---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2062: پیوندهایی که گره می‌زنند (بخش ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2062: پیوندهایی که گره می‌زنند (بخش ۲)

0

با این حال، کامیلا تمامِ‌به‌جای​ تلاشش را کرده بود فقط‌آرامش​ برای اینکه او را خوشحال کند.

با یادآوریِ اینکه وقتی بالاخره در دستورِ‌برج​ پخت استاد شده بود چقدر به خودش افتخار‌اگه​ می‌کرد، لبخندِ لیث از این هم بازتر شد.

تشک هم فقط چند سکهٔ مس می‌ارزید، اما آن زمان برایش یک دنیا ارزش‌علی‌رغمِ​ داشت. وقتی بیدار شده و دیده بود تشک همراه با ملافه‌ها پاره‌پاره شده است، لیث‌یکی​ از این فکر که شاید به کامیلا هم صدمه زده باشد، به وحشت افتاده بود.

در کمالِ تعجبش، او نه‌تنها هیچ‌بلکه​ آسیبی ندیده بود، بلکه به‌جای فرار کردن،‌گواهی​ در آغوشش گرفته بود تا آرامش کند.

آن تشک گواهی بود بر اینکه کامیلا‌کردن​ از او نمی‌ترسد و او را به‌خاطرِ همان‌چیزی​ چیزی که هست دوست دارد، نه علی‌رغمِ آن.

لحظه‌ای که فهمیده بود حتی در خواب هم بدنش از صدمه زدن‌نمی‌خواست​ به او امتناع می‌کند و کامیلا با وجودِ خطرِ آشکاری که لیث‌چرا​ برایش داشت تصمیم گرفته بود کنارش بماند، یکی از شادترین لحظاتِ زندگی‌اش بود.

حتی خرت‌و‌پرت‌ها هم خاطراتِ شیرینی را زنده می‌کردند. آن زمان که تازه به آنجا نقل‌مکان‌لحظه‌ای​ کرده بود، کامیلا به او غر زده بود که برای اینکه آپارتمان مالِ هر دوی آن‌ها‌لحظاتِ​ باشد نه فقط خودش، باید چیزی داشته باشد که حال‌وهوای شخصیِ لیث را به آنجا بدهد.

با هم به تماشای ویترین‌ها رفته بودند تا چیزهای غیرجلفی پیدا‌گرفته​ کنند که لیث خوشش بیاید و بعداً خودش آن‌ها را در‌لحظه‌ای​ برج ساخته بود، چون آن‌قدر خسیس بود که نمی‌خواست واقعاً بخرَدشان.

اگه یه روزی‌ندیده​ حقیقت رو بفهمه،‌فرار​ زنده‌زنده پوستمو می‌کَنه.

در دل خندید.

کامیلا پرسید: «چرا داری می‌خندی؟» و لیث‌نمی‌ترسد​ تمامِ افکاری را که همان لحظه از‌علی‌رغمِ​ ذهنش گذشته بود، با او در میان گذاشت.

«خدایانِ بزرگ، واقعاً باید پوستتو‌ندیده​ زنده‌زنده بکَنم.» این افشاگری واقعاً‌آغوشش​ او را هم به خنده انداخت.

«می‌دونی کامی، ترجیح می‌دم آپارتمانمون نابود بشه تا‌آغوشش​ اینکه بیفته دستِ بقیه. حتی فکر کردن بهش‌هست​ هم حسِ تجاوز به حریمم رو بهم می‌ده.»

کمی بعد گفت: «منم همین‌طور. می‌خوام برم دوش بگیرم و بعدش‌خسیس​ مستقیم می‌رم تو تخت. بهم قول بده وقتی برگشتی بیدارم کنی.‌خندید​ کلِ روز نگرانت بودم و تا وقتی تو بغلم نگیرمت آروم نمی‌گیرم.»

«قول می‌دم. دوستت دارم، کامی.»

«من بیشتر دوستت دارم.»‌آسیبی​ لبخندِ درخشانی به او زد‌کردن​ و تماس را قطع کرد.

چند ساعت بعد که سولوس بالاخره بهبود یافت، برج به حالتِ عادی برگشته‌به‌خاطرِ​ بود. به‌محض اینکه مطمئن شدند نیروی زندگی‌اش هیچ آسیبی ندیده و هستهٔ برج انرژیِ‌می‌کند​ بیش از حدِ نیازی برای یک وارپ به دست آورده است، به کویر برگشتند.

صبحِ روزِ بعد، لیث خانواده‌اش را در اتاقِ غذاخوریِ ارباب جمع‌خسیس​ کرد، به این امید که سرِ صبحانه راضی‌شان کند تا زمانی که‌پرسید​ از حسن‌نیتِ خاندانِ سلطنتی مطمئن نشده است، بیرون از پادشاهیِ گریفون بمانند.

ناگفته نماند که آن‌ها‌گرفته​ حاضر نشدند حتی یک کلمه‌همان​ از حرف‌هایش را گوش کنند.

شهرِ والرون،‌آسیبی​ کاخِ سلطنتی،‌بلکه​ چند روز بعد.

با وجودِ جنگِ دشوار علیه ثرود و این واقعیت که جنجالی‌خسیس​ خواندنِ ماهیتِ این رویداد دست‌کم گرفتنِ قضیه بود، تالارِ ضیافت لبالب‌خندید​ از اشراف، جادوگران و بیدارشدگانی از سراسرِ پادشاهیِ گریفون پر شده بود.

مراسمِ ترفیعِ یک مَگوسِ جدید رویدادی بود که کمتر از‌چیزی​ یک بار در قرن رخ می‌داد، بنابراین هر کسی که‌زدن​ سست‌ترین ارتباطی با خاندانِ ورهن داشت، درخواستِ دعوت‌نامه کرده بود.

خاندانِ سلطنتی مجبور شده بودند حتی درخواستِ برخی از‌کردن​ وفادارترین اما کم‌اهمیت‌ترین پیروانشان را رد کنند تا برای‌هست​ اعضای شورا و چند مهمانِ افتخاریِ غیرمنتظره جا باز کنند.

به‌عنوانِ نوادهٔ یکی از چهار ستونِ بنیان‌گذارِ‌کردن​ پادشاهی و استادِ لیث، خاندانِ سلطنتی انتظار‌همان​ داشتند فالوئل در این رویداد شرکت کند.

«بانو فالوئل متینا ریستا نیکسدرا و حضرتِ والا آرشیدوشس فیروال‌آن‌قدر​ اورئا ورنا نیکسدرا.» اما اینکه او آن‌قدر به تاج بی‌اعتماد بود‌می‌کَنه​ که مادرش را هم با خود بیاورد، چندان موردِ انتظارشان نبود.

اینکه پیشکارِ سلطنتی نامِ کسی را اعلام کرد که دقیقاً هم‌نام‌هست​ با یکی از همراهانِ افسانه‌ایِ پادشاه اول بود، حتی پرحرف‌ترین دهان‌ها‌می‌کند​ را هم بست و باعث شد مرون دندان‌هایش را روی هم بفشارد.

بسیاری از افراد در سراسرِ سالن می‌گفتند: «چه کسی ممکنه‌آغوشش​ این‌قدر اشراف‌زاده و در عین حال این‌قدر بی‌ادب باشه؟ این‌دارد​ یه قانونِ نانوشته‌ست که اسمِ نیاکانِ پادشاهی رو لکه‌دار نکنن.»

تعدادِ بسیار کمی از حاضران در سالنِ ضیافت می‌دانستند که آن دو زن جانورانِ‌همان​ امپراطور هستند، چه رسد به اینکه بدانند فیروال دقیقاً همان کسی است که بیش‌وجودِ​ از هزار سال پیش به والرون کمک کرده بود تا پادشاهیِ گریفون را یکپارچه کند.

بقیه با کینه به درِ دولنگهٔ پشتِ سرِ پیشکار خیره شدند و انتظار‌واقعاً​ داشتند دو روستاییِ بی‌سروپا که پولشان از عقلشان بیشتر بود وارد شوند. در‌می‌خندی​ کمالِ تعجبشان، آن دو زن به اندازهٔ نامِ خانوادگی‌ای که یدک می‌کشیدند، باابهت بودند.

ظاهرِ انسانیِ فالوئل شبیهِ زنی جوان در اواسطِ دههٔ بیستِ زندگی‌اش بود، با حدودِ ۱٫۷ متر‌فهمیده​ قد، موهای قهوه‌ایِ روشن تا کمر و چشمانِ فندقی. صورتش فرمِ بیضیِ ظریفی داشت و آرایشِ‌زندگی‌اش​ ملایمی که داشت در کنارِ موهای نرم و پرپشتش، ویژگی‌های زیبای چهره‌اش را قاب گرفته بود.

او لباسِ مجلسیِ کرم‌رنگی به تن داشت که با نقره گلدوزی شده بود و با چندین‌همان​ کریستالِ مانا که به شکلِ جواهراتِ گران‌بها تراش خورده بودند، تزئین شده بود. این لباس شانه‌ها و‌تصمیم​ بازوهای سفیدش را به نمایش می‌گذاشت و تا روی باسن مانندِ پوستِ دوم به بدنش چسبیده بود.

دامنِ لباسش گشاد و پف‌دار بود و این‌آغوشش​ حس را القا می‌کرد که روی ابری راه‌هست​ می‌رود که با هر قدمش به دورش می‌رقصد.

بسیاری او را از زمانی به یاد می‌آوردند که لیث را در مراسمِ شامی‌بخرَدشان​ همراهی کرده بود؛ همان‌جا که لیث پیش از دریافتِ جایزه از سوی خانوادهٔ سلطنتی‌لحظه​ برای نابودیِ کولگا و نجاتِ معادنِ فیمار، یک «مبارزهٔ دوستانه» با جادوگرِ اعظم کوارت داشت.

همین کافی بود تا نگاه‌های سرزنش‌آمیز و‌نمی‌ترسد​ سوءظنِ اینکه او هم جانوری در لباسِ‌علی‌رغمِ​ مبدل است، به سوی او جلب شود.

فیروال بی‌توجه به خصومتِ خاموشی که احاطه‌شان کرده بود، روی کاخِ‌گرفته​ سلطنتی تمرکز کرد و گفت: «خدایان، اینجا یه ذره هم عوض‌لحظه‌ای​ نشده. هنوز هم به همون اندازه که آدمای توش ناخوشایندن، زیباست.»

او یک ثانیه در کنارِ پیشکار توقف کرد تا‌گرفته​ همان آکوستیکِ بی‌نقصی که صدای پیشکار را منتقل می‌کرد،‌دارد​ کلماتِ او را هم در سراسرِ سالنِ ضیافت پخش کند.

فالوئل با خجالت زمزمه کرد: «مامان! من‌برج​ تو رو آوردم اینجا تا نذاری اوضاع‌بخرَدشان​ بدتر بشه، نه اینکه جنگ راه بندازی.»

هیدرای ارشد پرسید: «چرا داری زمزمه می‌کنی؟ ما اینجا مهمون نیستیم، اونا مهمونن. ما اینجا‌لحظه‌ای​ رو ساختیم و صاحبشیم. این به‌اصطلاح اشراف‌زاده‌ها دهنشون رو با اسمِ والرون پر می‌کنن، در‌شادترین​ حالی که با لبخند روی لباشون به هر چیزی که اون براش ایستادگی کرد تف می‌ندازن.

«تمامِ روز دربارهٔ اینکه چقدر عالی هستن حرف می‌زنن و زود قضاوت‌آرامش​ می‌کنن. با این حال اگه حتی یک‌دهمِ چیزایی که می‌گن راست بود،‌حتی​ پادشاهی تا الان ده بار گارلن و ورندی رو فتح کرده بود.

«اونا مایهٔ ننگِ این کشورن‌به‌جای​ و کشتنِ همه‌شون باید یه لطف‌گواهی​ به حساب بیاد، نه یه جرم.»

اگر هر کسِ دیگری چنین حرف‌هایی می‌زد، توسطِ گروهی از اشراف‌زاده‌ها‌خسیس​ لینچ می‌شد و جسدش را به دار می‌آویختند. البته مگر اینکه گاردِ‌پرسید​ سلطنتی پیش از آن، آن‌ها را به جرمِ خیانت درجا اعدام می‌کرد.

با این حال، همه‌چیز در چهرهٔ فیروال، از صدایش گرفته تا نگاهِ سخت‌گیرانه‌اش، شبیهِ امپراطری بود‌فهمیده​ که میانِ رعایای خود قدم می‌زد. او کاریزما و اقتداری ذاتی از خود ساطع می‌کرد که‌زندگی‌اش​ باعث شد اشراف از روی شرم نگاهشان را پایین بیندازند و اعضای گاردِ سلطنتی خبردار بایستند.

ناولها | novelha.net