چپتر 2123: نابغهٔ احمق (بخشِ ۱)
0شب با ترکیب کردنِ افسونها و جرمِ گولم باداشتند عقل و تواناییهای تبارِ مشترکِ برگزیدگانش، موفق شده بودخندید به متعصبترین پیروانش قدرتِ یک جانورِ امپراطورِ بیدارشده را ببخشد.
علاوه بر این، عنصرِ نوری که هوا را پر کرده بود، زخمهایشان را به هماندورگه سرعتی درمان میکرد که سیستمِ خودتعمیریِ گولمها ترمیمشان میکرد. شب هرگز از این سازهها درنداشت نبرد استفاده نکرده بود، چون در هر بار فقط چند دقیقه میشد از آنها استفاده کرد.
بدونِ محفظهٔ شارژ، بهمحضِ اینکه انرژیشان تمام میشد به خرتوپرتهای بیمصرف تبدیل میشدند. بدتر ازاثری آن، هم گولم و هم برگزیده هر کدام به یک منشور نیاز داشتند، که بخشیفشار از قدرتِ شب را میگرفت و تمامِ آسیبی را که آنها میدیدند به خودش وارد میکرد.
زناگروش خندید: «قبول دارم خواهرت خنگ نیست، ولی باهوش همتنها نیست.» به اژدهای سایهای هماندازهٔ انسان تبدیل شد و بالهایشنورِ را باز کرد تا هر چقدر میتواند انرژی جمع کند.
نقشهٔ شب این بود که هوا را آنقدر از عنصرِبخشی نور پر کند که هم آشوبِ طلسمهای مسخشده و همدارم آشوبِ پوستشان را که لمسِ مسخشده ایجاد میکرد، خنثی کند.
با این حال، دورگهها را به حساب نیاورده بود. دلیلِ اینکه هستهٔتنها سیاهِ آنها از محدودیتهای یک مسخشدهٔ باستانی فراتر میرفت، این بود کههیچ هستهٔ هیولایشان اثراتِ مخربِ ناشی از پدید آوردنِ آشوبِ بیشازحد را متعادل میکرد.
میشد گفت تنها چیزی که سقفِ قدرتِ یک دورگه را تعیین میکرد، مقدارِاطرافشان آشوبی بود که هستهٔ دوم میتوانست بیخطر خنثی کند. عنصرِ نورِ اطرافشان هیچ اثریبیش روی گرسنگیِ سیریناپذیرِ هستهٔ سیاه نداشت، اما اثراتش با اثراتِ هستهٔ هیولا جمع میشد.
حالا زناگروش آزاد بود تا هستهٔ سیاهش را بیش از پیش تحتِسقفِ فشار بگذارد و در عینِ حال به نیروی زندگیاش فرصت دهد تاروی این حالتِ ارتقایافتهٔ جدید را تجربه کند و با آن سازگار شود.
گولمها چند تن وزن داشتند، اما هیئتِ واقعیِ زناگروش بسیار سنگینتر بود وآسیبی در مقایسه با جرمِ او، مثلِ بچهها سبک بودند. فقط یک دست لازماژدهای داشت تا گولمی را بگیرد و به زمین بکوبد تا نتواند فرار کند.
اژدهای سایهمیرفت با غُرغُر پرسید:مخربِ «اینا رو میشناسی؟»
دو منشور مقادیرِ عظیمی از عنصرِ تاریکی ساطع میکردند که پس ازنورِ تماس با لمسِ مسخشدهاش به آشوب تبدیل میشد. این کار دردِ شدیدیحالا به زناگروش تحمیل میکرد و مجبورش میکرد دستانش را مدام احیا کند.
علاوه بر آن، نامردگان چندین طلسمِ ردهٔ ۵ را از گولمها رهاسقفِ میکردند و طلسمهای بیشتری را هم آماده نگه داشته بودند. اگر جرمِ برترِگرسنگیِ اژدها و تواناییهای تبارش نبود، ثابت نگهداشتنِ برگزیدگان بدونِ کشتنشان تقریباً غیرممکن میشد.
مدام نفسهای عمیقی میکشید که به فورانهایی از شعلههای مبدأ بنفشِ روشن تبدیل میشد. آنها راوارد از بدنش بیرون میداد و بهعنوانِ سپری در برابرِ طلسمها استفاده میکرد. طلسمها همچنان به زناگروش میخوردند،میتواند اما قدرتِ مخربشان آنقدر کم میشد که نیمهٔ ترولش بتواند پیش از شکافتنِ کاملِ زخمها درمانشان کند.
«نه.» گرگومیش درحالیکه زندانیانِ زناگروش را با بینشِ حیات بررسی میکرد، سر تکانچیزی داد: «جوون به نظر میرسن و هستهٔ خونشون نمیتونه بیشتر از چند دههروی عمر داشته باشه. با این حال، چون برگزیدگانِ شب هستن، باید بدونن ما کی...»
پیش از آنکه سوار بتواند جملهاش را تمام کند، اژدهایمیتوانست سایه از هر دستش یک خلأ زوزهکش رها کرد ونداشت منشورهایی را که از سازهها بیرون زده بودند، هدف گرفت.
طلسمهای آشوب بهسرعت بر اثرِ عنصرِ نورِ فراوانِ موجود در هوا ضعیف شدند، اما ازمقدارِ فاصلهٔ صفر، تمامِ قدرتِ لازم را داشتند. منشورها، سنگ و فلزِ افسونشده، همراه با نامردگانیاثراتش که درونشان بودند، بهسادگی ناپدید شدند و تنها ابری از غبارِ نرم به جا گذاشتند.
با فکر کردن به دردی که اورپال به خاطرِ پیوندِ میانمیگرفت منشورها و شب میکشید، لبخندی بیرحمانه بر چهرهاش نقش بست. اسبسوارخنگ نیز هر زخمی را که اژدهای سایه به آنها میزد، تجربه میکرد.
زناگروش خبر نداشت که به دلیلِ فضای مهروموم شدهای که اورپالگفت در آن زندانی بود، او از پیامدهای مرگِ برگزیدگانش در اماننورِ است، درست همانطور که نمیتوانست نیروی ذخیرهشده در آنها را پس بگیرد.
هر دوی آنها در اطرافِدورگه گریفون طلایی پرسه میزدند ومیتوانست بهمحضِ یافتنِ روزنهای، نزدِ صاحبشان برمیگشتند.
اسبسوار و کیگان همزمانناشی پرسیدند: «چرا این کار روگفت کردی؟ میتونستیم ازشون بازجویی کنیم.»
زناگروش بشکنی زد و بخشی از عنصر نورِ موجود در هوا را به نورِ مرئی تبدیلوارد کرد تا راهرو روشن شود: «نه، نمیتونستیم. شورا تو یکی از تلاشهای قبلیش برای حذفِ ملن،چقدر فهمید که برگزیدگانش یه جور پیوندِ ذهنی دارن، اونم نه فقط با خودش، بلکه بینِ خودشون.
«این پیوند بهشون اجازه میده استراتژیهاشون رو تو نبرد کاملاً هماهنگ کننتنها و اطلاعات رو در لحظه به اشتراک بذارن. اگه بهشون میگفتیم دنبالِهیچ چی هستیم، بقیهٔ برگزیدگان رو تو این کاخ و کاخهای دیگه خبردار میکردیم.
«اونوقت برادرامون اصلِ غافلگیری رو از دستمقدارِ میدادن و دشمنامون هم احتمالاً هر چیهیچ تو گریفون طلایی دارن رو نابود میکردن.»
گرگومیش سر تکان داد: «منطقیه. این میشد برگِ برندهشون وتنها ما هم هیچ راهی نداشتیم که راست رو از دروغنورِ تشخیص بدیم. تازه اونم در صورتی که میتونستیم به حرف بیاریمشون.
«همهٔ اسبسواران به برگزیدگانشون این امکان رو میدن که وقتیبخشی با سرنوشتی بدتر از مرگ روبهرو میشن، منشورهاشون رو منفجردارم کنن، پس زندانی کردن و شکنجه دادنشون اصلاً گزینهٔ ممکنی نیست.»
کیگان گفت: «پس بهتره حرکت کنیم. اگه اونا تصمیمبیشازحد گرفتن از نارچات پیروی کنن، نمیتونن خیلی باهوش باشن،آشوبی ولی فقط مسئلهٔ زمانه تا بفهمن برای چی اینجاییم.»
خورشیدِ سرخ با دگردیسیسقفِ به هیئتِ واقعیاش درآمد:آشوبی «شاید آره، شاید هم نه.»
قامتِ او از یک کودک به مردی با زیباییِ اثیری و قدِ ۱٫۹ متر تغییرمقدارِ کرد. موهای قرمزش بور شد، پوستِ صورتیاش به قرمزِ روشن درآمد و چشمانش چنان هالهٔ نارنجیِهیولا شفافی به خود گرفت که هر بار نگاهش را میچرخاند، گویی مثلِ شعلههای آتش سوسو میزد.
لباسهای مهمانیاش به یک دست زرهِ قرمزِ کامل و دو تیغهٔ کوتاهش به تبرِ بزرگشخودش تغییرِ شکل دادند. بابا یاگا هم زره عقرب و هم فایربرند را هنگامِ متناسب کردنشان برایباز نیازهای کلیا تغییرِ شکل داده بود، اما گرگومیش میتوانست ظاهرشان را به همان هیئتِ قدیمیشان برگرداند.
صدایش در تالارهای خالی غرید و پژواکش باعث شد کلماتش حتی از فاصلهای دور،سقفِ بلند و واضح به گوش برسد: «من اسبسوارِ خورشیدِ سرخ و پادشاهِ خاموشِ دربارِ گرگومیشم.سیاه اومدم تا چیزی رو که مالِ منه پس بگیرم. به من ملحق بشید یا بمیرید!»
زناگروش از راهِچیزی پیوندِ ذهنی پرسید:تعیین «این دیگه چی بود؟»
گرگومیش پاسخ داد: «یه داستانِ پوششیِ باورپذیر. زیردستانِ شب همین الانش هم میدونن که بهشونمقدارِ حمله شده و حالا فکر میکنن دلیلش رو هم میدونن. خواهرم بعد از ناپدید شدنماثراتش گنجینههایی رو از دربارم برداشت و من اینجام تا اونا رو چند برابر پس بگیرم.»
کیگان تأمل کرد: «ایدهٔ درخشانیه. حضورِ یه اژدها رو توجیه میکنهمیگرفت و به برگزیدگان امیدِ زنده موندن میده. مشکل اینجاست که حضورتخنگ رو لو میده. حالا همهٔ برگزیدگانِ شب میدونن که تو هنوز زندهای.»
«این مشکل بمونه برای بعد. حالا بیاینپدید حرکت کنیم.» گرگومیش و دورگهها بیتوجه بهسقفِ تلهها و آرایههای پیشِ رویشان، به جلو شتافتند.