چپتر 1794: بارِ فرماندهی (بخشِ ۲)
0اگر خانوادهاش نبودند، لیث میتوانست راحت به کویر برود و از همهٔ این دردسرهابوسهها دور بماند. اما اگر این کار را میکرد، برچسبِ خائن و فراری میخورد. درستبغل مثلِ مادرِ فریا، دوشس سولیوار، او و خانوادهاش هم همهچیزشان را از دست میدادند.
پادشاهی زمینها، خانهشان و حتی معادنِ نقرهاش در نزدیکیِ جامبل رااردو مصادره میکرد. لیث تمامِ القاب و درآمدهایش را از دست میدادطرفِ و به مجرمی تحتتعقیب تبدیل میشد که برای همیشه حقِ بازگشت نداشت.
لیث در حالی که به سولوس اشاره میکرد، گفت: «نگران نباش بابا. چندتا برگِ برنده توژنرال آستینم دارم و یه زنِ پرشر و شور هم تو انگشترمه.» سولوس کنارش ایستاده بود ورها در حالی که سهمش از بوسهها و آغوشها را میگرفت، هنوز خشم را در دست داشت.
سولوس سعی کرد ترسناک به نظر برسد و گفت: «من پرشر وزنِ شور نیستم!» اما الینا او را مثلِ یک بچه بغل کرده بودخشم و باعث میشد به اندازهٔ یک تولهسگِ عصبانی خطرناک به نظر برسد.
پس از خداحافظی، سولوس در انگشتر ناپدید شد و لیث از دروازهٔ داخلِسهمش انبار گذشت و به مقصدش رسید. افرادِ پئونیا یک نقطهٔ خروجِ موقت برایشالینا درست بیرونِ ماندیا آماده کرده بودند، جایی که ارتشِ بازپسگیری اردو زده بود.
در کمالِ تعجب، شاهزاده، ژنرال مورنآماده و سروان زولمن پلان را دیدزده که در طرفِ دیگر منتظرش بودند.
لیث به ترتیب به آنها تعظیم و ادایجایی احترام کرد و پلان را در حالتِ خبردارژنرال رها کرد. «شاهزاده. ژنرال. این یه مقدار زیادهروی نیست؟»
پئونیا گفت: «همینطوره. عموی عزیزمنباش جنبهٔ باخت نداره، برای همینآستینم یه معاونِ بیکفایت بهتون داده.»
چشمانِ پئونیا از خشم شعلهور شد و به پلان اشاره کرد: «چون میدونستمسهمش تمامِ تلاشش رو میکنه تا مأموریت شکست بخوره، شخصاً اومدم اینجا تا حواسمالینا به پلان باشه و عمو مورن هم اینو بهونه کرد تا خودش هم بیاد.»
مورن مثلِ یک تیر صاف ایستاد و برای ترساندنِ زنِبازپسگیری بسیار کوتاهتر، بالای سرش قد برافراشت. «چطور جرئت میکنی باپلان یه ژنرال اینطور حرف بزنی، برادرزاده؟ اون هم جلوی سربازام!»
کینهٔ در صدای پئونیا تقریباً ملموس بود. «همونطور که تو جرئتاردو میکنی با فرماندهِ این مأموریت و شاهزادهٔ پادشاهی اینطور حرف بزنی.طرفِ حالا خفه شو و گوش کن. تو اینجا فقط یه ناظری.
«فقط یه دستور بده تا هربابا چی تو این مأموریت غلط پیشزنِ رفت بیفته گردنِ تو. مفهوم بود؟»
مورن که لبانش ازآستینم خشم میلرزید، گفت: «کاملاً.» اماانگشترمه راهی برای جواب دادن نداشت.
دربارِ سلطنتی به پئونیا اختیارِ کامل در امورِجایی ماندیا داده بود؛ چیزی که حتی خانوادهٔ سلطنتیژنرال هم نمیتوانستند لغوش کنند، چه برسد به او.
پئونیا آنقدر بلند گفت که همه بشنوند:بودند «خوبه. اینجا فقط من حقِ دستور دادن دارم.شاهزاده لیث، فرض میکنم خودتون از قبل نقشهای دارید.»
لیث سر تکان داد و گفت: «همینطوره. در این مقطع، ثروددارم باید با استراتژیِ پادشاهی برای نفوذ به شهرها آشنا شده باشه.میگرفت در ضمن، فرستادنِ آدمهای زیاد یعنی بالا بردنِ احتمالِ لو رفتن.»
پئونیا از رویبرنده کنجکاوی سرش را کجپرشر کرد. «پس پیشنهادتون چیه؟»
«من تنها میرم تو و شما نیروهاتون رو آماده میکنید تا بهمحضِزده باز شدنِ دروازههای شهر واردِ ماندیا بشن. بعد، وقتی دروازهٔ وارپ بقیهٔمنتظرش نیروها رو راه داد، پس گرفتنِ ماندیا فقط چند دقیقه طول میکشه.»
پئونیا و مورن همصدا گفتند: «چی؟» دربودند حالی که پلان که هنوز خبردار ایستادهتعجب بود، فقط توانست چشمانش را گشاد کند.
نقشهٔ اصلی این بود که نیروها بیرونِ شهر آماده شوند و در همان حال پیشاهنگهاانگشترمه به داخلِ دیوارها نفوذ کنند و چند روزِ آینده را صرفِ پیدا کردنِ راهی برای ورودِنیستم نیروی اصلی کنند. سپس، هدف رسیدن به دروازهٔ وارپ و زمینهسازی برای یک حملهٔ دوجانبه بود.
لیث در حالی که فقط به پئونیا نگاه میکرد وکنارش انگار مورن اصلاً آنجا نبود، گفت: «بهش فکر کنید. ماندیاسعی دیروز تصرف شده، یعنی شهروندانش هنوز تحتتأثیرِ پروپاگاندای ثرود قرار نگرفتن.»
«برای اونا، اون هیچ قهرمانی نیست، فقط یه متجاوزه. مشکل اینه که میدونن پادشاهیتعجب بازپسگیریِ شهرهایی رو که محصول میدن تو اولویت قرار داده. اگه چند روز وقتادای تلف کنیم، شهروندانِ ماندیا از شورش ناامید میشن، تازه اگه کلاً تغییر موضع ندن.
اگه من الان برم تو، بهمحض اینکه بفهمن پادشاهی رهاشون نکردهاردو و داره براشون میجنگه، به نیروهای ما ملحق میشن. سربازهای ثرود هردیگر چقدر هم قوی باشن، نمیتونن در برابرِ یه شهرِ کامل پیروز بشن.
حتی اگه پیروز هم بشن، کشتارِ اینهمه آدمِ بیگناه تمامِ تلاشهاش روزنِ برای ساختنِ شهرتِ یه قهرمان نابود میکنه. شهرهای بعدی که فتح میکنه سرسختترداشت میجنگن و اونایی که همین الان زیرِ سلطهش هستن هم احتمالاً شورش میکنن.
اگه نقشهٔ من موفق بشه، شهروندانزنِ دروازههای شهر رو براتون باز میکنن،بود بدون اینکه حتی نیازی باشه بشکنیدشون.»
پئونیا پرسید: «منظورتبرایش رو میفهمم، اما مطمئنیبودند که از پسش برمیای؟»
لیث سر تکان داد: «مطمئنم. فقطآماده یه چیز هست که باید قبل ازکمالِ شروعِ مأموریت بدونم. نرخِ مجازِ تلفات چقدره؟»
مورن با تظاهر به خشم گفت و طوری حرف زد که لیث شبیهِ موجودی بیرحم وکنارش خونسرد به نظر برسد: «قصد دارید آدمهای بیگناه رو بکشید؟ پادشاهی دقیقاً برای محافظت از شهروندانش واردِبچه یه جنگِ تمامعیار نشده، با این حال شما خودتون رو بهتر میدونید. یا شایدم باید بگم بدتر؟»
لیث پاسخ داد: «من قراره واردِ قلمروِ دشمن بشم و اگه شناسایی بشم، وقت ندارم قبل ازهنوز اینکه اجازه بدم آدما برن، وفاداریِ هر کسی رو که میبینم بررسی کنم. یه حرکتِ اشتباه باعثخطرناک میشه زنگِ خطر به صدا دربیاد، مأموریت خیلی سختتر بشه و مرگومیرِ خیلی بیشتری به بار بیاد.
پس، بله. من قصدبیرونِ دارم آدمهای بیگناه روجایی بکشم، درست مثلِ شما.»
مورن پاسخ داد: «من بیش از بیست ساله که ژنرالم و حتیزده یه بار هم چنین دستوری ندادم. فقط چون خودتون قاتل هستید، فرضمنتظرش نکنید که همه اینطورن. من هرگز به آدمهای عادی آسیب نزدم، هرگز.»
«شاید من قاتل باشم، اما یه سرباز تو زمانِ جنگ چیه جز یهپرشر قاتلِ قراردادی که حتی دستمزدِ منصفانهای هم نمیگیره؟ ژنرالهایی مثلِ شما انگشتهای چاقشون روکرد به سمتِ یه هدف نشونه میگیرن و آدمهایی مثلِ من دستاشون رو کثیف میکنن.
لیث پرسید، اما منتظرِ پاسخ نماند: «دارید به من میگید تو بازپسگیریِ شهرهای تحتِ فرمانِآغوشها شما هیچکس نمرده؟ معلومه که مردن، اما یادتون باشه در حالی که هر سرباز بارِباعث کشتههای خودش رو به دوش میکشه، شما باید بارِ همهٔ اونا رو به دوش بکشید.
شما کارفرمای ما هستید. ما به درخواستِ شما آدم میکشیم. خونِ تکتکِ آدمهایی کهتعجب تو یه مأموریت میمیرن، رو دستای شما هم هست. اگه یه طلسمِ مزخرفی بلدیدادای که میتونه کلِ یه شهر رو فلج کنه یا به خواب ببره، ازش استفاده کنید.»
لیث با صدایی آنقدر بلند که همهبودند بشنوند، گفت: «در غیرِ این صورت غرورتونتعجب رو بذارید کنار و بذارید کارم رو بکنم.»
در حالی که منتظرِ پاسخِ پئونیا بود، بهمحضِ حاکم شدنِ سکوتدارم بر مرکزِ فرماندهی، فضا پر از همهمه شد. سربازان با کینهمیگرفت به مورن نگاه کردند و کلماتِ زهرآگینی پشتِ سرش زمزمه کردند.
او شخصاً به لیث حمله کرده بود تا او و دستاوردهایشایستاده را کوچک بشمارد، به این امید که بقیهٔ ارتش طردش کنند ونظر شانسِ موفقیتِ مأموریت پایین بیاید. بدونِ اعتماد، ارتش نمیتوانست درست کار کند.
اما لیث نه در جایگاهِ یک جادوگرِ اعظمِ اشرافزاده، بلکه بهعنوانِ یک سربازکمالِ صحبت کرده بود و به همه یادآوری کرده بود که مقامات بهجای اینکهآنها بارِ مسئولیت را روی دوشِ زیردستانشان بیندازند، باید خودشان آن را به دوش بکشند.
مورن در نهایت همهٔ آنها را قاتلانی خونسردجایی خوانده بود، حمایتشان را از دست داده بودژنرال و شبیهِ یک آدمِ ریاکار به نظر میرسید.