چپتر 2440: بدون عنوان
0فکر کنم باید یه صحبتی با سنتون بکنم. رااز از مشکلاتشانهوس خبر داشت، اما نمیدانست اوضاع چقدر خراب است. اون قدیما کهگفت لیث کوچیک بود، منم دقیقاً جای سنتون بودم و حتی بدتر.
فرقِ بینمون اینه که من اونقدر از کمکی که لیث بهکامیلا خانواده میکرد خوشحال بودم که دیگه غرورِ پدرانهم برام مهم نبود،مراقبتِ در حالی که سنتون حس میکنه زیرِ سایهٔ دخترِ خودش گم شده.
لیث به گفتوگویش با سولوس پایان داد و سپسآنجا صبحانه در سکوتی معذبکننده ادامه یافت تا اینکه مجبورمیترسید شد به مقصدِ آکادمیِ گریفونِ سفید آنجا را ترک کند.
کامیلا که از فکرِ گذراندنِ کمیهوس وقت بهتنهایی هم خوشحال بود وطولِ هم میترسید، پرسید: «کلاس چقدر طول میکشه؟»
مراقبتِ مداومِ لیث کمی روی اعصاب بود، اما در عینخاصی حال باعث میشد کسی جرئت نکند اذیتش کند. از آکادمی، هیچزینیا راهی نبود که بتواند گولمها یا دیوها را پیشِ او بگذارد.
لیث پاسخ داد: «حداقل کلِ صبح. میتونی برای ناهار بیای پیشمکامیلا تو گریفونِ سفید، یا اگه وقتِ کافی برای یه غذای درستوحسابی نداری،مداومِ بهمحض اینکه کارم تموم شد خودم میام پیشت. چیزِ خاصی هوس کردی؟»
کامیلا خاطراتِ شیرینی از زمانِ اقامتش درگریفونِ گریفونِ سفید در طولِ دورانِ نقاهتِ پسگذراندنِ از عملِ زینیا داشت. گفت: «خدایان، آره.»
آن دوران نشانگرِ اولین قدمِ خواهرش بهسوی آزادی بود وزمانِ غذاهایش هم واقعاً لذیذ بود. کامیلا لیستی از تمامِ غذاهاییدوران که میخواست و تعدادِ پرسهای هر کدام را به او داد.
وقتی لیث به صفحهٔ دومِ دفترچهاش رفت و او هنوز داشتهوس حرف میزد، از خجالت سرخ شد و گفت: «همیشه میتونیم برایگفت بعد نگهشون داریم. هرچی باشه، غذا تو آویزِ بُعدی خراب نمیشه.»
لیث پوزخند زد: «یا اینکه میتونیم یه مهمونی بگیریم.ترک غذا خوردن بهجای دو نفر کارِ سختیه، اما باپرسید توجه به این لیست انگار سهقلو تو راه داریم.»
کامیلا با ترس دستِ لیث را رویگریفونِ شکمش گذاشت و گفت: «در این موردگذراندنِ شوخی نکن! اگه نفوسِ بد زده باشی چی؟»
لیث لبخندِ گرمی به او زد، اما برای اطمینان یکزمانِ اسکنِ عمیق هم انجام داد و گفت: «نگران نباش. هنوزدوران یکیه. یادت رفته هر روز چند بار الیسیا رو چک میکنم؟»
پس از اینکه لیث دستش را برداشت و لبخندش هنوز تا چشمانشکردی امتداد داشت، نفسِ راحتی کشید و گفت: «فراموش کردنش یهجورایی سخته. بیا امیدواردوران باشیم همکارام حتی بدونِ تو هم همونقدر که به نظر میرسه مؤدب باشن.»
لیث شانه بالا انداخت و در حالی که جنگِترک بدونِ قبضه را به کمرِ کامیلا میبست، گفت: «فقطپرسید یه راه برای فهمیدنش هست. برام مراقبشون باش، باشه؟»
تیغهٔ خشمگینیافت در پاسخمجبور ناله کرد: «دختر!»
کامیلا که میدانست چه بلایی سرِهوس هر کسی که سعی میکرد تیغه رادورانِ در دست بگیرد میآمد، پرسید: «خطری نداره؟»
لیث سر تکان داد: «محافظ و غلاف رو میشه آزادانه لمسهوس کرد. به جنگ دستور دادم دسته رو پنهان نگه داره تاگفت هیچ خطری نباشه که از روی غریزه بگیریش. مگه نه، رفیق؟»
لیث زبانههای خونی رامقصدِ که با حرکتی محبتآمیز دستشترک را دنبال میکردند، نوازش کرد.
پس از خداحافظی با همسرش، لیث ازگریفونِ دروازهٔ وارپِ عمارت عبور کرد و با یککمی قدم به دفترِ رئیسِ آکادمیِ گریفونِ سفید رسید.
دوک مارت برای خوشامدگویی به او از جا برخاست و با هم دستدورانِ دادند. گفت: «کمی زود رسیدی، اما اینطوری بهتره. اشکالی نداره یه معاینهٔ سریع رومغذاهایش انجام بدی؟ ریسا مدام بهم غر میزنه چون میگه حالم خوب به نظر نمیرسه.»
لیث که چارهایبهمحض جز موافقت باخودم درایاد نداشت، گفت: «حتماً.»
مارت خسته به نظر میرسید و زیرِ چشمانش پفِ تاریکی داشت. همچنین ظاهری تبدار داشتوقت و اغلب بدونِ دلیلِ مشخصی لبهایش را گاز میگرفت و آبِ دهانش را قورت میداد.کسی با این حال، نشاطبخشی به لیث تأیید کرد که دوستش کاملاً سالم و سرحال است.
او حتی لباسهایش را هم در جستوجوی اشیاءِ نفرینشده اسکن کرد،کند چرا که نمیتوانست زیرکیِ آنها را دستکم بگیرد، اما چیزی جزمیکشه انگشترِ رئیسِ آکادمی و ابزارهایی که دوک همیشه همراهش داشت پیدا نکرد.
لیث گفت: «خبرِ خوب اینه که حتی بعد ازشیرینی یه معاینه در سطحِ بیدارشده هم کاملاً سالمید. خبرِ بدآره اینه که اصلاً ظاهرتون نشون نمیده که خوب باشید. اصلاً.»
مارث آهی کشید و به صندلیاش تکیه داد. «ممنونچیزِ که رک و راست میگی. بدترین چیز اینه که منشأنقاهتِ دردم رو میدونم، ولی هیچ راهی برای مقابله باهاش ندارم.»
لیث بااینکه گیجی پرسید:مقصدِ «یعنی چی؟»
دوک مارث یکی از بهترین درمانگرانِ پادشاهیگریفونِ و از چهرههای برجستهٔ بخشِ نور بود. رویکمی کاغذ، هیچ موردی نبود که نتواند درمان کند.
مارث دستانش را که هرازگاهی میلرزید، به لیث نشان داد و گفت:طولِ «چیزی که میبینی فقط عوارضِ جانبیِ همجوشی با گریفونِ سفید برای مبارزهخواهرش با هیستاره. قرار بود با گذشتِ زمان بهتر بشه، ولی داره بدتر میشه.»
لیث مات و مبهوت مانده بود. «دارید میگید والرونِچیزِ اول یه آرتیفکتِ نفرینشده ساخته؟ اینکه آکادمی همین الان کهنقاهتِ داریم حرف میزنیم، داره سعی میکنه روی ذهنتون اثر بذاره؟»
مارث با کلافگی آهی کشید و سرش را میانِ دستانش گرفت. «نه. کاملاً برعکس. والرونوقت کارش رو زیادی خوب انجام داده و برای جانشینانش احترامِ بیش از حدی قائل بوده. آکادمیجرئت یه ابزارِ فوقالعادهست که هیچ ارادهای از خودش نداره و به کاربرش قدرتی تقریباً مطلق میده.»
«ریشهٔ مشکلاتم خودمم. ذهن و بدنم بهاندازهٔ کافیسفید قوی نیستن. من از قدرتِ گریفونِ سفید سرمستوقت شدم و حالا دارم علائمِ ترکش رو پس میدم.»
لیث گفت: «سرمست شدید؟چیزِ دوک، حرفاتون اصلاً منطقیخاطراتِ نیست. دارم نگرانتون میشم.»
مارث سر تکان داد. «بایدم بشی. در طولِپیشت اون نبردِ وحشتناک، میتونستم افسونها و آرایههای بیشمارِاقامتش گریفونِ سفید رو فقط با یه فکر فعال کنم.»
«بدنم اونقدر قوی شده بود که میتونستم یه جانورِ الهی رو با یه چرخشِکمی سادهٔ شمشیرم بکشم. علاوه بر اون، ذهنم نهتنها از مانای قدرتمندترین پروفسورها و دانشآموزانِ تاریخِمیشد گریفونِ سفید پر شده بود، بلکه بخشی از ذهنهاشون رو هم در بر گرفته بود!»
«وقتی با هیستار میجنگیدم، نبوغِ مانوهار، آگاهیِ بُعدیِ راد، تجربهٔ نبردِ واستور و خشمِگذراندنِ تسلیمناپذیرِ تو رو داشتم، لیث. در واقع ساعتها وقت لازمه تا اسمِ همهٔ ذهنهایحال بزرگی رو که با ذهنِ من ادغام شدن ردیف کنم، ولی خودت منظورم رو میفهمی.»
«تا وقتی باهاشون یکی بودم، ایدهها و مکاشفاتِ بیشماری دربارهٔ ماهیتِ واقعیِ جادو داشتم. منعملِ چیزی فراتر از قدرتِ اونا رو به اشتراک گذاشتم، لیث. برای مدتِ کوتاهی، استعدادشون رولیستی هم داشتم. بهمحضِ اینکه ثرود رو شکست دادیم، چندتا آزمایشِ پیشگامانه رو تو ذهنم یادداشت کردم.»
«اما همینکه از گریفونِ سفید جدا شدم، همهچیز از دست رفت. فقط تیکههای دستوپاشکستهایشیرینی از برنامههام یادم مونده. هر چیزی که تا اون لحظه اونقدر جلو چشمام واضحقدمِ بود که تقریباً میتونستم لمسش کنم، تبدیل به یه کلافِ درهموبرهم و نامفهوم شد.»
مارث مانندِ مردی که در تاریکی تلوتلو میخورد،آنجا با دستِ راستش هوای مقابلش را چنگ زد.بهتنهایی چهرهاش از غم و ناامیدی در هم رفت.
«از اون روز به بعد، احساسِآکادمیِ ضعف میکنم، لیث. احساسِ حماقت میکنم. احساسفکرِ میکنم... خالیام. اصلاً میتونی تصورش رو بکنی؟»
لیث سر تکان داد. «راستش میتونم. این همون حسیه کهزمانِ هروقت آسیبِ نیروی زندگیام روزها مانعِ استفادهام از جادو میشه ونشانگرِ حتی سادهترین حقهها و تواناییهای تبارم رو مهروموم میکنه، تجربهاش میکنم.»
«تفاوتش اینه که من حداقل میدونم قدرتهاممیام هنوز سرِ جاشون هستن، برای همین فقطشیرینی باید یه مدت این حس رو تحمل کنم.»