چپتر 1248: برخلافِ احتمالات (بخشِ ۲)
0سولوس سعی کرد از پادشاهِ کولگا فاصله بگیرد و بهنداشتند کمکِ لیث برود، اما یکراه از همان لحظهای که برگشت تازخمهای وضعیتِ شریکش را بسنجد استفاده کرد و ضربهای به قلبش زد.
چاقویی از جنسِ آدامانت از آویزِ بُعدیاش در کفِ دستش ظاهر شد وشانسی زره را شکافت، تا جایی که دستهاش به قفسهٔ سینهاش کوبیده شد. دهانِ سولوساثرِ پر از خونِ خودش شد و خشکش زد، اما چشمانش از خشم شعلهور بود.
با یک دست مچِ یکراه را گرفت، آن را با قدرتیتاریکی فراتر از قدرتِ جانورِ امپراطور خُرد کرد و از سینهاش دورش کرد.غاصب همزمان، سولوس مشتی به صورتش کوبید و بینیاش را در هم شکست.
مشتِ دوم فکش را خُرد کرد، اما در میانِ اشکهاییتاریکی که حتی تلفیقِ تاریکی هم حریفشان نمیشد، یکراه متوجه شدخاطرِ زخمی که به او زده، از قبل درمان شده است.
پس به خاطرِ همینه که غاصب اینقدر اعتمادبهنفس داره. خورشیدِ ممنوعه همونطور که به من قدرتآنِ میده، به اونم قدرت میده. یکراه در حالی که بلینک میکرد و دور میشد این فکرچنین از ذهنش گذشت، اما بلافاصله لگدِ محکمی خورد که کشککِ زانوهایش را شکست و سرعتش را گرفت.
حالا که سولوس دیگر نمیتوانست لیث را در میانِ جمعیتِ درگیر ببیند،هیچ دلیلی نداشت به یکراه امان بدهد. چارهای نداشت جز اینکه نگذارد اینخود برتری از دست برود و هرچه سریعتر کارِ دشمنش را تمام کند.
حتی با هم نیز هیچ شانسی در برابرِ یکحتی ارتشِ کامل نداشتند. دستکم تا زمانی که سولوس نمیتوانستدرمان تمامِ قدرتِ چشمهٔ مانا را از آنِ خود کند.
با محوشدنِ هوشیاریِ لیث بر اثرِ زخمهای بیشماریحتی که روی بدنِ درهمکوبیدهاش تلنبار میشد، انگار موگارقبل کُند شد و سه زندگیاش از پیشِ چشمانش گذشت.
حتی در چنین وضعیتی، لیث دست از استفاده از قدرتی که از شکافهای نیرویچشمهٔ زندگیاش فوران میکرد برنداشت تا روحهای بیشتری را آزاد کند. اما هر بار کهموگار این کار را میکرد، حسی شبیه به خارش در پسِ جمجمهاش به او دست میداد.
گویی داشت اشتباهی تکراریبرتری را بارها و بارها مرتکبتمام میشد، بیآنکه خودش متوجه باشد.
گرزی به پشتِ لیث کوبیده شد و او دندانهایش را روی همحریفشان فشرد تا مبادا به وسطِ گروهی از دشمنان پرتاب شود. خستگی دیدشاینقدر را تار کرده بود و لیث پلک زد تا دوباره تمرکز کند.
در همان کسرِ ثانیهایدوم که چشمانش سیاهی رفت،حتی دنیای اطرافش تغییر کرد.
لیث خودش را در فضای سفیدی یافت که تا چشم کاردستکم میکرد امتداد داشت، بیهیچ بالا یا پایین، چپ یا راستی. پاهایشبیشماری به هیچ زمینی نمیرسید و حس میکرد در فضای خالی شناور است.
هنوز صدای برخوردِ فلزات و فریادهای نبرد را میشنید، اما همهچیز خفههیچ و بیش از حد کشدار به گوش میرسید. لیث نمیدانست آنجا کجاست،خود اما دستکم هستهٔ مانایش دیگر درد نمیکرد و بالاخره میتوانست درست فکر کند.
اینجا شبیهِ همون جاییه که وقتی مُردم رفتم، ولی حسش اصلاً درست نیست. قبل اززخمی اینکه برگردم کولگا، به یه نقشهٔ خیلی خوب نیاز دارم. افکارِ لیث طوری در فضایقدرت سفید پژواک یافت که گویی با صدای بلند حرف زده بود، و باعث شد یکه بخورد.
صدایی بیش از حد آشنا ازمیانِ پشتِ سرش گفت: «معلومه که نیاز داری،متوجه پسرم.» و او را وادار کرد برگردد.
لیث که چشمها و گوشهایشهیچ را باور نمیکرد، گفت: «مامان؟نداشتند تو تو جیرا چیکار میکنی؟»
با وجود اینکه در اوایلِ چهلسالگی بود، به لطفِ درمانهای لیث و ژنتیکِ خوب،برابرِ الینا زنِ زیبایی بود که انگار در اواخرِ بیستسالگی به سر میبرد. حتی درزخمهای گذشته که خانواده غذای چندانی برای خوردن نداشت، او همیشه اندامِ زنانه و پُری داشت.
غذای فراوان و زندگیِ بسیار راحتتر او رااشکهایی زیباتر از پیش کرده بود، بهخصوص به لطفِزده بدنِ آمادهاش که با کارِ سخت ورزیدهاش کرده بود.
الینا معمولاً موهایی تا روی شانه به رنگِ قهوهایِ روشنِ زیبا داشت، بامتوجه سایههایی از رنگِ سرخ که در لابهلای آن به چشم میخورد. با اینخورشیدِ حال، نورِ عجیبِ فضای سفید، رنگِ قهوهای را به آشفتگیِ چندرنگی تبدیل کرده بود.
الینا با همان لبخندِ گرم وشانسی مادرانهٔ همیشگیاش جواب داد: «اومدم بهت سرتمامِ بزنم، چون مدام تماسهام رو رد میکنی.»
«با موهات چیکار کردی؟» همان لحظهسریعتر که این کلمات از دهانش خارجهیچ شد، لیث فهمید چه اتفاقی دارد میافتد.
«تو مادرِ من نیستی و اینجا فضای ذهنه. فکر میکردمتلفیقِ فقط از داخلِ یه حاشیه میشه به اینجا رسید.» دیدنِاست موگار در قالبِ الینا باعث شد لیث نفسِ راحتی بکشد.
اگر ظاهرِ کسی مثلِ فلوریا، سولوسمیانِ یا کامیلا را به خود میگرفت، زندگیاشمتوجه از چیزی که بود هم آشفتهتر میشد.
«من مادرِ تو هستم. تولدت رو تماشا کردم و درست بعد اززمانی اینکه برای اولین بار شیرِ مادرت رو خوردی، از من تغذیه کردی.»بدنِ برای موجودِ باستانیای مثلِ موگار، هیچ تفاوتی میانِ ثانیه و ساعت وجود نداشت.
الینا-موگار گفت: «در موردِ اینهرچه مکان، خودت باید بدونی که درنیز طولِ یه مصیبت استثنا قائل میشم.»
«کاملاً مطمئنم که نذاشتم شروع بشه. نه ستونِ نوریحتی از آسمون اومد و نه دگردیسیای در کار بود.درمان تا همین یه ثانیه پیش، داشتم تنهایی میجنگیدم. مثلِ همیشه.»
موگار با آهی گفت: «دقیقاًفکش به همین دلیله که ما اینجاییم.حریفشان با این وضع، زیاد دوام نمیاری.»
لیث جواب داد: «خب که چی؟ اگه بذارم مصیبت شروع بشه، میخوای کمکمتمامِ کنی؟ ممنون، ولی یادم نمیاد این کار تا حالا ذرهای تفاوت ایجاد کرده باشه.انگار هر اتفاقی که بخواد بیفته، میتونم بدونِ اینکه عروسکِ خیمهشببازیت باشم باهاش روبهرو بشم.»
«تو هرگز عروسکِ خیمهشببازیِ من نبودی و هیچ مشکلی ندارم که اعتراف کنمشانسی هرگز بهت کمک نکردم. فقط اومدم اینجا تا همهچیز رو روشن کنم وهوشیاریِ بهت حقِ انتخاب بدم.» موگار-الینا کنار رفت و برای شخصِ دیگری جا باز کرد.
مردی در اوایلِ بیستسالگیاش گفت: «سلام،فکش پدربزرگ دی-ریک.» او حدودِ ۱٫۷۸ متر قدنمیشد داشت، با چشمها و موهای قهوهایِ روشن.
او تیشرتی پوشیده بود که تصویرِ پیرمردی در روپوشِ آزمایشگاهی و بچهای رامتوجه نشان میداد که در حالِ فرار از دستِ دستهای مورچهٔ غولآسا، از یکخورشیدِ پورتال میگذشتند. شلوار جینِ آبی و یک جفت کفشِ ورزشی هم به پا داشت.
چشمانِ لیث از شدتِ شوک گشاد شد:برابرِ «کارل؟» از زمانِ زندگیِ اولش، هیچکسِ دیگری هرگزمانا دِرِک مککوی/لیث ورهن را اینطور صدا نکرده بود.
هیچکسِ دیگری نمیتوانست از این موضوع خبرکارِ داشته باشد، چرا که آنها هرگز دربرابرِ حضورِ دیگران از لقبهای مخصوصِ خودشان استفاده نمیکردند.
«هم آره و هم نه. منظورم اینهمیانِ که آره، من برادرت هستم ولی تومتوجه قرار بود من رو ام- صدا کنی.»
لیث حرفش را قطع کرد: «برنامهمون یادمه.اشکهایی آخه تو اینجا روی موگار چیکار میکنی؟زخمی تو هم دوباره متولد شدی یا بازم مُردی؟»
کارل دستش را روی سینهٔ لیث گذاشت و زنجیرِ فلزیِ ضخیمی که آنتمامِ دو را به هم میبست، ظاهر شد: «من به خاطرِ تو اینجام. قصد ندارمانگار دوباره متولد بشم و یه بار مُردن برام بیشتر از حدِ کافی بود، ممنون.»
لیث پرسید: «این یعنی چی؟»
کارل جواب داد: «واقعاً فکر میکنی دنیای پس از مرگ یا قدم زدنِ ابدی و خستهکننده رویقبل ابرهاست یا گودالهای آتش؟ مرگ هیچ قاضیای نداره، فقط پایانِ همهٔ دستوپا زدنهاست. وقتی آدما میمیرن، بابلینک همهٔ کسایی که دوستشون داشتن و براشون مهم بودن، دوباره جمع میشن. برای همینه که من اینجام.»
«پس کاترین، نامزدت چی؟»
کارل شانه بالا انداخت: «اون هنوز صحیحبرابرِ و سالمه. با دو تا بچه و یهمانا شوهر، برخلافِ تو هیچ نیازی به من نداره.»