادوی سیلوروینگ و بسیاری کتابهای قطورِ دیگر است.
ملکه پس از بررسیِ آرتیفکت با یک طلسمِ جادوآهنگریربطی پرسید: «چطور ممکنه؟ این چیز یه هستهٔ کاذبِ خیلیجادوآهنگری ساده داره. نمیتونه اینهمه دانش رو تو خودش جا بده.»
لیث پاسخ داد: «چون جا نمیده. این آویز صرفاً یه فرستندهست که به دستگاهِ خیلیآوردنِ پیچیدهتری تو آزمایشگاهم وصله. آویزهای فعلی برای آدمهای عادی خیلی گرونان، در حالی که اینمیدانستند چیزیه که بیشترِ مردم میتونن بخرن و شاید پادشاهی بتونه اونها رو رایگان در اختیارشون بذاره.
«ایدهم اینه که یه سیستمِ مرکزی تو پایتختِ هر منطقه بسازیم و کاری کنیم کهاینکه آویزها برای کار کردن به اون وابسته باشن. اینجوری، یه افسرِ فاسدِ محلی میتونه رسوااستفاده بشه، چون مردم دیگه نیازی ندارن برای رسیدن به نزدیکترین پایگاهِ ارتش روزها سفر کنن.
«حتی اونایی که پولِ خریدِ کاغذ برای یه کتابِ ساده رو ندارن،پیشنهاد کتابهای زیادی در اختیار خواهند داشت، میتونن به بچههاشون جادو یا هربهسادگی رشتهٔ دیگهای رو یاد بدن و بفهمن که توش استعداد دارن یا نه.
«حتی اگه فقط یکی از اینها رو به هرربطی خانواده تو پادشاهی بدید، بهشون فرصت میدید که یادجادوآهنگری بگیرن، جادو تمرین کنن و افقِ دیدشون رو گسترش بدن.
«قصههای وقتِ خواب به بچهها کمک میکنه خوندن و نوشتن یاد بگیرن و بهدست پدر و مادرها راهی میده تا اونها رو آروم نگه دارن. تو ماههای طولانیانحصارِ و سختِ زمستون، وقتی مردم جلوی شومینه جمع میشن، کاری برای انجام دادن دارن.
«همچنین، از اونجا که آویزها بهخودیخود بیفایدهن و واحدِ مرکزیدرخورِ تو کنترلِ شماست، میتونید اول فقط کتابهای بیخطر رو اضافهنداره کنید و بعد رفتهرفته تعداد و تنوعشون رو بالا ببرید.»
لیث برای خانوادهٔ سلطنتی توضیح داد که چطور میشود شبکهٔ آویزها را گسترش داد وباهاش آن را به شبیهترین چیز به اینترنتِ زمین تبدیل کرد. جایی که حتی آدمهایی باکنند هزاران کیلومتر فاصله از هم میتوانستند با یکدیگر حرف بزنند و دانششان را به اشتراک بگذارند.
در نسخهٔ آیندهٔ آویزها، مردم نهتنها میتوانستند ازمیکنید سیستمِ مرکزی بخوانند، بلکه میتوانستند بنویسند و فضاهایقابلیتِ شخصیِ خودشان را بر اساسِ علایقِ مشترکشان بسازند.
پادشاه پرسید: «این ایدهٔ عالیایه. چرامیدم این رو بهعنوانِ بخشی از میراثتنداره بهعنوانِ یه مَگوس به ما پیشنهاد ندادی؟»
لیث نفسِ عمیقی کشید و بعد شروعاشتراک کرد به توضیح دادنِ تمامِ مشکلاتی که اینترنتاینکه و گسترشِ تلفنهای هوشمندِ جادویی حتماً ایجاد میکردند.
مثلِ اینکه چطور افراطگرایان راحتتر افرادِ همفکرشان را پیدا میکردندمَگوس و دانشِ خطرناک بهراحتی لو میرفت. اینکه چطور با گذشتِمیتوانست زمانِ کافی، چشمچرانی و مزاحمت به یک معضل تبدیل میشد.
تا وقتی توضیحِ گسترهٔ جرایمِ سایبری را تماممیکنید کرد، خانوادهٔ سلطنتی نظرشان عوض شده بود و ایدهٔچوبدستیهای چنین فضای مجازیِ مشترکی را بیملاحظه و احمقانه میدانستند.
سیلفا که با همین فکر هم سردرد گرفته بود، گفت: «یه کابوسه.نداره قوانینِ زیادی باید عوض بشن و حتی قوانینِ جدیدِ بیشتری باید وضع بشن.شورا باید یه سپاهِ جدید از بازپرسها آموزش بدیم و حواسمون به شبکه باشه.»