چپتر 1610: سایهها و کریستالها (بخش ۲)
0آیلن نیزهاش را طوری ساخته بود که نیروی زندگیِ دمیدهشده در آن را به جرمِکمکِ اضافی تبدیل کند، درست همانطور که بدنش این کار را میکرد. با این حال، تحتِتواناییِ تأثیرِ ستونِ خردکننده، حتی مقاومترین فلزِ موگار هم بهسختی میتوانست وزنِ خودش را تحمل کند.
اوضاع وقتی بدتر شد که طلسمِ بُعدیِ «دایرهٔ کامل»، نوکِکتک نیزه را درست به پشتِ آیلن وارپ کرد و آنمیکنی را به زرهِ داوروسِ او کوبید؛ نتیجه، نابودیِ دوجانبهشان بود.
همزمان، طلسمِ جادوی روح، «مسیرِ ستاره»، جریانِ زمردینی متشکل از ذراتِ بیشمار را بالای سرِ لیچ پدیدهدف آورد. «مسیرِ ستاره» از کششِ گرانشیِ ستونِ خردکننده استفاده کرد تا تکانهاش را افزایش دهد، در حالیمیبینم که «دایرهٔ کامل» هر ذرهای را که به هدف نخورده بود، دوباره روی سرِ آیلن وارپ کرد.
لیچ بشکن زد و موجی از جادوی نفرینشده رها کرد. این موجفیلاکتریِ طلسمهای سینمارا را بهقدری مختل کرد که بتواند از آن هجوم بگریزد. اوزمین گفت: «میبینم من تنها کسی نیستم که دوست داره دستش رو رو نکنه.»
«امیدوارم متوجه باشی که با هر ثانیهای که میگذره، بچهگربههای من دارن چیزی رو کهکمکِ میخوام به دست میارن، در حالی که تو به هیچی نمیرسی. هر چقدر میخوای منوتواناییِ کتک بزن، تا وقتی نتونی فیلاکتریِ منو نابود کنی، فقط داری وقتت رو تلف میکنی.»
ققنوسِ تاریکی که چند لحظه پیش روی زمینمیخوای افتاده بود، حالا بدونِ کمکِ فنِ تنفسش بهبودفقط یافته بود. او پرسید: «در این باره مطمئنی؟»
«منظورت چـ...» تازه آن موقع بود کهپدید آیلن فهمید پژواکِ تاریکی فقط پوششی برایدهد تواناییِ تبارِ ققنوس، یعنی «ندای خون»، بوده است.
در حالی که سینمارا تمرکزِ لیچ را روی خودش نگه داشته بود، دیگر اعضای آشیانه راداری پدید آورده بود. آنها جانورانِ امپراطورِ آیلن را درست در همان لحظهای که از زمین بیرونبهبود میآمدند تا محموله را تحویل دهند یا برای جمعآوریشان گامهای وارپ باز میکردند، به دام میانداختند.
برخلافِ انتظارِ سینمارا، سازندهٔ تمامِمیکنی لیچها بهجای اینکه دچارِ ناامیدیپیش شود، زیرِ خندهٔ جنونآمیزی زد.
«باید کاری بیشتر از تماشای مبارزهٔ من با وارین میکردی.کتک باید به حرفهام هم گوش میدادی. همونطور که به اونمیکنی گفتم، با مبارزه در برابرِ شماهاست که قدرت و الهام میگیرم.»
با یک بشکنِبیشمار دیگر، چندین گامهای وارپپدید را همزمان باز کرد.
سینمارا با خود فکر کرد: اگه آیلن داره قربانیهای بیشتری پدید میاره تا با تغذیه ازشونداری بازم قدرت بگیره، کارم تمومه. قدرتِ جادوییِ ما تقریباً یکسانه و با توجه به قدرت وبهبود تواناییهای تباری که از وعدهٔ اول به دست آورده، همین الانش هم برتریِ فیزیکی پیدا کرده.
نمیتونم بذارم دوباره اینتلف کار رو بکنه، وگرنهچند فقط مامان میتونه حریفش بشه.
ققنوسِ تاریکی بالهایش را به هم زد و امواجی از آتش با شدتی برابر با یکفقط طلسمِ ردهٔ ۳ ایجاد کرد که به درونِ گامهای وارپِ آیلن سرازیر شد. هدفش این بودتنفسش که غذای در راه را بکشد و انبارِ آذوقهٔ لیچ را با یک ضربه خالی کند.
با این حال، شعلهها پیش از آنکه از راهروهای بُعدی عبور کنند،تکانهاش ناپدید شدند. آیلن غذای بیشتری پدید نیاورده بود، بلکه کمککارانِ بیشتری آوردهرها بود. چیزی که از گامها بیرون آمد، ارتشِ کوچکی از سربازانِ اسکلتی بود.
ققنوسهایی که هنوز در حالِ مبارزه با جانورانِمنو امپراطورِ گربهسان بودند، با دیدنِ نامردگانِ پَست پوزخند زدند،وقتت اما سینمارا میدانست که در این حرکت چیزی میلنگد.
او با خود فکر کرد: آوردنِ این ضعیفهها به میدانِ نبرد هیچ فایدهای نداره. اونا حتی نمیتوننتنفسش یک ثانیه هم براش زمان بخرن، چه برسه به اینکه بخوان با ققنوسها بجنگن. با این حال،ندای از آیلن بعیده که مانای باارزشش رو برای طلسمی هدر بده که فقط برای پرت کردنِ حواسه.
لیث تنها کسی بود که میفهمید چهچقدر اتفاقی دارد میافتد، اما فقط به این دلیلکنی که خودش هم روی پروژهٔ مشابهی کار میکرد.
هر یک از نامردگان زرهِ کاملی از آدامانت به تن داشتند و سلاحهای افسونشدهٔدهد قدرتمندی در دست میفشردند که بهتنهایی میتوانست حتی یک کشاورز را به جنگجویی قدرتمندبهقدری تبدیل کند. راستش را بخواهید، آنها فقط ساختههای شکستخورده و نمونههای اولیهٔ آیلن بودند.
درست مثل لیث، او هم از دور ریختنِ چیزها بدش میآمد، اما برخلافِ او، نهفقط میتوانست از سالارک بخواهد مواد را برایش بازیافت کند و نه توانش را داشت کهفنِ آنقدر شعلههای مبدأ بخرد تا نشانِ جادویی را از روی تمامِ ساختههای شکستخوردهٔ پیشینش پاک کند.
تنها یک تابِ سلاحِ نامردگان، بافتههای آتش را باطل کرد و خانهٔ اربابشان را ازکمکِ آسیب در امان نگه داشت. سپس دستانشان را بالا بردند و رگباری از طلسمهای ردهٔتواناییِ ۵ رها کردند که ققنوسها را غافلگیر کرد و زخمهای عمیقی بر آنها بر جای گذاشت.
جانورانِ امپراطورِ گربهسان این فرصت را از دست ندادند. نیمیکتک از آنها به نجاتِ دوستانِ اسیرشان شتافتند و نیمِ دیگر باققنوسِ استفاده از برتریِ خود، برای وارد کردنِ ضربهٔ نهایی هجوم بردند.
ققنوسها غافلگیر شده بودند و هر یک از اسکلتها قدرتِ جادوییِاستفاده کسی را به نمایش گذاشته بودند که هستهٔ بنفشِ روشن دارد. درنفرینشده یک چشمبههمزدن، شمارِ ارتشِ دشمن دو برابر شد و ورقِ نبرد برگشت.
این اصلاًدست با عقلهیچی جور درنمیاد.
ققنوسها در حالی که برای جانشانققنوسِ میجنگیدند، یکصدا با خود فکر کردند. چطورحالا یه اسکلتِ ساده میتونه اینقدر قوی باشه؟
اونا اصلاً اسکلت نیستن!
لیث با این فکر، سولوسهیچی را وادار کرد دشمنانِ جدیدکتک را با چشمانِ منادیون بررسی کند.
اینا نسخهٔ آبرفتهٔ همونبالای کاریان که میخوام باآورد جنازهٔ ترابل و واگراش بکنم.
اونا گولمهاییاندست که با کریستالِنمیرسی جادو کنترل میشن!
به کاسهٔ چشمانشان اشاره کرد؛ جاییققنوسِ که دو سنگِ قیمتی با رنگهایافتاده متفاوت در آنها نشانده شده بود.
«به جانِکنی مادرم، حقداری با توئه!»
سولوس زناگروش را نادیده گرفتهیچی و تمامِ حواسش را رویکتک کارِ پیشِ رو متمرکز کرد.
متوجه شد که هیچکدام از اسکلتها چشمانِ سبزِ زمردین ندارند. سنگهایاستفاده قیمتی با قدرتِ یکی از شش عنصر آمیخته شده بودند وموجی به هر گولم اجازه میدادند همزمان دو عنصر را مهار کند.
این سنگها طوری برنامهریزی شده بودند که یا مستقل از هم عمل کنند وکنی دو طلسمِ ردهٔ ۳ را همزمان اجرا کنند، یا با کریستالِ دیگر هماهنگ شوند تاکمکِ هر طلسمِ ردهبالایی را که به عناصرِ ذخیرهشده در چشمانشان نیاز داشت، به کار بگیرند.
سولوس پس از اینکه دید اسکلتها نهتنها از نظرِ فیزیکی از یک جانورِ امپراطوربدونِ ضعیفترند، بلکه ذخایرِ انرژیشان هم دارد بهسرعت ته میکشد، از راهِ پیوندِ ذهنی گفت:پوششی «از چیزی که قراره ساختههای ما باشن ضعیفترن، ولی قدمِ خیلی بزرگی تو مسیرِ درستن.»
تنها قدرتِ جادوییشان شبیه به چیزی بود که لیث میخواست به ساختههای خودشفیلاکتریِ ببخشد. با این حال، محدودیتِ دو عنصر باعث میشد گولمهای آیلن فقط یک ترفندافتاده در آستین داشته باشند و برای کارآمدی، به تجهیزاتشان و عنصرِ غافلگیری متکی بمانند.
لیث در جوابش فکر کرد: «فکر کنم دلیلش اینه که ما میخوایم گولمهایی بسازیمدهد که ژنرالهامون باشن و دیوهای من رو تو نبرد رهبری کنن، ولی آیلن فقط یهمختل مشت سربازِ پیاده میخواست. ژنرالهای اون همون جانورانِ امپراطورن و این گولمها فقط مهرههای مصرفیان.»
سولوس با تأمل گفت: «خب، منطقیه. اون موجودات همهشونکتک بیدارشدگانِ خیلی باهوشیان که خودش آموزش داده و هر کدومشونمیکنی از همین الان بهاندازهٔ گولمهایی که ما قراره بسازیم قویان.
«تنها فرقش اینه که اونا ارادهٔ آزاد دارن و نمیتونن تو تواناییهای تبارِحالا آیلن شریک بشن. حدس میزنم این گولمها یه محصولِ دمدستی از تحقیقاتِ آیلن باشن.پژواکِ نمونههای اولیهای که بهعنوانِ قدمِ اول برای رسیدن به یه چیزِ خیلی بزرگتر ساخته.»
لیث جواب داد: «نمونهٔ اولیه باشن یا نه، دقیقاً همون چیزیان کهنتونی دنبالش میگشتیم. نامردگانِ پَستی که به لطفِ قدرتِ کریستالها، هوشِ قابلقبولی بهشونلحظه داده شده و قدرتشون در حدِ نامردگانِ برتره، ولی هیچ ارادهٔ آزادی ندارن...»