چپتر 1254: شیاطین شعلهها (بخشِ ۲)
0با یک کجشدنِ جزئیِ برج، کریستالِ سفیدگرفتند همراستاییاش را با کولگا از دست میداد.برشگرِ بدونِ آن، کلِ شهر مثلِ خانهای پوشالی فرومیریخت.
«لبخند بزن و منتظرِ فلش باش!» در حالینیرو که یکراه خودش را درمان میکرد، سولوس حملاتشپسِ را متوقف کرد و نوای خروشان را بافت.
طلسمِ ردهٔ برج جادوی آتش، زمین و هوا را در همهستهٔ آمیخت و انفجاری ایجاد کرد. این انفجار ابری قارچیشکل پدید آورد،پسِ همراه با شعلههایی چنان داغ که میتوانستند سنگ را بخار کنند.
شعلههای سفید منطقهای به شعاعِ بیش از ۱۰۰ متر را در اطرافِ سولوساما در بر گرفتند. هر چیزِ دیگری را در مسیرشان نابود کردند، اما بهحالا برشگرِ الماس آسیبی نرساندند، چون هر دو طلسم از مانای یکسانی تشکیل شده بودند.
لیث که حالا بیش از ۲۰ مترگرفتند قد داشت، مشکلی برای دیدنِ آنسوی دریایبرشگرِ دشمنانِ پیشِ رویش و تشخیصِ شاهکارِ سولوس نداشت.
«تا حالا خودم تنهایی امتحانش نکردم، ولی میارزه یه امتحانی بکنم.»کار بالهایش را به هم زد و فورانِ ناگهانیِ بادی پدید آوردسمتِ که اطرافیانش را مثلِ برگ در میانِ طوفان به پرواز درآورد.
همزمان، ۷۲ هستهٔ مانا که بدنش را نیرو میبخشیدند، هماهنگ با هم کار کردند تا طلسمیهماهنگ ببافند که هیچکدامشان بهتنهایی از پسِ اجرای آن برنمیآمد. لیث در حالی که نوکِ شمشیرِ جنگشیرجه به سمتِ پایین بود، به سوی زمین شیرجه رفت و طلسمِ نوای میولنیر را رها کرد.
ابرِ رعدوبرقی ناگهان ظاهر شد و صاعقهای پدید آورد که کسری از ثانیه پیش از آنکه لیثنرساندند جنگ را در زمین فرو کند، به آن برخورد کرد. این طلسم مسیرهای مگنتیتی ایجاد کرد کهپیشِ الکتریسیته را حفظ میکردند و به آن اجازه میدادند بدونِ برخورد با هیچ مقاومتی، به اهدافش ضربه بزند.
نیزههای سنگی اهالیِ کولگا را در اطرافش به سیخ کشیدند و مثلِ برقگیر عمل کردند.الماس طوفان را به سوی آنها کشیدند تا حتی یک صاعقه هم خطای هدف نرود. مدارِدیدنِ مگنتیتی به هر آذرخشِ طبیعی اجازه میداد تا همزمان به تمامِ قربانیانِ نوای میولنیر ضربه بزند.
با این حال، چون وقتِ کافی برای پدید آوردنِ یکهماهنگ ابرِ رعدوبرقِ مناسب نداشت و حتی اینهمه هسته هم به پایجنگ یک برجِ جادو نمیرسیدند، قدرتِ مخربِ طلسم بهشدت کم شده بود.
دشمنان به سیخ کشیده شده بودند اما زنده بودند، درست همانطور که لیث میخواست.نیرو جنگ شیاطینی را که تیغهاش را امتداد میدادند، به پیچکهای تاریکی تبدیل کرد کهسمتِ در امتدادِ مگنتیت حرکت کردند و به دورِ اهالیِ کولگا که هنوز گیج بودند، پیچیدند.
لیث و شمشیرش با هر شخصی که میبلعیدند، بهدیگری رشدِ خود ادامه میدادند و وقتی او دوباره بهچون آسمان رفت، به ارتفاعِ بیش از ۳۰ متر رسیدند.
لیگین در حالی که تنقلاتش را میجوید،گرفتند گفت: «بد نیست. موقتاً به اندازهٔ بچههای ماالماس رسیده و حتی از قدرتهاشون هم جلو زده.»
زاگرانِ گارودا گفت: «درسته، ولی برخلافِ اونا، هیچ ایدهای نداره که چطورطلسمی از اونهمه قدرت استفاده کنه و تواناییهای ویژهٔ تبارِ ما رو همبود نداره.» این حرف باعث شد سالارک به نشانهٔ تأیید غرشِ خفهای بکند.
«تازه، دلیلی داره که همهٔ حملههای قبلی به کولگا شکست خوردن،هستهٔ حتی وقتایی که بچههای ما کمک میکردن.» زاگران به خطِ پشتیِپسِ اهالیِ کولگا اشاره کرد که زیرِ بینشِ روحِ نگهبانان مثلِ خورشید میدرخشیدند.
شهرِ گمشده قرنها دوام آورده بود، نه فقط به این دلیل که خورشیدِ ممنوعه ساکنانشالماس را به ماشینهای جنگیِ توقفناپذیر تبدیل میکرد، بلکه به این خاطر که عادت به قربانیدیدنِ کردنِ فرزندانِ خودشان، آنها را حتی در مواجهه با وخیمترین شرایط هم خونسرد کرده بود.
در حالی که ویرملینگ خطوطِ مقدم را درو میکرد، اهالیِ کولگا از آن زمان استفادهالماس کرده بودند تا قدرتمندترین طلسمهایشان را اجرا کنند و آنها را در هم ببافند. موجیدیدنِ از مانا که با هر شش عنصر آمیخته بود، از هر طرف به لیث حمله کرد.
سعی کرد بلینک کند، اما حملهٔ پیشِ رو تعادلِ طبیعی را به هم زد وبهتنهایی او وقتی برای تنظیمِ طلسمش مطابقِ آن نداشت. تیغههای بیرحمِ هوا که با صاعقه آمیختهابرِ بودند، فلسهای ضخیمش را شکافتند و بالهایش را پاره کردند و او را به سقوط واداشتند.
سنبلههای سنگی که مثل مته میچرخیدند انتظارش را میکشیدند و وقتی سعی کرد جلوی سقوطشمیبخشیدند را بگیرد، پاها، ساقها و دستانش را شکافتند. هوا بهقدری سرد شد که لایهای ازبود یخ او را سفیدپوش کرد، آتشی را که درونش میسوخت فرونشاند و توانش را تحلیل برد.
نور، تاریکی و آتش که در حالت عادی با عناصر دیگرنابود تداخل میکردند، بهسادگی با آنها درآمیختند و میدان گرانش قدرتمندی ساختندتشکیل که دشمن را به زانو درآورد و سر جایش میخکوب کرد.
از تایتانی قادر مطلق به هدفی بیدفاعگرفتند تبدیل شد، طعمهای آسان برای امواج طلسمهای ردهٔالماس ۵ که از هر طرف به سویش میآمدند.
زاگران دهانش را با یک چوبشور پر کرد و پیش از آنکه لیوانببافند آبجوی قهوهایاش را یکنفس سر بکشد، گفت: «منظورم همین بود. اینقدر بزرگ بودنشیرجه یعنی هدفِ بزرگی بودن. وگرنه اون حرومزادهها هیچوقت از جادوی گرانش استفاده نمیکردن.»
هوای سرد ریههای لیث را میسوزاند. او فقط میتوانست به تکه فلسهای سیاهی کهنیرو اینطرف و آنطرف افتاده بودند خیره بماند، در حالی که قطراتِ درشتِ چیزی کهسمتِ در هیئتِ دورگهاش حکمِ خون را داشت، گودالهایی از آتش و تاریکی روی زمین میساخت.
شاید کارل راست میگفت. تو این ۱۹ سالِ گذشته هیچوقت بهنابود بهایی که واسه قدرتم دادم یا زخمهایی که تو تمام عمرمتشکیل جمع کردم فکر نکردم. ولی هنوز کارم با جنگیدن تموم نشده!
تایتانِ بهزمینافتاده غرشکنانبیش هماورد طلبید واطرافِ دوباره روی پا ایستاد.
پنج چشمِ رنگیاش روی همان تعداد طلسمِ ورودی متمرکز شد و با استفاده از قدرتشان عناصر را مختلبرنمیآمد کرد تا طلسمهای ردهٔ ۵ پیش از آنکه آسیبی به او برسانند، فرو بریزند. لیث میتوانست از قدرتیثانیه که از خورشید ممنوعه دزدیده بود برای درمانِ زخمهایش استفاده کند، اما تصمیم گرفت این کار را نکند.
قطراتِ بیشتری از آتشِ سیاه روی زمین چکید و گودالهایی ساخت که دشمنانش را از نزدیکهماهنگ شدن باز میداشت. کولگانها که میتوانستند پرواز کنند و از راهِ دور طلسم اجرا کنند، گودالهاشیرجه را نادیده گرفتند و مدام آرایشِ خود را تغییر میدادند تا آن موجود را دور نگه دارند.
لمسِ او تنها چیزی بود که از آن میترسیدند،دیگری زیرا هر نوع مرگِ دیگری خورشید ممنوعه را باچون انرژیشان تغذیه میکرد و سربازانِ باقیمانده را قویتر میساخت.
بارانی از فولاد و جادو بر سرِ لیث فروریخت، اما او همانطور که رو به جلو قدمنرساندند برمیداشت، برای دفعِ آنها فقط به یک چرخشِ تیغهاش یا نگاهی از چشمانش نیاز داشت. کولگانها باپیشِ عقبنشینی واکنش نشان دادند و زمانی به استراتژیِ دشمن پی بردند که دیگر خیلی دیر شده بود.
آتشِ سیاه هنوز بخشی از بدنِ لیث و ظرفی برای شیاطینی بود کهببافند پدید میآورد. بهمحض اینکه کولگانها برای تعقیبِ ویرملینگ به گودالها نزدیک شدند، موجوداتیشیرجه از انرژیِ خالص از درونشان بیرون آمدند که کاملاً شبیه به بدنِ اصلی بودند.
تنها تفاوتشان داشتنِ دو چشم بهجای هفت چشم بود.درآورد شیاطینِ شعلهها دشمنان را به درونِ گودالهای آتشِ سیاهطلسمی کشیدند و آنها را به شیاطینِ بیشتری تبدیل کردند.
ارواحی که کولگانها را تسخیر کرده بودند،گرفتند از خونِ لیث استفاده کردند تا جانشانبرشگرِ را پس بگیرند و به صفوفِ او پیوستند.
یکی از سربازانِ زبده بهمحضِ آشکار شدنِگرفتند این تهدیدِ تازه واکنش نشان داد وبرشگرِ گفت: «جا نزنید! فقط باید ازشون دور بمونید.»
افسوس، او خبر نداشت که هر شیطانِ شعلهها هستهٔ خودش را دارد و بدنش از انرژیایپسِ با قدرتِ طلسمِ ردهٔ ۵ غروب نهایی ساخته شده است. شیاطین به میانِ خطوطِ دشمن هجومناگهان بردند و خود را در فورانی از آتش فدا کردند که گودالهای تازهای از آتشِ سیاه میساخت.
به ازای هر شیطانِاطرافیانش شعلهها که میافتاد، دهتاپرواز از دلِ اجسادِ قربانیانش برمیخاستند.
سالارک با خوشحالی فریاد زد و به لیگینچیزِ تبریک گفت، و سه نگهبانِ دیگر هم بهسرعتآسیبی با او همراه شدند: «واسه یه تبار قدرتِ قشنگیه!»
لیگین سعی کرد از خودش دفاع کند، اما هیچکس بهمسیرشان حرفش گوش نمیداد: «برای آخرین بار میگم، من پدرش نیستم!مانای بهجز اون فلسها، لیث حتی یه ذره هم شبیه اژدها نیست.»