چپتر 2609: فصل 2609
0لیث تأمل کرد و گفت: «منطقیه، اما یه سؤال دارم.وقت اگه موگار راهحلی بهت بده که رسیدن بهش خیلی طولمیتونم بکشه یا تو طولِ عمرت اصلاً نشه بهش رسید، چی؟»
نالروند پاسخ داد: «در اون صورت، بعد از مشورت باداری فریا، مانعِ بینِ نیروهای زندگیم رو از بین میبرم ومیدونست بدونِ اینکه حتی سعی کنم ترکیبشون کنم، یکیشون رو انتخاب میکنم.»
لیث مخالفت کرد:میگیری «چرا با اوندقیقاً مشورت کنی؟ انتخابِ خودته.»
رزار سر تکانوضعیتِ داد و گفت: «آره،احتمالاً ولی زندگیِ هر دومونه.»
«اون کمتر از ۱۰۰ سال وقت داره تا یا پیامآورِ فالوئل بشهپیامآورِ یا بمیره. من بهعنوانِ یه انسانِ بیدارشده، کمتر از ۱۰۰۰ سال میتونمپیامآور کنارش بمونم، در حالی که بهعنوانِ یه پیامآور، اون بهاندازهٔ فالوئل عمر میکنه.
«این یعنی اگه تحقیقاتش شکست بخوره سه برابرِ طولِ عمرِ من، و اگه فالوئل مثل اوفیل یهوضعیتِ اژدهای هفتسر بشه ده برابرِ من عمر میکنه. ترجیح میدم انسان بمونم، اما اگه این کار روخورده بکنم، فریا باید با این آگاهی که قراره خیلی بیشتر از من عمر کنه، به رابطهمون ادامه بده.
«بهعنوانِ یه جانورِ امپراطور، میتونم شریکِدقیقاً زندگیش باشم. اما بهعنوانِ یه انسان،حال تقریباً مثلِ یه حیوونِ خونگی میشم.»
لیث به شانهاش زد و گفت: «داری خودت رو خیلی دستکم میگیری، رفیق. کامیکشید هم دقیقاً تو وضعیتِ توئه. اون حتی نمیخواست بیدارشده بشه و میدونست که من احتمالاًکامیلا بیشتر از اون عمر میکنم، با این حال همهچیز بینِ ما خیلی خوب پیش میره.»
نالروند آهی کشید و گفت: «برای شما دو تا فرق میکنه. نیروی زندگیِفالوئل تو ترک خورده و جونت مدام در خطره. اصلاً معلوم نیست چقدر وقت براتمیکنه مونده و کامیلا هم احتمالاً نمیخواست بیدارشده بشه تا بیشتر از تو عمر نکنه.
«مانوهار گفتزندگیش چقدر وقتتقریباً برات مونده؟»
لیث صدایش را پایین آوردکامی تا حالِ بقیه را خرابمیدونست نکند: «چند صد سال. شاید.»
«میبینی؟ این یعنی حتی اگه کامیلا فقط ۷۰۰ سالِ دیگه عمر کنه، قرارهآهی قرنها برات غصه بخوره. من همچین چیزی رو برای فریا نمیخوام. برای همینهچقدر که باید این سفر رو برم و قبل از تصمیمگیری باهاش حرف بزنم.»
لیث پرسید: «خیلیآره خب، قانع شدم.دومونه کِی راه میافتیم؟»
برنامهریزی برای سفر به حاشیهٔ اجدادیِ رزارها مدتی طول کشید. رسیدن بهحال کویر از انبارِ لیث و سپس رسیدن به محلِ مانعِ بیرونیِ حاشیهخورده تنها چند دقیقه زمان میبُرد، در حالی که آمادهسازیها هفتهها وقت گرفت.
فریا اجازه نمیداد نالروند بدونِ او به حاشیه برود و کویلا هممیره میخواست هوای خواهرش را داشته باشد. بنابراین مجبور بودند صبر کنند تا کویلانیست از ماهعسل برگردد و بعد کمی به او زمان بدهند تا آماده شود.
همچنین، لیث باید مرخصیاش را به اطلاعِ خانوادهٔ سلطنتی میرساند. نمیتوانست بهپیامآورِ همین سادگی کلاسهای جادوی خلأ را رها کند و اجرای آزمایشیِ تبلتها رابهاندازهٔ کنار بگذارد، بدونِ اینکه تعقیب و گریزی در مقیاسِ مانوهار به راه بیفتد.
فالوئل هم قرار بود همراهشان بیاید و او نیز به زمان نیاز داشت تا به کارهایش سروسامانوضعیتِ بدهد و برای دورانِ غیبتش، جانشینی بهعنوانِ اربابِ منطقهٔ دیستار پیدا کند. کسی که همچنین باید بهجایخورده او با بیترا روی هماهنگکنندهها کار میکرد و به مطالعهٔ میراثِ تبارِ تایرانت در کنارِ کالّا ادامه میداد.
هیدرا بیشترِ وسایلش را داخلِ آویزهای بُعدی بستهبندی کرد، اما محضِاحتمالاً احتیاط بسیاری از ابزارها و سلاحها را به کمربندش آویزان کردنیروی یا در جیبهایش گذاشت و گفت: «مامان، از کمکت خیلی ممنونم.»
فیروال غرید: «انگار حقِ انتخابی هم برام گذاشتی. نمیتونم اجازه بدم یه احمق، بهترین فرصتیبرای رو که تبارِ هیدرا تو این چند هزاره برای رسیدن به مقامِ اژدها به دستنکنه آورده، خراب کنه. گذشته از این، بیصبرانه منتظرم تا دوباره با چشمانِ منادیون کار کنم.
«راستی حرفش شد،آره قراره دستها رودومونه همینجا بذاری و بری؟»
فالوئل سر تکان داد و گفت: «تلاشِ خوبی بود، اما نه. حاشیه سرشار از انرژیِ جهانه ووضعیتِ این موضوع اونجا رو به مکانی عالی برای یادگیریِ نحوهٔ استفاده از تمامِ پتانسیلِ دستها تبدیل میکنه.خورده اگه اوضاع خراب بشه، با وجودِ من و سولوس، فقط یه بلای طبیعی میتونه جلوی فرارمون رو بگیره.»
فیروال با کنجکاوی سرش را کج کرد و گفت:نمیخواست «میفهمم. ولی برای کسی که احتمالاً داره سرشو میکنه توبرای یه تلهٔ مرگ، زیادی هیجانزده به نظر میرسی. هدفت چیه؟»
فالوئل نمیتوانست چیزی را که میشنود باور کند: «داری باهام شوخی میکنی؟ من دارم میرم توشما یه حاشیه. قراره با جوهرِ حیاتیِ سیارهمون حرف بزنم. قراره موجوداتِ افسانهای رو ببینم، و شایدصدایش حتی چندتا راهنمایی برای غلبه بر محدودیتهای گونهمون بگیرم، یا حتی مثلِ مادربزرگ به روشنبینی برسم.»
فیروال جواب داد: «مراقب باش چی آرزو میکنی. دانشسال میتونه خطرناک باشه، مخصوصاً وقتی جوابهایی که میگیری اونبیدارشده چیزی نباشه که انتظارشو داشتی. راستی، به شورا خبر دادی؟»
فالوئل گفت: «از غیبتم؟ آره. از حاشیه؟ معلومه که نه.داری قصد ندارم موقعیتِ خونهٔ نالروند رو لو بدم و نمیخواممیدونست بدونِ یه دلیلِ خوب، جونِ اینهمه آدم رو به خطر بندازم.
«خودت میدونی بیدارشدگان چطوری فکر میکنن. شورا دستهجمعی دنبالمون راه میافته تا همهمهچیز الفها رو برای کمک به جیرا تحتِ فشار بذاره و هم ببینه میتونهمدام از حاشیه نفعی ببره یا نه. من دنبالِ میانجیگریام، نه اینکه اتمامِ حجت کنم.
«برخلافِ هیولاهای زلکس، الفها هیچ امتیازی ندارن کهحال به شورا بدن و بهمحضِ اینکه موقعیتِ خونهشونشما لو بره، فکر میکنن دوباره جنگِ نژادها شروع شده.»
فیروال نگاهش را پایین انداخت: «انتخابِ شرافتمندانهایه، اما۱۰۰ سادهلوحانه است. اگه معاهدهها شکست بخوره، چی جلوشونوبهعنوانِ میگیره که سعی نکنن برای همیشه ساکتت کنن؟»
«من احمق نیستم. برای همین آلیجاه و دستان رو باداری خودم میبرم. اون قراره بهعنوانِ سفیرمون عمل کنه و حرفمیدونست بزنه، در حالی که بقیه مخفیانه با موگار ارتباط برقرار میکنن.
فالوئل در جواب گفت: «بهعنوانِ یهدقیقاً الفِ بیدارشده و فرستادهٔ سابقِ درختِحال جهان، باید بتونه امنیتمون رو تضمین کنه.»
فیروال بادقیقاً لحنی گرفته گفت:نمیخواست «آره، باید بتونه.»
سالارک انگشتانش را رویتقریباً میزِ دفترش کوبید ومیشم گفت: «پس داری میری.»
لیث در حالی که از مجوزِ اربابِ خود استفادهنمیخواست میکرد تا بدونِ گذشتن از گمرک، دسترسی به کویرِکشید خون را برای اعضای گروهش فراهم کند، جواب داد: «آره.»
«برای چند روز.» اشتیاقیتوئه در صدایش بود کهحال لیث را بینهایت کلافه میکرد.
«باز هم آره. چطور؟»
«همینطوری، خداحافظ!» با تکاندادنِ دستش،مثلِ همه را مستقیم به مقصدشانداری وارپ کرد، هرچند نه مثلِ همیشه.
آرایههای وارپ قرار بود فقط مکانها را در فاصلهای بسیارمیدونست دور از هم جابهجا کنند، در حالی که گروهِ لیث چیزیفرق شبیهِ به هوا پرتاب شدن مثلِ کاغذِ رنگی را تجربه کردند.
برخی با سر زمینتوئه خوردند، برخی با باسن، وهمهچیز موروک روی ماسهها ولو شد.
خوشبختانه بهلطفِ بدنهای ارتقایافتهشان وزندگیِ نیروی محدودی که سالارک پشتِ اینداره حرکت گذاشته بود، کسی آسیب ندید.
فریا که حتی در لباسزیرش هم ماسه رفته بود، خداداری را بابتِ تواناییهای دگردیسیِ زرهش شکر کرد و پرسید: «این دیگهاحتمالاً چی بود؟ چرا سالارک اینقدر مشتاق بود از شرمون خلاص بشه؟»
لیث تلاش کرد کمی آبکامی پدید آورد تا خودش رامیدونست تمیز کند، اما موفق نشد: «نمیدونم.»
در همین حین، در کویر، نگهبان پیش ازحال آنکه خودش و گاردِ افتخاریاش را مستقیم به لوتیافرق وارپ کند، جوابِ سؤالِ فریا را در آغوش گرفت.
کامیلا در حالی که نوزادِ تقریباً یکسالهکمتر را به سینهاش چسبانده بود، گفت: «ممنونبشه که والرونِ کوچولو رو با خودت آوردی، مادربزرگ.»
با اینکه سالارک و لیگین بیشترِحیوونِ اوقات از او مراقبت میکردند، کامیلا هرمیگیری زمان که میتوانست به دیدنِ نوزاد میرفت.